به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته Babak نوشته شده توسط Babak خوش آمدید.

1 2

به سبك ميرا

سه شنبه هفدهم بهمن ماه 1385 ساعت 13:14

مساله‌ي حجاب

يکشنبه بيست و چهارم دي ماه 1385 ساعت 04:21


تيتر روزنامه ايران : حجاب آزاد شد .
صدای جيغ‌های دخترای ذوق‌زده خيابونا رو پر کرد .
روسری و شال و مقنعه و چادر بود که به هوا پرتاب می شد .
موهای کپيده زير پوشش, حالا که چششون به آسمون آبی افتاده بود از تعجب سيخ واستاده بودن .
مردا و زنای مسن باورشون نمی شد .
- خدا مرگم بده .
- استغفرلله ...
هنوز خيلی ها باور نمی‌کردن و جرات برداشتن چادر از سرشون رو نداشتن .
همه جا شلوغ شده بود .
علت خوشحالی دخترا يه چيز بود و علت خوشحالی پسرا يه چيز ديگه .
يه پيرمرد از يه جوون پرسيد :
- رضا خان دستورشو داده ؟
هنوز گرما و داغی خبر به دخترا اجازه نداده بود که خودشون رو توی آينه ببينن .
ولی چند لحظه بعد صدای جيغ و داد دخترايي که دنبال روسری و مقنعه خودشون می گشتن همه جا رو پر کرد .
چند نفر ازونا که خودشون رو با اون موهای پريشون و در هم ريخته توی آينه ديده بودن از قيافه خودشون وحشت کردن و ترجيح دادن همون تيکه پارچه روی سرشون باشه .
با خودشون می گفتن از فردا می‌دونم چيکار کنم .
....
روز بعد از آزادی حجاب بود .
مريم از خواب بيدار شد .
دستی به موهای بلندش کشيد و جلوی آينه واستاد .
مث هميشه خواست مقنعه‌ي سياهشو سرش کنه .
يه‌هو يادش اومد ديگه لازم نيست اين کارو بکنه .
شونه رو برداشت .
به موهای درهم ريخته و پريشونش نگاه کرد .
لبخند خوشحاليش از بابت آزادی حجاب از رو لباش پريد .
دست کم يکساعت طول می کشيد تا موهای گره خورده‌ي در همشو شونه کنه و اون مدلی که دوست داره دربياره .
شونه رو با خستگی محکم کشيد رو موهاش .
يه دسته از موهاش گير کرد به شونه و کنده شد , صدای جيغ مريم خونه رو برداشت .
- اصلا نخواستم .
موهاشو کشيد زير مانتو, مقنعه مشکيشو مثه يه شی باارزش برداشت و کشيد روی سرش .
چقدر راحت .
تموم شد .
از خونه زد بيرون .
با خودش گفت فردا می‌دونم چيکار کنم .
پسرای محل که چشاشونو برای ديد زدن موهای مريم تيز کرده بودن لپاشون با ديدن مريم با اون وضعيت آويزون شد .
مريم با خودش می‌گفت : خدا کنه بچه‌ها توی مدرسه مسخره‌ام نکنن .
به مدرسه که رسيد از تعجب دهنش واموند .
همه بچه‌ها با مقنعه مشکيشون اومده بودن .
فقط سه چهار نفر موهاشونو مدل پسرونه کوتاه کرده بودن و خيلی هم بی‌ريخت شده بودن .
وقتی از بچه‌ها پرسيد اونا ديگه چرا کشف حجاب نکردن جواب شنيد :
- حالش نبود موهامو شونه کنم .
- موهام شوره داره ... زشته .
- می دونی بابام دعوام می‌کنه ...
- خجالت مـــی‌کشمــــــــــم ..
- سرما می‌خورم .
- فرصت نداشتم مدلش رو درست کنم .
و ...
همون‌روز انجمن فمينيستی زنان ايران در يک بيانيه رسمی اعلام کرد :
زنان شريف ايران
بار ديگر مردان خودخواه و متکبر با اعلام آزادی حجاب سعی در نشان دادن برتری خود در وضع و نقض حقوق ما زنان آزاده نمودند .
اين قشر سبيلو و پر مدعا با اين کار سعی در رفع عطش‌های شهوانی خود و لذت بی‌شرمانه بردن از زيبايي‌های ما زنان را دارند .
ما زنان بايد هر روز ساعت ها وقت صرف زيبايي و آرايش موهای خودمان نماييم تا اين بوالهوسان دلشان با ديدن گيسوان افشان ما قيلی ويلی رود .
شوهران بی‌وفای ما نيز قبلن که همه حجاب داشتند به ما خيانت می‌کردند و حالا با اين وضع که ديگر مهار آنان علنن غير ممکن و محال خواهد شد .
در همين راستا انجمن زنان آزاده ايران جهت خنثی نمودن اين توطئه اعلام می دارد :
هر زن و يا دختری که اقدام به برداشتن حجاب خود نمايد توسط نيروهای انجمن زنان دستگير و کچل می شود .
گرچه می دانيم هيچکدام از زنان غيور ايران زمين گول سياست های مردان را نخواهند خورد .
والسلام علی النساء
....
از فردای اون روز همه چيز به حالت عادی برگشت .
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .
فقط يک توطئه شوم داخلی توسط قشر زنان آزاده ايران خنثی شد .

 

 

 

  

ساماندهی

يکشنبه هفدهم دي ماه 1385 ساعت 15:37


اگر مي‌خواهيد در پروژه‌ي بمب گوگلي بر عليه طرح مضحک ساماندهي شرکت کنيد، از اين به بعد هر گاه خواستيد به سايت اين طرح لينک بدهيد، به جاي نوشتن کلمه‌ي «ساماندهي»، کلمه‌ي Censorship را تايپ و لينک کنيد.

Censorship

 

.

دوشنبه بيست و هفتم آذر ماه 1385 ساعت 15:41


-   سلام خانم!

 

-   روزتون به خير. بفرماييد

 

-   مي‌تونم با آقاي علي‌زاده صحبت کنم؟

 

-   شما؟

 

-   من دکتر! م. هستم، از دانشگاه اميرکبير مزاحم‌تون مي‌شم. قراره يه  servo motor  براي آزمايش‌گاه ماشين از شما بخريم. مي‌خواستم با آقاي علي‌زاده صحبت کنم.

 

-    آقاي علي‌زاده تشريف ندارن. من مي‌تونم کمک‌تون کنم؟ 

 

-  از مهندس‌ها کسي نيست؟

 

-  بفرماييد آقاي دکتر! ... فاکتور و مشخصاتي رو که براتون فرستاده شده، من تهيه کرده بودم و با مهندس ت. در مورد موتور مذاکره کردم. اگر باز هم موردي هست من خدمت‌تون هستم.

 

-  آقاي مهندس توفيقي هم نيست؟

 

-  آقاي دکتر من مهندس توفيقي هستم، اين مورد رو من تعقيب مي‌کنم. اگه مساله‌يي هست بفرماييد.

 

-  خب، پس از آقايون مهندس کسي نيست؟

 

-   ...

 

 

شرح ندارد.

 

الهام

 

تفاوت

دوشنبه سيزدهم آذر ماه 1385 ساعت 00:22


اين پرونده در دي‌ماه سال 61 در دادگاه عمومي اصفهان رسيدگي شده‌است.

 

منبع پايان‌نامه‌ي كارشناسي حقوق مينا نظري

 

 

 

 

 

نوزده سال بيشتر نداشت.
گونه‌هاش سرخ و موهاش بور بود.
مثل برنج‌زارهاي سرزمينش، سامان.

 

 

 

بلند بالا بود.
شوهرش کارگر ساختمانی بود.

 

 

 

تازه از ايل جدا شده و به بروجن اومده‌بودن.

 

 

 


با همون خوی ايلياتي‌اي که داشت زياد بند چادر و روسري نبود.
اگر خوب هيز بودي مي‌شد سينه‌اش رو از لای دكمه‌هاي پيرهن گلدارش ديد.
روسری نازکش كمتر روي موهای بافته‌شدش بند مي‌شد.
 هنوز عادت ايل رو با خودش داشت، بيكار يه‌جا بند نمي‌شد.
وقتی شوهرش از خونه بيرون مي‌رفت، بيکاری مي‌زد به سرش.

 

 

 

تو يك ماهي كه تو شهر بودن يه جاجيم و يه و دو گبه بافته بود.
 چون عادت به خوردن نون مونده نداشتن و تنوري براي نون پختن نبود، نزديک ظهر می رفت نونوايی محل و برای روزشون پنج گرده نون می‌گرفت.
شاگرد نونوا، مهدي، جوونی بود با موهای روغن‌زده و چشم‌های هيز.
عمدن نون اونو دير می‌داد تا اعتراضش بلند شه و بگه، آقا مهدي نون منو بده.

 

 

 

وقتی زن می خواست پول نون رو بده نونوا می‌پرسيد، می شه يا نمی‌شه ؟
زن معنی حرف نونوا رو نمی‌فهميد.
بارها از خودش پرسيده بود معنی حرف نونوا چی‌می‌تونه باشه ؟
اما سردر نياورده بود.

 

 

 

زن‌هاي چاق چادر سياهي كه توي نونوايي بودن وقتي او رو مي‌ديدن گوشه چشم نازك مي‌كردن و شروع مي‌كردن به پچ‌پچ.

 

 

 

زن صاحب‌خونه روزاي اولي كه اومده بودن تو اعتراض به اينكه صاحب خونه رو آ حسين صدا كرده بود، بهش گفته بود كه تو شهر مردا رو بايد فقط آقا صدا كني.

 

 

 

به نظرش قانون احمقانه‌اي مي‌اومد.
يکی از روزها شوهرش خيلی زود از کار برگشت.
 جلوي در با زن صاحب‌خونه مشاجره كرد.

 

 

 

اوقاتش تلخ بود.

 

 

 

زن فهميد و چيزی نگفت.
بسته نون رو از روی طاقچه برداشت و گذاشت توی سفره.
اون روز نونوا بيشتر از هر روز دادن نون زن رو كش داده‌بود و اين‌بار شاطر پرسيده بود، بگو كي مي‌شه تا يه جايي جور كنه ؟
زن چند بار خواسته بود معنی اين حرفو از شوهرش بپرسه ولی يادش رفته بود، اما اين‌بار.
کنار شوهرش نشست.
سوالشو که پرسيد شوهرش مثل مار گزيده ها از جا پريد.
رنگ صورتش قرمز شده بود و می‌لرزيد.
برنو رو از صندوقچه برداشت و زد بيرون.
زن احساس كرد كه چرا شوهرش اونطور ناراحت شده.

 

 

 

حالا تازه داشت معني حرف نونواها رو مي‌فهميد.

 

 

 

وقتی شوهر برگشت زن آرزو مي‌كرد كاش زمان به عقب برمي‌گشت تا خودش برنو رو بر مي‌داشت.
برنو بوي باروت سوخته مي‌داد.

 

 

 

خشم زن كه كمي فروكش كرد گريه کرد.

 

 

 

شوهرش اثاثيه رو جمع مي‌كرد.
روز بعد سحر همراه مردش برگشت به ايل.
حالا او خوب می‌دونست مرداي شهري با هم ايلي‌هاش چقدر تفاوت دارن.

 

 

 

حالا او از شهر و مرداش و نونواهاش و زن‌هاي چادر سياه متنفر بود.

 

 

 

 

 

 

 

در دادخواست دادگاه عين اين عبارت آمده بود: "بنابر استشهاد نامه‌اي كه به پيوست موجود است و به امضاي شصت نفر از اهالي محل رسيده نامبرده در محل به قرمساقي همسرش مشهور بوده و از اين راه امرار معاش مي‌كرده است."

 

 

 

 

 

شوهر اين زن، گودرز ديناروند، به جرم قتل عمد شش نفر (شاطر، شاگرد نان‌وا و چهارزن چادر سياه حاضر در نان‌وايي) و زن‌فروشي دوبار اعدام شد.

 

 

 

خود زن، نسرين چهارلنگي، به جرم زناي محصنه به سنگسار محكوم شد. ايل هيچ‌وقت نسرين را تحويل نداد و او هنوز تحت تعقيب مجازات است.

 

 

من بیدم

چهارشنبه هشتم آذر ماه 1385 ساعت 12:05


به کوری چشم مستکبرین و دشمنان اسلام و مسلمین ما می‌نویسیم مثل گاو هم می‌نویسیم.

 

ضمنن نوشته‌های ما یا تازه از تنور در اومده یا قدیمیه و قبلن تو مجله‌ی آلبالو خدایش بیامرزاد-  چاپ شده در نتیجه کپی‌رایت خودش رعایت بشه.

 

 

اصولن تماشای تصویری زيبا لذت ویژه‌ای رو در آدم بوجود مياره .
به راحتی نمی‌شه گفت اين لذت از چه نوعيه.
نگاه کردن به چهره‌ای زيبا هم طبيعتن بايد همين لذت رو در آدم بوجود بياره، چون سرشت آدمی توازن و هماهنگی و زیبایی رو دوست داره و آفرین می‌گه.
بدبختانه توی جامعه امروزی وقتی به چهره‌ی زيبای يک دختر، زن یا حتا یک مرد نگاه می کنيم، دیگران بدترين برداشت‌ها رو می‌کنن.
يا هنگامی که به کسی می گيم که اون دختره رو نيگا چه خوشگله نيشش تا بناگوش باز می شه و آب از دهنش راه می‌افته.
يا اگه به بانویی با ادبانه بگيم : خانوم، شما بسیار زيبا هستيد؛ دو حالت داره .
يا اينکه يه فحش آبدار و يه سيلی نوش‌جون می کنيم .
و يا با يه لبخند زننده روبرو می‌شيم.
سخن کوتاه اینکه بايد رو راست اعتراف کنيم که فرهنگمون اشتباهه.
وگرنه اگه به اون بانو بگيم شما چقدر زيبا هستيد، چرا اون در پاسخ نباید بگه، چشماتون زیبا می بينه يا شما لطف داريد يا ...
البته توی اين دوره و زمونه کمتر کسی پيدا می‌شه که نگاهش همیشه همراه با لذت جنسی نباشه و بسیارند کسانی که وقتی به چشم‌های خیره‌شون نگاه می‌کنیم احساس می‌کنیم در همین لحظه داره دونه دونه‌ی اندام طرف رو برهنه می‌بینه.
باید یاد بگیریم که نگاهمون هرزمانی برای لذت جنسی نباشه، و یاد بگیریم با چشم سر و فکر از بعضی زیبایی‌ها لذت ببریم نه با چشم پایین‌تنه.

 

این نوشته به معنی این نیست که از هیچ منظره‌ای نباید لذت جنسی برد که بعضی لحظات و مناظر هم هستند که برای لذت جنسی بردن خلق می‌شن.

 

لپ کلام اينکه :
خيلی خوب می شد اگه فرهنگ دیداری خودمون رو اصلاح می کرديم و اگه به کسی می‌گفتيم طرفو ديدی چه خوشگل بود، مخاطبمون سريع توی ذهنش بدن بدون لباس او رو مجسم نمی کرد.

 

غرغر نامه

سه شنبه شانزدهم آبان ماه 1385 ساعت 18:52


مثل اينكه مشتري نداريم و بايد در فيضيه رو ببنديم

 

 

آقايون و خانوماي بحث دوست

 

ما هي داد زديم بياين بحث كنيد، بياين موضوع پيشنهاد بدين، بياين به من فحش بدين، ندادين ديگه.هرچي اصرار كرديم ندادين.

 

 

ماهم نتيجه گرفتيم كه بايد در فيضيه رو ببنديم و بريم سانديويچي باز كنيم كه درآمدش بيشتره.

 

 

راستي رهاخانوم جون، من مي‌خواستم بحث خدا رو ادامه بدم ولي وقتي مطلبم محكوم به سكوت بود، چي بايد مي‌گفتم ؟

 

من اين قضيه رو تو اون‌يكي وبلاگم هم امتحان كردم اونجا هم در باره‌ي فلسطين نوشتم، نشد  دريغ از يه اظهار نظري فحشي چيزي.

 

 

دیگه حالي به آدم مي‌مونه نه والا 

 

احوالي به آدم مي‌مونه نه بلا  

 

 

خوب ماهم بي‌خيال مي‌شويم و مي‌رويم دنبال الواتي  

 

 

بعدشم مي‌گن چرا يارو محتاد مي‌شه چرا يارو مي‌ره اكس مي‌زنه  

 

حالا اگه من مردم كي جواب بابامو مي‌ده ؟  سيبيلاي منو ديدين ؟ بابامو نديدن !!!  

 

 

اين هم از عمر شبي بود . . .  

 

 

ما بريم ديگه

 

ادامه‌ بحث 1

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 17:26


الهام جان همه كه مثل تو از آسمون سي ساله به زمين نمي‌افتن بعضي‌ها اول به دنيا ميان بعد يه ساله مي‌شن بعد دو ساله مي‌شن بعد سه ساله مي‌شن و ... تا سي‌سالشون بشه. ما هم الان ميانگينمون نهايتن 12 ساله است پس حالا يه 18 سالي صبر كن. ؛)

 

 

خانوم دختره من دقيقن منظورم نماياندن سه چهره‌ي مختلف و ناهنجار از مردها بود كه امروزه روز دارن تبديل به اپيدمي مي‌شن. و مي‌خواستم با هم در مورد چرايي بوجود اومدن اين چهره‌ها (دنياي فاني - ليلا) بحث كنيم. كه البته كسي به اين موضوع نپرداخته.

 

 

نظر تمام كسايي كه از اين مبحث خوششون نيومده بود محترم ولي اولن اگر مطلبي براي بحث به نظرتون مي‌رسه پيشنهاد بدين، دومن تا وقتي افرادي هستن كه بخوان بحثي ادامه پيدا كنه، ادامه مي‌ديم. ضمنن ياسي جون يه سري اشتراك نامحدود با پيك فرستادم به‌نام ياسي جون، شوور مربوطه، بچه‌ اول، بچه‌ي دوم، بچه‌ي سوم، بچه‌ي چهارم‌، مهدكودك ياسي و فرزندان (بابا ياسي خان اخمدي نجات يه چيزي گفت تو چرا جدي گرفتي).

 

 

راستي يادم رفت مطلب قبلي خيلي دراز شده بود دوقسمتش كردم براي ديدن راحت‌تر

 

 خوب من خودم شروع مي‌كنم. در باره‌ي مورد اول من فكر مي‌كنم دليلي كه باعث بشه آستانه‌ي تحريك كسي اينقدر بالابره، حساسيت و عقده‌هاي يك نفر به مساله است.

 

تعريف مساله :

 

-                           پسري 14 ساله كه توي يكي از مناطق جنوبي شهر زندگي مي‌كنه، طبعا توي اين مناطق پوشش خونواده‌ها اسلامي‌تره.

 

-                           اين پسر وارد دوران بحراني بلوغش شده

 

-                           دوران بلوغ عقليش هم از همين سن شروع مي‌شه

 

-                           توي همين سن پسرها محدوده‌ي زندگيشون رو بزرگتر مي‌كنن و به مناطق دورتر شهر مي‌رن

 

-                           ماهواره دارن

 

حالا اين پسر آروم آروم به بعضي از تصاوير ماهواره حساس مي‌شه نمونه‌ي اين تصاوير رو هيچ كجا نديده از بين اين تصاوير نقاط هدفي رو در بدن زنها پيدا مي‌كنه، اتفاقن اين نقاط ممنوعه هستند ولي پسر با نگاه كردن به اونا احساس گناه لذت بخشي مي‌كنه ! اين نگاه‌ها و اين تغيير رفتار از ديد والدين پسر پنهان نمي‌مونه. ماهواره محدود مي‌شه. شهوت ديدن براي پسر بيشتر مي‌شه و سعي مي‌كنه اين تصاوير رو توي اطرافيانش پيدا كنه. بازهم پدر و مادر متوجه مي‌شن. ارتباط دخترهاي فاميل با پسر محدودتر مي‌شه. اينبار شهوت ديدن با عقده‌اي گره مي‌خوره. بعضي از رفتارهاي پسر از كنترلش كمي خارج مي‌شوند. پدر و مادر بازهم متوجه مي‌شوند و حلقه‌ي محاصره بازهم تنگ‌تر مي‌شود. نگاه‌هاي پسر حريص و وحشيانه مي‌شود. احتمالن تذكري از جانب پدر و مادر مي‌شنود. پسر، حريص عقده‌اي و در يك كلام كف كرده، تصميم مي‌گيرد از خارج از خانه تغذيه شود. تصاوير مهو و گنگ‌اند و هرچه بيشتر مي‌بيند و ارضا نمي‌شود و اين آزمندترش مي‌كند.

 

بحث اول !!!

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 15:25


تصميم دارم اينجا بحث‌هايي را پايه بگذارم براي فكر كردن و نظر دادن و شنيدن نظرات ديگران. زماني كه در طول سه روز كامنتي به مجموع اضافه نشد، بحث را عوض مي‌كنم و بحث نيز مي‌تواند از پيشنهادهاي خوانندگان انتخاب شود. و هر كامنت به انتهاي مطلب نوشته شده اضافه مي‌شود كه بين نظر من و ديگران تفاوتي نباشد.

 

 

 

 


تصور كنيد منظره‌ي درد آور آدمي را که كز مي‌کند گوشه‌ي اتاق، دست مي‌برد لاي پاها و نفس زنان، پا و سينه يا کپل برهنه‌ي زني را در خيال مي‌کشد که روز در خيابان، مترو يا كنار پارك ديده است. كه اگر پشت همه‌ي ديوارها را ببينيم چقدر ايراني در اين سرزمينِ بي‌كس‌، از عشق بازي با خود در حضور غرورشان تحقير مي‌شوند ؟

 

با اين همه دردي و منظره‌اي چندش‌آورتر هست که هر کسي نمي‌شناسدش، اين که از فرط برخورداري، هيچ ديداري در تو آتشي برنيانگيزاند و هر آتشي در ديگران، نقشي مردانه باشد در تو، طبق برنامه‌اي مشخص كه تو از ابتداي هر ديدار، انتهاي‌اش را مثل کف دست ببيني.

 

و از همه رنج‌آورتر تصوير خپله‌ي كژ اندام بي‌هنري است كه هرروز از ديدار زنان بسيار حرَمِ خانه‌ي كاخ مانند پدرش دست لاي پا مي‌برد و سالها بعد براي تداوم نسل نحسش گوش و گردن فاحشه‌صفت زيبارويي را مي‌بوسد كه قرار است توله‌هاي او را در زهدانش پرورش دهد. 

 

 

نويسنده:الهام

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 08:17

 

http://weblog.zendehrood.com/aatash

 

 

 اين گروه آخر مثل قارچ بمب اتم در جامعه‌ي ما در حال رشدند و اولي‌ها نيز در حال انقراض

 

نويسنده:مجيد

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 13:15

 

majid15417@yahoo.com

 

 

اين تصاوير واقعيتهاي جاري جامعه ما هشستند كه تا وقتي سيستم حكومتي از نقايص فرهنگي سودجويي ميكند باقي خواهند ماند

 

نويسنده:صبا

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 13:55

 

http://weblog.zendehrood.com/saba_h

 

 

سلام

 

خوبه که ميخواي بحث راه بندازي منم خيلي خوشم مياد و لي يه لطفي بکن از دفعه بعد موضوعات جالبتري را مورد بحثت قرار بده

 

من در مورد اين موضوع هيچ نظري ندارم منتظر بقيه موضوعات هستم

 

موفق باشي

 

نويسنده:ترانه هاي ايناز

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 16:18

 

http://weblog.zendehrood.com/aynaz

 

 

سلام

 

ممنون که به وبلاگم سر زديد

 

من هم با نظر صبا موافقم

 

نويسنده:ميرا

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 16:20

 

http://weblog.zendehrood.com/mira

 

 

سلام و درود بي کران

 

 ايني که نوشتيد تصويري از جامعه ما .... آنچه که در نهان جريان داره .... حالا بعضي مثل شما اونو بي پروا مطرح مي کنن و بعضي نه ... من

 

نمي گم و نمي دونم کدوم روش درسته ... اما .... اينو مي دونم که بحث بايد دليل و منطق داشته باشه ... اين که ما در مورد مشکلي باهم

 

 بحث کنيم که راه حلش دست ما نيست چه فايده ايي داره .... فکر مي کنم بايد اول مسائل ريشه ايي حل بشه تا يه بستر مناسب براي اين مورد

 

هم به وجود بياد ... .

 

شاد وپيروز باشيد.

 

 

 

نويسنده:بابك

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:15

 

http://weblog.zendehrood.com/rad

 

 

خانوم ميرا خوب اين خودش شروع بحثه اينكه شما فكر مي‌كنيد راه حلش دست ما نيست اين خودش نقطه‌ي تفاوت ما با هم ديگه است.

 

من هم مثل شما فكر مي‌كنم تغييرات در هر جامعه‌اي بايد ريشه‌اي باشه و اينكه براي تغيير بايد مستقيمن تيشه به ريشه‌ي يه باور كهنه زد و متفاوت با شما من فكر مي‌كنم ما اعضاي اين جامعه هستيم كه همه‌ي تغييرات رو بوجود مياريم

 

من سعي نمي‌كنم مستقيم و رك به يه باور حمله كنم كه اين باعث جبهه گرفتن مي‌شه سعي مي‌كنم مطلبم رو در قالبي مستتر كنم كه هركس برداشت خودش رو بگه. ولي از ادبياتي بي‌پروا استفاده مي‌كنم شايد تلنگري بشه به ذهن ديگران و همچنين تابوي استفاده از بعضي از كلمات شكسته بشه كه ديگران هم بتونن در مورد بعضي مسايل بحث كنند. كه به نظر من يكي از مشكلات بزرگ ما سكوت و سانسور خود ما در مورد بعضي مسايله.

 

 

دوستاي عزيز صبا و آيناز مقصود من از اين بحث‌ها اينه كه بي‌تفاوت نگذريم. شما ممكنه از اين بحث خوشتون نياد خب بحث ديگه پيشنهاد بدين هر وقت سه‌روز كسي كامنتي نگذاشت بحث رو عوض مي‌كنيم.

 

 

 

 

نويسنده:sheytunak

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:15

 

sheytunak225@yahoo.com

 

http://weblog.zendehrood.com/binahayat

 

 

 

سلام رفيق

 

منم بحث کردنو دوست دارم

 

اما با نظره ميرا و صبا هم کاملا موافقم

 

در ضمن

 

بنرتون خيلي قشنگه

 

منظورم شعريه که توي بنرتون نوشتي.......

 

موفق باشي

 

(nadare)

 

 

 

نويسنده:pepe

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 18:46

 

nazi_py20032001@yahoo.com

 

http://weblog.zendehrood.com/penelope

 

 

salam

 

salam

 

rastesh man faghat umadam tashakor konam ke be web logam sar zadi

 

nazare khasi dar in bare nadaram

 

va hamchenin az bayane bi par vaye in masael chandan khosham nemiyad

 

har chand alan javunha kheili bi parva o ba arze maezerat bi haya shodan

 

omidvaram dar kari ke shoro kardin movafagh bashin

 

va natijeye morede nazaretun o be dast biyarin

 

 

 

نويسنده:وحيد

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 21:23

 

 

 

هرسه رفتار از عقده هاي سرخورده جنسي سر چشمه مي گيرند اينكه كسي از ديدن بدن زني از روي مانتو انقدر تحريك شود تا به خود ارضايي بپردازد تربيت غلط اورا نشان مي دهد كه به زن به چشم ماشين سكس نگاه مي كند

 

 

نويسنده:الهام

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 21:25

 

http://weblog.zendehrood.com/aatash

 

 

آيي اينجا چقدر بچه‌هاي لوس داره اوا نگو

 

 

 

نويسنده:فريبا

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 23:35

 

 

 

هر چه انسان مي خواهد و مي سازد و مي شود همان است كه وجود دارد و خوب است پس چرا اين قدر سر به سر مردم مي گذاريد!!!

 

 

نويسنده:parijoon

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 07:18

 

parisa_tripse@yahoo.com

 

http://weblog.zendehrood.com/parijoon

 

 

salam

 

chetori?

 

nemidoooooooonam chi begam

 

ghorboonet

 

khob boood

 

bye

 

mamnoonam ke sar zadin be weblogam

 

bye

 

 

 

 

نويسنده:دختر بودن

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 10:00

 

 

dokhtare.m@gmail.com

 

http://beingdoxtare.blogspot.com

 

ممنون که دعوتم کرديد به خواندنِ مطلبتان. اما نمي دانم چرا نمي فهمم اعتراضِ شما نسبت به چيست. خودارضايي؟ خپل بودن؟ نگاهِ بد داشتن به زنان؟ ديدارهاي منتهي به سکس؟

 

و نظري ندارم. 

 

 

 

نويسنده:دنياي فاني - ليلا

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 11:55

 

http://weblog.zendehrood.com/yourheart

 

 

سلام حالم به هم مي خورد نمي دونم در اين مورد چه نظري ميشه داد اصلا من دنبال چراي اين موضوع هستم نه بحث اينكه چراهست يا نيست دارم فكر مي كنم اصلا چرا بايد اين طوري باشه نمي دونم خودم هم توش مونده‌ام

 

 

 

نويسنده:مغبچه

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 12:45

 

 

 

سلام

 

اولا خودمو کشتم خوندم

 

راس و حسيني خوشم نيمد

 

بي خيال اين حرفا

 

يه چيزي بگو لاقل حال ادم بد نکنه

 

 

 

نويسنده:مغبچه

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 12:48

 

 

http://weblog.zendehrood.com/charand

 

sg

 

 

 

نويسنده:ياسي

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 13:19

 

http://weblog.zendehrood.com/eshgheman

 

 

سلام

 

من اولين باره ميام اينجا.... ولي فکر کنم که مشترک بشم...

 

ببينم شما ماهانه چقدر ميگيري واسه عضويت؟؟؟؟؟؟؟؟(شوخي)

 

موفق موفق باشي ياسي

 

 

 

نويسنده:شاجين

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 15:01

 

shajin@myway.com

 

http://weblog.zendehrood.com/shajin

 

 

با يک شاخه گل

 

از آشنائي خوشحالم و برايتان موفقيت آرزو ميکنم . در باره کامنت شما . بيشتر از آنکه فکر ميکنيد از آن جملات وجود دارد . ولي اينکه مطمئن هستم يانه . نه عزيز ، من نه محققم و نه نويسنده . حتي اگر در کتابش باشد و شما از من بپرسيد که مطمئن هستيد اين را فردوسي گفته است ميگويم نه ! وقتي بيش از 20 انجيل  داشته باشيم وقتي قزان در هر زمان و مکاني بنوعي تفسير شود و قتي غلط نامه « شاهنامه» چاپ شود که صدها بيت از کي و کي است . وقتي رباعيات حکيم عمر خيام دست برده شود .ووو اين کار محققان است که نظر دهند و ما نيز استفاده کنيم . منظور نوشته من در درجه اول و آخر محکوم کردن اين نظريه زن ستيزي است که در جامعه ما وجود داشته و دارد وبايد با آن مبارزه کرد . شاد شاد .

 

احساس من

دوشنبه هشتم آبان ماه 1385 ساعت 23:38


من احساس مي‌كنم تعريف اين تعهدي كه همه از آن به عنوان پيش شرط روابط عاشقانه نام مي‌برند كمي متفاوت با آن چيزي است كه در اصل بايد باشد. در واقع در جامعه‌ي امروز ما كمتر روابط و يا احساسات عاشقانه بوجود مي‌آيد اصولن اين عاشقي‌ها متعلق به دوره‌اي هستند كه انسانها در طول عمرشان حداكثر با ده‌هزار نفر آن‌هم همشهري برخورد مي‌كردند. امروزه روز كه انسان در طول يك سال با ده‌هزار نفر برخورد مي‌كند دلبستگي‌ها ديگر فقط دلبستگي‌اي هستند از نوع نياز به همراهي جسمي و روحي ديگري. من شخصن در خودم و يا اطرافيانم نمونه‌ي از عشق نمي‌شناسم. در اين نوع روابطي كه نام بردم مساله‌ي تعهد نيز رنگي ديگرگون با تعهد عشقهاي قديم دارد. در عشقهاي جديد، مصلحت انديشي نقشي بسيار پررنگ‌تر از احساسات عاشقانه دارد. همين مصلحت انديشي شايد عاملي باشد تا شخص نتواند شريك رابطه‌اش را به صورت معبود خود و در اوج كمال ببيند. و اين انساني بودن معشوق به معناي نقص او و احتمال وجود شريك بهتر است و همين احتمال هميشه راه امتحان را براي عاشق مجاز مي‌دارد، امتحان آغوش‌هاي تازه امتحان معشوق‌هاي جديد. اصولن در روابط صميمانه تنها چيزي كه قيد مي‌آورد قماري بنام ازدواج است و پيش از آن كسي حق ندارد و نمي‌تواند ديگري را مجبور و متعهد به ماندن و بودن بكند.

 

از نگاهي ديگر، هنگامي كه من براي اولين بار رابطه‌اي صميمانه با كسي برقرار مي‌كنم تجربياتي را براي اولين بار بدست مي‌آورم با اين تجربيات من چگونه مي‌توانم قياس كنم و نتيجه بگيرم كه اين شريك مي‌تواند شخص مناسبي براي ادامه‌ي زندگي من باشد. براي مقايسه حداقل وجود دو عنصر لازم است كه من فعلن يكي از آنها را دارم و اين يكي راهم اگر در هرو كفه‌ي مقايسه قرار دهم باز هم جواب اين مقايسه منفي خواهد بود ( ماهيت مقايسه ياي انتصاري است و براي دو گزاره هم ارز پاسخ منفي مي‌دهد) بگذاريد دوباره شرايط را تعريف كنيم.

 

من شخصي هستم كه براي اولين بار رابطه‌اي صميمانه را شروع كرده‌ام و در اين رابطه سرشار از خوشي و لذت هستم.  حال مي‌خواهم تصميم بگيرم كه اين رابطه را تبديل به رابطه‌اي دايمي كنم. منطق و مصلحت در همين لحظه تصميم مرا اشتباه مي‌داند. آيا اين منطقي تر نيست كه من حداقل رابطه‌اي ديگر را از اين دست امتحان كنم و پس از آن انتخاب كنم ؟ حال اگر تعداد اين روابط به چند رابطه افزايش پيدا كند چطور ؟ قصد من تبليغ هرزگي نيست ولي فكر مي‌كنم اين حق منطقي هر انساني است كه چند رابطه ازين دست رابيازمايد تا بتواند فتواي خوب بودن يكي از آنها را صادر كند.

 

Shadidan

جمعه بيست و هشتم مهر ماه 1385 ساعت 09:59


ر‌و‌سـپي‌گري و اخـلاق: مسأله‌ي مشتري.

 

 

 

 

 

هدفِ اين نوشته نقدِ مقدماتي اين استدلال است، که زياد مي‌شنويم:

 

 

 

  (س)   ر‌و‌سـپي‌اي که با تو مي‌خـوابد، با تو نمي‌خـوابيد اگر قرار نبود پولي از تو بگيرد (يا اگر پولي از تو نگرفته بود). ر‌و‌سـپي تن‌ات را نمي‌خواهد و براي لـذت (جسمي يا روحي) نيست که با تو مي‌خوابد. صِرفِ دانستنِ همين بايد کافي باشد براي اينکه نخواهي‌اش؛ اگر کافي نيست، به اين هم توجه کن که فشارِ زندگي است که باعث مي‌شود ر‌و‌سـپي تن‌اش را عرضه کند، و حتماً ناراضي است از وضع‌اش. تويي که با او مي‌خـوابي داري استفاده مي‌کني از بدبختي او. اين ملاحظات نشان مي‌دهد که مراجعه به ر‌و‌سـپيانْ خلافِ اخلاق است.

 

 

قبل از ورود به بحث خوب است که اينها را صريحاً بگويم.

 

      اول اينکه بحث‌ام خارج از دين است—مسلـّماً نهي دين‌ از انواعي از کارهاي جـنسـي کافي‌ است براي اينکه دين‌دار عملاً سراغِ هيچ ر‌و‌سـپي‌اي نرود و حتي بپذيرد که رابطه‌ي جـنسـي با ر‌و‌سـپيانْ اخلاقاً بد است؛ موضوعِ بحثِ من در اينجا اين است که آيا  استدلالِ (س) متقاعدکننده هست يا نه.

 

      ديگر اينکه "ر‌و‌سـپي‌گري"، آن‌طور که من اصطلاح مي‌کنم، نامِ يک شغل است: "ر‌و‌سـپي" دشنام نيست (يا دست‌کم دشنامِ مستقيمي نيست: نهايتاً مثلِ اين است که کسي که سـانسور را غيراخلاقي مي‌داند بگويد که فلاني مأمورِ دولتي مميزي کتاب است). ر‌و‌سـپي کسي است که مستقيماً بابتِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س پول مي‌گيرد. مؤنث بودن براي اين شغل لازم نيست، مشتري هم لزوماً مذکر نيست.

 

      ديگر اينکه لازمه‌ي اينکه چيزي را شغلِ کسي بدانيم اين است که بر آن باشيم که حداقـلي از انتخاب براي آن کس مطرح بوده است. اين حداقـلْ چندان زياد نيست و کافي است کار را از بردگي ممتاز کند (شايد صِرفِ مزد گرفتنْ کافي باشد): حتي اگر تنها کاري که براي پول درآوردن مي‌توانم بکنم اين باشد که دست‌شويي پارک را تميز کنم، و از اين کار هم متنفر باشم، باز اين مي‌تواند شغلِ من باشد. ر‌و‌سـپي‌گري با بردگي جـنسـي فرق دارد، و در بحثِ تحليلي علاقه‌اي به صحبتِ استعاري از "بردگي" ندارم.

 

 

برايم روشن نيست که چرا طرفدارِ (بخشِ اولِ) استدلال معتقد است که براي بي‌اشکال بودنِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س ميلِ طرف‌ها لازم است، يا چرا لازم است که همه‌ي طرف‌ها احتمال بدهند که از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س لـذ‌ت ببرند—به نظرِ من رضايتِ طرف‌هاي رابطه کافي است. احتمالاً نوعاً معلم‌هاي خصوصي مثلاً رياضياتِ دبيرستاني از اين لـذ‌ت‌ چنداني نمي‌برند که به نوجواني در خانه‌اش قانونِ سينوس‌ها را ياد بدهند، و احتمالاً ياد نمي‌دادند اگر قرار نبود بابت‌اش پولي بگيرند؛ آيا اين امر کارِ دانش‌آموز يا والدين‌اش را غيراخلاقي مي‌کند؟ معلمِ خصوصي چه بسا که اگر شغلِ بهتري برايش مهيا بود درسِ خصوصي نمي‌‌داد، هم‌چنان که شاغلانِ خيلي از شغل‌هاي ديگر هم؛ و احتمالاً خيلي‌ها اصلاً کار نمي‌کردند اگر که درآمد يا  به هر حال پولِ کافي مي‌‌داشتند. آيا، پس، مراجعه‌ي در قالبِ معامله به تقريباً هر صاحبِ شغلي غيراخلاقي است؟

 

      بله، درست است: طرفدارِ (س) مي‌تواند بگويد که لـذ‌ت بخشِ اساسي‌اي از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س است، اما قرار نيست بخشِ اساسي‌اي از آموزشِ قانونِ سينوس‌ها باشد. بياييد فعلاً اين را بپذيريم؛ اما ربطِ اين حکم به موضوعِ بحث را نمي‌فهمم: يادگرفتن هم بخشِ اساسي‌اي از آموزش است، و احتمالاً معلمِ خصوصي‌ چيزِ زيادي از ماجرا ياد نمي‌گيرد؛ اين آيا استفاده از خدمت‌اش را غيراخلاقي مي‌کند؟

 

      آيا مشکل در اين است که ر‌و‌سـپي با جسمِ ما سروکار دارد و شايد که اين برايش به طرزِ ويژه‌اي ناخوشايند باشد؟ کسي که موي از ساق‌مان مي‌زُدايد يا دندانِ خراب‌شده‌مان را در دهانِ بدبويمان ترميم مي‌کند هم احتمالاً بخش‌هاي مربوطِ جسم‌مان را دوست ندارد. يا مشکل آيا در اين است که ر‌و‌سـپي از تن‌اش استفاده مي‌کند؟ اين تمايزِ ذهن-بدن را خوش نمي‌دارم؛ اما، به هر حال، اولاً آيا باربر يا معلمِ تنيس در شغل‌اش از بدن‌‌اش استفاده نمي‌کند؟ و، ثانياً، چرا گمان مي‌کنيم که "فروختن"-ِ بدن سخت‌تر از "فروختن"-ِ ذهن است؟ مي‌گوييد حس کردنِ تنِ نامطلوبِ بيگانه‌ي نامحبوب بر تن‌تان ناخوشايند است؟ تا حالا به نوجوانِ‌ کم‌هوشِ خانواده‌ي ثروتمندي درس نداده‌ايد؟ نوشته‌ي رئيسِ کم‌سوادتان را ويرايش نکرده‌ايد؟ چرا فرض مي‌کنيم بايد از شغل لـذ‌ت بُرد؟

 

      تصورِ من اين است که توسل به هر جنبه‌اي از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س مدافعِ (س) را ملتزم به غيراخلاقي‌بودنِ بسياري از کارهاي شهوداً بلااشکالِ ديگر خواهد کرد، و اين معقول نيست مگر اينکه مدافعِ (س) حاضر باشد که اصولاً هر معامله‌اي را غيراخلاقي اعلام کند. مدعي غيراخلاقي‌بودنِ مراجعه به ر‌و‌سـپيان مي‌تواند بگويد که س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س مقوله‌ي پيچيده‌ي مجزايي است که چندان تن به تحليل نمي‌دهد. شايد درست بگويد، اما اين حرفْ ديگر امکانِ استدلال را از بين مي‌برَد. هر کس البته مختار است بگويد که شهود مي‌کند که فلان کار بد است؛ اما وقتي در حرف‌اش "چون" و "بنابراين" مي‌آورَد بايد بتواند موضوع را تحليل کند. نه؟     

 

      در موردِ قسمتِ دومِ (س) فقط دو نکته مي‌گويم—حرف‌هاي قبلي‌ام به گمان‌ام در موردِ قسمتِ دوم هم صادق باشد. اول اينکه، بر خلافِ تکدي، ر‌و‌سـپي‌گري شغل است. در مواردي (مثلاً وقتي که وضعِ اقتصادي جوري است که علي‌الاصول مي‌شود شغلي پيدا کرد) پول دادن به متکدي ترويجِ تن‌پروري است: گدا خدمتي عرضه نمي‌کند (مگر اينکه مثلاً دعا کردن‌اش را خدمتي تلقي کنيم) و پول طلب مي‌کند؛ ر‌و‌سـپي به نيازِ جدي‌اي جواب مي‌دهد. ر‌و‌سـپي، هر "بدبختي"اي که باعث شده باشد ر‌و‌سـپي‌گري کند، به هر حال دارد کار مي‌کند؛ مراجعه نکردنِ ما درآمدش را کم مي‌کند، و نمي‌دانم که اين دل‌سوزي ما چه فايده‌اي مي‌تواند برايش داشته باشد. ديگر اينکه گويا گاه فراموش مي‌کنيم که ر‌و‌سـپي‌گري—مخصوصاً وقتي غيرقانوني باشد و مشمولِ ماليات نشود—کارِ بسيار پردرآمدي است. اگر مراجعه به آدمي که از روي استيصال به شغلي روي آورده است غيراخلاقي باشد، معقول است که اول به شاغلانِ کارهاي با درآمدهاي کمتر نگاه کنيم—مقايسه کنيد: [در تابستانِ هشتادوپنج در تهران،] (الف) آقاي الف، بعد از هفت ساعت کارِ روزانه، در خيابان مي‌چرخد و مسافر جا‌به‌جا مي‌کند؛ دوهزار تومان مي‌دهم‌ تا نيم‌ساعت رانندگي کند و به خانه‌ام برسانـَدم. (ب) خانمِ ب پنجاه‌هزارتومان از من مي‌گيرد براي نيم‌ساعت هم‌آغوشي، و در شلوغ‌ترين روزهاي کاري‌اش بيش از پنج-شش ساعت کار نمي‌کند.

 

 

در کنارِ همه‌ي اينها، به نظرم مي‌آيد که يک پيش‌فرضِ (س) اين است که کارِ ر‌و‌سـپيان به طرزِ شديدي برايشان ناخوشايند است. آيا واقعاً چنين است؟ مدافعِ (س) آيا فقط به خودش و احتمالاً نزديکان‌اش نگاه مي‌کند و حکمِ کلـّي مي‌دهد؟ چند ر‌و‌سـپي را از نزديک ديده‌ است؟ آيا مي‌داند ميانگينِ درآمدشان چقدر است؟ با چند نفرشان صحبت کرده است؟ با چند ر‌و‌سـپي آن‌قدر نزديک بوده که از احساس‌شان در وقتِ کار خبردار شده باشد؟

 

 

حاشيه.

 

 

 

 

١. توجه کنيد که صرفِ اينکه چيزي را شغل بدانم متضمنِ اين نيست که مشروع هم بدانم‌اش: فرض کنيد درآمدِ لوکا از اين راه باشد که هر کس را که ويتو دستور مي‌دهد بکشد و براي اين کار مزد بگيرد؛ اين از نظرِ من شغلِ لوکا است، گرچه، از نظرِ من، کاري که لوکا مي‌کند غيراخلاقي است.

 

٢. در مثالِ آموزش، طرفدارِ هوشمندِ (س) خواهد گفت که  لـذ‌ت جـنسـي همه‌ي طرف‌ها بخشِ اساسي‌اي از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س است، در حالي که چيزي‌يادگرفتنِ همه‌ي طرف‌ها بخشِ اساسي‌اي از آموزش نيست. نمي‌دانم چرا بايد اين ادعا در موردِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س را بپذيرم؛ اما بياييد فرض کنيم که لـذ‌ت‌بردنِ همه‌ي طرف‌ها ذاتي س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س باشد. با اين فرض، کارِ جـنسـي‌اي که با ر‌و‌سـپي مي‌کنيم نوعاً س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س نيست و چيزِ ديگري است؛ اين آيا آن چيزِ ديگر را غيراخلاقي مي‌کند؟ کاري را در نظر بگيريد که (فقط در اين بحث) "*س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س" مي‌خوانم‌اش: *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س همان س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س است، با اين تفاوت که لازم نيست همه‌ي طرف‌هاي داخل در آن از آن لـذ‌ت ببرند (و لازم نيست که همه‌ي طرف‌ها براي شروع‌اش ميلِ جـنسـي داشته باشند). حالا اگر کسي شغل‌اش اين باشد که در مقابلِ *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س پول بگيرد آيا خوابيدن با او غيراخلاقي است؟ مشخصاً: شباهتِ *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س با س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س آيا کارِ مراجعه‌کننده را غيراخلاقي مي‌کند؟ متناظر با *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س و در جهتِ عکس، به چيزي فکر کنيد که به آن "آموزش*" مي‌گويم که شبيهِ آموزش است، غير از اينکه يک بخشِ اساسي‌اش اين است که همه‌ي طرف‌ها چيزي ياد مي‌گيرند. همان‌قدر که احتمالاً معا‌شـقه به س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س نزديک‌تر است تا به *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س، گفت‌وگو و تضاربِ آراء هم احتمالاً به آموزش* نزديک‌تر است تا به آموزش. گفت‌وگو چيزِ زيبايي است؛ اما آيا اين باعث مي‌شود که کارمان غيراخلاقي باشد اگر به کسي براي آموزشي که از جنسِ آموزش* نيست پول بدهيم؟

 

 

Copyright Shadidan

 

شنبه هشتم مهر ماه 1385 ساعت 00:14


در يک مصاحبه مطبوعاتی احمدی نژاد اعلام کرد: « من و بوش علايق مشترکی برای ايجاد صلح جهانی داريم.»

 

منبع واشنگتن پست

Sep 29  2006

ياد ايام

دوشنبه سوم مهر ماه 1385 ساعت 20:58


ديروز داشتم ميون نوشته‌هاي بايگاني شدم مي‌گشتم كه اينو پيدا كردم :

 

بسمه تعالي


آزادي ، آرامش ، عدالت براي همه ، چه معني دارد ؟ رفتيم، شعار،
اعتراض ، فرياد ، گفتيم همه براي يك نفر ، يك نفر براي همه ، سوگند خورديم با هم باشيم ، آتش زنيم بر خانه ظلم . پس چه شد؟ گرفتند آنهايي كه بودند يا نبودند كه تنها وجه اشتركشان اين بود كه ” دانشجو ” بودند و تنها مشكلشان نيز همين. پنج روز گذشت . چه خوب شد كه همه جا ساكت شد. چقدر سكوت اين قبرستان آرامش بخش است. خدا را شكر ، همه چيز بخير گذشت. چقدر استشمام هواي تازه در اين فضاي مسموم دشوار است. همه ما مي‌ترسيم . البته بهتر است براي خودمان بترسيم تا براي دانشجوياني كه بلاتكليف ، منتظر ما هستند.چون آنچه بر ما گذشت، آنچه ما با خنده براي هم تعريف مي‌كنيم، امروز براي بعضي‌ها كه خوشبختانه !! ما جزو آنها نيستيم، كاملا جدي شده است . درس ، امتحان ، وقت نداريم . پس چه شد ؟ مگر قرار نبود با هم باشيم ، از هم دفاع كنيم ؟ مگر قرار نبود تار مويي از هر كداممان كم شود ، غوغايي بر پا گردد ؟ حال همه ما كه مانده‌ايم مي‌آييم امتحان مي‌دهيم و كاري نداريم كه بعضي‌ها هنوز چشم بسته تحت شديدترين فشارهاي روحي، رواني قرار دارند.( به علاوه كمي هم !! فشار جسمي ) تنها جايي كه مي‌بينند داخل بازداشتگاه است و ما تنها جايي كه اكنون مي‌بينيم سالن امتحانات . روي ‌هم رفته خيلي هم بد نشد. كمي شلوغ كرديم . كمي هم جيغ كشيديم . امتحانات را هم كه عقب انداختيم . انصافا دستمان درد نكند! راستي امشب قراره بريم خونه. اگه صداتون به بچه‌هايي كه گرفتار شدن رسيد سلام ما را هم برسانيد و به آنها بگوييد ” خسته نباشيد . شايد شهريور ديديمتان و شايد هم نه. “ يادمان نرود كه ما تنها نيامديم كه امتحانات را به تعويق بياندازيم بلكه همه ما مي‌خواهيم حق نفس كشيدن در هواي آزاد را بگيريم، حق فرياد و حق سكوت، حق زندگي آن هم با اميد به روشني .


فرياد، هوايي براي تنفس ، آنچه براي زنده ماندن، براي نپوسيدن در مرداب ندانستن و نفهميدن و نيانديشيدن لازم است. آنچه كه مي‌گوييم ، آنچه كه فرو مي‌خوريم، انرژيي كه حضور دوباره‌ي فريادهاي ناگزير از سكوت را بالاخره به عصيان واداشت. عصيان عليه چه ؟! من نيز نمي‌دانم. مي‌گفتند كه نمي‌دانند براي چه آمده‌اند، براي چه فرياد مي‌زدند، براي چه صورتهاي خود را پوشانده اند از لنز دوربينهايي كه آماده‌اند براي جشن عروسي اين عزيزان فيلم بگيرند (و چه ساده لوحانه اين كار را كردند !! ) مي‌گفتند كه يك سري دانشجوي تنبل و مشروطي آمده بودند ، از شدت بيكاري . شايد هم طمع تعويق امتحانات آنها را به وجد آورده است . (البته نمي‌دانم چرا آنهايي كه امسال فارغ التحصيل مي‌شدند و اتفاقا فوق هم قبول شده بودند در بين اين جمع كم نبود !!)
ولي واقعا چه شده ؟ يعني آن صداها كه گوشهايمان را كر مي كرد واقعي نبودند ؟ شايد خواب مي‌ديديم، شايد هم زوزه باد بود كه شنيديم ، حتما با خودمان حرف مي‌زديم . آره حتما خواب بوديم . آخر مگر مي‌شود آدم توي خواب هم هدف داشته باشد؟ هر چه از دهانش در بيايد مي‌گويد. راستي خواب بدي هم بود. خوب شد قبل از اينكه بيدار بشيم حرفامونو زديم فقط خدا كنه تو خواب بلند بلند حرف نزده باشيم.

و چه زيباست كه همكلاسي ما ، دوست ما ، دانشجويي كه توانست بغض فرو خورده همه ما را يكجا در گلويش فرياد بزند اكنون نگران اجازه ديدن روشني باشد و سكوتي چند و خوابي شايد كوتاه و ما ... و ما اينجا نگران اينكه امتحانات تير ماه راحتتر خواهد بود يا شهريور ماه !!!


گر در اوج فلكم بايد مرد عمر در گند به سر نتوان برد

 

4 مرداد، 1378

چند مطلب به نظر بي ربط

يکشنبه دوم مهر ماه 1385 ساعت 21:12


- علياکبر موسويخوييني که از سه ماه پيش در بازداشت وزارت اطلاعات است، به صورت تحت‌‏الحفظ در مراسم چهلمين روز درگذشت پدرش حاضر شد، اما بهرغم هماهنگيهاي به عمل آمده، او با يک ساعت تاخير به مراسم رسيد و ماموران امنيتي نيز مانع ملاقات وي با همسرش شدند. مهندس موسوي خوئيني نيز در مقابل مسجد با اعتراض نسبت به صد روز زندان غير قانوني و نداشتن اجازه ملاقات با خانوادهاش فرياد زد: "به همه اعلام کنيد که من تحت فشارم و هر روز در حدود پنج بار بازجويي ميشوم."

 

او که آثار کبودي بر گردن و شکستي در سرش قابل مشاهده بود با بيان اينکه تحت فشار انواع شکنجه هاي روحي وجسمي قرار دارد، اظهار داشت: "من شبها با دستبند و پابند مي خوابم و تمام امکانات از من گرفته شدهاست." موسويخوئيني هم چنين خبر داد که ماموران امنيتي و بازجوها وي را تحت فشار قرار دادهاند تا خطاب به مقامات عالي رتبه کشور توبه نامه بنويسد و از اقدامات گذشتهاش اظهار پشيماني کند. پس از اين اتفاق ماموران امنيتي، او را به زور داخل اتومبيل بردند و از محل دور کردند. موسويخوئيني به گزارش ادوار نيوز در ساعت 7:30 دقيقه شب و بدون همراهي خانواده و تحت الحفظ راهي اوين شد.

 

 

- شش ماه ديگه در چنين ساعتي ما نه‌تنها انرژي هسته‌اي داريم بلكه سلاح هسته‌اي هم داريم، اسراييل هم به علت اينكه فلسطيني‌ها به رسميت شناختنش ماهم به رسميت مي‌شناسيمش. در مورد آمريكا هم هنوز آمريكايي‌ها بايد رفتار بدشونو جبران كنن اينكه قبول كردن تو ايران حقوق بشر از همه‌جاي دنيا بهتر رعايت مي‌شه كافي نيست.

بله شش ماه ديگه دولت ما با آمريكايي‌ها معامله‌هاشونو كردن و همه تغيير كردن و خوب شدن و ديگه نه وضعيت حقوق بشرتو ايران خرابه و نه سلاح هسته‌اي چيز بديه و فقط بد زندگي نكبت بار ما ملت گوسفند كه سرمونو كرديم تو برف.

 

- مروز صبح ساعت 11 شبكه اول سيماي جمهوري اسلامي گفت انوشه انصاري ديشب در تماسي كه با خونوادش داشته اعلام كرده كه او هم موفق نشده هلال ماه رو ببينه.

 

 

 

يکشنبه بيست و ششم شهريور 1385 ساعت 21:59


سلام خانوم ميرا

 

 

من خيلي وقت نيست كه وبلاگ شما رو مي‌خونم و وبلاگتون رو هم براي اولين بار به خاطر اسمش چك كردم، ميرا اسم يك گروهه، بگذريم

 

 

من خيلي ساله كه وبلاگ مي‌نويسم و خيلي خوب مي‌دونم چرا بعضي از وبلاگ‌ها پرخواننده مي‌شن و بعضي ديگه بدون خواننده با اينكه حتي مطالب بسيار خوبي توشون هست. سر رشته رو دراز نكنم اكثر وبلاگ‌هاي پرخواننده رو دخترها مي‌نويسن.

 

 

و اكثر كامنت‌ها رو پسرها براشون مي‌ذارن و اكثر كامنت‌هاي پسرها تعريف و تمجيد و يا جمله‌هاي شاعرانه است و خودتون بهتر مي‌دونين چرا اين‌كار رو مي‌كنند. و اين پسرها و حتي دخترهايي كه اين وبلاگها رو مي‌خونن بيشتر دنبال مطالبي درباره زندگي خصوصي اين دخترها، سكس و نوشته‌هاي عاشقانشون مي‌گردند(تابوهايي كه مرد و زن جامعه‌ي ما در شهوت شنيدنشون مي‌سوزند) و هميشه آرزو دارند كه عكسي از دختر نويسنده توي وبلاگش پيدا كنند. و خوب مطالب غير مربوط به اين مسايل رو تا چند باري به اميد واهي دوستي‌اي رفاقتي، چيزي كامنت مي‌ذارن ولي بعد از اون يا به علت اينكه جوابي به كامنتشون داده نشده و يا به علت اينكه حوصلشون سر رفته كنار مي‌ذارن و مطلب رو نخونده كامنتي بي‌ربط مي‌ذارن يا اصلن بي‌خيال كامنت مي‌شن.

 

 

و اين دليل همون جمله‌ايه كه من يك بار هم در مورد كامنت‌هاتون به شما گفتم.

 

 

 

 

دوستي مي‌گفت اگر (با عرض پوزش از خانوم هديه تهراني) شيرين عبادي رو تير بارون كنن شايد ده‌هزار نفر بريزن توي خيابون و شعار بدن ولي اگر هديه تهراني رو تير بارون كنن انقلاب مي‌شه !

 

 

 

 

بله تا وقتي تن زن براي خودش و ديگران چيز قيمتي‌اي حساب بشه بزرگترين دل مشغولي زن هم هر چه گرانتر كردن اين تن ارزان بدست آمده است براي اظهار وجود. (وقتي چيز به اين مفتي هست تا همه سرهارو به طرف شما برگردونه و ديگه چه نيازي به زور زدن و علم و كمالات جمع كردن) و تا وقتي زن اينقدر درگير تنِ تا اونو هرچه گرانتر بفروشه (چه به شوهر و چه به هر چيز ديگه) جنس دوم بودن از اون جدا نمي‌شه چون خودش با حفظ تن و بكارتش براي شوهر پول‌دارتر خودش رو به پول اون شوهر فروخته، چون خودش با فاحشه‌گي تن خودش رو كرايه داده . . .

 

 

 

 

اگر نوشته‌هام مثل هميشه بي‌سازمان و بي‌نظمِ از بي‌سوادي هنوزم نيست، از ملولي دل و تشويش خاطرِ

 

دوشنبه سيزدهم شهريور 1385 ساعت 01:29

بيانيه

جمعه دهم شهريور 1385 ساعت 12:49


بيانيه ”يك ميليون امضاء“ براي تغيير قوانين تبعيضآميز

شنبه 19 اوت   2006                                        

 

 

مجموعه قوانين موجود در ايران، زنان را جنس دوم قلمداد كرده و بر آنان تبعيض روا می دارد، آن هم در جامعه ای که بيش از 60 درصد از پذيرفتهشدگان دانشگاهها را زنان تشكيل میدهند. در بسياري از جوامع اعتقاد بر آن است كه قانون بايد يک پله از فرهنگ بالاتر باشد تا بتواند فرهنگ جامعه را تعالي بخشد اما قوانين در ايران از فرهنگ و موقعيت زنان عقبتر است.

 

طبق قانون يک دختر در سن نه سالگي مسئوليت کامل کيفري دارد و اگر مرتکب جرمي شود که مجازات آن اعدام است دادگاه ميتواند او را به اعدام محكوم كند. اگر زن و مردي در خيابان تصادف کنند و هر دو فلج شوند طبق قانون خسارتي که به زن مي دهند نصف خسارت مرد است. اگر حادثهاي جلوي چشم زن و مردي اتفاق بيافتد طبق قانون شهادت زن بهتنهايي پذيرفته نميشود اما شهادت مرد پذيرفته ميشود. طبق قانون، پدر ميتواند با اجازه دادگاه، دخترش را حتي قبل از 13 سالگي به عقد مرد 70 سالهاي درآورد. طبق قانون، مادر هيچگاه نميتواند سرپرست امور مالي فرزندش باشد و در مورد محل زندگي، اجازه خروج از كشور و حتي مسائل درماني كودك تصميم بگيرد. طبق قانون مردان ميتوانند چند همسر داشته باشند و هر موقع بخواهند زنشان را طلاق بدهند.

 

اين موارد تنها بخش كوچكي از نابرابري و تبعيضهاي قانوني نسبت به زنان است و بيشك زناني كه در طبقات پايين جامعه قرار دارند يا جزو اقليتهاي قومي و مذهبي هستند از تبعيضات قانوني بيش از ديگر زنان رنج ميبرند. از سويي، وجود قوانين ناعادلانه، روابط بين زن و مرد را چنان ناسالم و نامتعادل ساخته كه زندگي مردان را نيز با مشكلات بسياري مواجه كرده است، از جمله ميتوان به رواج ميزان بالاي مهريه اشاره كرد كه بهدليل احساس عدم امنيت ناشي از تبعيضات قانوني از سوي زنان درخواست ميشود.

 

از سوي ديگر، دولت ايران به ميثاقهاي بينالمللي حقوق بشر ملحق و متعهد به اجراي مقررات آنان شده است. مهمترين ضابطه در حقوق بشر عدم تبعيض برمبناي جنس، قوم، مذهب و... است. بنابر مباني فوق ما امضاءكنندگان اين بيانه خواستار رفع تبعيض از زنان در كليه قوانين بوده و از قانونگذاران ميخواهيم كه نسبت به بازنگري و اصلاح قوانين بر اساس تعهدات بينالمللي دولت اقدام نمايند.

http://www.we-change.org/spip.php?article11

 

< به نجس‌خوری دیگران کمک نکنید!

چهارشنبه هشتم شهريور 1385 ساعت 06:33


اگر لینک کتابخانه‌ی بزرگ و رایگان قفسه ghafaseh.com را در وبلاگ یا وب‌سایت خود ثبت کرده‌اید، برای کمک نکردن به شرکت پرشین‌وب (رسالت سابق) در پول نجس خوردن، لینک آن را حذف کنید.

دو سه هفته‌ی پیش در گفت‌وگویی که با مجله‌ی فرهنگی رادیو بی‌بی‌سی کردم، از سایت قفسه به عنوان حرفه‌ای‌ترین و جامع‌ترین و کاربردی‌ترین کتابخانه‌ی آن‌لاین یاد کردم که همه‌ی مسئولیت آن بر عهده‌ی یک نفر است و عام‌المنفعه آن را اداره می‌کند. این یک نفر «مهدی گلسرخ‌تبار» است. افسوس و صد افسوس که حدود ده روز پیش شرکت پرشین‌وب (با نام قبلی رسالت) با سابقه‌ای درخشان در آزار و اذیت و به باد دادن سرمایه‌ی‌معنوی دیگران در زمینه‌ی هوست و دومین و... دامن نجس‌خوری‌اش را بر این سایت فرهنگی هم گسترد و پس از آسیب جدی رساندن به این سایت، دومین آن را دزدید و «قفسه»ی فرهنگی پربازدید را تبدیل کرد به سایتی برای کلیک کردن روی سایت‌های خارجی برای پول نجس درآوردن و خوردن! مصیبت بزرگ‌تر این است که هیچ امکان قانونی و حقوقی‌ای در این خراب‌شده، برای جلوگیری از این زورگیری‌های آشکار اینترنتی نیست. متن ـ پیراسته‌ی ـ ایمیل مهدی گلسرخ‌تبار را بخوانید و حذف کردن لینک قفسه دات کام را از وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های‌تان فراموش نکنید. خواهش می‌کنم برای کمک به قفسه، این موضوع را در وبلاگ‌های‌تان بنویسید یا به همین نوشته لینک بدهید.

جناب آقای شکراللهی سلام
پیش از این در ایمیلی دلیل ایجاد اختلال در سیستم سایت کتابخانه مجازی قفسه دات کام را برایتان شرح داده بودم و ذکر کردم بی مسئولیتی شرکت خدمات دهنده باعث شد خسارات جبران ناپذیری به اطلاعات سایت وارد شود. اما با امروز یک هفته است که دامین سایت ghafaseh.com که طبق اطلاعات whois به نام من ثبت شده است و مبلغ آن نیز کامل پرداخت شده بود، توسط شرکت کلاهبردار پرشین‌وب (رسالت سابق) برای کسب درآمد آن شرکت، روی سایت‌های درآمدزای خارجی پارک شده است و این شرکت به خاطر رنکینک بالای سایت قفسه و بازدیدی که داشت، حاضر به پس دادن دامین قفسه نیست.

متاسفانه این شرکت و کلاهبردارانی این‌چنینی آن‌قدر از رابطه‌های خود و بی‌پشتیبان بودن ما مطمئن‌اند که به خود اجازه می‌دهند از حاصل تلاش و رنج و کوشش یک سایت، بهره‌برداری کنند و با بی‌ادبانه‌ترین لحن ممکن پشت سر هم تکرار کنند: "هر کاری می‌خوای بکن!"

جناب شکراللهی؛ تقریباً یک سال از تولد کتابخانه‌ی رایگان قفسه می‌گذرد و اکنون به‌جای جشن یک‌سالگی٬ مرگ قفسه را به سوگ نشسته‌ایم. من در تمام مدت این یک سال سعی نکردم ریالی از این سایت، به نفع شخصی درآمد کسب کنم و حالا این شرکت با هدایت علاقه‌مندان کتاب و فرهنگ به سایت‌های خارجی و پول به ازای کلیک، صدها دلار درآمد کسب می‌کند! تصویر غم‌انگیزی است. خواهشمندم در اطلاع‌رسانی و رسوا کردن این شرکت کلاهبردار (پرشین وب) مرا کمک و راهنمایی کنید. برای مشاهده‌ی سوابق این سایت در این‌گونه کلاهبرداری‌ها و تجربه‌ی سایت‌های دیگری که به دام این شرکت گرفتار شدند، لینک‌های زیر را مشاهده فرمایید:
http://forum.persiantools.com/showthread.php?t=49293
http://forum.persiantools.com/t54575.html
http://forum.persiantools.com/showthread.php?t=54557
http://forum.majidonline.com/forum87/thread52624.html
http://www.itna.ir/archives/article/005100.php

مهم‌ترین سایت‌هایی که با بازدید بسیار زیاد و رنکینک بالا، هر سه دزدیده شده‌اند:
Ghafaseh.com ـ city-soft.com  ـ Freedanload.com
شماری از دومین‌هایی که اخیراً آن‌ها را پارک کرده‌اند یا بسته شده‌اند:
Archicadiran.com ـ Aryaramin.com ـ Bastian-co.com ـ C-oneco.com ـ Dekortan.com ـ Ejay-music.com ـ Erteash.com ـ F-kh.com ـ Golnegarporcelain.com ـ Gownpoosh.com ـ Hamayeshco.com ـ Hrayzi.com ـ Iranianpainters.com  ـ Irdvd.net ـ Javaherdehvilla.com ـ Katimaison.com ـ Mahderezvan.com  ـ Mazraeh.com ـ Newideaco.com ـ P30fun.com ـ Parsiancar.com ـ Samteyaran.com ـ Spascemenet.com

امیدوارم اگر بتوانم، به‌زودی قفسه را این‌بار در فضایی امن‌تر برپا کنم؛ شاید جایی که دست هیچ «شرکت ایرانی» به آن نرسد!
از همدردی و کمک‌تان صمیمانه تشکر می‌کنم.
مهدی گلسرخ‌تبار

پی‌نوشت پس از چهار روز:
اکنون آن‌لاینیک دویمن قفسه را از اختیار پرشین‌وب درآورده و خودش آن را پارک کرده است. مهدی و برخی دوستان موضوع را از طریق شرکت آنلاینیک پی‌گیری کرده‌اند و آن‌ها نیز در ابتدا گفته‌اند که تا پرشین‌وب بدهی‌اش را نپردازد، دومین‌ها را آزاد نمی‌کند (یعنی بخشی از از همان پول‌هایی را که از مشتریان گرفته!). اما با پی‌گیری بیش‌تر گویا وعده داده‌اند که در مورد دومین قفسه به طور مستقل برخورد خواهند کرد. نکته‌ی جالب‌تر تهدیدها و دروغ‌های بچه‌گانه‌ای‌ست که پرشین‌وبی‌ها در قالب ایمیل و تلفن و پیغام از ما دریغ نمی‌کنند! به نظرم هرچه آهسته رفتیم و آهسته آمدیم در این وبلاگ که حکومت ما را گیر نیندازد، آخرش زور این پرشین‌وبی‌ها بیش‌تر باشد و سر از اوین درآوریم! از هم‌اکنون هرگونه اعتراف تلویزیونی را تکذیب می‌کنم!)


 

Copyright http://www.khabgard.com/

فمینیسم

دوشنبه ششم شهريور 1385 ساعت 22:22


در ادامه‌ي نوشته‌ي خانوم ميرا فکر کردم اگه يه کتاب قديمي رو معرفي کنم شايد براي بعضي جالب باشه.  

 

 

 

سالها پيش من کتابي رو پيدا کردم به نام "چهره‌ي عريان زن عرب" که از نويسندش فقط چيزي شبيه "نوال" يادم مياد. نويسنده‌ي اين کتاب يه پزشک مصري بود که در ميان مراجعينش گروه خاصي وجود داشتند که به خاطر آزار و يا خشونت جنسي بهش مراجعه مي‌کردند و اين خيل مراجعين و تجربه‌هاي شخصي خودش دليلي شده بود براي اينکه تحقيقي در مورد مشکلات خاص زنان در جوامع عربي بکنه اون خانوم توي اين کتاب شکل‌هاي مختلف آزار و خشونت جنسي رو عليه جنس مونث، خواه از طرف مردان خواه از طرف زنان، بررسي کرده و حتي مثالهايي از زندگي شخصي خودش از پدر و همسرش توي اين کتاب آورده .  

 

 

 

البته من احتمال خيلي کمي مي‌دم که اين کتاب توي بازار باشه ولي توي کتاب‌خونه‌ها بايد پيدا بشه و تقريباً تمام اين کتاب بجز مواردي که در باره‌ي ختنه کردن دختر بچه‌ها يا رفع بکارت از دختران در مجلس عروسيشون نوشته در ايران هم اتفاق ميافته و واقعن لحظاتي هنگام خوندن اين کتاب آدم احساس مي‌کنه چيزي گلوش رو فشار مي‌ده.

 

 

 

ولي من باز هم معتقدم حق چيزيه که آدمها الان دارن. حق دادني نيست حق گرفتنيه. تو زندگي‌اي که اگر واقع بين باشين قانون جنگل توش حرف اول رو ميزنه هرکسي حقش رو خودش بايد با چنگ و دندون بدست بياره. اگه زنها توي ايران جنس دوم محسوب ميشن واقعاً خودشون نمي‌خوان تغييري توي اين وضعيت بوجود بياد ولي از ميون اين زنها اگه کسي مثل خانوم ايکس خلاف اين رو مي‌خواد؛ من فکر مي‌کنم اون رو حداقل تو زندگي خصوصيش بدست مياره و توي ارتباطش با خونوادش و با اطرافيانش ديگه جنس دوم نخواهد بود. ولي امثال اين خانوم ايکس در جامعه ايران يه اقليت خيلي کوچيک هستند و تا وقتي اين اقليت تبديل به اکثريت نشن هيچ تغييري توي وضعيت جامعه بوجود نخواهد اومد.

 

 

 

ضمنن يه پيشنهاد دارم بهتره از اين به بعد به‌جاي اينكه به بيان هزار باره‌ي واضحات ادامه بدين ( مثل‌اين كه آي حق زنها خورده شد آي ما برده‌ي دست مردا شديم و هزار آه و ناله‌ي ديگه ) بياين به دلايل اين مسايل فكر كنيد. البته به دلايل اين مسايل هم قبلن فكر شده و همه‌ي فكرها به بن‌بست اسلام رسيده؛ ولي به يه چيز هنوز فكر نشده و شايد اين چيز همون شاه كليد معماي شما فمينيست‌هاي ايران باشه و اون اينه كه چرا خود زنها نمي‌خوان و تلاش نمي‌كنن اين وضعيت تغيير كنه ؟

 

 

 

همه براي اين سوال جوابهاي آماده‌اي دارن كه دوباره به جامعه و مردها و . . .  برمي‌گرده اما من مي‌گم اينقدر فرا فكني كردنهاي خود شما زنا يه دليل مهمشه. بيايد براي اولين قدم فرافكني ها رو كنار بزاريم هيچ پديده‌اي از نيرويي يك سويه بوجود نمي‌آد. دلايل خيلي مهمي براي اين عدم اراده‌ي تغيير توي خود زنها وجود داره. يعني به خيلي دلايل خود زنها ميلي به اين تغييرات ندارن. شايد يكي از اين دلايل (من گفتم شايد !) اضافه شدن بار مسئوليت باشه. زني كه تا ديروز دايره زندگيش بسته به خونوادش، كسبه‌ي محل و صغرا خانوم و كبرا خانوم بود حالا از امروز بايد وارد يه محيط بزرگ بشه به اسم اجتماع با يه عالمه آدم غريبه، با هزار چشم ناپاك با دهها هزار دست كثيف ( و صدها هزار بهانه‌ي ديگه ) الان خيلي‌ها جواب مي‌دن كه همين هزار چشم و ده‌هزار دستها هستن كه باعث مي‌شن زنا تو خونه بشينن، ببخشيد كه توهين مي‌كنم ولي من دقيقن به‌خاطر همين خيليهاست كه تصميم مي‌گيرم ديگه ننويسم. نه اين هزار چشم و ده‌هزار دستها همه جاي دنيا وجود دارن و اين توي ذات مردهاست (مثل وراجي كه تو ذات زنهاست) ولي آيا ملت سرزمين وايكينگ‌ها (كه خورش و گايش جزو افتخاراتشون بود) الان بيشترين نسبت زن شاغل رو توي دنيا نداره و همينطور آمريكا با اون‌همه مرداي هرزه ؟

 

 

 

مشكل اينجاست كه شما هم خر رو مي‌خواين و هم خرما رو، مي‌خواين بدون دادن هيچ تلفاتي امام زمانتون بياد و اينجارو تبديل به مدينه‌ي فاضله‌ي مدرن و غير اسلامي بكنه و بره.

 

 

 

همونطور كه گفتم افتخارات باستاني مردهاي سوئد چيزي جداي از اين رونديه كه الان توش هست در حاليكه ما ايراني‌ها (به تازي‌ها و تازي زاده‌ها كاري ندارم) در زبونمون حتي هيچ فرقي بين زن و مرد نداريم (ما تو فارسي مذكر و مونث نداريم) و توي قديمي‌ترين كتابمون يعني اوستا هم هيچ خبري از مرد كه نيست، هيچ، پر از نكات زيبا در زمينه‌ي زن ذليليه، مثل مهر مثل آبان مثل اسفند و مثل آناهيتا. اين سوئدي‌ها بودن كه همزمان با روند بالا رفتن سواد عمومي جامعه‌شون بدون هاي و هوي فرهنگشون هم تغييركرد و الان به اينجا رسيدن كه وحشي‌هاي اروپا متمدن‌ترين‌هاشون شدن و به جايي رسيدن كه سوئد امروز مثل يه مزرعه با يه گله حيوناي اهلي شده. و چيزي كه مسلمه توي اين روند تغيير زن و مردهاي زيادي بودن كه با اين روند مخالف بودن و در مخالفتشون هم خيلي ثابت قدم بودن و مشخصن در اين ميان هم مردها و مخصوصا زنهاي بسياري قرباني شدن از بد رفتاري و فشارهاي اجتماعي تا تجاوزو ضرب و جرح وقتل ديدن . . .

 

 

 

بيشتر از اين نمي‌نويسم چون ديگه كسي نمي‌خونه ولي تازه فكم گرم شده بود تازه مي‌خواستم درباره‌ي آمريكا، يه باغ وحش كه مرغ و تخم‌مرغ تا دايناسورها توش كنارهم  زندگي مي‌كنن، بنويسم. يه كم به اينا فكر كنين نتيجه مستقيم برابري حقوق زن و مرد يعني اينكه زنها بايد نون شبشونو خودشون از ميون اين جنگل بيرون بكشن ديگه نمي‌تونن بشين خونه تا پسراي محل سرشون باهم دعوا كنن، حالا اونان كه بايد به هر طريقي و حتي با شكستن غرورشون دل پسره رو بدست بياره و بخاطرش با دختراي محل درگير بشن ديگه نه از خواستگاري خبري خواهد بود نه از مهريه و نه از خونه و ماشين شوهره ديگه كسي بخاطر حفظ پرده دختره رو با قيمت بالاتر نمي خره و هزار تا ديگه‌ي ديگه و شايد همين‌ها هستن كه باعث مي‌شن خيلي از زنهاي ايران تو نيمه راه برابري حقوق سرخر رو كج كنن و برگردن

 

 

 

 

 

 

كپي بعد از كپي

جمعه بيستم مرداد ماه 1385 ساعت 02:17


آورده از Shadidan بدون تغيير:

 


"خيانت": نگفتن، گفتن، چه گفتن،
de dicto و de re.

 


در موردِ رابطه‌هاي جنسي‌اي که قرار است بيش از يک شب بپايد نوعاً "وفاداري" اقتضاي عرف است. اگر اين تصورِ من درست باشد، آنگاه معقول است که اين را بسيار محتمل بدانم که در مواردِ بسيار پُرشماري طرفِ ديگرِ چنين رابطه‌اي "وفاداري"ي مرا مفروض مي‌گيرد؛ پس اگر نمي‌خواهم رابطه‌هاي جنسي‌ام را لزوماً به او محدود کنم، اقتضاي اخلاق اين است که اين را از همان اول به‌روشني بگويم‌. تا اينجا به نظرم از بديهيات است؛ چيزي که شايد بديهي نباشد اين است که دقيقاً چه چيزي (يا چه نوع چيزي) را بايد به شريکانِ جنسي‌‌ام بگويم.

 


(الف) مي‌توانم صرفاً اين را بگويم: من روابطِ جنسي‌ام را به تو محدود نمي‌کنم.

 

(ب) مي‌توانم موردهاي نقضِ "وفاداري" يا قصد يا برنامه‌ي "خيانت" را گزارش کنم—سه‌شنبه ظهر با کتايون خوابيدم، يا به نظرم با شيوا و بهمن سه‌تايي‌اي در پيش خواهيم داشت، و از اين قبيل.

 

موضوعِ‌ دانشْ در (الف) گزاره‌اي است در موردِ رفتارِ من؛ در (ب) در موردِ رابطه‌ها‌ي جنسي‌ام با بعضي اشخاص چيزي مي‌گويم.

 

من بر آن‌ام که اگرچه آگاهي مصرَّح از چيزي از نوعِ (الف) حقِ شريکانِ جنسي من است، و اطلاع دادن در موردش وظيفه‌ي من است (مگر آنکه به‌قطع بدانم‌ که برايشان مهم نيست)، دانستنِ چيزهايي از نوعِ (ب) از حقوقِ آنان نيست. (الف) را بايد گفت چون در عرفِ ما پيش‌فرض گرفتنِ خلاف‌اش کاملاً موجّه است؛ اما زوج‌هاي زيادي را سراغ دارم که براي خود يا رابطه‌شان تحملِ دانشِ از نوعِ (ب) مشکل است و نگفتن‌اش اولي.‌ بعضي تجربه‌هاي من مي‌گويد که در (ب) لذتِ نابي هست، اما اين هم هست که زندگي با علم به (ب)ها ظرفيتي مي‌خواهد که شايد از اول در ما نباشد.

 

کسي که (الف) را اعلام مي‌کند و در موردهاي از نوعِ (ب) ساکت است آيا، مخصوصاً اگر شريکِ جنسي‌اي دارد که وقتِ زيادي را با او مي‌گذرانـَد، ناگزير از دروغ ‌گفتن يا دست‌کم مجبور به پنهان‌کاري نمي‌شود؟ به (مثلاً) همسرم بگويم که پريروز ظهر کجا بودم؟ يا چگونه است که اخيراً اين‌همه با نامزدِ شيوا تلفني حرف مي‌زنم؟

 

به نظرم اين سؤال يا اعتراض فقط با اين فرض مي‌تواند موضوعيت داشته باشد: اگر کسي بيش از حدِ‌ مشخصي به من نزديک‌ باشد (شوهرم، معشوق‌ام، دوست‌دخترم، و از اين قبيل)، بينِ من و او رازِ مهمي نبايد در کار باشد-او مي‌داند (يا حق دارد بداند‌ يا حتي بايد بداند) که من چه برنامه‌‌هايي دارم، چه مي‌خواهم، با که حرف مي‌زنم. با صميميتِ بيشتر، او حتي مي‌تواند نامه‌هاي مرا بخواند، تلفن‌هايم را گوش کند، و غيرذلک. نزديکي و صميميتِ زيادْ حجابي باقي نمي‌گذارد، مطابقِ اين فرض.

 

نه چنين است. به رسميت شناختنِ حريمِ خلوتِ کسي لازمه‌ي احترام به او است. شرطِ لازم براي اينکه رابطه‌ام با کسي انساني‌ و محترمانه باشد (و نه من بازجو باشم و او بازداشت‌شده‌اي بي حق و حقوق، يا من مالک باشم و او برده، يا او صغير باشد و من قيـّم) اين است که قرار نباشد که من از همه چيزش باخبر باشم. اين او است-نه من-که انتخاب مي‌کند که چه چيزهايي را چه موقع به من بگويد. مي‌توانم خواهش کنم که بعضي چيزها را نگويد (در اين مورد، ندانستنْ حقِ من است)، اما وظيفه ندارد هر چه بخواهم يا مهم تشخيص دهم را بگويدم.

 

به معشوقي فکر مي‌کنم که در چندين سال هم‌خانگي حتي يک بار از هم نپرسيديم امروز يا ديروز چه شد، و هر که هر چه خودش مي‌خواست مي‌گفت. به اين فکر مي‌کنم که وقتي با هم به خانه نمي‌رفتيم-حتي اگر به‌خانه‌رفتن‌مان در موقعِ عادي هرروزه بود-تلفن مي‌زديم، مبادا در خانه در حالي باشد که نخواهد ببينيم‌اش...

 

حاشيه.

 

١. اين مطلب در ادامه‌ي نقدِ استدلال‌هاي منتهي به حکم به غيراخلاقي بودنِ "خيانت" نيست: تأملي است-پيشيني و پسيني-در موردِ اينکه زندگي بدونِ محدود کردنِ شريکانِ جنسي چگونه مي‌تواند باشد. (مي‌فهمم که کسي که "خيانت" را اخلاقاً بد مي‌داند مي‌تواند بگويد که حتي تحملِ (ب) هم نتيجه‌ي غرق شدن در گناه و از دست رفتنِ معصوميت است؛ لذت بردن از دانستنِ مواردِ مشخصِ نقضِ "وفاداري"ي شريکِ‌ جنسي که لامحاله نشانه‌ي انحطاط است.) اين سؤالْ خارج از موضوعِ بحث است که چه بايد کرد اگر رابطه‌اي دانستنِ (الف) را هم تاب نياورَد. اميدوارم بعداً توضيح دهم.

 

٢. [بدونِ ويرايش.] ملاحظاتِ رفتارگرايانه‌ي ويراستار متقاعدم کرد که در پايانِ پاراگرافِ ماقبلِ آخرِ متن ننويسم "(منِ مهذب‌تر، حتي تمايل به دانستن نخواهم داشت، چه برسد به اينکه پيش نهم يا-دور باد-آمرانه بخواهم که بگويد)".

 

٣. اگر فرقِ (الف) و (ب) برايتان روشن نيست به اين مثالِ کلاسيک توجه کنيد. من به درستي اين گزاره آگاهي دارم (فقط کافي است به معناي جمله توجه کنم): کوتاه‌قدترين جاسوسِ خارجي‌اي که در ايران فعاليت مي‌کند جاسوس است. در اينجا چيزي که مي‌دانم شبيهِ (الف) است. اما در موردِ کوتاه‌قدترين جاسوسِ خارجي‌اي که در ايران فعاليت مي‌کند اين را-که شبيهِ موردهاي (ب) است-نمي‌دانم: او جاسوس است (مثلاً اگر اين شخص با نامِ نفيسه‌السادات علي‌‌پور در قم زندگي مي‌کند و تصادفاً همسايه‌ي من هم هست، اين را نمي‌دانم که خانمِ علي‌پور‌جاسوس است).

 


پيشکش، با احترام، به زيبايي ملايمِ خاکستري-بنفش‌اش.

 

 

1 2