به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته آتشکده نوشته شده توسط ليدا آيلار خوش آمدید.

اين‌جا آهنگِ هستن نواخته مي شود...
1 2 3 4 5 6 7 ...16 17

برای تو که امروز متولد شدی...

پنج شنبه چهارم تير ماه 1388 ساعت 10:02


‌چنان‌که برای يک موسيقی‌دان، غايت رسيدن به آخرين نت ها نيست، بلکه فهم کل سمفونی است و برای يک دونده، غايت تنها رسيدن به خط پايان نيست، بلکه رسيدن به خط پايان در کوتاه‌ترين زمانِ ممکن است، برای‌‌ت نه تنها خواهان حضوری رقص‌گونه در گیتی هستم بلکه فهم آن به آنِ کیهان و یافتن غایت معنا در کوتاه‌ترین زمان ممکن را آرزومندم.

   

parrot

پنج شنبه بيست و هشتم خرداد ماه 1388 ساعت 14:17


وقتی این طرف ها نیستم یعنی یا خوشحالم یا هیجان‌زده یا درگیر... به هر حال به علتی بی‌قرارم و نمی‌توانم پشت مانیتور آرام بنشینم و تایپ کنم.

 

اما یک چیزهایی هستند که با گذشت زمان هم تمام نمی‌شوند. در ذهن بلوکه می‌شوند و تا از آن‌ها نگویی رها نمی‌شوی. چیزهایی که با نشانه هایی شاخص هستند برایت! اگر بخواهم برگردم و به خرداد ماه نگاه کنم، حوادث زیر شاخص شده اند:

 

یک:

 

به یک سفر دوستانه همراه یک اکیپ سیزده نفره می‌روم. صرفن انگیزه رفتنم دو نفر هستند. همه خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر می‌کنم خوب هستند و مزه‌ی شیرینی می‌دهند به سفر. تنها یکی از همان دو نفر ‌favorite ام است که به کل آدم دیگری می‌شود و اساسی کام بقیه را تلخ می‌کند! قبلن در جایی گفته بودم که اعتقادی به نحس بودن عدد سیزده ندارم. راستش را بخواهید اصلن یک جورایی اعدادی که در آن ها 3 باشد برایم خوش یمن هستند؛ اما این دفعه...! می‌گذارم پای تجربه ای که می‌بایست ضمیمه حافظه ام می‌شده و ده روزی دست و پا می زنم تا از شوک این سفر هیجان انگیز در بیایم.

 

دو:

 

مالزی هستیم گمانم. این را از ماهی های parrot ی می‌فهمم که بابا مدام می‌رود و می‌آید و می‌خرد- شاید باید این طوری می گفتم: می‌رود و می‌خرد و می‌آید-.

 

در موازات داستان parrot خریدن‌های بابا من هم می‌روم و می‌آیم و مدام در لابی، رستوان، سرسرا و پله‌کان به دوستی بس نزدیک برخورد می کنم اما نمی‌دانم چرا بیگانه وار از کنار یکدیگر رد می‌شویم! باز خودم هم نمی‌دانم چرا یک مرتبه می‌روم دم در سوئیت همان دوستی که به ضرورت و مصلحت آشنایی نمی‌دهیم و تق تق می‌کوبم به در. خودش در را باز می‌کند با یک تن پوش حوله ای و خیس آب. کسی از پشت سرش سرک می‌کشد و هم‌زمان نگاه دوست حوله پوش هم به پشت سرِ من خیره می‌شود. رد نگاهش را می‌گیرم. باز بابا است با کلی parrot زیر بغل. یادم می رود که برای چه کاری مردم را زابراه کرده‌ام و می گذارم همان طور خیس در پاشنه‌ی در بمانند و می‌دوم سمت بابا. می‌گویم: "این همه ماهی واسه چی می خرین"؟ می‌گوید:" که ببرم ایران...." و آن ها را می‌ریزد در آکواریوم دومی که به فاصله حدودن نیم متری آکواریوم اول گذاشته شده است. ادامه می‌دهد: "می‌دونییی که تمام parrot های ایران عقیمن. بی وجدان ها از زیر اشعه ردشون می کنن".

   

 parrotها پشت سرهم از توی آکواریوم دوم شیرجه می‌زنند داخل آکواریوم اول و با شوق می‌چپند به هم! می‌گویم: "آخه... اینو را چه طوری می‌خواین ببرین؟! تو راه  می‌میرن" و می نشینم زار زار گریه می‌کنم و میان همان گریه است که از خواب می‌پرم...

   

تمام این روزها را با فکر  parrotهایی که می‌خواهند پیش هم باشند اما یا می‌میرند یا عقیم می شوند، می‌گذرانم!

  

سه:

   

حواسم به کل معطوف رندی دو کاپیتان هوشمندی است که دو طرف خط قرمز یارگیری می‌کنند و می‌دانند چه‌طور احساسات بازیکنان را تهیج کنند تا با حرارت و تعصب بازی کنند و جوان های پر شوری که پس از گذشت سی سال سراغ صندوق‌چه های گرد گرفته‌ی ‌پدر و مادرهای ساده دل‌شان می‌روند، شعارهای مستعمل قدیمی را از آن بیرون می‌کشند، وصله می‌کنند، قواره امروز درشان می‌آورند و به عنوان گرم‌کن با خود می‌برند تا بعد از این که بر له یکی از آن دو کاپیتان گل زدند، نچایند!

 

همین...                                                                                  

 

آه...

سه شنبه هشتم ارديبهشت 1388 ساعت 16:55


 

 می گوید: "به قول فروغ یواش یواش باید ایمان آورد به آغاز فصل سرد..."

 

 می گویم: "یعنی چی؟!"

 

می گوید: "یعنی دیگه وقتشه رویاهام را فراموش کنم... حتی اگه به قول تو کوه قاف هم زیاد دور نباشد"!

 

می گویم: "چی شده وادادی؟ نکنه پیر شدی، رفت؟!"

 

می گوید: "... من یه روزی دونده حرفه ای بودم ... دوی استقامت... می دونی؟... گاهی تو ده متر آخر کم میاری!... همه دو طرف جاده ایستاده اند... هورا می کشند... کم کم صدای تشویق‌شان تبدیل به همهمه می شود و بعد فریاد... بدوووووووووو... چیزِ دیگه‌ای نمونده!.... فقط ده متر دیگه!...

 

 اما تو نمی تونی قدم از قدم برداری...

 

می دونی؟... گاهی آدم ده متر آخر کم میاره...."

 

می دانم و چیزی ندارم که بگویم!

 

بهارانه...

شنبه بيست و نهم فروردين 1388 ساعت 19:07


1. نه این که حرفی نداشته باشم... نه... اما این روزها... هر بار آمدم فکرهایم را بنویسم با احساس الکن بودن که روز به روز فراگیرتر احاطه‌ام می‌کند، مواجه شده‌ام. شاید برای این که فکر می‌کردم این نوشته یک شروع است. شروعی در سال جدید که آدم را دچار این باور خرافی می‌کند که اگر حرف‌ها و حرکت‌هایش نو و بدیع نباشد باز در چرخه تکرار و تکرار گرفتار می شود؛ یا شاید چون همیشه در یافتن کلماتی مناسب برای تبریک و تسلیت  ناتوان بوده‌ام،  از بس که دنبال حروفی قدرتمند و با احساس  بوده‌ام و نیافته‌ام. شاید هم مثل همیشه با دیدن چهارچوب و کادر منظم قالب این وبلاگ که برایم تداعی کننده محدودیت است، ذوق نوشتنم کور شده است!

 

هر چه بود انگار باید فروردین تمام می شد تا زبان من باز می‌گشت. حداقل این حسن را دارد که دیگر نباید دنبال جمله مناسبی برای تبریک روز و روزگار نو گشت.

 

2. یادم می آید آن روزها... وفتی پس از تعطیلات نوروزی سر کلاس و مکتب و اکابر می‌رفتیم، بی برو برگرد اولین انشایی که باید می نوشتیم این بود: "نوروز را چگونه گذراندید؟" مسخره است اگر کسی در این سن و سال هوس کند باز از چنین موضوعی بنویسد؟! تازه دلش بخواهد روایتش سیر خطی نداشته باشد، جملات را توی نویت نگه ندارد و به همان  ترتیبی که به ذهن می آیند، بیاورد روی کاغذ؟!

  

3. جمله‌ای که دی‌شب گفتی یادت هست؟! "اتفاق وقتی می‌افتد که  انتظارش را نداری!"

 

این چیزی است که من بارها با کشف و مکاشفه دریافته‌ام و باز بی‌تاب و منتظر نشسته ام!

 

قبلن هم گفته بودم گمانم.... روزهایی که نماد تکرار سیکل است - برای من- روزهای چندان آسانی نبوده‌اند هیچ وقت! این که فکر کنی باز یک دور بی‌حاصل دیگر در افلاک زده‌ای اما منفعل سر جای اول ایستاده‌ای، چندان حس خوشایندی نیست!

 

ام‌سال اما، فکر کردم این همه خود آزاری برای چه؟! اصلن می‌توان نوروز را شروع فرض نکرد، بلکه  تداوم یک اتفاق دانست. قرار نیست دقیقن از لحظه شلیک توپ، دعای "حول حالنا الی احسن الحال"ت مستجاب شود و یک مرتبه  تو، افکار، اهداف و زندگیت کن فیکون شود. این اتفاق می‌تواند به صورت تدریجی و زیر پوستی رخ دهد همان طور که قبلن اتفاق افتاده است. مگر تو آدم چند سال پیش باقی مانده‌ای؟! نفهمیدی کی و چگونه تغییر کرده‌ای و کردهکرده‌ای و اصلن در راه پیش رفته‌ای یا بی‌راه؛ اما تغییر کرده‌ای بدون آن که شروع آن را با شلیک توپ اعلام کرده باشی!

 

متعاقب این خط و نشان کشیدن‌ها و سنگ واکندن ها ...  آماده شده بودم  که یک حال سال تحویلی بی سابقه را تجربه کنم... آن وقت اتفاق افتاد!... جالب است که باید همین امسال این اتفاق بیفتد. همین نوروز که من خودم را قانع کرده بودم در انتظار پوست اندازی نباشم. همین نوروز که حتی شبکه های تلویزیونی هم تصمیم گرفتند توپی شلیک نکنند و همه چیز را بی سر و صدا برگزار کنند! راست گفتی: "اتفاق وقتی می‌افتد که هیچ انتظارش را نداری!"

  

4. یک چیز دیگر ... می دانی؟... به ما دروغ گفته‌اند!...  قله قاف آن قدرها هم دور نیست!  ترسیم موانعی از جنس ترس، بی ایمانی و ناباوری در جغرافیای ذهن‌مان باعث شده که قله قاف چنین دور به نظر برسد... بیخود برای صعود منتظر پر سیمرغ مانده‌ایم... حرکتی باید به استواری کرگدن های تنومند...

 

پی نوشت... به این نتیجه رسیده‌ام که آن قدر بد مفاهیم راتشریح می‌کنم که باید همیشه سنجاق بشوم به نوشته‌هایم...

 

سخن از تجربه هستی‌ست... آن طور که هست و آن چنان  که باید! سفر از جهان نمودها به جهان بود و فراتر از هر آن چه که نماد و نمود است!

  

تجربه هایی فرا زبانی که به زبان نمی‌آیند!

  

چهارشنبه سوری جشن آتش، نه جشن مواد محترقه!

دوشنبه بيست و ششم اسفند ماه 1387 ساعت 10:08


جشن چهارشنبه سوری که اینک در شب چهارشنبه‌ی آخر سال با مراسم و آداب و تشریفات و سنن ویژه‌ای برگزار می‌شود، یکی از جشن‌های بسیار پر طول و تفصیل و سرشار از مراسم و شعایر است.

 

 

زبان شناسان معتقدند که واژه سوری از صفت پهلوی "سوریک" گرفته شده است و "سور" به معنای "سرخ" می‌باشد و چنان که پیداست، به آتش اشاره دارد. البته "سور" به مفهوم "میهمانی و سور دادن" هم در فارسی به کار رفته است. در اصفهان به "چهارشنبه سوری"، "چهارشنبه سرخی" هم می گویند.  بر پا داشتن آتش در این روز ، از اندیشه‌ای بسیار بدوی سرچشمه گرفته و حالت جادویی دارد و به منظور گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است.

 

 

برخی بر این باورند که با در نظر آوردن واژه‌ی "چهارشنبه" که بر آمده از فرهنگ عرب و سامی است، چهارشنبه سوری پس از آمدن اسلام در ایران باب شده است چرا که در ایران قدیم هر روزی نامی ویژه داشته است و نشانی از بخش بندی امروزین ماه به چهار هفته و نام‌های آن‌ها به چشم نمی‌خورد.

 

 

یکی از دلیل‌های دیگری که نشان می‌دهد چهارشنبه سوری به شکل و در زمان مرسوم شده‌ی امروزی، از آیین‌های پبش از اسلام نیست، می‌تواند این باشد که مراسم آن در غروب آفتاب روز سه شنبه برگزار می‌شود. در گاه شماری قمری آغاز بیست و چهار ساعتِ یک شبانه روز از غروب آفتاب روز پیش است و چهارشنبه سوری نیز، مانند بسیاری از آیین ها، جشن‌ها و سوگواری‌های مذهبی (چون عید غدیر، عید مبعث و نیمه‌ی شعبان)، در غروب روز پیش برگزار می‌شود.

           

در هر حال به نظر می رسد چهارشنبه سوری همان جشن سوری است که برگزاری آن از دیرباز در ایران مرسوم بوده است و آن جشن لزوما در چهارشنبه نبوده است.  بر پایه‌ی پژوهش‌های انجام شده، زمان باستانی جشن سوری را می‌توان در یکی از شب‌های پنجه‌ی مسترقه باز جست.

 

 

جشن سوری به صورت امروزی که در شب چهارشنبه‌ی آخر سال برگزار گردد، بر اثر ورود اعراب به ایران باب شد و در واقع تلفیق فرهنگ ایرانی و سامی است. رضی بر این باور است که  سالی که این جشن به شکلی گسترده برگزار شده، مصادف با شب چهارشنبه گشته و چون در روز شماری تازیان، چهارشنبه نحس و نامبارک و بدیمن محسوب می‌شده، از آن تاریخ به بعد شب چهارشنبه‌ی آخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته و بدین وسیله می‌کوشیدند تا نحوست چنین شب و روزی را منتفی کنند.

 

 

پور داود نیز عقیده دارد که آتش افروزی ایرانیان پبش از نوروز از آیین‌های دیرین است اما افتادن این آتش افروزی به شب آخرین چهارشنبه‌ی سال، پس از اسلام رسم شده است. چون ایرانیان شنبه و آدینه نداشته اند اما روز چهارشنبه یا یوم الاربعاء نزد عرب‌ها روز شوم و نحسی است. جاحظ در این باره می گوید:

 

 

" این است که ایرانیان آیین آتش افروزی پایان سال خود را به شب آخرین چهارشنبه انداختند تا پیش آمدهای سال نو از آسیب روز پلیدی چون چهارشنبه بر کنار ماند"!

  

 

حال این پرسش پیش می‌آید که "جشن سوری" چگونه می‌توانست بر طرف کننده‌ی بدبختی و نحوست شود. آتش در نظر ایرانیان مظهر روشنی، پاکی، طراوت، سازندگی، زندگی، سلامت، تندرستی و در نهایت مظهر خداوند بوده است. بیماری ها، زشتی ها، بدی‌ها و همه‌ی آفات و بلایا در عرصه‌ی تاریکی و ظلمت رشد می‌کنند و لذا تیرگی مظهر و جلوه گاه اهریمن بوده است. به اعتقاد ایرانیان هر گاه آتش افروخته می‌شود، بیماری، فقر، بدبختی، ناکامی و همه بدی‌ها و زشتی‌ها محو و ناپدید می‌شوند چون از آثار وجودی ظلمت و اهریمن هستند. پس افروختن آتش کنایه‌ای است از راه یافتن روشنی معرفت در دل و روح که آثار اهریمنی و نحوست و نامبارکی را از میان بر می‌دارد. به همین جهت جشن سوری پایان سال را به شب آخرین چهارشنبه‌ی سال منتقل کردند تا با طلیعه‌ی سال نو، خوش و خرم و شادکام گردند.

 

پور داود پس از بزرگداشت این جشن باستانی به موضوع ویژه‌ای اشاره دارد. او بر این باور است که رسم پریدن از روی آتش و خواندن ترانه‌هایی همچون "سرخی تو از من، زردی من از تو..."، از افزونه‌های اسلامی -آن زمان که دیگر ایرانیان مانند نیاکان خود آتش را یکی از آفریده های والای پروردگار و نشان دهنده‌‌ی فروغ ایزدی نمی‌دانستند- است و چنین سروده هایی بی‌احترامی به مقام آتش به عنوان جلوه آفریدگار است.

 

 

از نظر تاریخی، برخی از محققین جشن سوری را، یادگار گذر سیاوش از آتش می‌دانند که یک مراسم کهن و سنتی برای اثبات بی‌گناهی مرسوم به ورنگه یعنی آزمایش ایزدی بوده است.

 

 

سرگذشت زندگی سیاوش، سرگذشت عبرت انگیز و آموزنده‌ای است که شرح تفصیلی آن در شاهنامه‌ی فردوسی نقل شده است. آموزنده‌ترین قسمت این جریان تاریخی گذشتن سیاوش از خرمن آتش به منظور برائت از اتهام و اثبات بی‌گناهی وی بوده است. مع هذا از جریانات تاریخی فوق، آن چه به دست فراموشی سپرده شده است، ارتباط روز چهارشنبه پایان سال با تاریخ کشته شدن این شاهزاده‌ی جوان می‌باشد که تاکنون شاید شناخته نشده باشد و می‌بایست مورد توجه قرار گیرد. آثار و علائم اندکی که از جریانات تاریخی فوق بر جای مانده، نشان می‌دهند که سیاوش در پایان سال ثابت 1013 پیش از میلاد / 713 تاریخ مبنا، که برابر با روز چهارشنبه بوده به دستور افراسیاب کشته شده است و یک روز پس از کشته شدن سیاوش، فرزند وی کیخسرو در روز پنج شنبه، یکم فروردین ماه سال 1012 پیش از میلاد / 714 تاریخ مبنا، در توران متولد می‌شود و چون در آیین زرتشتی مراسم سوگواری در رسای مردگان جایز نیست، پارسیان زرتشتی در آخرین چهارشنبه‌ی پایان سال از آتش می‌گذشته‌اند تا خاطره‌ی سیاوش به منظور دفاع از عفت و پاکدامنی، جاویدان باقی بماند.

 

 

اما اکثر محققین برگزاری "چهارشنبه سوری" را به بزرگداشت فروهرها (روان درگذشتگان) یا ارواح طیبه نسبت می‌دهند. از آن جایی که ایرانیان باستان ماه فروردین را منسوب به فروهر‌ها می‌دانستند و معتقد بودند که در شام بیست و پنجم اسفند، فروهرها به مدت ده شبانه روز از سرای جاویدان به میان بازماندگان خود در دنیا بازمی گردند، مردم برای خشنودی ارواح نیاکان، در این موسم جشن‌ها و تشریفات زیادی قائل شده اند، آداب و رسومی که در پایان سال و شب چهارشنبه سوری انجام می دادند که بسیاری از آن ها در عصر حاضر نیز باقی است- کنایه‌ای است از اهدای نذور و فدیه به ارواح و فروهرها.

 

 

آداب و رسوم چهارشنبه سوری

 

یکی از رسوم  این جشن، آتش افروزی است. مردم خرمنی از آتش را به سه کومه تقسیم می‌کنند و از روی آن‌ها می‌پرند. یکی از علت‌های آتش افروزی این بوده است که فروهرها راه خانه‌ی خود را زودتر بیابند به هیم علت در کوی و برزن وبام‌های خود آتش می‌افروختند.

 

 

کجاوه اندازی و شال اندازی یکی از تفریحات این جشن در گذشته بود. این رسم کنایه از بازگشت فروهرها و ارواح بود و به همین دلیل افراد  می‌بایست دیده نمی شدند. رسم بود که از بالای بام خانه ها، کجاوه یا شالی را در شب چهارشنبه سوری آویزان کنند و صاحب خانه شیرینی و خشکباری که قبلا برای این منظور تهیه کرده است را در کجاوه بریزد و آن گاه صاحب کجاوه آن را بالا کشد. این رسم را مخصوصا تازه دامادها می بایست بر بالای بام یا درب خانه نامزدشان انجام می دادند.

     

 

فالگوش ایستادن نیز یکی از رسوم دیگر این جشن است. فالگوش ایستادن نیز، ناشی از اعتقاد مردم باستان به فرود آمدن فروهرها در این ایام است. در چهارشنبه‌ی آخر سال، جوانانی که آرزوی ازدواج دارند یا تمام کسانی که آرزویی دارند، در جاهای خلوت فال گوش می‌ایستند تا با تعبیر و تفسیر سخن رهگذران جواب فال خود را بگیرند، به اعتقاد پیشینیان، این ارواح پاک هستند که به زمین نزول کرده‌، تا آنان را با نجوا از آینده شان خبر کنند.

  

 

یکی دیگر از رسوم چهارشنه سوری قاشق زنی‌ست به این صورت است که یک نفر در چادر زنانه‌ای خود را پنهان می‌کند تا شناخته نشود. آن گاه کاسه و قاشق به دست، به در خانه‌ی همسایگان رفته، بدون آن که سخن بگوید با ملاقه به در می‌کوبد. صاحبان خانه می بایست پیاله را گرفته و آن را از خوراکی پر کند.

  

 

مرسوم است که مردم در جشن چهارشنبه سوری به یکدیگر آب بپاشند، این رسم نیز باقی مانده از قدیم الایام است. در گذشته، عده‌ای با کوزه‌ای در دست به سوی نهر نزدیک شهر می‌رفته‌اند. کوزه را از آب نهر پر کرده و به در و دیوار خانه از این آب می‌پاشیدند. آنها بر این باور بودند که چون آب تمیز و زلال است، بنابراین شوربختی و ناکامی را شسته و می‌زداید. به همین خاطر چنان‌چه در راه به دوست و آشنایی بر می‌خوردند، از این آب به او نیز می‌پاشیدند و یا حتی تمام کوزه را به سر و صورت او خالی می‌کردند. اگر این جریان به طور ناگهانی اتفاق می‌افتاد، برای کسی که خیس شده بود، شگون داشت و این اتفاق را به فال نیک می‌گرفت و لذا از طرف مقابل تشکر می‌کرد. همچنین در بعضی نقاط رسم بوده است که در کوزه‌ای کهنه مقداری آب ریخته از بالای بام به زمین می‌انداختند تا آب آن کوزه که کنایه از روشنایی و نیک بختی است در خانه پاشیده شود. در زمان ساسانیان به جای آب، سکه‌هایی در کوزه می‌انداختند و آن را از پشت بام به زمین می‌زدند، به منزله‌ی این که روزی و پول فراوان برای آن‌ها نازل شود.

  

هنگام غروب آفتاب شب چهارشنبه آخر سال، هنگام دود كردن اسپند است. مقداری اسپند (با دانه و پوسته غلاف آن) روی آتش می‌ریزند و ضمن این كه تمام افراد خانواده خود را روی دود آن می‌گیرند،‌ سعی می‌‌كنند دود در تمام اطاق‌ها و گوشه كنار خانه نفوذ كند و با دود و دم اسپند نیت خود را که همانا كور شدن چشم حسود، كوتاه شدن دست جن و شیاطین اززندگی شان و دور شدن بلا از جسم و جان خود و عزیزان شان با صدای بلند ادا كرده و در میان دود فوت می‌‌كنند و تا آخرین دمی كه دود هست،‌ دست و صورت و دامن خود را روی آن می‌گیرند. گذشتگان اسپند را گیاه مقدسی می دانستند و معتقد بودند که موجب دور شدن دیوان، بدی و بیماری می شود. همچنین در برخی نقاط برای دفع قضا و بلا، مقداری ذغال که نشانه‌ی سیاه بختی است و اندکی نمک که نشانه‌ی شور چشمی است و یک سکه‌ی کم بها را داخل کوزه انداخته، آن را دور سر تک تک اعضای خانواده می‌چرخاند. عقیده بر آن است که بلاها و قضاهای بد را در کوزه متراکم کرده‌اند و چون بشکند آن قضا و بلا دفع شود. لذا یک نفرآن کوزه را به بالای بام برده و از آن جا به میان کوچه پرتاب کرده، می‌گوید: درد و بلای خانه را ریختم توی کوچه و به این طریق سیاه بختی و تنگدستی و شور چشمی را از خانه دور می‌کند.

  

 

پختن آش چهارشنبه سوری نیز مرسوم بوده است. صاحب نذر با اعلام پختن آش از دیگران می‌خواهد که نذری اگر دارند بیاورد و در آش شریک شوند.

  

 

در گذشته مراسم چهارشنبه سوری تا دمیدن اولین اشعه خورشید روز بعد (چهارشنبه) ادامه داشته است. آن گاه مردم برگ های آویشنی که از شب قبل در آب ریخته اند را از بام به پایین می‌ریختند و سپس از بام پایین آمده، مهیای مراسم اصلی عید نوروز می گشتند.

  

 

می‌بینید که چهارشنبه سوری هم‌چون دیگر سنت های دیرین ایرانی آثار مثبت زیادی داشته است که متاسفانه به علت کم دانشی و هدایت نکردن سیر آن به بیراهه رفته است. به عنوان مثال در الگوی تاریخی این جشن اثری از مواد محترقه، آتش سوزی و خطرات جانی و مالی، مردم آزاری یا آسیب زدن به خود مطلقا دیده نمی شود. اگر ما با تیشه بر ریشه‌ی آداب و رسوم و آئین های سنتی خود بزنیم بهتر است تا ندانسته تن به موارد مخربی دهیم که وارد فرهنگ غنی ما شده است.  شادی‌های جمعی مثل مراسم چهارشنبه سوری نمی تواند ذاتا بر هم زننده نظم و آرامش جامعه باشد. یك شادی جمعی كه از سنت‌ها استخراج شده باشد، نه تنها برهم زننده نظم و آرامش جامعه نیست بلكه لازمه نظم و قوام اجتماعی نیز هست. حواس‌مان باشد که با تن دادن به بیراهه رفتن سنن‌مان موجب منسوخ شدن آن‌ها نگردیم کما این که در سال‌های اخیر خانواده‌ها هم با سیاست‌گذاران همراه شده و به علت خطراتی که در آستانه سال نو فرزندان‌شان را تهدید می کند، از شرکت آن‌ها در این جشن ممانعت می کنند...

  

 

8 مارس چه خبر؟!

چهارشنبه بيست و يکم اسفند ماه 1387 ساعت 18:24


 فرهنگ اصفهانی‌ هم مثل فرهنگ هر شهر دیگری نقاط قوتی دارد و نقاط ضعفی. اما من هیچ وقت ضعف‌هایش را جلوی یک غیر اصفهانی نمی گویم. فقط در جمع اصفهانی هاست که اصفهانی ها را نقد می کنم... به پیروی از همین رویه، حالا هم که می خواهم یک دردِدلِ زنانه بکنم دلم می خواهد مخاطبم فقط خانم‌ها باشند و آقایان خیلی آقاوار و متشخصانه ازخواندن این پست صرف نظر کنند.

 

پریروز...

 

دکتر زمانی می گوید:

 

"بالا غیرتن شوما خانوما بیایندا هم تکلیف خودتونو روشن کونین هم تکلیف ما مردا را.... بالاخره شوما سُنتو می خواین یا تجددو"؟!... به دختره می گیم چه زندگی براد ایده آله؟ چه مدل شوهری می خوای؟ جواب می ده: یکی که روشن فکر باشِه... منو درک کونه... نخواد عوِضم کونه... کار به کارم نداشته باشِه... هی پرس و جو اِز منو و کارام نکونه...اما پشتیبانم باشه... حِماِیتم کونه... ساپورتم کونه...تنهام نزاره... خلاصه بتونم بش تکیه کنم...!

  

 آخه یکی نیست که بش بگه دختِرِ حِسابی مگه داری سفارش سُتونِ پیش ساخته می دی"؟!

 

نیشخندی می زند و بدون مکث –در آن حد که بتوان توجیهی تراشید-  ادامه می دهد:

 

"نه اصلن... یه روز پاشو برو دادگاهِ خونواده... تو همین خیابون نیکبختِ خودمون... ببین چه حرفا خنده داری می شنوی ِاز بعضی اِز این زنا... طرف اومده می گه آقای قاضی این مرد اصلن منو درک نمی کونه... فکر می کونه هنوز عهد قجره... اصلن نیمی فمه آزادی فردی یعنی چه؟!... درک نمی کونه که زن حق و حقوقی داره... اصلن من حرفی ندارم دیگه... تکلیف مهر و نفقه منو روشن کنین.برم دنبال زندگیم... دیگه نمی خوام یه آن چشمم به ریختش بیفته... !

 

یکی نیست بگه زن تو که می خوای به روش سیمون دوبوار زندگی کنی دیگه مهریه و نفقه گرفتنت چی چیه؟!... دِ دیگه همه تقصیرا را گردن مردا نندازین دیگه... خودتون هم تکلیفتون با خودتون روشن نیست... نمی دونین می خواین سنتی باشین یا مدرن...! "

 

با یک جابه جایی علت و معلولی در حرف‌های خودش پاسخش را می دهم:

 

"این فقط ما نیستیم که باید تکلیف‌مون را با سنت و مدرنیته روشن کنیم دکتر...این یه مشکل اجتماعیه...  مشکل قوانین  و قانون گذار... وقتی اون خانم از نداشتن حق آزادی فردی می گفت جواب آقای قاضی هم شنیدید؟! نبودم اون جا دکتر اما می تونم حدس بزنم... یه چیزی تو این مایه ها گفته حتمن: خرجی خونه که می ده؟ دست بِزن که نداره؟ از مردی هم که چیزی کم نداره؟ دیوونه ام که نیست شکر خدا... خب... بشین سر خونه و زندگیت... چرا می خوای خودت را الکی بدبخت کنی؟... خب می گه درس نخون... نخون... می گه نرو دانشگاه... نرو... با دوستات حرف نزن... نزن... خونه بابات نرو... نرو... عرفن و شرعن این حق را داره... زن که بدون اجازه شوهر بیرون نمی ره... !

 

ما مجبوریم توی همچین جامعه ای گلاویز طناب پوسیده مهریه و نفقه بشیم دکتر..."

 

دیروز.. 

 

دارم برای فصلنامه عکس سرچ می کنم که به وبلاگی برمی خورم. متاسفانه نه آدرس آن وبلاگ یادم می ماند نه اسمش. نمی دانم که یک وقتی می خواهم به آن استناد کنم که ... نویسنده‌اش خانمی است تحصیلکرده، شاغل، نه چندان سنتی و نه چندان مسخ شده در مدرنیته. با جملاتی مشابه جملات زیر شرح می‌دهد که:

 

"دبیرستان که بودم یکی از دبیرام می گفت بدبختی زن‌ها‌ از اون موقعی شروع شد که تصمیم گرفتند حق و حقوق برابر با مردها داشته باشند. مشکلات‌شان که حل نشد هیچ... کلی گرفتاری به گرفتاری‌های قبلی‌شون هم اضافه شد... حالا می فهمم اون دبیرمون چی می گفت. حالا که مجبورم هر روز از صبح تا عصر بیام سرکار ... بعد برم بچه را از مهد بردارم... بعد به صرف عذاب وجدان -که یه موقع نسبت به مادرای دیگه برا بچه‎ام کم نذارم- تازه بعد از یه روز کاری اعصاب خردکن، کنار یه پارک بایستم و مدتی از وقتم را در اون جا به بازی و گرگم هوا بگذرونم... بعد بیام و مثل یه جنازه متحرک شام درست کنم و به کارهای خونه برسم...!

واقعن من زندگی بهتری دارم یا همون زن سنتی نسل پیش که صبح تا شب بازن‌های همسایه می نشست به تخمه شکستن و لیچارد گفتن و اوج دغدغه اش این بود که وای... چطور سالی دو بار بیست کیلو سبزی پاک کنم؟ یا مثلن رب گوجه را چطور درست کنم که کپک نزنه؟!"

 

خیلی دلم می خواست از این خانم بپرسم منظورت از زن سنتی، چنین زنی‌هایی که نبوده قطعن؟!

 

 

امروز...

  

جالبه که صبح یک‌مرتبه بی دلیل و بدون مقدمه و اجازه این فکر می آید در سرم و سمج خانه می کند که: نه واقعن... شاید زندگی در جوامع سنتی برای زنان زیاد هم بد نباشد. نه ... جدی می گویم.

  

فکرش را بکنید در یک جامعه پیشرفته‌ی مدرن شده یک دختر 18 ساله اگر هیچ مشکلی هم با پدر و مادرش نداشته باشد باید مستقل شود. سرکار رود و مسئولیت زندگی خود را قبول کند. کجا می شود که با پدر قهر بود، سر مادر داد کشید و موقع ناهار باز نشست کنار آن‌ها، سر سفره،  پشت چشمی نازک کرد و بشقاب غذا را پیش کشید؟!

  

نمی دانم... شاید این که دختران ما باید گاهی بین چاه و چاله، تحکم پدر و ظلم شوهر یکی را انتخاب کنند، زیاد هم بد نباشد... شاید راحت تر از گذاشتن کل زندگی روی شانه هایی ناتوان باشد و رفتن از این کوی به آن برزن!

 

کشف این روزهایم که به همه چیز هم تعمیمش داده ام این است: "خوشبخت و آرام بودن یک چیز است و زندگی کردن چیز دیگر".

 

انتخاب من همیشه زندگی کردن بوده است؛ چه قبل از این کشف و چه بعد از آن. اگر بخواهیم به معنای واقعی کلمه زندگی کنیم باید بهایش را هم بپردازیم. با خوردن و خوابیدن، تن پروری و راحت طلبی نمی شود، حق و حقوقمان را... حق انسانیت و زن بودن را گرفت.

 

باید یا ساکت و مطیع، مفعول ماند یا برای ارتقا تا سطح فاعلیت انرژی گذاشت و هزینه کرد. انتخاب با ماست. اما به هر جهت یک بوم و دو هوا نمی شود...

 

 

گنه‌کرد در بلخ آهنگری…!

سه شنبه بيستم اسفند ماه 1387 ساعت 11:48


  

چند روز پيش ديدم جناب آرام از من خواسته‌‌اند در خصوص مسئله‌اي كه ايشان به تفصيل شرح داده اند، بنويسم یا به نوشته ایشان لینک دهم... همان روز خواستم این کار را انجام دهم اما متاسفانه ميز كارم باز نشد و ناچار ارسالش به امروز موكول شد.

  

ایشان نوشته اند: 

   

"به اختصار اشاره می‌کنم که در سال 1997 ظاهراً در یک بمباران که منبع آن‌را لبنان ذکر کرده و به افراد ایرانی نسبت می‌دهند، تعدادی اسرائیلی در اورشلیم کشته شده و مقامات اسرائیلی این حمله را از جانب “تروریست‌های ایرانی!” دانسته‌اند. در نتیجه، عده‌ئی از بازماندگان قربانیان این حمله، توسط وکیل خود در یکی از دادگاه‌های واشنگتن دی سی موضوع را مطرح و پی‌گیری نموده و پس از این‌که یک قاضی “ظاهراً!” شرافتمند، دعوی آن‌ها را پذیرفته، با معرفي الواح گلی مربوط به دوره هخامنشي كه در  انستیتوی شرق‌شناسی دانشگاه شیکاگو امانت بوده، در صدد برآمده تا با فروش و حراج این الواح غرامت بازماندگان حمله را (که بالغ بر 412 میلیون دلار تشخیص داده شده!) جبران نماید".

 

و سوال کرده‌اند:

 

"چگونه قاضی دادگاه تشخیص داده که حمله و بمباران توسط ایرانی‌ها صورت ‌گرفته است؟! آیا اطلاعات نظامی داشته یا در محل بوده و شخصاً مشاهده کرده یا مقامات نظامی آمریکايی موضوع را تأیید کرده‌اند و اگر تأیید کرده‌اند صلاحیت این کار را داشته‌اند؟ چرا در مورد هر اتفاقی که در هر گوشه‌ی دنیا واقع می‌شود فقط آمریکايی‌ها حق قضاوت و اظهارنظر دارند؟!

 

... و خیلی پرسش‌های دیگر از جمله این‌که آثار باستانی یک ملت مربوط به 2500 سال پیش که به صورت امانت در اختیار یک دانشگاه برای تحقیق قرار گرفته و باید به ایران بازگردد چرا باید مصادره و حراج شود؟ "

 

از آن جايي كه ايشان حق مطلب را ادا كرده اند من لينك مستقيم مي دهم  و فقط در تاييد فرمايشات ايشان، در زير چند تا عكس مي‌گذارم. در سمت چپِ اين عكس‌ها فجايعي كه هيتلر با حزب فاشيستش به سر انسانیت آورد را مي بينيد و در سمت راست كشتارها و اتفاقاتی را كه در دنيای متمدنِِِ معاصر، در غزه و تمام فلسطين، هيروشيما، افريقا، يوگسلاوي، بوسني، هرزگوين، سربستان، عراق و... مشاهده مي كنيد.

 

هيچ كشتاري با هيچ دليلي قابل توجيه نيست اما می‌خواهم بدانم چه‌طور است كه مرگ در جايی ترور نام می‌گيرد و در جايی ديگر وجهه ای موجه و چهره ای بشردوستانه پيدا می‌كند؟!

 

آيا مسببين اين فجايع  نيز آثار باستانی و ظروف عتيقه دارند تا به جای غرامت بپردازند؟ و اصولن چقدر بايد هزينه كنند تا خسارت آسيب ديدگان پرداخت شود؟!

 

 

پ ن: با سپاس از هنرمند خلاقي كه عكس‌هاي فوق را طراحي كرده است... این عکس‌ها حدود پنجاه تا بود که عکس های مربوط به کشت و کشتارش از زیر فیلتر پرنیای عزیز رد نشد. به قول پرنیا در آستانه نوروز باستانی نمی شود به جای گفتن از گل و بلبل از کشت و کشتار گفت!...

 

 

سپندارمذگان میمون باد!

يکشنبه چهارم اسفند ماه 1387 ساعت 15:59


 

هنوز پرسش های مکرری در زمینه سپندارمذگان می شود که فکر کردم بد نباشد به صورت منظم و طبقه بندی شده به آن‌ها پاسخ دهم:

  

سپندارمذگان و فلسفه وجودی آن:

   

در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اين‌كه ماه‌ها اسم داشتند، هريک از روزهای ماه نيز يک نام داشتند. در هر ماه، يک بار، نام روز و ماه يكی می‌شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه.

 

روز پنجم از ماه دوازدهم سال، ماه و روز "سپندار مذ" نام می گرفتند و لذا جشن سپندارمذگان در این هنگام بر پا می گردیده است.

 

سپندار مذ تعریف کامل و اسطوره ای است از والاترین احساس و تعریف هستی از عشق. او اسطوره ای است که زاییده مکتب و دین خاصی نیست بلکه نشان‌دهنده جهان بینی و ارزش‌ها، آرزوها و آرمان‌های ایرانیان باستان است.

 

سپندارمذ لقب ملی زمين است. يعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زيبا را به يک چشم مي نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود پناه می‌دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان سپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می‌پنداشتند.

 

برخی این روز را جایگزین روز مادر می دانند، نه روز عشق. من معتقدم  این روز جایگزین و مشابه روز مادر یا ولنتاین غربی نیست اما دارای چنان فلسفه عمیقی است که می تواند هر دو را در برگیرد.

 

ایرانیان عشقی را شایسته تکریم، بزرگ‌داشت  و اسطوره سازی می دانستند که بی توقع، پاک، مقدس، شکیبا، پایدار و تداوم دار باشد درست مثل عشقی که مادر به فرزندش دارد.

 

بنابراین به گفته دکتر غیاث آبادی روز سپندارمذگان  در ایران باستان، نه روز عشق یا روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلکه روز گرامی داشت زمینِ بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان به عنوان مظهر عشق، بردباری و فداکاری بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن و منظور از عشق، نه عشقی مربوط به جنسیت زنانه است بلکه منظور عشقی باوفا، با احساس و از خودگذشتگی  مادرانه است.  

 

این نوع از عشق، به سبب جنس و ماهیتش، تنها به عشق غریزی بین دو جنس زن و مرد محدود نمی شود بلکه احساس کمال یافته ای از محبت و ایثار است به تمام اجزای هستی. 

 

چه تفاوتی است بین سپندارمذگان به عنوان یک جشن باستانی- اسطوره ای و ولنتاین به عنوان یک جشن بیگانه؟

  

تمام جشن‌های باستانی ایرانیان از دو جزء اساسی تشکیل شده است.

 

1)     یک جزء اسطوره‌ای که اساس هر جشن بوده است.

 

2)   فولکلور(فرهنگ توده) یا آداب و رسوم متناسب با آن اسطوره. .

 

تمامی جشن های باستانی ایران یک روایت اسطوره ای دارند و تکرار مکرر روایت ها باعث تثبیت آن‌ها و ارزش های‌شان در ذهن افراد می شود.  

 

در هر حوزه تمدنی یک ابر اسطوره حضور دارد که متشکل از اسطوره های خرد متعدد است. مطابق با ابر اسطوره هر ملتی افراد آن ملت توافق نظر و نظم عینی می یابند برای تنظیم ارزش ها از ضد ارزش ها، بایدها از نبایدها، امور معنی دار از امور بی معنی و امور درست از امور نادرست!

 

آداب و مراسم در بزرگ‌داشت هر  اسطوره ای یا معنایی با دیگری متفاوت است. موسیقی پاپ و راک، پایکوبی های پر تحرک و تند و خوراکی های فست فودی زاییده جهان صنعتی است که ترجیحش بر سرعت و نتیجه گرفتن‌‌های سریع می باشد. این است که نمی توان عشقی که تاکیدش بر عمق و گسترده‌گی است  را با چنین آدابی جشن گرفت. در عوض موسیقی سنتی ایرانی، رقص های فلسفه دار و غذاهایی که باید در زمانی طولانی بر روی حرارتِ کم جا بیفتد، می تواند القا کننده چنین عشقی باشد. چنین رسومی گنجینه زوال ناپذیری است که نشان از فرهنگ و تمدن باشکوه یک ملت دارد.

 

چه اهمیتی دارد بها دادن و پرداختن به اسطوره ها، جشن ها و آداب و رسوم یک ملت؟

 

تمایزهای اسطوره ای یک ملت از ملل دیگر و تشابهات اسطوره ای افراد یک ملت سازنده‌ی "هویت ملی" یک ملت می گردد. به همین خاطر است که چکنواریان، آهنگساز برجسته ارمنی- ایرانی گفته است:

 

" آن چه که به من هویت ایرانی می بخشد، نه گذرنامه ایرانی‌ام که شاهنامه و اسطوره‌های آنند".

 

هویت پاسخی است بر پرسش من کیستم؟... چیستم؟... چه می خواهم؟... هویت از نیاز طبیعی انسان به شناخته شدن و تعلق داشتن به چیزی یا جایی نشات می گیرد. این احساس نیاز ذاتی به تعلق نیاز ذاتی و اساسی است که از کودکی در هر فردی وجود دارد. تعلق به گروهی که بتوان از خود به همراه آن گروه با ضمیر "ما" یاد کرد. هویت تدوام خودهمسانی یک فرد است.

 

هم‌وطن بودن که از آن با واژه "هویت ملی" یاد می شود از موثرترین انواع منابع هویت است. همان طور که رمز خودباوری، شناخت هویت فردی است برای رسیدن به خودباوری ملی، ایجاد و تقویت هویت ملی است.

 

داشتن هویت ملی اگر برای ایرانیان درون کشور دغدغه است برای ایرانیان مهاجر ضرورتی عینی و آنی است. وفاداری به اسطوره ها، سنت و فولکلور ایرانی به صورت نمادین و سمبلیک حاکی از آن است که با وجود دوری فیزیکی از وطن همچنان ایرانی مانده اند و به ایرانی بودن خود مباهات می کنند.  

  

از سوی دیگر امروزه که یکنواختی ابزارهای صنعتی و جوامع هم شکل فراگیر شده، زنده نگه داشتن جشن ها و آئین های آباء و اجدادی، آوازها، موسیقی، رقص و هر آن چه که معرف هویت ملی و فرهنگی یک ملت است، در دستور کار بسیاری از کشورهایی که برنامه ریزان فرهنگی نکته‌سنج دارند، قرار گرفته است.  

  

ایران وارث یک تمدن چند هزار ساله است. این به معنای آن است که ایران بینشی ژرف و یک تجربه تاریخی چند هزار ساله با یک چهار چوب نظری وعملی برای تولید و سامان دادن به زندگی دنیایی خود دارد. آیا این منطقی است که ملتی به این دارایی بها نداده و از نقطه صفر شروع کرده یا به راه رفته فرهنگ های دیگر که جهان بینی و ارزش های متفاوتی دارند، اطمینان کرده و چون تماشاچی منفعل، مصرف کننده‌ی صرف، هوراکش و سیاهی لشکر فرهنگ  آنان گردد؟

  

بدیهی است همه جنبه های میراث گذشته نمی تواند برای حال کارساز باشد. جامعه پویا باید به مقتضای زمان به ارزیابی، تمرکز و انتخاب بپردازد. اما به نظر می رسد عشق ایرانی دارای چنان پتانسیلی است که بتوان آن را حتی به فرهنگ جهانی –که خواه، ناخواه شکل خواهد گرفت- وام داد و تنها مصرف کننده ای بی ایده نبود!...

 

 

پیشکش آن‌هایی که لبریزند از مهری آرمیتی‌گونه

شنبه بيست و ششم بهمن ماه 1387 ساعت 13:49


 

کم کاری می کنم من... کم کاری می کنیم ما. اگر نه این همه اس ام اس‌ها، آف‌ها و ایمیل‌های "ولنتاین یا سپندارمذگان مهم نیست، مهم دوست داشتن است" متداول نمی شد!

   

صبر کنید یک دقیقه... این کلاف حجیم ناگفته‌ها را اگر بتوانم سر و سامان دهم و سرِرشته را بیابم احتمالن می توانم منظورم را روشن تر بگویم.

  

بگذارید از اول بگویم...  یادت هست از سپندارمذگان گفتم؛ گفتیم؟! حواست هست که چند سالی است در این روزهای بین ولنتاین- سپندارمذگانی، موجی از احساسات وطنی به سویت سرازیر می شود؟!

 

خب ... این در جای خودش خوب بود. یعنی برای قدم اول لازم بود. اما آیا کافی هم هست؟!

  

برای من، برای ما افتخار بزرگی است اگر بتوانیم در راه ترویج فرهنگ ایران زمین، احیای حافظه تاریخی چند هزار ساله و بازتعریف هویتِ فردِ ایرانی کاری کنیم. حتی اگر این کار توهمی بیش نباشد. اما آیا فقط طرح جشنی چون سپندارمذگان می تواند حس احساسات میهن پرستانه‌مان را ارضاء کند؟! بدون بازشناساندن فلسفه آن؟!

 

نسبت به چند سال پیش، تعداد کسانی که سپندارمذگان را می شناسند به طور امیدوارکننده ای زیاد شده است. افراد زیادی هستند که همان طور که ولنتاین را جشن می گیرند، سپندارمذگان را نیز گرامی می دارند. بعضی ها حتی سپندارمذگان را جایگزین ولنتاین کرده اند و روز 5 اسپند را جشن می گیرند. اما به همان سبک و سیاقی که ولنتاین را جشن می گرفتند!

 

این درست مثل این است که مثلن من اسمم رکسانا باشد. بعد یک دفعه احساسات ملی‌ام طغیان کند، بگردم و معادل پارسی‌اش را بیابم: "روشنک" و به همه گوشزد کنم که از این پس روشنک صدایم کنید. این در جای خودش خوب است اما اگر کسی در این مرحله بخواهد انگیزه مرا توجیه کند یا شخصیتم را تفسیر؛ می گوید متعصب، ملا لغتی، ناسیونالیست و... در بهترین حالت یک اعمال سلیقه شخصی تلقی می شود.

 

اما اگر بگویم خانم ها... آقایان... رکسانا فرم یونانی شده روشنک است که اتفاقن هیچ معنی خاصی ندارد در حالی که روشنک یعنی نور و روشنایی، طلوع و آغاز روز، یعنی مشعل‌دار، یعنی نماد راستی و حق و حقیقت...بگویم پس از سده ها -از آن هنگام که  روشنک دخترِ دارای ایرانی همسر اسکندر یونانی می شود و یونانی ها به اسم او شکل و شمایل بیگانه و بدون معنی دادند- الان هنگامش رسیده که به جای دل خوش کردن به یک اسم مدرن فرنگیِ شده شیک اما پوچ و توخالی، فرم درست اسمم را با معنای عمیقش باز پس گیرم !

  

می خواهم بگویم مهم تر از آن که ما روز عشق را در چه تاریخی برگزار کنیم یا به چه اسمی، شناخت اسطوره‌ای و فلسفی عشق ایرانی است. چگونگی برگزاری یک آئین یا جشن به شکل اصیلش همان قدر حائز اهمیت است که خودِ آن جشن؛ چرا که همه این ها مبین طرز فکر، ارزش‌ها و آرزوهای یک ملت است. از سوی دیگر داشتن آداب و رسوم مشترک که خاص افراد یک ملت است، باعث می شود که به افراد آن ملت این حس القا شود که جزئی از یک کل هستند و این امر به هویت بخشیدن به آن جامعه کمک می کند.

 

سپندارمذ از واژه اوستایی "سپنتا آرمیتی" گرفته شده است. اصل این نام همان آرمیتی است که واژه سپنتا به معنای مقدس برای احترام و گرامی داشت بیشتر به آن افزوده شده است. آرمیتی فرشته موکل زمین بوده است و نماد عشق، اخلاص و فروتنی. عشقی از جنس عشق مادر به فرزندش... صبورانه، فداکارانه، بدون چشم‌داشت و انتظار جبران.

 

این که سپنته آرمیتی یا سپندارمذ هم فرشته موکل زمین بوده است، هم نماد مهرورزیدن و کامل ترین عشقِ گیتی خود فلسفه عمیقی در بر دارد.

 

پیشینیان زمین را نیز مانند مادر، بارور، زاینده، پر عطوفت و پرورش دهنده می دانستند. ترکیب هایی چون "مادر زمین" یا "مام وطن" از همین دیدگاه نشات گرفته است. هر سه واژه آرمیتی، زمین و زن از واژگان کهن آریایی است که نماد عشق می باشند. جشن سپندار مذگان در ایران باستان، نه روز عشق یا روز زن با فلسفه و معنای امروزی آن، بلکه روز گرامی داشت زمینِ بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان به عنوان مظهر عشق، بردباری و فداکاری بوده است. به عبارت دیگر منظور از عشق، نه عشقی مربوط به جنسیت زنانه است بلکه منظورعشقی باوفا، با احساس و از خودگذشتگی  مارانه است.

 

حالا تصور کنید چنین عشق عمیق و قوام یافته ای را با آداب و رسوم ولنتاین غربی جشن بگیرند! با غذاهای فست فودی که اصلن در پختن آن ها وقت هم خرج نشده است، چه برسد به عشق؛ با موسیقی ریتم دار آمریکایی مثل راک یا جاز که مثل خانه های پیش ساخته بی در و پیکرند، با پایکوبی های وحشیانه، با آرایش مو و شکل و شمایلی که در سطح شناور بودن را به آدم القا می کند، با تیشرت هایی که بر روی آن (اغلب با دیکته غلط) مصرف گرایی ترویج شده است، در حالی که برای عاشق شدن باید خود را با تمام وجود رها کرد از از سیطره چیزها، از استیلای نقش ها!

 

تم موسیقی جاز در بدو شکل گیری چیزی شبیه به این بود:

 

بدو  بدو

 

یالا بدو

 

عقب نمونی 

 

 بدو بدو

 

الکی خوش باش

 

بدو بدو...

  

جذبه‌ی سحرانگیز مدرنیت و افسون ابزارهای نو که گمان می رفت موجب سعادتمند نمودن بشر می گردد، شور و هیجان غریبی در لایه هایی از فرهنگ برانگیخت. ضربان ساز این موج غرب و عمدتا امریکا بود. کم کم مردم وادادند و از در آغوش کشیدن خوشبختی ناامید شدند... لذا یک تم عصیان گرایانه متداول شد:

 

من ویران می کنم

 

من نفرین می کنم 

 

من نفی می کنم...

 

وجه مشترک این تم‌ها بی معنایی است. انسان همراه این تم ها دویدن را آغاز کرد ولی آن چه را انتظار داشت نیافت اما دیگر نمی توانست ندود. او می دوید چون برای دویدن شرطی شده بود. می دانست که برای چیزی می دود ولی نمی دانست آن چیست و گاه که از بیهودگی این دویدن و پوچی این هیاهو آگاه می شد، لب به دشنام می گشود و خویش را و دیگری را و همه چیز را نفی می کرد!

 

مسخره نیست که در جشن عشق عمیق ایرانی از چنین تم موسیقیایی استفاده شود و موسیقی آرام و آسمانی ایرانی در آن جایی نداشته باشد؟!

 

مسخره نیست که به جای رقص موزون، منسجم و با طمانینه ایرانی از رقص هایی با حرکت های هرج و مرج طلب در این مراسم بهره گیریم؟!

  

 رقص یکی از قدیمی ترین هنرهاست. تاريخ هنر گواه است كه بشر از ابتدای خلقت به کمک رقص و ريتم موفق گرديد به كارهای خود نظم بخشد. هیچ هنری نيست‌ كه‌ بيشتر و بهتر از رقص خوصصیت‌ها و اخلاق‌ مردم‌ اوليه‌ را جلوه‌ گر سازد. چیزی که امروز درنظر ما بازی‌ و تفريح‌ به‌ نظر می‌رسد، براي‌ انسان‌ اوليه‌ از امور جدی‌ به‌ شمار می‌رفته‌ است‌؛ آن‌ها هنگامی‌كه‌ می‌رقصيدند، تنها قصدشان‌ خوشگذرانی‌ و لذت‌ نبود، بلكه‌ می‌خواستند به‌ طبيعت‌ و خدايان‌ چيزهایی را تلقين‌ كنند و به‌ وسيله‌‌ی رقص، طبيعت‌ را به‌ خواب‌ مغناطيسی‌ درآورده‌، به‌ زمين‌ دستور دهند كه‌ حاصل‌ خوبی‌ به‌ بار آورد.

 

برای ایرانی باستانی رقص يعني نيايش و ستايش وجود از موجود. رقص های سنتی و محلی ایرانی همه فلسفه ای عمیق در بطن خود دارند. برای نمونه می توان به رقص کردی اشاره کرد. این رقص به صورت دسته جمعی انجام می شود و نفر اول و نفر آخر دستمال سپیدی به دست می گیرند که نشانه ‌یصلح و آشتی با اقوام دیگر است. دستمال داشتن رهبر و نفر آخر نشاندهنده برابری بوده و دست همدیگر را گرفتن هم نشانه اتحاد گروه است. رقص زن و مرد دوشادوش هم، به معنی هم‌رده بودن آنان است. كوبیدن پا بر زمین به این معنی است كه این خاک موطن من است. هورای هنگام مراسم در حین حركات به منظور ترساندن دشمن است.

 

محتوای رقص ایرانی عشق است. عشقی كه كل كائنات را به حركت وا می دارد. براي عشق ورزيدن انسان بايد ابتدا خود در صلح و سازش و وحدت باشد. يعني به قول کارن هورنای در وجود او شقاق و افتراق نباشد و موجوديت معنوی اوبر اثر تضادها و عصبيت‌ها و کشمکش‌های عاطفی –آن طور که در رقص غربی به نمایش گذاشته می شود- تجزيه نشده و ازهم نپاشيده باشد. چنین انسانی مي تواند همين صلح و وحدت درون را به معشوق، جامعه وسپس به کل بشريت تسری دهد و با کل گیتی یگانه شود و از آن طریق به مقام عشق یزدان مشرف گردد. 

 

حتی رقص هایی که از قدمت چندانی برخوردار نیستند اما رنگ و لعاب فرهنگ ایرانی دارند، از مفهوم عشق متبلورند. به عنوان مثال برای رقص بابا کرم که بازمانده از دهه 1320 خورشیدی  و از رقص‌های به اصطلاح " کوچه بازاری " و " تخته حوضی" است چنین افسانه ای را روایت می کنند: "درزمان رضا شاه و ماجرای کشف حجاب، یکی از این خانم‌های شازده، باغبان مسنی داشت به نام بابا کرم. هر وقت خانم به باغ می آمد باغبان را صدا می کرد: بابا کرم چطوری؟! باغبان به تدریج عاشق خانم می شود. سال‌ها می‌گذرد و بابا کرم عشقش را در سینه نهان می کند تا این که شازده خانم به سفر فرنگ می رود و بابا کرم از درد هجران و فراق عشق او می میرد. همین می شود که در اذهان مردم بابا کرم به عنوان یک مرد عاشق شكل مي گيرد و رقص باباکرم هم نمایش‌گر حرکات یک مرد عاشق می‌گردد. در واقع بابا كرم از نمادهای نشان دهنده عشق مرد ايرانی به معشوقه اش است. كسي كه به خاطر دوری از دختر مورد علاقه اش جانش را از دست می دهد و هیچ چيزی باعث نمی شود كه از عشقش دست بكشد:

 

... هر چه‌قدر ناز کنی

 

ناز کنی...

 

باز تو دل‌دار منی

 

هر چه‌قدر عشوه کنی

 

عشوه کنی...

 

باز تو غمخوار منی...

 

مسخره نیست که در جشن عشق ایرانی از فست فود پذیرایی شود به جای خورش ها و قرمه هایی که برای طبخ آن ها باید کلی وقت صرف کرد و بر روی حرارت کم گذاشت تا خوب جا بیفتد... درست مثل عشق ایرانی که زمان می خواهد تا قوام بیاید و یک عمر بپاید؟!

 

آن هم این هنگام که خود غربی ها با هیجان به جنبش "آهسته خوری" (Slow Food) می پیوندند. جنبشی که نگرشی متفاوت را از آشپزی ارائه داده است. اسلوفود در مقابل فست فود (Fast Food) است و به معنای تهيه و پخت آرام غذاهاست. پایه گذران این جنبش مردم را مجاب کرده اند که می بایست آشپزی را از قيد و بند اشرافی‌گری رهانيد و ارزش‌های فرهنگی و بوميی را به آن بازگردانيد.

 

 نوع غذاها و نحوه چیدن ميزغذا و عادت‌های غذايی نمادهایی از فرهنگ یک قوم است که بسياري از مسائل انسان شناسی، تاريخ و جامعه شناسی هر اجتماعی را آشکار می‌کند و از اين رهگذار می‌توان به رفتارهای انسانی آن جامعه پی برد.

 

می بینید که جشن، غذا، لباس، موسیقی، رقص و... فقط یک جلوه بیرونی و معنای ظاهری نیست. بلکه در بطن آن اهدافی نهفته است. باید آن معنا را دریافت.

 

وقتی که حافظ می خوانید از تک تک کلماتش بوی عشق می شنوید. نمی شوید؟ چه از آتشکده بگوید، چه از می، چه از ساقی، چه از بربط و تنبور... فرقی نمی کند! این به دلیل آن است که او مقام عشق را دریافته و نمادهای آن را شناخته است. او عاشق ابژه نیست که عاشق عشق است.

 

ببینید... من، ما... نه ادعای پان‌ایرانیسم بودن داریم، نه می گوییم اصلن نباید از مولفه های فرهنگ‌های بیگانه استفاده کرد ولی به خصوص در بزرگداشت مفهوم عمیقی مثل عشق می بایست از همه چیزحس مهرورزی، اصالت، آرامش و خوشبختی به آدمی القا شود.

 

اگر قرار است دنیا دهکده جهانی شود با یک فرهنگ جهانی، چرا ما نیز از فرهنگ غنی و با اصالت ایرانی به آن وام ندهیم؟ چرا مانند رقص های فولکوریک ایرانی دست به دست هم ندهیم. دستمال سپید در دست نچرخانیم و ایرانی را به جای صفت "تروریست بودن" ، به معنای واقعی کلمه "عاشق" معرفی نکنیم؟ چرا ما رمز دیرینه سعادت بشری را به فرهنگ غالب جهانی دیکته نکنیم؟

 

پس محض رضای خدا دیگر نگویید "سپندارمذگان با ولنتاین فرقی ندارد؛ مهم عاشق بودن است" که عشق آرمان گرای ایرانی کجا و آن عشق هرج و مرج طلب غریزی غربی کجا؟!

 

بیایید اسطوره سپندارمزدگان را در پنجم اسپند - که متعلق به این امشاسپند فروتنی و مهرورزی است-گرامی بداریم!

  

سپندارمذگان ... سال 83

  

سپندارمذگان ... سال 85

 

سپندارمذگان ... سال 86

 

پازل

يکشنبه سيزدهم بهمن ماه 1387 ساعت 16:20


 

نقاشی های شنی بودایی، پازل‌هایی با ابعاد بزرگ، قلعه‌های ماسه‌ای کنار ساحل و تمام چیزهایی از این دست که با دقت، مهارت، ظرافت و در پی یک ممارست طولانی مدت ساخته می‌شوند و آفریننده‌اش، پس از اتمام کار فورن -آن قدر که شک داری بنویسی در پیِ تاملی یا حتی درنگی- با یک حرکت آنیِ دست همه را می‌آشوبد و محو می‌کند، می‌تواند مثلِ خوبی باشد برای توصیفِ ذهنِ سازنده- ویران‌گرِ من...

 

 .............

 

 باید امروز را به یاد داشته باشم... سیزدهِ بهمن ماهِ یک‌هزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری خورشیدی!

 

 

... سده گویند که کشف نار و نور است

پنج شنبه دهم بهمن ماه 1387 ساعت 23:52


حکِ یک مهرِ خاص بر پیشانی می‌تواند خوب باشد یا بد...

 

شناخته شدن من به عشقِ ایران باستان و فولکلور و ... این خوبی را دارد که در موسم‌هایی خاص، دوست و آشنا، غریبه و خودی از دور و نزدیک یادم می افتند. مثلِ الان که موعد جشن سده است و چند روز است که لطف همه -از آقای جهانگیری گرفته که هر روز می بینمش تا دکتر معینی که چند سالی است ندیدمش- شامل حالم شده و مدام اس ام اس مبارک بادا سده و این حرف‌ها می گیرم که حتی بدن دردِ ناشی از آنفلوانزای‌م را تسکین داده است.

 

اما این بدی را دارد که شرطی شده‌ام و به چیز دیگری نمی توانم فکر کنم و این می شود که وقتی مثلن دکتر اسماعیلی به وارد شدن در یک مبحث نسبتن نامربوط مثلmass communication  دعوتم می کند، دستگاه سنجشم در پی محکِ درصد و عیار تاریخ یا فرهنگ است در آن یا جستجوی کارهایی که این جناب mass ...  می‌تواند در جهتِ تقویتِ هویتِ‌های بومی کند...

 

حالا نیامده بودم این جا که این‌ها را بگویم... فقط می خواستم به طریقه‌ای منحصر به فرد -در آخرین دقایق- سده فرخنده بادی بگویم و انرژیی که گرفتم دست‌گردان کنم که این طوری از آب در آمد متاسفانه!

نود!

شنبه پنجم بهمن ماه 1387 ساعت 18:31


 

نازی یکی از دوستان صمیمی‌ام است که برایم یادآور دوران نوجوانی‌ست؛ تمام دوره راهنمایی و دبیرستان. نازی هم مثل مرجان و بقیه دوستانم وجه مشترک زیادی با من نداشت. علائق من از همان موقع ها هم بین رشته ای بود و ملغمه ای از همه چیز و هیچ. اما او تکلیفش با خودش روشن بود: سیاست و ورزش. من از حاشیه به مرکز می رسیدیم-شاید به همین خاطر است که به تعبیر ایشان در نوشته هایم هم همیشه از حاشیه شروع می کنم-  اما نازی از مرکز شروع می کرد و به حاشیه می رسید. به همین خاطر جاهایی بود که به هم می رسیدیم؛ که علائق مان همپوشانی پیدا می کرد. من غرش توفان می خواندم، نازی گارد جوان. من ژوزف بالساموا و ماری آنتوآنت می خواندم، او پابلو نرودا و جمیله بوپاشا و روی لبه های باریکی که تاریخ ملت‌ها، انقلاب شناسی و سیاست به هم می رسید، یکدیگر را می دیدیم.

 

نازی مثل گیلدا یا لاله یا خیلی های دیگر، فمنیست دو آتشه نبود. اما ذاتن یک بورژوا فمنیست بود. هنوز یک کمد پر از تیر و کمان‌های آن زمانش دارد و زخم کوچکی روی پیشانی که یادگار موتور سواری است. من اما، اگر می خواستم اعتقاداتم را با یکی از موج‌های فمنیستی معادل سازی کنم، بیشترین شباهت را به رادیکال‌ها داشتم.

 

در تنها چیزی که مطلقن نمی توانستیم به هم وصل شویم، ورزش بود. نازی همیشه دوسه مجله ورزشی زیر بغلش بود با اطلاعاتی که بدون اغراق -شاید در حد عادل فردوسی پور - وسیع و به روز بود. من طرفدار تیم ملی بودم فقط به خاطر پان‌ایرانیسم بودن آن روزهایم، طرفدار پرسپولیس، چون اسمش ایرانی بود و بیشتر از استقلال می پسندیدم و طرفدار تیم ایتالیا به خاطر مالدینی‌اش!

 

تمام این‌ها را گفتم که بگویم وقتی شما مصرانه از من می‌خواهید راجع به ورزش، فوتبال یا وقایع ورزشی چیزی بنویسم، فکر می کنم که کاش آن موقع ها، با نازی، کمی هم‌پا می شدم که حالا کم نمی آوردم و بعد فکر می کنم که در این وبلاگ کشکولی همین اظهار نظر ورزشی‌ کم بود!

 

نه مدیران تربیت بدنی را می شناسم، نه در جریان اختلافات‌شان با روسای صدا و سیما هستم. بماند که در این رابطه زیاد شنیده ام این روزها. از همکار و راننده و خدمه سازمان گرفته تا وبلاگ‌ها و روزنامه‌ها. تنها چیزی که دستگیرم شده شمه‌ای کلی‌ست از این که مثلن صدا و سیما، تربیت بدنی را محکوم کرده به ناکارآمد بودن و سوء استفاده‌های شخصی؛ تربیت بدنی، صدا و سیما را متهم کرده به توطئه کردن و دست داشتن با اغیار و مخابرات هم این میان آتش بیار معرکه شده و از خیر یک سود اس ام اسی کلان گذشته است.

 

اصلن از این چیزها سر در نمی آورم که بخواهم درباره‌اش اظهار فضل کنم. اما کار در دولت قبلی و دولت فعلی و مقایسه این دو با هم، به من این بصیرت را داد تا بفهمم تا چه حد ترجیحات، نقاط قوت و ضعف و کلن اخلاقیات دولت مردان به طبقات پایین جامعه تعمیم پیدا می کند؛ که چه طور یک سیاست از کلان، به خرد می رسد و از خرد به کلان!

 

می گویند یکی از علائم جوامع توسعه نیافته فقدان فرهنگِ انتقاد سالم -انتقادی بدون دخالت دادن احساس و حب و بغض‌های شخصی- است و نداشتن ظرفیت و جنبه‌ی نقدپذیری. فرهنگ نقد کردن، پذیرفتن یا رد منطقی و استدلالی آن نشان دهنده یک جامعه دمکرات، پویا و خواهان روشن‌گری و پیشرفت است و چه حاصل ما می شود با ایگنور -کلمه ای گویا تر پیدا نکردم- کردن نقد و خفه کردن نَقاد؟! یا لب ورچیدن و قهر کردن؟! اگر فکر می کنیم با یک انتقاد موقعیت مان متزلزل شده و وجهه مان خدشه دار چرا سعی نمی کنیم با عمل یا استدلالی منطقی، شایستگی‌مان را اثبات کنیم به جای این که نقد کننده را در حد خود پایین کشیم یا هر کس دیگری که زورمان می رسد و جنجالی راه بیندازیم در حد گیس و گیس کشی‌های چاله میدانی؟! درست مثل حالا که بعد از جریان جناب کردان، مشکوک بودن مدرک جناب خاتمی در دهان ها افتاده و نقل محافل برون مرزی شده!

 

تا زمانی که به کودکان‌مان در روز اول دبستان،  قبل از هر چیز می آموزیم که بدون هیچ تجزیه وتحلیل و استدلالی، به نمادها و ارزش های دیگران توهین کنند، پرچمی را لگدمال کنند که به هر حال، برای یک ملت تقدس دارد، شعارهایی مملو از دشمنی و نفرت را بدون آن که دلیلش را بدانند، طوطی وار تکرار کنند و...

 

... تا زمانی که یک مسئول با یک پست رده بالای دولتی این چنین از کوره در می رود و به جای رفع و رجوع مستدل اهتهامات، خودش را این چنین به در و دیوار می کوبد و... ، ایرانی جماعت همین می شود که هست: فاقد حق اظهار نظر و آزادی بیان، فاقد فرهنگ نقد پذیری، بی منطق، بی جنبه، مستبد، دیکتاتور و ...

 

شتابش را در این سراشیبی که به سوی ناکجا آباد پیش گرفته، می بینید؟!

 

...

پی نوشت: دوستی راجع به تفاوت تافل و آیلتس سوال کرده بود. تفاوت عمده در قسمت Reading و Speaking است که تافل با لهجه اَمریکن هست و آیلتس بریتیش. دیگر این که تافل آکادمیک‌تر و قانونمندتر است و به نظر من آسان‌تر. در کل اگر نقطه قوت شما در گرامر و writing است، بهتر است تافل را انتخاب کنید و اگر در محاوره و  Speaking، آیلتس. 

 

lecture !

پنج شنبه سوم بهمن ماه 1387 ساعت 00:14


گمانم این دیگر تکراری باشد اگر بگویم برای من واژه هایی مثل برنامه، تکلیف و ضرورت معنا ندارد. فرض کنید به خودم تکلیف کنم که باید رژیم بگیرم. از همان لحظه هوس انواع غذاهای سرخ کرده هوش از سرم می برد. حالا کافی است فکر کنم قرار بوده رژیم چاقی بگیرم، آن وقت است که پاک از اشتها می افتم و هیچ بوی مهیجی نمی تواند آن را باز گرداند.

 

 با این تفاسیر فکرش را بکنید که اینجانب دو سه تا کار در برنامه ام دارم و همه آن‌ها به نمره‌ی 5/7  IELTS  گیر است و من حاضرم تا خود جهنم بروم یا به زبان شیطان ِ رجیم دیالوگ بگویم اما مجبور نباشم یک امشب lecture بنویسم و احتمالن شب های دگر...!

   

شروع‌ِ اوباما!

سه شنبه اول بهمن ماه 1387 ساعت 23:41


...  امشب هم به دیدن مراسم تحلیف باراک حسین اوباما تمام شد!

 

دارم فکر می کنم آن زمان که آبرهام لینکلن در پی تساوی حقوق سیاه پوستان با سفید پوستان تلاش می کرد و بر سر این موضوع جنگ بین امریکای شمالی و جنوبی درگرفت، فکر می کرد زمانی نه چندان دور یک دورگه‌ی افریقایی تبار در کاخ سفید جای بگیرد؟

 

یا آن وقت که هنری کسینجر سر میز شطرنج پیش بینی کرد که در آینده  فرهنگ اسلامی یکی از فرهنگ های فراگیر جهانی شود؛ می دانست به این زودی‌ها مردی با نام وسط "حسین" و اجدادی مسلمان در راس امپریالیسم فرهنگی قرار بگیرد؟! حالا گیریم که این مرد اصرار داشته باشد همه مسیحی‌اش بدانند و کابینه اش از یهودیان متعصب و دو آتشه‌ی ضد مسلمان پر باشد!

 

به نظر من که نمی شود هیچ چیز را پیش بینی کرد حتی اگر خودِ نستراداموس باشی. علی الحساب ایشان گفتند که می خواهند با همه کشورها دست دوستی بدهند، مشروط بر آن‌که آن‌ها هم مشت شان را باز کنند. مخاطبین ایشان هم که حکمن مشت‌شان را باز نخواهند کرد چون ممکن است مثلن حقِ داشتن انرژی هسته ای از کف‌شان برود...

 

رختِ بعد از عید...

جمعه بيستم دي ماه 1387 ساعت 23:33


  

خب... اول دروغش را می گویم... آبرومندانه‌تر است انگار... دروغش این است که چون این روزها ایام بازسازی سناریوی عاشورا بود و همه درگیر سوگواری، به نظرم مسخره می آمد از یلدا و خاطره شب یلدایی گفتن...که چه؟! ملت نمی خندند و نمی گویند که آخر دختر... تو هم از شدت وقت نشناسی شورش را در آورده ای دیگر؟!

 

 

 اما راستش -را گمانم خودتان بهتر بدانید-  که من اگر در لحظه چیزی را بنویسم، نوشته ام. اما اگر موکول به بعد شود، این بعد معمولن هرگز اتفاق نمی افتد. اگر چیزی که می خواهم بنویسم تاریخ مصرف داشته باشد و از همین حالا هم در حکم بیات باشد که دیگر جای خود دارد. رختی که بعد از عید برسد برای گِلِ منار خوب است حال چه یک روز بعد از عید باشد، چه بیست روز (بر وزنِ آب که از سر گذشت چه یک وجب، چه بیست وجب)!  بنابراین اگر محض خاطر شما نبود، این بار را هم دو در می کردم!

 

 

 

مانده ام که آخر یلدا چه خاطره ای می تواند داشته باشد به جز وصف سفره انداختن ها و تزئین خوراکی‌ها و کمر همت بستن به خوردن آن‌ها... و چاشنی‌اش کمی خنده و هیر هیر و هار هار البته؟! فلسفه که ندارد این گونه شب‌‌ها! یعنی دارد... عمیق ترین فلسفه‌ها را هم دارد؛ اما کی آن میان یادش به فروغِ بیچاره می افتد که دارد درد می کشد و کی حواسش است که چه موقع در تهِ آن غار کذایی در کوهِ البرز فارغ می شود و میترا را می زاید؟!

 

 

 

باز هم گلی به گوشه جمالتان که امسال دعوتم کردید به خاطره گفتن. آخر به مددِ آداب و سنن ایرانی -آن هم از نوع اصفهانی‌اش- و الطافِ خانواده محترم همسر برادرم ما امسال مفصل ترین و شلوغ ترین شب یلدای ممکن را داشتیم. تازه شرایط طوری شد که امسال نه یک شبِ یلدا که سه تا یلدا را طی کردیم!

 

 

 

قضیه از این قرار بود که من شب یلدای واقعی که شنبه شب می شد، اصفهان نبودم و از جمعه به سفر می رفتم. پنج شنبه هم آن‌کال بودم و این بود که قرار شد قضای شب یلدا را چهارشنبه شب که مصادف با عید غدیر بود به جای آوریم.

 

 

 

 گمانم این رسم که خانواده‌ی تازه عروس‌ و دامادها، در شب یلدا، کادو و خواراکی‌های مفصل با تزئینات جالب و مبتکرانه به خانه طرف مقابل می برند، همه جای ایران مرسوم است.   

 

 

 

قبل از شب یلدا به یکی از خدمه‌های مرکز سفارش خرید کرسی دادم، اما نتوانستم حریف مادر شوم که با خرید لحاف کرسی موافقت کند. هر کاری کردم زیر بار نرفت. متنفر است از داشتنِ به قول خودش خنزر پنزرهای جاگیر و به درد نخور! مجبورم کرد که سفارش خرید کرسی را هم پس بگیرم. اما مگر شب یلدا بدون کرسی و مجمع مسی و خوراکی های رویش معنی دارد اصلن؟! لابد اگر بشود شب یلدا را دو شب جلوتر از وقت واقعی برگزار کرد، می شود بدون کرسی هم سر و ته‌ش را هم‌آورد! نمی دانم این ژن سنت‌گرایم را از که به ارث برده ام! هر چه دور و برم نگاه می کنم همه یا مدرنند یا پست مدرن و حرفِ هر چیز سنتی که می شود چنان قیافه‌های‌شان در هم می رود که انگار مشمئز کننده ترین چیز دنیا را می‌خواهی به خانه بیاوری.

 

 

 

خدا را شکر که خواهر شوهر بودن چنان اقتدار و اعتباری به آدم می‌دهد که می تواند مثلن نوع غذاها را انتخاب کند و کسی مخالفت نکند. به همسر برادرم گفتم که سفره یلدا "میزد" است و علاوه بر میوه‌هایی مثل هنوانه، انار، خرمالو و مرکبات -به صرف رنگ‌شان که یادآور نور و روشنایی، آتش و انوار خورشید است- لرک هم از اجزای اصلی بوده که عبارت بوده از آجیل و انواع دانه های خوراکی مثل گندم، شاهدانه و میوه های خشک مثل توت و انجیر. گفتم که باید سر سفره بخوردان و عطر دان و گلاب پاش و آتشدان و اسپند باشد. دختر با ذوقی‌ست. گوش کرد و تا جایی که توانست سفره‌‌ایی که به نوع باستانی‌اش نزدیک باشد تدارک دید.

 

 

 

جای شما خالی -که اگر باز راستش را بخواهید اصلن آن شب جای خالی پیدا نمی شد در خانه ما- به غیر از میو‌هایی که به شکل گل و طاووس و ... تزئین شده بود و کیکی که به قنادی عروس سفارش داده شده بود و شکل هندوانه بود، خوراکی های دیگر آدم را یاد خانه‌های پدربزرگ و مادربزرگ‌هایی می انداخت که دیگر دارند به اسطوره‌ تبدیل می شوند.

 

 

 

علاوه بر انواع آجیل و میوه‌های خشک، پر هلوی آب زده شده، آلو جنگلی نمک سود شده و لواشک های خانگی بود. غذا عبارت بود از آش رشته، آش کلم، انواع دلمه، نرگسی، حلیم بادمجان، کوفته برنجی، شامی کباب، کوکو قندی و کباب مشتی (که این دوتای آخری را احتمالن باید اصفهانی باشی تا بشناسی). خودم به جز آش رشته که همیشه انتخاب اولم است و نرگسی، زیاد غذاهای ذیگر را دوست ندارم اما ظاهرن و خوشبختانه ذائقه‌ی تنوع طلب مهمانان غذاها را پسندید.

 

 

 

وقتی همه سراغ حافظ گرفتند و فالِ حافظ گیرنده را... نتوانستم به جای‌ش کتاب یشت‌ها را دست کسی بدهم و وادارش کنم که مهریشت را بلند بخواند. اما توانستم کاری کنم که یشت‌ها دست به دست شود، کمی رویش تامل شود و سری تکان داده شود که خودش خوب بود.

 

 

 

خیلی دلم می خواهد یک وقتی، یک جایی تمام جشن‌های باستانی به شکل اصلی و باستانی‌اش برگزار شود. از مهرگان گرفته تا شب یلدا، تیرگان و سپندارمذگان...

 

 

 

بگذریم... گفتم که شب بعدش آن‌کال بودم اما از رو نرفتم  و گوشی به دست راهی خانه خاله شدم. آخر همین مراسم از طرف همسر دخترخاله ام در آن‌جا برگزار می شد. امید که خداوند تعداد عروس و دامادهای فامیل را هر سال زیاد کُناد.

 

 

 

من دیر رسیدم البته. ارحام صدر فوت کرده بود و مردم به لطف شبکه های برون مرزی تازه خبردار شده بودند و به برکت همسایه ارحام صدر بودن یک‌ساعتی پشت ترافیکی که ماشین های کج و معوج پارک شده‌ی مردم هنردوست باعث‌ش شده بود، گیر افتادم. در این بین یادم آمد که ارحام صدر رفته و کلی دلم گرفت. از هنرش زیاد گفتند این چند وقت اما کافی است با امروزی‌ها مقایسه شود تا فروتنی و شخصیت مردمی‌اش شاخص گزدد. بگذارید باز یک پرانتز باز کنم. چند هفته پیش می خواستیم برای جشن ترک سیگار از مثلن هنرمندی دعوت کنیم. بودجه نداشتیم و شم اقتصادی اصفهانی‌مان باعث شد به همشهری‌ها فکر کنیم. باورتان نمی شود اگر بگویم که جناب ایزدی (آقا رشید) چه کلاسی گذاشت تا فقط‌جواب تلفن‌مان را بدهد. فکر کردیم اگر برویم سراغ اصفهانی‌های پایتخت نشین مثل حامد کمیلی که حداقل چند باری هم در نقش معتاد یا واسطه بازی کرده باشد، شاید بهتر با هم کنار بیاییم که انصافن فکر چندان بی‌راهی هم نبود. پرانتز بسته... برگردیم سراغ شب یلدا و خانه خاله که شاخص‌ترین اتفاقش مسابقه انار خوری فامیلی بود و افتضاحی که بر سر لباس‌ها آمد!

 

 

 

...و اما در شب یلدای واقعیِ امسال برای من نه از سفره خبری بود، نه از گپ و خنده. در عوض مملو از فلسفه بود. در محیطی و در میان جمعی بودم سرشار از امواج مثبت. در آن میان اشتباهی کردم و کسی را رنجاندم. پیدایش نمی کنم دیگر. حتی اگر پیدایش هم بکنم شاید او چیزی یادش نیاید. اما این حادثه باعث شد که من در بلندترین شبِ سال، شاید درست همان هنگام که میترا -اسطوره راستی، درستی و پیمان- از فروغ زاییده می شد، یک قصد یلدایی بکنم. این جا می نویسم که اگر یادم رفت شما یادم بیندازید:

 

 

 

حواسم باشد اگر نمی توانم زندگی را برای بقیه - همه‌ی مردم، ائم از غریبه و خودی-  تسهیل کنم، حداقل دشوارترش نکنم...

 

 

  

 

 پی‌نوشت خصوصی برای "مژده- ر" در هلند: تبریکت کلی خوش‌حالم کرد. موقع نوشتن این پست یادم افتاد به شب یلدا گرفتن‌های‌مان با چیپس و پفک و تمرهندی سر دیوار مشترک خانه‌های‌مان... یادت هست؟!

 

 

 

 

 

پادری

سه شنبه دهم دي ماه 1387 ساعت 16:47


 

برای چه این‌جا می نویسم اصلن؟ یادم می آید آن سال‌ها چند پست نوشتم در باب دلایل وبلاگ نویسی... هیچ وقت به آرشیو برنگشته ام؛ بر نمی گردم هم. اما می دانم که نوشته ام. دلایلی که آن موقع ردیف کردم یادم نیست. به جایش یادم هست که پانزدهم مهر 1382 این جا را به عنوان یک دفترچه یادداشت باز کردم. دفترچه ای که قرار بود تکه های جالب از کتاب‌هایی که می خوانم در آن ثبت شود تا هم خودم یادم بماند، هم دیگران از آن استفاده کنند. اتفاقی که به استثنای یکی دو بار هرگز نیفتاد! از خودم می‌نوشتم اما خودسانسوری‌هایم هم کم نبود آخر از سر بدشانسی یا شاید خوش‌شانسی اتفاقی باعث شد همکارانم این جا را بشناسند و بعد از مدتی فک و فامیل هم و این بزرگترین دغدغه‌ی آن روزهای من بود. این که می گویم "شاید خوش شانسی" به این خاطر است که این مسئله، پروسه‌ی بی تفاوتی من به قضاوت و نظر دیگران را تسریع کرد و کمک کرد که زودترخودم شوم.

 

شاید در همان مقطع زمانیِ تمایل به خودسانسوری بود که به اجتماعی نوشتن روی آوردم. بد نبود اوایل. حس و انگیزه مطالعه کردن را در من زنده کرد و دوباره درس خواندن را. وقتی لینک آتشکده را صفحه اول سایت گذاشتند احساس خوانده شدن، انرژی‌ام را مضاعف کرد. این حس مقطعی بود البته. بعد از مدتی مکلف بودن به نوشتن مثل هر تکلیف دیگری آزارم داد.

 

ازجنجال و های و هوی و سر و صدا خوشم نمی آمد دیگر. دلم یک گوشه امن می‌خواست که وقتی سراغش می‌رفتم به جای یاد‌آوری کاروان‌سراهای سر راهی و صدای تیمار کردن اسبان و داد و بیداد مردم، تداعی کننده‌ خانه ای قدیمی باشد در تهِ یک کوچه‌ی سقف دار با دیوارهای بلند کاه‌گلی و حیاط آب و جارو کشیده، حوض شش ضلعی فیروزه‌ای و چند ماهی قرمز بی صدا و بی آزار تا بتوانم دمی در آن با خود خلوت کنم و گه‌گاهی هم با کسانی که گِل‌شان با من یکی است، دم‌خور شوم و گپی بزنم. کسانی که بفهمم‌شان و نگران بد فهمیده شدن هم نباشم. نه این که فکر کنی هنوز از قضاوت دیگران هراس داشتم‌ها. نه! اما می دانی؟ لذت خوانده شدن به حال گیری بد فهمیده شدن نمی ارزد اصلن. آدم حرصش می گیرد وقتی تار و پود قلبش را از هم سوا می کند تا بتواند چیزی که در بین آن رسوب کرده را بیرون بکشد، جلا دهد و برای دیگران به نمایش بگذارد، آن وقت همان دیگران در حالی که آوازی زرد می‌خوانند از رویش عبور کنند یا فوقش اندک تاملی کنند انگار که روی پادری ایستاده اند، کفش های گلی‌شان را بر حرفِ دلت بمالند و بگویند: حالا نوبت توست. سر نزنی دفعه آخری است که افتخار لجن مال شدن پادری‌ات را داری ها!

 

نه... فایده نداشت. ویار حاشیه کرده بودم و هیچ رقم نمی توانستم بی خیال شوم. محمود لطف کرد و دامین دات کام را داد و حسام شرمنده ام کرد و وب سایت شخصی برایم ساخت. اما سایت مدام مشکل فنی پیدا می کرد و حسام هم در روزهای اوج پرکاری شرکتش به سر می برد و دفاع از پروژه اش . نمی خواستم دغدغه سایت من را هم داشته باشد. علیرضا پیشنهاد کرد که دامین دات کام روی غالب قبلی سوار شود و این شد که برگشتم سر خانِ اول.

 

این ها را چرا گفتم اصلن؟ آهان... همه این ها مقدمه بود که بگویم به گمانم الان به دو منظور این‌جا می‌نویسم، اول این‌که خودم را به خودم باز شناسانم و دوم آن‌که با عده ای مخاطب خاص قدیمی گپ بزنم و حال و احوال کنم و چه دلسرد کننده است اگر ببینی همان مخاطبِ آشنا و صمیمیِ قدیمی هم به اشتباه می افتد گاهی. حالا گیریم آن اشتباه در حد بد فهمیدن یک کلمه بوده باشد و فقط دمی طول کشیده باشد. نا امید کننده است دیگر! توقعم از مخاطبینم زیاد است. می دانم. اما مخاطب خاص که نباید خاص بودنش را فراموش کند و سرسری به حرف آدم گوش کند. مگر نه؟

 

خدایی بود که نوشته قبلی مقارن شد با سال‌گرد تولدم و حین تبریک  تلفنی دوستان فهمیدم که می‌شود دوست بود و دچار سوء تفاهم شد. من درگیر تعارضی بودم-هستم؛ تعارضی از نوع گرایش-گرایش. یعنی بین دو خواسته و هدفی سرگردان و مردد هستم که هر دو برایم به یک اندازه خواستنی‌اند. می دانم که رها کردن، زودتر رسیدن است اما خب... رها کردن بعضی از داشته ها ریاضتی می خواهد در حدِ مرگ و مگر آدم چند بار فرصت زندگی پیدا می کند که بتواند راحت تن به مرگ بسپارد؟!

 

مخاطبین خاص من در جریان این تعارض گرایش- گرایشی بودند که بهترین حالت تنش است چون اجتنابی در بین نیست. با این حال با خواندن پست قبلی فکر کرده بودند که غمگینم، خسته ام یا دل‌سرد. آن هم کسانی که می دانند اگر زمانی، جایی مسابقه ای بر پا شود با هدف بهتر لیست کردن داشته ها؛ من شاید، جزء اولین نفراتی باشم که می توانم لیستم را با تعداد و تنوع بیشتر، شرح وسیع تر و جزئیاتی دقیق تر ارائه دهم؛ از بس که مرور می کنم هر شب نعمت هایم را و بنابراین به این زودی ها غمگین و ناامید نمی شوم.

 

بگذریم... ول کن این حر ف‌ ها را... گفتم تولد... یادم افتاد به این که روز تولدم چیزی – نه حتی کلمه ای به رمز- ننوشتم این جا از بس که درگیر کارهای نمایشگاه بودم.

 

راستش را بخواهی کار و نمایشگاه شاید بهانه باشد. نوشته ام قبلن. من دو بار در سال شدیدن نمودار سینوسی خلقیاتم پایین می افتد. سال نو و روز تولدم.

 

نمی دانم چه طور حسم را توضیح دهم. تجسم کن. تو مثلن بیست ساله ای و با یک‌سری اهداف، آرزوها، مجهولات و مشکلات داری زندگی‌ات را می کنی. یک شب می خوابی و فردا صبحش یک‌هو می شوی بیست و یک ساله. بدون این که تغییری در خودت و وضعیتت حس کنی. نه نسبت به دیروز رشد کرده ای، نه به تکامل رسیده ای، نه اهدافت تحقق پیدا کرده، نه آرزوهایت ملموس و دست یافتنی به نظر می رسند، نه از تعداد مجهولاتت کم شده و نه هیچ اتفاق خاصی دیگری افتاده. چرا فقط یک اتفاق... شاید اگر گوش‌هایت را تیز کنی، صدای دمیدن در صور را بشنوی و "کن فیکون" شدن دنیایت را ببینی. فقط یک عدد به عدد عمرت اضافه شده و من هیچ وقت نفهمیدم چرا ملت بالا رفتن اعداد را جشن می گیرند بدون این که تحولی را شاهد باشند؟!

 

امان از این جریان سیالِ ذهن... هر چه می خواهم خطی بنویسم، دایره ای می شود باز! از دلایل وبلاگ‌نویسی حرف کشیده شد به تولد امسالم و از تولد امسال باز می خواهم بروم سراغ محاسن وبلاگ‌نویسی. می خواهم بگویم از وقتی وبلاگ می نویسم در چنین روزهایی، خلق بدم تعدیل شده به شدت. یادم می آید که دوستانی دارم فرای زمان و مکان و اصلن معنای زندگی شاید همین مهرورزی ها و همدلی‌ها باشد.

 

خوشم نمی آید مثل آدم‌هایی که عقده‌ی خود مطرح کردن دارند بنشینم و تبریکات و تهنیت های تولدم را لیست کنم اما بی‌انصافی است اگر نگویم که در روزهایی خاص چه‌قدر از بعضی ها انرژی و انگیزه‌‌ی زندگی گرفته ام. از کسانی مثل مرجان که همیشه و هر سال یادش هست که از آن سر دنیا زنگ بزند یا از سعید که این روزها وصف خوبی‌هایش مدام در خانه هست و حتی پدرم با آن دید انتقادی معروفش برایش احترام قائل است یا از امیر -با آن شخصیت منحصر به فرد دوگانه‌ی رسمی، صمیمی‌اش و خانواده مهربانش به خصوص آیدای گل- که سال‌هاست علاوه بر دوست، همکار فصلنامه هم هست یا از رامین (bigmo) نگویم که با وجود هیجانش به خاطر به دنیا آمدن دختر نازش -که لطف کرد و نام پیشنهادی مرا رویش گذاشت- و درگیری مهاجرت خانواده مریم عزیز باز یادش بود که از آن سوی آب ها  تبریک بفرستد و از کالی و همسرش لیدای نازنین که تمام تابستان‌ها به شمال -منزل پدر وارسته شان- دعوتم می کنند و تمام زمستان‌ها به جنوب -منزل خودشان- یا ازعلی که ...

 

... شدم مثل همان آدم های عقده ای خود محور... می دانم... اما دلم نمی آید این میان از زحمات آیناز نازنین تشکر نکنم که سرشار از محبت است و همیشه در تبریک گفتن به همه پیشتاز ... پرنیا هم که جای خود دارد... مگر می شود کسی با آدم در یک روز و یک ماه به دنیا آمده باشد و تازه آن آدم یک پروژه سنگین هم روی دوشش انداخته باشد و تاریخ تولدش یادش برود؟!

 

اووو... راستی... اشوداد یادم رفت. سردبیر فیدوس را می گویم. درگرماگرم کارهای نمایشگاه اس ام اس تبریکش رسید. همیشه لطف می کند و برای همه مناسبت ها تبریک می فرستد و آن قدر بزرگوار است که تنبلی من در جواب دادن ناراحتش نمی کند. از آن جایی که نام همسرش یک نام اصیل پارسی است که من عاشقش هستم شماره‌اش را به نام همسرش سیو کرده ام که اتفاقن همنام دختر خاله ام است. همیشه می شناختمش ولی این بار با دختر خاله عوضی گرفتمش و تا پیام تبریک دختر خاله‌ام هم برسد و من بفهمم که اشتباه گرفته ام و فکر کنم و یادم بیاید و خوشحال شوم و هیجانزده تشکر کنم، یک هفته‌ای طول می‌کشد!

 

دیدید بیراه نمی گفتم؟ که چه راحت و سریع و با توصیف جزئیات می توانم داشته هایم را لیست کنم؟! زندگی شاید همین دل‌گرمی ها و هیجان های گذرا باشد. کسی چه می داند؟!

 

از بیست و نهم آذر تا همین امروز سفر بودم. این بود که نشد جواب تبریک تولد و همچنین دعوت عمو علی را در وبلاگ های ترتیزک و هفت شهرعشق مبنی بر گفتن خاطره شب یلدایی بدهم.  این بار که خیلی پر حرفی کردم. باشد برای پست دیگر. از آن جایی که احترام خاصی برای ایشان قائلم حتما خواهم نوشت حتی اگر رخت بعد از عید شود و گِلِ منار آویزان!

 

 

 

 

فوم و رنگ!

چهارشنبه بيستم آذر ماه 1387 ساعت 23:10


 

 

34 ساعت بدون وقفه کار... غوطه خوردن در میان عکس و طرح و فوم و رنگ... نمایشگاه عملکرد سی ساله مرکز...

 

از دیروز که رفتم مرکز حدود یکساعته که برگشتم خونه! خونه... خونه... خونه... نمی دانم چرا این واژه، این روزها، زنگ غریبی دارد! البته احتمالا بعضی ها می دانند.

 

به تشخیص دوستی تازگی‌ها به شدت احساساتی و متافیزیکی شده ام. دیشب -باز نمی دانم چرا- به علی گفتم برایم دعا کن. جمله ام که تمام شد خودم از معنا و مفهومش تعجب کردم. انگار از دهان بیگانه ای شنیده باشم. ... گفت: منو چه به دعا، من که دستم خالیه! و  اضافه کرد: 

 

 مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم      آه اگر خرقه پشمينه گرو نستانند...

 

بعد گفت حالا چی می خوای از کائنات؟! گفتم نمی دونم و واقعا نمی دانستم. گفت:  

 

"اين بنده چه داند كه چه بايد خواست       داننده تويي هر آن چه داني، آن ده"

 

صبح همایش غربالگری کانسر سینه بود که به سلامتی گند زده شد. اول این که مدعوین یک ساعت در میانِ کریدور مرکز سرگردان بودند و نمی دانستند چه طور باید به محل همایش بروند. ما همه خسته و عصبی به دنبال کارهای نیمه تمام دیگر – کارهایی که هیچ ارتباطی با همایش و غربالگری و کانسر و سینه نداشت- بدون توجه از کنارشان رد می شدیم. بالاخره مهشید دریافت‌شان و با صدای بلند گفت: "کسی نمی ره تالار، بچه ها را هم ببره؟!" بچه ها!... فکرش را بکن به متخصصینی که ترتیب دعوت‌‌شان از یک ماه قبل داده شده بود، می گفت بچه ها و جالب این که ما، هم‌‌چنان دستپاچه و مضطرب آن‌ها را نادیده گرفتیم و سوال مهشید را ناشنیده!

   

بعد هم که گروه اکتیو خدمات پنج تا سیستم به محل همایش بردند تا بالاخره یکی جواب داد. اولی هنگ کرده بود. دومی پاورپوینت را نمی خواند. به سومی اتصال موس نمی خورد و چهارمی ویروس داشت.

  

همایش تمام نشده، همه غرغرکنان سریدیم ته حفره پروژه نمایشگاه... باید جمعه صبح غرفه را تحویل می‌دادیم و ما هنوز حتی سر یک طرح به توافق نرسیده بودیم! تنها چیزی که کاملا آماده بود آرم طلایی تلفیقیِ کادوسه- هوم بود که خودش موجب بسی شعف گشت.

   

امروز بیستم آذر بود که به سرعت فعل "بودش" رنگ می بازد و از پشتش بیست ویکم  سرک می کشد. ده روز دیگر مانده که پاییز تمام شود و ما هنوز فصلنامه را زیر چاپ نفرستاده ایم. فکرش را بکن فصل‌نامه‌ی فصل پاییز را... جالب این که به مناسبت سالگرد تولد پنج سالگی اش هر کدام چند خطی نوشته ایم و کلی منت هم گذاشته ایم سرش! یادم باشد که جواب تلفن دکتر آ... را که بی صبرانه منتظر چاپ مقاله اش است ندهم چون دیگر نمی دانم چه دلیلی بیاورم برای توجیه این دیرکرد.

   

نمی دانم چرا هر چه خسته تر و بی وقت ترم، میلم به این‌جا آمدن و پرت و پلا گفتن بیشتر می شود و اصولا هر کار بی حاصل دیگر...!

 

 

 

خط کشی

دوشنبه هجدهم آذر ماه 1387 ساعت 00:46


وعده احقاق عدالت در جغرافيايی دو گانه و خط كشی شده چون بهشت و جهنم با زير تيتر حقيقتی ميسر، در ذهنم جفت و جور نمی شود!

 
حتي در بطن اسطوره های تيپیک داستان‌های سامی هم –تا آن جا كه ذهن ساده‌‌انگار مردم اعصار گذشته ياری مي كرده- می توان ردپايی از شخصيت يافت.

  
چه بسا اسطوره‌های سپيدی كه در پس زمينه آن ها رگه هايی از سياهی می توان يافت و چه بسيار شخصيت های سياهی كه به سپيدی گرويده اند.

 
اين سپيدی و سياهی -آن طور كه در تصوير زليخا براي ما روايت می كنند- لزوما و هميشه سير خطی و بی بازگشت ندارد، بلكه آن قدر بين اين دو در نوسان است كه اگر بخواهند از آن بالا، جايی مثل آسمان هفتم به آن نگاه كنند قطعا نه سياه، نه سفيد، يک‌سر خاكستری مي زند.

 
حال تكليف اين همه آدم خاكستری در ميانه‌ی بهشت و جهنم چه می شود و آيا می توان تمام آن ها را در مرز اين دو مستقر كرد يا با ترازويی ديجيتال تكليف‌شان را يكسره كرد، چيزي است كه نمی توان به طور قطع به آن پاسخ داد...

 

شراب طهور

سه شنبه پنجم آذر ماه 1387 ساعت 20:24


هوس خواندن يك داستان بي اتفاق را دارم. داستاني كه دغدغه اش داشتن "طرح" نباشد. داستاني كه شخصيت‌هايش -با وجود ريتم يكنواخت و كندي حركتش- نه دلزده شوند، نه افسرده؛ در كنار ريزش آبشارهايي كه هرگز منقطع نمي شوند، در سايه درخت‌هاي سدر، بر تخت ها، رو‌به روي يكديگر تكيه زنند و  نوجواناني جاويدان محصور در شكوه و طروات، پيوسته برايشان در جام‌ها و قدح‌ها شراب طهور بياورند. شرابي كه هر چه بنوشند مست نشوند ...

 

اين فضا كي و كجا در لايه هاي ذهن من نقش بسته است؟! ... گمانم ... در ... دوشنبه هاي اول ماه... وقتِ واقعه... همان لحظه كه فكري از جنس وسوسه هاي شيطاني در ذهنم خليد كه بهشت عجب جاي خسته كننده اي است! جايي از جنس  تكرار و تداوم و يكنواختي...

 

اما امروز عجب هوس خواندن يك داستان بي اتفاق را كرده ام... داستاني در فضايي اين چنين...

 

آویشن!

پنج شنبه سي ام آبان ماه 1387 ساعت 01:09


گاهی دلم برای حسِ لحظه لحظه زندگی تنگ می شود. نه تنها دلم که چشمانم، گوشهایم و حتی مشامم هوس تجربه حسی دارد که روزمره‌گی می خوانمش و غالبا از آن گریزان بوده ام.

 

این دلتنگی‌ها معمولا در اوقاتی به سراغم می آید که اتفاقا به شدت از نظر وقت در مضیقه‌ام. به قول شکوفه شب های امتحان همیشه برای من مملو از تفریح، هیجان و ماجراجویی بوده است.

 

امروز یکی از آن روزهایی بود که می توانست پربار باشد و تماماً به بطالت گذشت. گویی از صیح، وقتی با طمانینه کره را روی نان سوخاری پهن می کردم، قصد کرده بودم که امروزم را بسوزانم.

  

برای ناهار پیش مامان رفتم و تا همین چند دقیقه پیش کنگر خوردم و لنگر انداختم. سر به سر بابا گذاشتم. ظرف های ناهار را شستم و طبق معمول یک لیوان و یک خوورش خوری شکستم. در حین خوردن چایی و خرما راجع به تعویض طلاهای مامان و مدل لباس پریا دو ساعتی مذاکره کردیم.

 

مدتی هم جلوی آکواریوم مهسا نشستم و نقش داور و میانجی را برای پَرِت‌‌های عقیمِ محصول کشور مالزیش اجرا کردم. بوفالوی زرد برای خودش یک پا اسرائیل قلدر اشغالگر شده؛ سرش داد زدم و با توری در سه کنج آکواریوم گیرش انداختم. بعد از یک‌ساعت که رهایش کردم، آرام و سر به زیر بود. بد نشد؛ گمانم فرمول برخورد با اسرائیل متخاصم را یافتم. می توان با تورماهیگیری درکنجی گیرش انداخت!

 

... شب که شد مشامم هنوزهوس بوی زندگی را داشت. بوی پیاز سرخ کرده و گوشت دارچین زده و گشنیز ساطوری شده. بعد از سه سال که حتی نیمرو هم نپخته بودم دست به کار آشپزی شدم. مامان باز غرغرکنان از راه رسید. نهایتاً ناامیدانه انگار تیراندازی که بخواهد تیر آخرش را از ترکش رها کند جمله تکراری‌اش را گفت و صحنه را به نفع حریف خالی گذاشت: "اگه جایی مسابقه آشپزی برگزار بشه و تو شرکت کنی قطعاً کاپ بهترین، سریع ترین و شلخته ترین آشپز را یک جا به تو می دند… بابااا من اگه نخوام تو توی این آشپزخونه آشپزی کنی باید کی را ببینم؟!"

   

مامان همچون گذشته کسی را نتوانست ببیند و من به هر حال به کارم ادامه دادم. برای خودم و مامان سوپ جو با گشنیز ساطوری شده و قارچ پختم و برای بقیه ماکارونی. همه باید در جشن زندگی من راضی باشند. نه هود را زدم، نه پنجره ها را باز کردم. کارم که تمام شد با رضایت نگاهی به دور و برم انداختم؛ همان منظره ای بود که جشمانم بی‌تاب دیدنش شده بود. آشپزخانه مملو از شیشه های ادویه، سرخ‌کن آغشته به روغن، ظروف کثیف روی هم تلنبار شده و فضای پر از بوی تیز پیاز و آویشن...

 

سر میز طبق معمول کلی از دست پخت خودم تعریف کردم. بقیه گفتند و خندیدند و خوردند بدون این که بدانند در بزمی شرکت کرده اند. بزم زندگی که هر لحظه اش به سرعت جاری است و بازگشتی ندارد.

 

بزم من وقتی کامل شد که از موسسه زنگ زدند و گفتند برگزار کننده جلسه فردا به علت دیسک کمر به استعلاجی ده روز رفته است. بهتر از این نمی شد! بی خیال chapter  و پاورپوینت، زونکن را بستم، نشستم جلوی  Mbc Persia و روزم را با دیدن فیلم  Love and Raje، سانسورهای ناشیانه و ترجمه پراشتباهش، به پایان رساندم... و صد البته وبلاگ‌نویسی...

 

 

1 2 3 4 5 6 7 ...16 17