عرض كنم كه داستان زير و داستان قبلي مربوط به ده داستان كوتاه برتر در آمريكا در سال گذشته است. به همين دليل موضوعات كاملا متنوع و متفاوت ميباشند و بعضا در فيلد موضوعي من نيست ولي چه كنيم.
2) دام
سانسكار مردي با استعداد و زيرك بود چرا كه از زمانيكه پست مدير فروش هتلهاي آرام گروپ را بعهده گرفته بود، ميزان فروش بيش از 100 درصد افزايش يافته بود. او روشهاي متعددي براي جذب مشتريان بكار ميگرفت كه حتي فصلهاي غير تعطيل هم هتلها پر از مسافر بودند.
مديريت از بابت عملكرد و كارايي وي بسيار خشنود بود و به همين خاطر دستش را براي اتخاذ هرگونه تصميمي در خصوص سياست فروش باز گذاشته بودند.
خانمي در پذيرش سئوال كرد “ميتونم مدير را ملاقات كنم؟”
مرد پشت پيش خوان پاسخ داد “غرفه آخر، خانم”
خانم در را باز كرد و پرسيد “ميتونم داخل شوم؟”
سانسكار در حاليكه نگاه تيزي به ويزيتور خود مي كرد پاسخ داد “بله، البته”. آن خانم خارجي بود.
“من آليس هستم. من در اتاق 306 ساكن هستم”
سانسكار پرسيد “جدي؟ مشكلي داشتيد؟ چه كمكي از دست من ساخته است؟”
“خوب من دنبال يك كارآگاه ميگردم”
“مي تونم بپرسم كه مشكلتون چيه؟”
“من آمريكايي هستم و ده سال پيش با يك مرد هندي ازدواج كردم. ما بمدت هفت سال زندگي خوشي داشتيم. و بعد از آن از هم جدا شديم”
سانسكار درحاليكه به دقت به سخنان خانم گوش ميداد گفت “بله ادامه بدهيد لطفا”
“ناگهان يك روز خوب وي آمد و گفت كه مي خواهد دخترم را ببرد”. “چون كارش را از دست داده بود و هر كاري براي پول ميكرد و اين دليل جدا شدن ما بود، من از سپردن دخترم به او امتناع ورزيدم. دخترم اكنون هشت ساله است”
سانسكار پرسيد “چه چيزي شما را به اينجا كشانده است؟”
“من براي همين اينجا آمده ام. او دخترم را دزديده و به هندوستان آمده است”
“كي؟”
خانم پاسخ داد “دقيق نمي دونم ولي من 15 روز است كه دنبالش ميگردم”
سانسكار پرسيد “چه كسي به شما گفته كه وي به هند و يا دقيق تر به بمبئي آمده است؟”
او گفت “يكي از دوستانش گفت كه وي قصد فرار به بمبئي دارد. و من خانه را به شخصي سپرده ام. من مطمئن هستم كه او اينجاست”
سانسكار گفت “ولي اين معني اش نيست كه او در بمبئي است”
وي پاسخ داد “او هميشه ميگفت بمبئي تنها مكانيست كه يك نفر ميتواند با هر مقدار پول در آن زندگي كند. و بمبئي مكانيست كه با فرصتهاي فراوان. و اينكه او كسي را در هندوستان ندارد. والدينش با ازدواج ما مخالف بودند و سالها پيش مرده اند”
سانسكار گفت “و منظور شما اينست كه اگر وي در بمبئي است ميبايست 14-15 روز گذشته را اينجا بوده باشد. اينطور نيست؟ “
“و ميخواهيد شخصي او را پيدا كند”
آليس پاسخ داد “بله”
“خانم آيا شما عكسي از شوهر يا دخترتان داريد؟”
او گفت “بله، دارم” و تعدادي عكس از كيفش بيرون آورد ويكي را به سانسكار داد.
سانسكار به دقت به عكس نگاه كرد و پرسيد “او قبل از اينكه به آمريكا بيايد اينجا چكاره بوده است و در آمريكا به چه شغلي مشغول بوده است؟”
وي پاسخ داد“او اينجا و در آمريكا در يك شركت تجاري اينترني كار ميكرد.او خيلي خوب كار ميكرد. نميدونم كه چه مشكلي برايش پيش آمده بود.”
سانسكار بعد از مدتي سكوت گفت:
“خانم، اولين چيز انكه وي تجارب خوبي در زمينه بازاريابي و تجارت در اينترنت بدست آورده است و دوم اينكه وقتي كسي بعد از اين تجارب به اينجا ميآيد اولين كاري كه ميكند آنست كه محلي را براي سكونت اختيـــــــــار كند و بعد از آن دنبال كاري ميرود كه در آن زمينه تجربه دارد. پـــــــس او ميبايست هم اكنون محلي براي سكونت يافته است ولي احتمالا تا حالا موفق به يافتن شغل نشده است. اگر هم پيدا كرده باشد احتمالا دنبال شغل بهتري به انتخابب خودش است. درسته؟ ”
وي پاسخ داد ”درسته، شما مثل يك كارآگاه صحبت ميكنيد.”
سانسكار گفت “لطفا به من فرصت بدهيد من فكر ميكنم كه بتونم به هر روش ممكن كمكتون كنم. اگــــر موفق نشدم من يك كارآگاه براي شما استخدام ميكنم. قبول؟”
وي پاسخ داد “باشه”
“اجازه بدهيد كه من همانطوريكه ميخوام كار كنـــــــــم. و تا فردا صبح صبح سئوال نمي كنيم.”
سانسكار سريعا از اتاقش خارج شد و مطمئن بود كه ميتواند دختر آليس را به او بازگرداند. او غروب بازگشت و رفت كه آليس را ببيند.
گفت “مادام شما بايد فردا صبح به من كمك كنيد. من دامي گذاشته ام كه اگر خدا بخواهد موفق خواهيم شد.”
”متشكرم. نميـــــــــــدونم چرا، ولي لحظه اي كه شما را ديدم خيالم راحت شد و مطمئن هستم كه تلاش شما بي نتيجه نخواهد بود”
سانسكار راس ساعت 9 صبح وي را بيدار كــــــرد. آنها وارد يك دفتر شيك شدند. منشي با آنها سلام و احوالپرسي كرد.
سانسكار گفت ”لطفا به آقاي ماراته بگوييد كه من ميخواهم ببينمش”
منشي با لبخند گفت “لطفا بنشينيد”
بزودي آنها وارد اتاق آقاي ماراته شدند. سانسكار گفت “صبح بخير، اين خانم آليس است”
ماراته گفت ”بفرماييد لطفا، بنشينيد. حتما مشتاق هستيد كه بدانيد ما براي چه اينجا هستيم؟“
آليس گفت ”همينطوره“
سانسكار گفت ”آقاي ماراته مدت زمان زيادي است كه در زمينه محصولات اينترنت فعاليت دارند. ايشان مشتري ما هستند شغل ايشان سراسر كشور را به هم پيوند ميزند. موقعيـــــــكه به اين شهر ميآيند آنها در هتل ما ساكن ميشوند. او خيلي مشغول است ولي موقيعكه من راجع به شما با او صحبت كردم قبول كرد كه به من كمك كند“
آقاي ماراته توضيح داد “بر طبق گفته هاي آقاي سانسكار همسر شما مي بايست دنبال شغلي در بمبئي ميگردد. چـون ما در همان زمينه فعاليت داريم آقاي سانسكار پيش من آمد و گفت كه ما بايد يك تبليغ براي شغلي مطابق تخصص شوهر شما در روزنامه منتشر كنيم.” اگر او در بمبئي باشد قطعا براي تصدي اين شغل مراجعه خواهد كرد. ولي به هر حال تضميني براي آن نيست.”
مصاحبه شروع شد. 20 نفر كانديد اين شغل تا ساعت 2 بعد از ظهر كانديد شدند ولي او مراجعه نكرد. مصـــــــاحبه تا ساعت 4 بعد از ظهر بود و اميدها كمتر و كمتر ميشد. آليس و سانسكار عصبــــي شده بودند. منشي با يك فرم ديگر وارد شد و آقاي ماراته با نگاه به آن فرياد زد ”خودشه“
آليس هيجان زده بود و تله جواب داده بود. او فرم را مشاهده كرد و خيلي خوشحال شد كه توانسته بود شوهرش و دخترش را به اين زودي بيابد.
آقاي مارته گفت ”خانم لطفا پشت پرده بايستيد“
و آليس پشت پرده ايستاد تا كسي او را نبيند. و ماراته به منشي گفت كه كانديد تصدي شغل وارد شود.
آقاي ماراته با لبخند گفت ”ميشه از خودتون بگيد“
او گفت “بله آقا، من تجربيات زيادي در اين زمينه دارم. در حقيقت من همــــــــــان شخصي هستم كه شما دنبالش هستيد ”
و قبل از اينكه چيز ديگري بگويد آليس بيرون آمد و سمير از ديدن آليس شوكه شد.
آقاي ماراته گفت “بله همينطوره اين تبليغ دقيقا به شما اشاره داشت”
پاورقي : آقا ما اعتراض داريم. ظاهرا استعلام ما فقط يه مشتري داشت. اگه مشتريها پاسخ ندهند صفحه به تنها مشتري استعلام واگذار ميشه ها !!!