به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته آتشکده نوشته شده توسط ليدا آيلار خوش آمدید.

1 2 3 4 5 6 7 ...14 15

خدا...

پنج شنبه بيست و ششم ارديبهشت 1387 ساعت 11:55


... بِبین... به نظرت چه احساسی باعث می شود که من، هنگامِ استدلال در موردِ اجتناب ناپذیر بودنِ حدوثِ لحظه ی "خ... د... ا... ح... ا... ف... ظ... ی" در هر ارتباطی، سر بندِ تایپِ هر جمله، مُدام از اسمایلیِ خنده، سوت و شیپورزدن، استفاده کنم؟!

 

اهریمن!

شنبه هفتم ارديبهشت 1387 ساعت 01:14


...ارغوان با جمله امری گفته که از عرفان ایرانی بنویسم و تاکید کرده که برایش مهم است... نفهمیدم این سوال، سوالِ ارغوانِ خودمان است یا یک ارغوانِ ناشناس! ...به هر حال... نمی خواستم چیزی بنویسم چون برایم راحت نیست پاسخ دادن به این مدل سوالات...


وقتی آدم از عرفان می گوید اشاره به یک حس عمیق می کند...حس معمولا در غالب کلمات نمی گنجد و توضیح دادنی نیست... کدام یک از عرفا توانسته اند جنس عرفان شان را توضیح بدهند؟! مولانا توانست نوع عشقش را توصیف کند یا حافظ چرایی آزاده گی اش را؟! حتی کسانی که این روزها سعی می کنند عقاید کسانی مثل اشو را توضیح بدهند، فقط با جملات و مفاهیم تکراری سعی می کنند، آدم را در فضای حسی آن ها قرار دهند اما آیا خود آن حس به خصوص را می توانند به آدم القا کنند؟...


به همین دلیل شرمنده... نمی توانم از عرفان ایرانی بگویم، آن هم در قالب کلمات و حد و حوصله ی یک پستِ وبلاگی. اما خب... برای این که زیاد هم شکمی و بی حساب حرف نزده باشم، بد نیست که از فلسفه ی ایرانی بگویم و به علت جامعیت موارد آن تنها بر همین مورد خاص -چگونگی ارتباط خدا و شیطان و انسان- فوکوس می کنم:


...زرتشت، اهورا مزدا را با شش صفت متعالی مربوط می دانست که همه معنوی و از جنبه های والای یزدان است. بعدها این صفاتِ خاص اهورایی، با عقیده کهن هند و ایرانی ها -که اولین طایفه ای بودند که در ایران می زیستند- در آمیخته و به صورت فرشتگان مقربِ درگاه اهورامزدا یا وزیران و کارگزاران او، عهده دار سرپرستی بخشی از آفرینش های نیک گشتند.


در راس این شش فروزه ی ایزدی که امشاسپند نام گرفتند، سپنتامینو قرار گرفت که از صفات اهورا مزدا بود به معنای روح مقدس و خرد پاک. سپنتامینو نگاهبان انسان است. سایر امشاسپندان ها به ترتیب عبارتند از بهمن که نگاهبان جانوران، اردیبهشت نگاهبان آتش، شهریور نگاهبان فلزات، سپندار مذ نگاهبان سرزمین ها، خرداد نگاهبان آب ها و مرداد که نگاهبان گیاهان بودند.


در برابر هر کدام از صفات الهی، یک صفت اهریمنی را قرار دادند. به عنوان مثال در برابر سپنتامینو، انگره مینو یا اهریمن را قرار دادند به معنای روح خبیث و ناپاک.


از آن جایی که سپنتامینو بهترین و کامل ترین صفت یزدان به شمار می رفته است، در اوستاهای بعدی به اشتباه، اهورا مزدا جایگزین سپنتامینو شده، در راس امشاسیپندان ها و در برابر انگره مینو یا اهریمن قرار گرفته است. همین اشتباه موجب شکل گیری یکی از اشتباهاتی شده است که به دین زرتشت وارد گشته است. چرا که به خیال این که زرتشتیان مقام اهریمن را تا حد اهورا مزدا بالا برده اند، مسئله ثنویت دین زرتشت مطرح گشت! در صورتی که اهریمن در برابر سپنتامینو قرار داشته است، نه در برابر و همپایه ی اهورامزدا!


در زیر نام و معنای هر هفت امشاسپند آمده است. همچنین نام و معنای دیو مخالفِ مربوط به هر امشاسپند:


1. سپنتا مینو (ذات مقدس و خرد پاک) = انگره مینو یا اهریمن (روح خبیث و ناپاک)
2. بهمن (اندیشه نیک) = اکومن (اندیشه ناپاک)
3. اردیبهشت (بهترین راستی و پاکی) = ایندر ا (دیو کفر و گمراهی)
4. شهریور (نیروی شهریاری، تسلط بر خویش)= سئورو (دیو آشوب و خود سری)
5. سپندارمذ ( عشق و فروتنی) = نانگ همه ئیتی (دیو غرور و عصیان)
6. خورداد (رسایی و کمال) = تاریچ (دیو تنگی و قحطی)
7. امرداد (بی مرگی و طول عمر) = زاریچ (ناخوشی و مرگ و فساد)


و اما... نکته ی مهم و قابل تامل در این مورد، این است که در فلسفه ی ایران باستان تمام این ها (فرشته، اهریمن و دیوها) واقعیت دارند، ولی هستی ندارند. آن ها نماد هستند و فقط در عالم نسبیت و اندیشه ی آدمی ظاهر می شوند و تنها تاثیر آن ها بر حواس قابل درک است.


نیستی شر و فقدان یا نقصان جوهر هستی در هست هاست. والاترین فقدان در وجود انگره مینو یا اهریمن متجلی است. به تعبیری ساده تر فقدان ذات مقدس و خرد پاک است که موجب شکل گیری روح خبیث و ناپاک می گردد. پیشینیان این عدمِ محض را اهریمن نام نهاده اند که در حقیقت یک مفهوم ذهنی است که فقط در عالم ذهن وجود دارد و نه در جهان هستی... اهریمن آفریدگار نیست. اختیار ندارد. به خودی خود قدرت ندارد. او تنها در صورت فقدان سپنتانینو است که قدرت پیدا می کند، آن هم نه در جهت خلق و آفرینش، بلکه در جهت ویران گری. یک بار دیگر تکرار می کنم. در فلسفه ی ایران باستان اهریمن واقعیت دارد ولی هستی ندارد!


می بینید که بسیاری از ایرادات و نواقصِ اسطوره ها و افسانه های سامی در این جا منتفی است.


این که چرا یک موجود عاصی و نافرمان اختیار تام می یابد تا اشرف مخلوقاتی که به اعتقاد بسیاری از فرقه های اسلامی مثل حنفی و شافعی یک موجود کاملا مجبور است یا به اعتقاد شیعه، نیمه مجبور- نیمه مختار است را بشوراند!... یا این که چرا خداوند که مهربان و دانای مطلق است تنها خوبی ها را نیافریده و بدی و فقر و بیماری هم آفریده... تمام این ها با این فلسفه توجیه می شوند... خداوند بدی نیافریده، بلکه فقدان خوبی است که بدی را خلق می کند. به عنوان مثال بیماری به خاطر فقدان سلامت حادث می شود و فقر به علت نبود ثروت. نکته مهم این که انسان است که می تواند بستر ایجاد خوبی، نیکی، کمال و... را مهیا کند.


با ذات پاک و خدایی است که می توان جلوی بروز ذات پلید و اهریمنی را گرفت... با فکر نیک، مثبت، سازنده و زاینده است که می توان فکر ناپاک ، منفی، ویران گر و مخرب را از بین برد... با راستی و درستی است که می توان از بروز گمراهی و خطا جلوگیری کرد... با فرمانروایی و تسلط بر خویش است که دیو خودسری و اخلی گری جان می دهد... تنها عشق و فروتنی می تواند غرور، خودخواهی و خودبینی را از بین ببرد و ...


مجموع صفات یزدان که تعدادی از آن ها در بالا نام برده شد، با اهریمن و دیوان در دو قطب مخالفند. صفات اهورایی (امشاسپندان) معرف آفرینندگی، فراوانی، بخشندگی، افزایندگی، مهر، عشق، دوستی، هم آهنگی، پیشرفت و هر آن چه خوبی است، می باشد و اهریمن و دیوان معرف ویران گری، کاستی، آز، فرومایگی، حسادت، دشمنی، نا هم آهنگی، پسگرایی و هر آن چه بدی است.


درونی کردن فروزه های مقدس و صفات اهورایی به منزله ی –البته به صورت غیر مادی و غیر فیزیکی- تجسم خارجی دادن به نیکویی و سازندگی است. در واقع الگویی برای ایجاد آرمان شهر زمینی است. آرمان شهری که خشت هایش را، نه اهریمن یا شیطان، بلکه آدم هایی که با راستی و نیکی سر سازش ندارند، از مهر، عشق و دوستی گریزانند و بداندیشی، بد گفتاری و بد کرداری را در خود نهادینه کرده اند، ویران می کنند!


بنابراین مساله اهریمن در فلسفه ی ایران باستان نه تنها پیچیده و معما گونه نیست، بلکه بسیار روشن و قابل فهم است...


کلاغ!

پنج شنبه پنجم ارديبهشت 1387 ساعت 01:26


بعضی از اس ام اس های روزانه و آف های مسنجری، دارای چنان مفاهیم قابل تامل و ابهام برانگیزی است که آدم حیفش می آید دستمالی عامه ی کوچه بازار شوند، یا نهایتا لگدمال خواص...

 

مثل چیزهایی شبیه به پاراگراف زیر:

"...خداوند در ابتدا طوطی و کلاغ -هر دو را- زشت آفرید! طوطی با ناسپاسی عصیان کرد و اعتراض نمود. کلاغ به رضای خدا راضی شد. اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد...!"

 

این فلسفه می تواند حقیقت داشته باشد. می تواند هم، صرفا ساخته و پرداخته ی ذهن کلاغکانِ زشتی باشد که به دنبال توجیهی هستند برای کنار آمدن با کبودی و زشتی ایی که از روز ازل، با آن ها همراه بوده است...

 

  ...

خیلی از افسانه ها و اسطوره های ماندگار در فرهنگ های مختلف با توجیهات و فلسفه هایی به مراتب بحث انگیزتر از این شکل گرفته اند؛ مثل قصه ی چگونگی شکل گیری نقش های ارتباطی مثلث خدا، انسان و شیطان ... 

 

...خدا به شیطان امر کرد که بر انسان سجده کند... شیطان طغیان کرد و به صِرف صفت خودپسندی و غرورش حاضر به اطاعت نشد... خدا مجازاتش کرد و به عنوان مجازات! او را به عنوان موجودی کاملا مختار، به میان اشرف مخلوقاتش -که موجوداتی نیمه مجبور، نیمه مختار بودند- فرستاد تا گمراهشان کند، بعد پیامبران و انبیایی را که به صِرف صفتِ معصومیت شان مصون بودند از گناه و مجبور بودند که دچار لغزش و اشتباه نشوند، فرستاد تا همان آدم ها را به راه راست بازگردانند و این سیکل معیوب همچنان ادامه دارد...!

  

یه چیزی پشتِ این اسطوره های سامی هست که من نمی فهمم شان! شاید غرق شدن در عرفان ایرانی یکی از دلایلش باشد...

 

 

حجم سبز...

جمعه سي ام فروردين 1387 ساعت 21:52


شکرِِ خدا... این جا همه چیز خوب است یا لاقل به نظر، چنین می رسد. در طرف شرق کوه را می بینی و کاج های سوزنی شکل را، که دستی کاشته شده و اکنون مبدل به جنگلی منظم گشته اند؛ ...لطف جنگل های طبیعی را ندارد اما جنگل است دیگر... آن هم در حاشیه ی کوه!

  

رو به رو میدانی است منحصر به فرد و مستطیلی شکل که در هر فصلی رنگِ خاصی به خود می گیرد. در این فصل بیشترین رنگی که به چشمت می خورد سبز کاهویی براق است. درست در مرکز میدانِ مستطیلی، حوض های به هم متصل را می بینی با فواره های همیشه باز...

 

این جا یکی از نادر جاهایی است که هنوز رنگین کمان نقش می گیرد و به افسانه ها نپیوسته است، آن هم با هفت رنگ کاملا متمایز! گاهی صدای زوزه شغال می شنوی، گاهی دم بچه روباه ها را که تند و تیز در حال دویدنند می بینی، ...حتی اگر بخت یارت باشد، می توانی خارپشتی محجوب را به دام بیندازی و از خلقتش در عجب بمانی...

 

گذشته از مظاهر طبیعی، در طرفِ غرب، هر پگاه، زنده ترین و مهیج ترین نظام های به هم تنیده ی اجتماعی را می توانی ببینی...

 

این جا گاهی آن چنان دنج و خلوت است که تو می پنداری، در هیچ کجای دیگر از این کره ی خاکی چنان آرامش و انزوایی به دست نخواهی آورد... دمِ صبح، اگر بی خواب شوی، می توانی پابرهنه، روی چمن های شبنم زده بدوی تا ته دشتِ سهراب، یا بروی سر کوه، به امید یافتن نوری، ریگی، لبخندی...

 

در عوض گاهی چنان زنده و پویاست که به مدد گرما و انرژی ایی که در فضا موج می زند، می توانی خون یخ زده ی رگ های آبی متورمت را به جریان بیندازی و به بالاترین حد منحنی سینوسی ات برسی...

 

با تمام این احوال... این جا هم... آدم هایی دارد که به خود حق می دهند دست روی شخصیتت بلند کنند، به طرز فکرت پسوند ایسم بچسبانند، به ظاهرت ایراد بگیرند و محکومت کنند به هزار تا فرقه ی کوفت و زهرماری که تو حتی اسم شان را هم نشنیده ای. آن هم آدم هایی که به نظرت، حقیر و کوچک هستند. بدتر آن که طوری همه ی این کارها را می کنند که در طولانی مدت، به خودت می گویی: "نکند حق با آنها باشد؟!"...

  

این است که این جا  هم... زندگی آن قدرها که به نظر می آید، خوب و خوش نمی گذرد. شاید بشود کار سخت و شکنجه بدنی را تحمل کرد، اما شکنجه روحی را نه...

  

دیرزمانی است که مانده ام بین لذت احساسِ حجم سبزِِ این جا و نفرت از سردی نگاهِ همیشه سیاسی آدم هایش، کدام را برگزینم؟!

 

 

آرمان و آرزوی تان -تا ابد- پاینده...

سه شنبه بيست و هفتم فروردين 1387 ساعت 23:28


در بسیاری از فرهنگ ها، در روزهای اول سال، مرسوم است که آرمان ها و آرزوها لیست شوند، با این تصور که نوشتن، جان می دمد در کالبدبی جان آن ها...


اهداف سال جدید را قبل از تحویل سال لیست کردم، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان نهایت ارتقایی که به تکه کاغذ حامل آرمان هایم دادم، چسبانده شدن به دیوار کمد فلزی و خاکستری رنگ محل کارم بود.


دلم نمی خواهد باور کنم اما به نظر نمی آید چندان جانی گرفته باشد، آرمانم، با صلابت و مقتدر -چنان که با شنیدن اسمش به آدم القا می شود- نایستاده و به دور دست ها خیره نشده است، بلکه با گونه هایی استخوانی و چشمانی که دو دو می زنند، دراز کشیده کفِ کاغذ سپیدی که می توانست قایق نجاتش باشد و حالا بستر احتضارش شده و زیر چادر اکسیژن و به مدد اسپری بکلومتازون و سالبو تامول دارد نفس های آخرش را می کشد... گویی این روزها فرمول ها ی خوشبختی هم دیگر کاربردی ندارند؛ معجزه هم معنا ندارد!


... اما آرزو از جنس دیگری است. آرزو می تواند شکل دخترِ گیس گلابتونی باشد که در پس زمینه ای به رنگ طلوع، صاف، با شانه های رو به عقب داده و سینه ی فراخ شده ایستاده و مستقیم و بی خطا به تو زل زده است. دختری با چشم های آبی و لب ها و گونه هایی که به سبک "اکسپرسیونیسم ها" با رنگ های عنابی یا ارغوانی بارز و "exaggerate" شده، و خط و قالب مشخصی ندارند.

شاید به خطر همین ظاهر هیجانی اش است که خیالش، هیچ وقت تو را رها نمی کند. اگر شده، در فاصله ی یک دم، یا وقتی در خواب قیلوله فرو رفته ای، یا هنگام نوشیدن چای دیشلمه یا حتی زمانی که با کانونی کردن چشمان و ثابت نگه داشتن پلک هایت، اصرار داری مانع نفوذ افکاری از جنس آرزو شوی تا بلکه دمی، بتوانی با فراغت بیاسایی!


... آرزو خودش تو را می جوید، انگشتانت را، گیسوانت را، اندامت را... در گوشت به نجوا چیزی می گوید و تو را وسوسه می کند... تو او را هوس می کنی و در آغوشش می کشی... او بر گونه هایت بوسه می زند ... تو چهره ات را در میان گیسوان ابریشمینش پنهان می کنی و غرق عطر سرد و یاس گونه ی وجودش می شوی...! و تا نفس می کشی، آرزو همچون معشوقه ای -منحصر به فرد- که با فنون دلربایی اش محسورت کرده است و با تار و پود وجودت عجین شده، رهایت نمی کند...


هم اوست که تو را در گور سرد می خواباند، نه تو او را-آن چنان که آرمانت را مدفون کردی-!


تا به حال با آرزوی بعید هم بستر بوده ای؟!  شده است آرزو کنی که جای یک شی به خصوص باشی؟!


...من اما، شده است. به کرات...


گاهی اوقات دلم می خواهد جای یک در بسته ی اسرار آمیز باشم. همیشه از درهای اسرار آمیز کلون دار خوشم آمده است. همان درهایی که به دیوارهای کاهگلی چفت شده اند و در هاله ای از پپیچک های سبز و گل های کاغذیِ سرخابی پنهان. از آن درهایی که فکر می کنی اگر اسم رمزشان را بدانی، حتما در برابرت گشوده خواهند شد. چیزی شبیه آن جمله ای که سندباد در مقابل یکی از درهای اهرام مصر می گفت. چه بود جمله اش؟ یادت هست؟!


وقتی اسم رمز را گفتی، قبل از آن که دستگیره را بگیری و بر روی پاشنه بچرخانی اش، تجسم می کنی که آن طرف درب صحرای ابدیت هست یا باغی که در آن، زمان و مکان بعد نمی گیرند... و وقتی در را می گشایی، خنکای نسیمی با مخلوطی از بوی خاک و باران صورتت را نوازش می کند و موهایت را پریشان؛ و تو از میان طره موی رها شده بر پیشانی و چشمانت درختانی را می بینی بک نوع رنگ سبز که مشابه اش را تا به حال هیچ جا ندیده ای...


...قبل از عید به یک نمایشگاه عکاسی رفتم که زیر سوره بر پا شده بود. همان جا بود که عکسش را دیدم... عکس نردبانی که انتهایش را نمی دیدی... آخر تصویر پوشیده در مه بود... فکر کردم چه حس جالبی داره یه نردبان بی انتها بودن... راستی واقعا دو خط موازی در بی نهایت به هم می رسند؟!


چیزهایی دیگری هم هست... همیشه بوده... اشیایی که بهشان غبطه خوردم... که نسبت به آن ها یه حسادت معصومانه داشته ام... دلم می خواسته حس شون را برای چند لحظه هم که شده، بهم قرض بدهند... مثل اون پنجره ی باز رو به دریا که دستگیره نداشت و کسی نمی توانست آن را ببندد!...


حالا که نگاه می کنم می بینم، همیشه دغدغه اصلی من تمام نشدن بوده است یا یافتن راهی برای بی نهایت شدن...


به نظرت، می شود هنوز هم امیدوار بود که ساحره ی شنل پوش از توی قصه های مادربزرگ بیرون بیاید و از سر چوب سحر آمیزش ستاره های طلایی معجزه را در دامان مان بیفشاند یا حداقل جرقه ای از نور امید -برای یک لحظه هم کم شده- دل مان را روشن کند قبل از آن که در تاریکی ناامیدی مطلق فرو رود؟!




*پی نوشت: این هم شروعی برای تمام کسانی که آدم ها را –حتی اگر در پس قاب خاک گرفته سکوت فرو رفته باشند هم- فراموش نمی کنند، و کسانی که، از آن سوی آب ها، سطور کم رنگ شده ی زندگی ام را -بهتر از خودم- از بر هستند!!!

 
       

سپندارمذگان

دوشنبه بيست و نهم بهمن ماه 1386 ساعت 21:38


يه کم گرفتارم... نمی تونم زياد رو خط باشم... فقط اورژانسی اومدم بگم که به نظر می رسه تعيين پنج اسفند واسه جشن سپندار مذگان مناسب تر باشه... بد نيست اگه می خوايم حرکت فرهنگی کنيم، منسجم تر عمل کنيم... می دونم که خودم سال 83 (در اين جا) بيست و نهم بهمن را روز سپندارمذ اعلام کرده بودم... دليل داشت اين کار... يکی اين که با محاسبه ی من روز پنج اسفندِ ساسانيان مقارن با بيست ونهم بهمن امروزی بوده و می خواستم مثلا ذات اون روز حفظ بشه... ديگه اين که با اعلام سپندار مذ در 29 بهمن، اين روز به والنتاين نزديک تر می شد و می تونست والنتاين را تحت الشعاع قرار بده!

 

....

 

اما از امسال من هم پنج اسفند را روز سپندارمذ می دونم. بازم دليل دارم. شايد در بين صاحبنظران در قسمت تطببِق تقويم باستان با تقويم امروزي، کسی بهتر از دکتر غياث آبادی نباشه... با صحبت هايي که  با ايشون داشتم متقاعد شدم که تعيين پنج اسفند براي اين جشن به واقع نزديک تر است. به قول ايشون منطقی نيست اسم جشن برگرفته از سپندار مذ يا اسپندار مذ يا اسپندگان (اسفند امروزی) باشه اما اونو ماه بهمن بگيريم! به هر حال برای قدرت بخشيدن به موج فرهنگ سازی که در اين رابطه می شه، بهتره هماهنگ بشيم. در واقع از روز اول هم سياست فصلنامه، هم سايت زنده رود اين بوده که تغييرِ تقويم اعمال نشه. دليلش هم راه اندازی سايت به مناسبت جشن مهرگان در شانزدهم مهر سال 82 است به جای دهم مهر...سپاس گزار می شم اگه مسئولين سايت اين مسئله را در سياست گذاری هاشون لحاظ کنند...

  

اِسناد!

پنج شنبه بيست و هفتم دي ماه 1386 ساعت 21:01


سال ها پیش، نمی دانم در کجا حکایتی خواندم که مضمونش چیزی شبیه این بود: "شخصی عازم شهری بوده است. حوالی مقصد از مردی نزدیک ترین راه رسیدن به آن شهر را می پرسد اما متوجه می شود که طرف قادر به صحبت کردن نیست. کمی جلوتر باز به شخص دیگری برخورد می کند، آدرس می پرسد و می بیند که آن شخص هم لال است. به راهش ادامه می دهد تا به شخص سومی می رسد و  باز آدرس می پرسد اما تصادفا او هم نمی توانسته حرف بزند. لذا از همان نیمه ی راه بر می گردد و وقتی به موطنش می رسد، به دیگران می گوید به شهری رفتم که همه ی ساکنینش الکن بودند"!

 

حکایت این شخص دقیقا روایت رفتار دیروز من است که با همین قضاوت های فله ای و اِسناد دادن های غیر مستند دوست عزیزی را رنجاندم... آلارمی دیگر تا یادم بیاید فرسنگ ها فاصله است بین آن چه مدعی اش هستم با آن چه که به آن عمل می کنم...

 

 ...   

پی نوشت: وقت و فرصت داشتن برای بازیگوشی و توجه به کارهایی که برایم مطلوبند هم، کم کم جزء رویاهای شکستنی دیگرم شده است، خیلی از ارتباطات مجازی هستند که مدتهاست برایم حقیقی شده اند، خیلی ها هستند که همچنان دوست شان دارم و برای محبت شان ارزشِ بسیار قائلم. به وبلاگ هایشان سر می زنم و تمام پست های نخوانده را یک جا می خوانم. اما بیشتر وقت ها نمی توانم چیزی در خور و شایسته ی نوشته و شخصیت شان بنویسم! این پاراگراف صرفا چیزی است شبیه یک عذرخواهی که مدتهاست به تاخیر افتاده...

  

 

خدا یا خرما؟!

سه شنبه هجدهم دي ماه 1386 ساعت 00:48


... برداشتن موهای زیر ابرو همیشه عصب هایم را تحریک می کند. در میان عطسه های پیاپی است که زنگ می زنی و بهانه خوبی می شوی برای رها شدن از دست آرایش گر سمج ! با خود فکر می کنم باید دیگر وقتش رسیده باشد و دنبال نشانه های home sick در صدایت هستم... صدایت اما شاد است و هیجان زده... از مرکز خریدهای آن جا می گویی و این که جای مرا خالی می کنی برای خرید زلم زیمبوهای فانتزی، خرمهره های رنگی و گوی های شیشه ای آکواریوم وار!

 

 

 

در جواب سوال من با اطمینان می گویی مهاجرت  درست ترین تصمیم زندگیت بوده است و خانه ات دیگر آن جاست و کیلومترها خشکی و دریاهای متعدد و بیم موج و گردابی چنان حائل مرا بر خود می لرزاند... با خودم فکر می کنم ده سال قبل، وقتی هم سن و سال امروز تو بودم شهامت  و قدرت ریسکم بیشتر بود یا کمتر؟!

 

 

...

 

 

..

 

 

.

 

 

باز همه جمعند...انگار یک بار دیگر گرفتاری ها فراموش شده...دویدن  دنبال روزمرگی ها نیز.. اما همه چیز به هم ریخته است.

 

 

 

... این رنگ سیاهی که در فضا موج می زند چیست؟ کسی که سیاه نپوشیده! هیچ کس گریه نمی کند!  شوک... بهت... ناباوری...  نگاه ها سرگردان و آویزانند... باز یک دلیل بچه گانه برای بغرنج ترین حالت ممکن!

 

 

 

... چه کسی جرات دارد به مادربزرگ بگوید؟!  آسپیره ی آب دهان خودت در خواب؟!  مگر می شود به این راحتی جان داد؟! چرا نشود؟! مگر آن بار که سنکوپ  کردی، افتادی و مهره های گردنت شکست، اگر عمه پیشت نبود، به همین راحتی این بار جان نمی دادی؟!

 

 

 

مادر بزرگ می آید. صبورانه گوش می کند و دم بر نمی آورد. باز غافلگیرمان کرده.. می دانم که وقتی ما آرام شدیم تا سالهای سال عزاداری خواهد کرد. به وقتش.. سر فرصت... در خلوت های شبانه!

 

 

 

چرا آن موقع که در مهمانی خداحافظی ات آمدیم کسی یادش نیامد؟! تمام آن مدتی که بوی پیاز و نعنا داغ فضای خانه را پر کرده بود یا آن موقع که داشتیم جلوی تو برنامه ی غذایی هفته آینده را با انواع غذاهایی که تو دوست داشتی تنظیم می کردیم تا دلت را تا تهِ دیگ بسوزانیم، کشک و بادمجان و صد البته خورش ماست... صبح جمعه کوه صفه و بعد هم یک شکم سیر با لقمه های توام زبان و مغز در کله پزی سرِ دروازه شیراز...به نظرت  این ها کافی ست در قیاس با زیباترین بندر جهان که تو هر روز می بینی و همراهی کانگاروهایی که به قول خودت می توانی در روزهای تعطیل فلاکس چایی ات را بچپانی در کیسه شان و ورجه ورجه کنان کنار ساحل بروی؟ و نسیمی که در بین موهایت می پیچد و کسی که در گوشت زمزمه می کند دموکراسی هم چیز بدی نیست ها...؟!

 

 

 

تا جایی که حنجره ام منبسط می شود بازش می کنم و داد می زنم.... تمام دادهای فرو خفته ی این سال ها را...

 

 

 

... چرا حداقل آن موقع که دست از مسخره بازی برداشتیم و با چشمانی اشکبار در بغل های هم سریدیم و روی بالکن عکس یادگاری گرفتیم کسی چیزی نگفت؟ چرا کسی یادش نیامد که ما یک بار زندگی می کنیم و زندگی آن قدرها جدی نیست که این قدرها به خود سخت بگیریم و فرصت های با هم بودن را از یکدیگر دریغ کنیم؟

 

 

 

چیزی نگو... می دانم... دقیقا به خاطر همین یک بار زیستن است که وسوسه می شویم تن به ناآزموده ها بسپاریم و زندگی خارج از چهار دیواری تنگمان را هم تجربه کنیم... اما...

 

 

...

 

 

..

 

 

.

 

 

از خواب که بیدار می شوم، بالش خیسِ خیس است و صدایم از فریادهای کشیده یا نکشیده، گرفته! باورت می شود؟!

 

 

 

سحرِ ما نیم روزِ شماست و تا ظهرِ ما شود و شبِ شما و تو از سر کار برگردی و من بتوانم زنگ بزنم، به اندازه ی یک قرن می گذرد... می گویی چه خوب که زنگ زدم و این که کلی دلت گرفته بوده و آن جا هیچ وقت خانه ی تو نمی شود و دلت هوای بوی قرمه سبزی کرده و صدای سوت زود پز...

 

 

 

فقط می گویم مراقب خودت باش... چه می توانم بگویم از ورای این همه خشکی و اقیانوسی که بین مان حائل شده است؟!

 

 

 

به گمانم مجموع هم خدا، هم خرما مال آن طرفی هاست. ما باید یا خدا را انتخاب کنیم یا خرما را!

 

 

 

 

نگاه

شنبه پانزدهم دي ماه 1386 ساعت 11:04


هرکسی می تواند باشد...

 

از نُه تا نود ساله... مرد یا زن... پزشک، منجم، دانشجوی انصرافی یا بادکنک فروشی دوره گرد...

       

هرکسی می تواند باشد آن که می بایست روزی سر راه تو قرار بگیرد تا در عمق نگاهش حقیقت را بخوانی!

 

معجزه!

جمعه چهاردهم دي ماه 1386 ساعت 18:49


... هِی می گی قدرتِ ذهن... قدرت ذهن می تونه هر ناممکنی را ممکن کنه!

.......

نمي دونی که من يه ذهنِِ در آستانه ی فلج شدن دارم با محال های متعدد...

.......

    

 

بی نظیر بوتو

دوشنبه دهم دي ماه 1386 ساعت 05:38


گاهی اوقات می توان از معلول، علت را نتیجه گرفت. نمی توان؟!

       

از آن جایی که هنوز -پس از گذشت حدود پنج روز- نتوانسته ام مرگ بی نظیر بوتو را باور کنم و طبق نظریه های روان شناسی مرگ، فقط آدم در مقابل مرگ کسانی که دوستشان دارد، از مکانیسم انکار استفاده می کند، می توان نتیجه گرفت که از اول ارادتی پنهان به این خانم بوتو داشته ام.

      

حالا این ارادت از کجا ناشی شده است (؟!)، راستش خودم هم نمی دانم. از خط مشی سیاسی اش خوشم می آمده؟! از این که خود را سوسیالیست می دانسته و داعیه ی حمایت از دموکراسی داشته؟ از این که از نادر زنانی بوده که از جایی که مهدِ تمدنی ها،  "خاور دور" می خوانندش، بلند شده؟! یا این که کسی بوده که جسارت نزول مقام و شان والای زن مسلمان را از از یک موجودِ محترمِ گوش به فرمان و ماشین تولید مثل به فعال سیاسی داشته است؟!...

       

نمی دانم شاید اصالت ایرانی اش و داشتن مادری که نسبش به طایفه های به نام در اصفهان می رسد بی تاثیر نبوده باشد... یا مثلا متداول بودن فارسی دری در خانواده یا حافظ و مولانا خواندن شان...

       

در این صورت می توان از معلول، علت های دیگری نیز نتیجه گرفت... مثلا این که با وجود تلاش های مکررم، هنوز عِرق و تعصب به گروه همال (ایرانی، اصفهانی، مسلمان، شیعه و زن بودن) در من غالب است.

        

...و این یکی نتیجه که، با وجود اعتقادم مبنی بر این که مرگ برای خود شخص نباید زیاد چیز ناخوشایندی باشد، اما برای دیگران، قطعا مثل هر از دست دادن یا فقدان دیگری حسرت بار است...

      

...

چهارشنبه پنجم دي ماه 1386 ساعت 19:59


بعد از 30 ساعت بیداری و کار مداوم، شیرجه زدن در اقیانوسِ  وهم، بی خبری و خواب -از آن مدل خواب های کمایی- می تواند حسِ لمس مرگ را هم به تو ارزانی کند. تجربه ای متفاوت با تجربه ی آرتیست های از کما برگشته ی فیلم های میهنی...! به گمانم مرگ آن قدر ها هم ترسناک نیست...

 

چهارتاقي نياسر

سه شنبه چهارم دي ماه 1386 ساعت 17:38


متن نامه سرگشاده دكتر رضا مرادی غیاث آبادی در مورد:

 

وضعیت رو به تخریب مهمترین بنای تقویمی ایران

 

 

چارتاقی نیاسر نمونه‌ای از یک تقویم آفتابی است که بگونه‌ای ساخته شده تا در ابتدای هر یک از فصل‌های سال بتوان طلوع خورشید را در یکی از روزنه‌های متشکله در میان پایه‌های آن مشاهده و زمان آغاز فصل‌های سال را تشخیص داد.

   

 

این بنا تنها سازه تقویمی سالم باقی‌مانده در میان حدود چهل چارتاقی دیگری است که در ایران وجود دارند و در طول زمان همگی کم یا زیاد، دچار تخریب و آسیب شده‌اند.

   

 

سازه تقویمی نیاسر به دلیل کارآیی زمان سنجی‌های چندگانه آن، یکی از بهترین نمونه‌های بناهای تقویمی در جهان است و کاربری تقویمی آن در سال 1380 توسط این نگارنده شناسایی و در کتاب «نظام گاهشماری در چارتاقی‌های ایران» معرفی و منتشر شده است.

   

 

در چند سال اخیر، دوستداران اخترباستان‌شناسی ایرانی به هنگام انقلاب‌های تابستانی و زمستانی به رصدهای پرتوهای بامدادی خورشید و آشنایی با کاربری تقویمی این بنای مهم تاریخ علم در ایران می‌پردازند.

    

 

اما برنامه امسال دیدار از طلوع خورشید انقلاب زمستانی و یلدای خورشید در چارتاقی نیاسر که گزارش‌هایی از آن توسط نگارنده در مطبوعات گوناگون و نیز رادیو بی بی سی، تلویزیون صدای آمریکا و شبکه یکم تلویزیون دولتی ایران پخش شد، عملاً به برنامه آشنایی با وضعیت اسفبار و مخاطره‌آمیز این سازه مهم و بی نظیر تقویمی منجر شد.

     

 

اکنون پس از دو سال از انتشار نامه سرگشاده‌ام به نام «اعلام خطر در باره چارتاقی نیاسر»، نه تنها هیچگونه اقدام مفیدی انجام نشده، بلکه عملیات تخریبی در عرصه و حریم بنا با شدت بیشتری گسترش یافته است.

     

 

شهرداری و شورای شهر نیاسر همچون یک بنگاه دلالی، تنها به بخشی از عملیات عمرانی توجه نشان می‌دهند که بتوان درآمدی از آن بدست آورد و نیز مورد علاقه سودجویانی باشد که با «حمایت‌»‌های مالی خود موجب تغییر در طرح‌های مصوب پیشین می‌شوند.

      

 

عملیات انفجاری در معدن سنگ مجاور چارتاقی همچنان ادامه دارد و پیگیری‌های پایگاه میراث فرهنگی برای توقف این عملیات تاکنون سودی نبخشیده است، چرا که در جوامع مروج سرمایه‌سالاری و دلال‌مآبی‌، همواره منافع مادی سودجویان و دلالان، و ریزه‌خوران آنان در دستگاه‌های گوناگون به دلسوزی‌های دل‌نگرانان میراث علمی و فرهنگی میهن می‌چربد. رفت‌وآمد تریلرهای سنگین حامل سنگ از داخل حریم چارتاقی نه تنها متوقف نشده، بلکه با راه‌اندازی معادن بزرگ‌تر دیگری در منطقه، به چندین برابر میزان پیشین رسیده و روزانه ده‌ها تریلر سنگین بدون توجه به عرصه و حریم چارتاقی از میان آن گذر می‌کنند. شهرداری و شورای شهر نیاسر نیز در این میدان کارزار در میان سود و فرهنگ، بجای آنکه در اندیشه ساخت کنارگذری برای این معادن باشد، در فکر خیابان‌های تازه‌ای هستند که دسترسی به تفرج‌گاه‌های سود‌آور نیاسر را راحت‌تر کنند.

     

 

کندوکاوهای ماشین‌آلات سنگین حفاری در اطراف چارتاقی- همچون گذشته- متداول است. حفاری‌های که هیچیک از مسئولان محلی از آن «خبر ندارند» و سفارش‌دهنده آن نیز همچون همیشه «ناشناس» است.

 

پایه‌های چارتاقی به دلیل انجام‌نشدن هیچگونه مرمت اساسی در پنجاه سال اخیر، دچار فرسودگی و آسیب‌های عمیقی شده است که آتش‌افروزی‌های مکرر و کودکانه برخی از ایران‌دوستانی که در تب پاسداشت آثار باستانی می‌سوزند و قصد دارند احساسات خود را بدینگونه اقناع کنند، به آن بیشتر دامن زده و زخم دیگری بر پیکر رنج‌دیده آن وارد می‌کنند. لوله‌های آبرسانی به بنای آسمان‌نمایی ابتدایی که نام رصدخانه دانشگاه کاشان را بر پیشانی خود دارد و در عرصه ممنوعه چارتاقی ساخته شده است، نه تنها از فاصله دو متری چارتاقی جمع‌آوری نشده، بلکه حتی پس از گذشت یک‌ سال تمام، هنوز حتی شکستگی‌های این لوله‌ها مرمت نشده‌ و روزانه ده‌ها و شاید صدها لیتر آب به بنیاد بنا نفوذ می‌کند.

 

سنگ‌های تراش‌خورده سطوح بالایی سکوهای چارتاقی که در حکم ابزار محاسباتی بنا هستند و سه سال پیش به بهانه نصب نورافکن‌های رنگارنگ و شلنگ‌های نورانی مضحک که تجلی هنر مدرن و رایج شهرداری‌ها است، تخریب شده و به اطراف پراکنده شده بودند، برغم پیگیری‌ها و خواهش‌ها و التماس‌های مکرر نگارنده از شهرداری و پایگاه میراث فرهنگی، همچنان در محوطه و در زیر چرخ همان ماشین‌های «ناشناس» حفاری خرد شده و نابود می‌شوند. 

     

 

برغم وعده‌های فراوان، نه تنها به هیچیک از طرح‌ها و پیشنهادهای مکتوب این نگارنده برای رسیدگی به وضعیت چارتاقی و محوطه آن و نجات آنها که دو سال پیش و به خواست مسئولان محلی به آنان داده شده بود، توجهی نشده، بلکه همچنان مایل هستند که به دلیل «مفقود شدن» طرح‌ها، برای سومین بار نسخه‌ دیگری تحویل داده شود تا هم سطل‌های زباله بی‌مصرف نمانند و هم فرصت دیگری برای قول‌ها و وعده‌های خیالی و گمراه‌کننده بدست آید تا نوبت انتخابات و انتصابات بعدی و نیروهایی تازه نفس‌تر فرا رسد.

      

 

چارتاقی نیاسر به عنوان یادمانی پرشکوه از تاریخ علم ایران، هزاران صاحب و شیفته و دل‌نگران دارد، اما هنگامی که فرو ریخته باشد.

       

 

از اعضای محترم شورای شهر نیاسر و نیز شهردار محترم آن برای مزاحمت‌هایی که چند بار در سال برای کندوکاوکنندگان و تحریب‌چی‌های حریم چارتاقی ایجاد می‌کنم و آرامش و صلح و صفا و همکاری گرم آنان با معدن‌کاوان را بهم می‌زنم، از صمیم قلب پوزش می‌خواهم. امیدوارم همانگونه که معاون محترم عمرانی شهرداری فرمودند، با فروریختن چارتاقی، هم شما از شر همه مزاحمت‌های آن آسوده شوید و هم من از رنج دیدار مجموعه‌ای از بی‌مسئولیت‌ترین مسئولان این کشور کهنسال و پر آرزو.

    

 

 

سمبل سازی...

دوشنبه بيست و ششم آذر ماه 1386 ساعت 14:36


همین چند روز پیش بود که برای جناب افراسیابی نوشتم فکر نمی کنم مشکلات ملت شریف و نجیب ایران با سمبل سازی و شعار دادن و این قبیل تمهیدات حل شود!

       

نمونه اش همین مانور زلزله ی جمعه...

    

از مدت ها قبل جهت این مانور  آماده باش داده بودند. معمولا زمان و مکان چنین مانورهایی در لحظه ی صفر اعلام می شود که ما به مدد همکار بودن چندین و چند ساله با رئیس هلال احمر اصفهان از روز قبل خبر دار شدیم. 5 صبح 23 آذرماه در حوالی علویجه...

  

به علت زمانِ شروع مانور و اتفاقات اخیر شهر  قرار بر آن شد که هیچ کدام از خانم ها با ماشین شخصی به محل نروند و برای تمام مسیرها ماشین با آرم سازمان و راننده دولتی در نظر گرفته شد.

  

راننده ای که من و  یکی دیگر از خانم ها را به محل برد، آدم جالبی بود. از آن آدم هایی که از اولین لحظه ی برخورد، چایی نخورده پسر خاله می شوند، احساس مسئولیت می کنند، دل می سوزانند، مدام می خواهند ساپورتت کنند و حتی گاهی اوقات در موردت احساس مالکیت می کنند! اولش این ویژگی راننده فقط در مورد من و همکارم بارز بود. بعد کم کم پسر خاله بقیه هم شد... انگار واقعا باورش شده بود که زلزله آمده. با چنان همیت و جدیتی به همه کمک می کرد و از این طرف و آن طرف می دوید که آدم خنده اش می گرفت. به همکارم گفتم حداقل حُسن همچین مانورهایی این است که حس نوع دوستی، مهربانی، تعاون و همکاری را در آدم هایی مثل آقای راننده از حالت بالقوه، فعلیت می دهد و از او به سایرین منتقل می کند و این طور می شود که یکدفعه می بینی جو، جوِِ صمیمیت، محبت و عطوفت شده است...

         

در راه بازگشت، در حالی که  داشتم فکر می کردم استشمام هوای چنان جوی تا چه حد آدم را هیجان زده، شاد و سرحال می کند، به یک تقاطع رسیدیم، ماشینی از روبرو قصد داشت بپیچد و تا نیمه های خیابان نیز آمده بود، ولی همان راننده محترم یا پسر خاله ی ما با اصرار و پشتکار غریبی، در حالی که از مسیر مستقیم خود خارج شده بود، خواست از جلوی آن عبور کند که شترق... به ماشینی که در لاین کناری در حال حرکت بود، اصابت کرد...!

        

با خود فکر کردم عجب ملت غریبی هستیم ما... در عرض چند دقیقه این همه تحول!... در جایی خودمان را به زحمت انداخته، در جهت کمک به دیگران خودمان را هلاک می کنیم و گاهی در این راه دچار چنان افراطی می شویم که حتی ممکن است حمل بر دخالت شود و در جایی دیگر آن قدر بی گذشت می شویم و به تصور این که رند و زرنگیم، حقوق مسلم دیگران را ندیده می گیریم.

  

این تصادف می توانست اتفاق نیفتد اگر راننده فقط گذشتِ 20 ثانیه از وقتش را داشت.

  

واقعا برای چنین مملکتی اجرای حرکات سمبلیک مثل تعیین روز طبیعت و درخت کاری و... می تواند همان قدر موثر باشد که ساختن شعار "برداشتن حد اقل روزی یک آشغال از روی زمین!" به مناسبت روز جهانی محیط زیست سوئدی ها؟!

       

............

پی نوشت: جالبه که دقیقا مصادف با این پست که به عمو اروند عزیز لینک داده شده، توسط لینک دوستی متوجه مصاحبه صاحب وبلاگ بیلی و من با ایشان شدم. خوندم و مثل همیشه از خلوص و صداقتشون لذت بردم... 

   

     

مناقصه!

پنج شنبه پانزدهم آذر ماه 1386 ساعت 22:14


از منِ گیس سفید بشنو رفیق، حرص نخور... زیادی جوش هم نزن...

        

یعنی جوش بزنیم و نزنیم فرقی نمی کند، باز راه به جایی نمی بریم.

        

این روزها، در زیر این تکه از آسمان کبودی که من و تو ایستاده ایم، راه به جایی بردن و به جایی رسیدن مستلزم خرج کردن حداقل دو چیز است: عشوه و رشوه.

       

عشوه را جمال باید و رشوه را مال. بتوانی بذل و بخششی از این دو فقره بکنی، هی ... شاید امیدی باشد، وگرنه مناقصه را باخته ای...

        

پس حرص نخور، جوش هم نزن... این همه کهیر روحی برای چه...؟!

        

 

تقدیم به زنده رود به مناسبت جشن مهرگان و تولد پنج سالگی اش

يکشنبه پانزدهم مهر ماه 1386 ساعت 00:53


... و  به پاس این که پنج سال است آتشکده را با هرم آتشش یا خاموشی های گاه به گاهش در دامان خود جای داده است!

 

تا جایی که حافظه ام یاری می کند، زنده رود با یک هدف اصلی و چندین هدف فرعی جاری شد. از اهداف فرعی همچون  ایجاد محلی برای تبادل افکار و اطلاعات، دوستی ها و ارتباطات مجازی و ... که بگذریم، به هدف اصلی زنده رود می رسیم: توصیف و اشاعه ی فرهنگ اصیل پارسی. در واقع به صورت اتفاقی و قضا و قدری، اقلیتی همدیگر را یافته بودند که نه با آن موج گسترده ی روشنفکر نمای غرب زده که معتقد هستند تنها با تقلید و دنباله روی غرب بودن می توان به سعادت و جامعه ی آرمانی رسید، موافق بودند و نه با آن توده متظاهر متعصب که مذهبی بودن را با پذیرش فرهنگ عرب قاطی کرده  و یا حتی جا به جا گرفته بودند.

 

       

 

اقلیتی که به زنده رودِ پنج سال پیش جان بخشیدند، متفق القول اعتقاد داشتند که از میان ابعاد متعدد نژادی، مذهبی، جغرافیایی، اجتماعی، سیاسی و... این فرهنگ ایرانی است که قوی ترین نوع هویت را به یک ایرانی می دهد و برای این اعتقادشان یک طومار دلیل داشتند که در صورت لزوم، در جایی مناسب به ذکر آن می پردازم.

 

      

 

بنابراین توجه و تمرکز ویژه به اسطوره ها، سنن و آداب و رسوم ایرانی به عنوان عناصر فرهنگی و همچنین جشن ها به عنوان پدیده هایی که تمام موارد فوق را در بطن خود دارد، در راستای کار تیم قرار گرفت.

 

     

 

از طرف دیگر، زنده رود مدام به خود یادآوری می کرد که با دید تونلی و متعصب به مسائل نپردازد و لذا ماهیتا با سایت ها و نوشته هایی که به شکل صِرف پان ایرانیسم بودند، متفاوت گردید. به عبارت دیگر هدف زنده رود جلوگیری از تهاجم فرهنگی است و نه تبادل فرهنگی که عبارت است از فرهنگ پذیری با میل و دلخواه و متناسب با ارزش ها، روحیات و نیازهای مردم ایران.

 

    

 

برای رسیدن به هدف اصلی، لازم بود در قدم اول فرهنگ اصیل پارسی بررسی گردد و نکاتی که مایه مباهات ایرانی است پررنگ شود تا بلکه درمانی باشد برای خودباوری ضایع شده ی نسل کنونی؛ و چه شروعی مناسب تر از شانزدهم مهر؟! شروعی سمبلیک و نمادین برای آن که بگوییم ایران در گذشته پر عظمت خود نه تنها گیرنده ی  بی چون و چرای فرهنگ بیگانه نبوده، بلکه صادر کننده فرهنگ به ملت هایی بوده که امروزه به فرهنگ، تمدن، دین و همه چیزشان می بالند.

 

      

 

در گذشته مهرگان پس از نوروز بزرگترین جشن ایرانیان بوده است و در روز شانزدهم مهر، روزی که نام روز و ماه توامان "مهر" بوده،  برگزار می‌شده است. این روز متعلق به ایزد مهر بوده است. امروزه جشن مهرگان کاملا تغییر ماهیت داده و هر ساله به صورت نشست‌های فرهنگی، ادبی در میان روشنفکران، ادیبان، نویسندگان و شعرا برگزار می‌گردد. اما در گذشته مهرگان نیز چون سایر جشن های باستانی- اسطوره ای ایران دارای وجوه متعدد تاریخی، فلسفی و ... است. در مورد وجه تاریخی- اسطوره ای  مهرگان و داستان حماسه ی فریدون و کاوه آهنگر بر علیه ضحاک ماردوش در سال های پیش به تفصیل توضیح دادم. چیزی که ناگفته مانده این است که یکی از وجوه و دلایل شکل گیری و برگزاری جشن مهرگان، پایه گذار مذهب، آئین، جشن ها و به طور کلی قسمتی از فرهنگ امروزین غرب است!

 

     

 

مهر یکی از کهن‌ترین ایزدان و اسطوره‌های ایرانی و هندی است. مهر پیش از ظهور زرتشت خدا بوده است. اولین خدای مینوی. زرتشت چون اعتقاد و احترام مردم را به این خدا دریافت او را بعنوان فرشتهء آفریدهء اهورا مزدا گرامی داشت. بنابراین نخستین خدای مافوق الطبیعهء (مینوی) جهان متعلق به ایرانیان بوده است در حالیکه بقیه ملل تا سالها بعد ماده پرست بودند.

 

   

 

مهر ایزدی است موکل فروغ، روشنایی، عدل، دوستی و حامی.پیمان و هشدار دهنده به پیمان شکنان. ایرانیان معتقد بودند که پایبند بودن به عهد و پیمان اساس تمام زندگی نظام یافته در کیهان، دین وجامعه است. با مراعات "پیمان" مردمان با هم پیوستگی می‌یابند و ریشه دروغ وتزویر وریا خشک می‌گردد. هنوز دعای داریوش برسنگ نبشته‌های تخت جمشید است که گفته: <خداوندا این کشور را از دشمنی، خشکسالی ودروغ محفوظ بدار.>  آریاییها  ایران را سرزمین پیمان می‌دانستند وفقط جنگ با کشورهای پیمان شکن را مباح می‌دانستند. آنها هنگام عزیمت به جنگ از فراز اسب با یکدیگر هم قسم شده و به درگاه مهر برای مدد به گسترش داد دعا می‌کردند. کم کم در کنار وظائف برکت بخشی مهر، حمایت او از پیمان توسعه یافت. مهر همچنین نمادی برای عدل وداد بوده است. آرزوی احقاق عدالت از دیرباز بر زندگی مردم ایران سایه افکنده وبینش وجهان بینی آنها را متاثر کرده بود.

 

  

 

در دوران حکومت اشکانیان آیین مهر، آیین رسمی امپراتوری آریایی‌ها بود و در همین دوران - در سده‌ی یکم پیش از میلاد مسیح- بود که لژیون‌های رومی که با پارت‌ها می‌جنگیدند این آیین آریایی را که با روحیات ، سنت‌های ملی و آرمانی خود ساز گارمی دیدند با خود به امپراطوری روم بردند و سپس آیین مهردر سرتاسر سرزمین‌های غربی و اروپا منتشرو اندکی بعد،  برای بیش از سه قرن به صورت آیین رسمی امپراتوران رومی در آمد. این آیین تا اوایل ظهور مسیح، رواج فراوان داشته و به همین دلیل مهرابه‌ها، مجسمه‌ها و نقش برجسته‌های فراوانی از میترا در اروپا وجود دارند. در ایران شمار زیادی از مکان‌ها را منسوب به مهر یا میترا می‌دانند ولی باید گفت برخلاف نمونه‌های موجود در هند یا اروپا در مکان‌های منصوب به میترا در ایران تندیس، نقش برجسته‌ و یا نقاشی ازمیترا وجود ندارد. پارسیان همواره میترا (مهر) و ناهید (آناهیتا) را به عنوان دو فرشته مقرب درگاه ایزد، مقدس دانسته و احترام می‌گذاردند. نباید تصور كرد كه این دو فرشته، همچون الهه‌های یونانی هستند، چرا كه اگر این چنین بود، ایرانیان كه مهارت بسزایی در كار سنگ تراشی و مجسمه‌سازی داشتند چون یونانیان از آنها مجسمه می‌ساختند. میترا و آناهیتا تنها نمادی از راستی، درستی، نیكی و حقیقت بودند و ایرانیان آنها را در فكر و اندیشه خود می‌پروراندند.

 

     

 

پرستش مهر که از قرن اول پیش از میلاد مسیح در روم شروع شده بود تا سده‌ی چهارم میلادی ادامه داشت. این آیین در سده‌های نخستین میلادی در اروپا به چنان درجه‌ای از مقبولیت رسید که مدت زمانی این تردید را به وجود آورد که از میان این دو آیین مهر و مسیحیت، پیروزی با کدام است. وسعت قلمروی مهر، اروپا و آسیا (به استثنای کشورهای زرد نژاد) و آفریقا تا حدود صحرا را فرا گرفت. در هیچ قرنی، هیچ ایزد یا پیامبری به شهرت مهر نبوده است . فیلسوف و مورخ معروف فرانسوی، ارنست رنان، در این باره می‌گوید:

 

     

 

"اگر مذهب مسیح به علت مرض کشنده‌ای در پیشرفت خود متوقف می‌شد، بدون شک عالم بشریت آئین مهری را مذهب رسمی خود می‌کرد"

 

   

 

در هر حال، با وجودی که نهایتا مسیحیت پیروز شد