ashena
به دستنوشته ashena نوشته شده توسط asiri خوش آمدید.

همه‌ی ما سرانجام به دامنِ محالِ آسمان برمی‌گرديم از همين لحظه به بعد بايد با باران يکی شويم تکليف تمامِ روياهای ما را همين حروفِ خيس و خالص و قشنگ می‌دانند، دنيا رو به روشناییِ شريفِ آفتاب نهاده است.
1 2 3 4 5 6

ساده است

يکشنبه دوازدهم آبان ماه 1387 ساعت 12:57


ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن
که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن
که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن
که آبش بايد داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش، بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن
که من این چنینم

ساده است که چگونه میزیم
باری
زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

"شعری از مارگوت بیگل با ترجمه احمد شاملو"

patient

جمعه سوم آبان ماه 1387 ساعت 21:42


در انتظار توام
در چنان هوایی بیا،
که گریز از تو ممکن نباشد

 

حال من بد نيست

يکشنبه بيست و يکم مهر ماه 1387 ساعت 18:19


حال من بد نيست ؛ غم کم مي خورم
کم که نه ! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم ؛ سرابم مي دهند
عشق مي ورزم ؛ عذابم مي دهند
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام ؟
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
روزگارت باد شيرين ! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
هيچ کس دست مرا وا کرد ؟؟‌ نه
فکر دست تنگ ما را کرد ؟؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد ؟؟ نه
هيچ کس اندوه ما را ديد ؟؟ نه
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ
شوریده
فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت :

ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي
پنداشتیم!!!

 

بیکرانه

پنج شنبه هجدهم مهر ماه 1387 ساعت 15:01


در انتهای هر سفر
 در آیینه
 دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
 پاپوش پای خسته ام
 این سقف کوتاه آسمان
 سرپوش چشم بسته ام
 اما خدای دل
 در آخرین سفر
 در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟


 

حسین پناهی

بهار

چهارشنبه بيست و نهم اسفند ماه 1386 ساعت 12:55


بهار

 

دردانه ی فصل های سال

 

سپیدی گل های رازقی

 

و شعف شکوفه ها به شکفتن

 

 

از پشت این پنجره های سرد

 

سبزی سبزه زاران روشن

 

بوی اقاقی های سرمست

 

و ابتدای ثانیه ای که سال را رنگی نو می زند.

 

 

 

 

دستی به بلندای آرزو

 

قلبی به بی کرانگی آسمان

 

سالی به شکوفایی شور جوانی

 

                                       برای تو

 

 

كاش

دوشنبه بيستم اسفند ماه 1386 ساعت 12:20


كاش در يك لحظه عاشق مي شدم

وآنطرفتر زود فارغ مي شدم

كاش ،آري اين دلم از سنگ بود

رنگ باراني نبود و تنگ بود

كاش در اين سرزمين رنگ و رنگ

غصه اين ساز،دل ميزد به چنگ

كاش ميشد گاهي از قسمت گريخت

يا اقلا آخر اين قصه ديد

 كاش طعم،آشنايي تلخ بود

رفتن ياران برايم سهل بود

آشنا

 

خواهش می کنم!

دوشنبه بيست و چهارم دي ماه 1386 ساعت 19:38


آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی،
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی

یغما گلرویی

حالا هم

چهارشنبه شانزدهم آبان ماه 1386 ساعت 21:42


تردید ندارم همین جا بود
کنار کنده ی از بن بریده ی همین بلوط
که حالا جراثقال ها
کارخانه ی شقایق کشی کنار جیک خانه ی جوجه کشی راه انداخته اند
حالا هم تو کمی دیر آمده ای فقط و می گویی
تقصیر خروس نبود
آخر سرش را بریده اند
و ساعتم هم .... که ندارم
اما گلزردها و چکاوک ها
یک سره به صداقت تو گواهی می دهند
و رگ های من هم
حتی حالا که رفته ای
با آن ابرک سفید مثل ریش چینی ها
بالای حجم سفید جاری ات جاری ، نم ریزان
اما تو ای چکاوک ای نواده ی آن خوانای بالایی قدیم
تو شهادت بده که من
بوسه ای نگرفتم به لبانم اشاره نکن
فقط کمی تمشک وحشی خورده ام
و باد
کمی گرده ی نرگس به چشمم ریخته

منوچهر آتشی

[]

پنج شنبه بيست و نهم شهريور 1386 ساعت 11:54


دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند

روياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد

ما !

دوشنبه بيست و پنجم تير ماه 1386 ساعت 07:58


ما
 چون م اهیان فتاده به دریا
بر آبها رها
با ضربه های موج ز هم دور می شویم
با بازوان باز
 امواج آب را
 تسخیر می کنیم
 مغرور می شویم
 اما
ناگه اگر دوباره به هذیان شود دچار
 دریای نیلگون
 بر ما چه می رود
 چونماهیان فتاده به دریا
 بر موجها  رها ؟

حمید مصدق

زيبا

پنج شنبه بيست و هفتم ارديبهشت 1386 ساعت 12:11


زيبا يادت هست پشت آن ديوار قديمي

 

باغچه خانه كودكي!

 

 

وقتي كه من شعر مي خواندم

 

و تو نيلوفر مي كاشتي

 

 

زيبا يادت هست

 

تو از قلسفه مي گفتي

 

و من شعر مي خواندم وميخنديدم

 

تو از سياست مي گفتي

 

 و من شعر مي خواندم و ميخنديدم

 

 

زيبا دلتنگم نه براي آن باغچه و باغ و آن كوچه هاي قديمي

 

براي تو و براي باران و براي تابستان

 

 

زيبا افسوس!

 

ما چه زود بزرگ ميشويم

 

چه زود عاشق ميشويم

 

ودر روزهاي جواني

 

چه زود پير ميشويم!

 

 

زيبا امروز اگر من از فلسفه و سياست بگويم

 

تو هر جا كه باشي! شعر ميخواني و ميخندي

 

 

 زيبا دلتنگم...

آشنا

 

حتي

پنج شنبه سيزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 12:44


 

حتي

 

 

آنجا كه جاده تمام مي شود

 

آنجا كه آسمان به پايان مي رسد

 

آنجا كه دريا براي خورشيد لالايي مي خواند..

 

.

 

.

 

.

 

.

 

مي توان –سلامي- دوباره داد

 

هرچه دير

 

 

مي توان دوباره از تو گفت- ميتوان دوباره از تو خواند

 

 

مي توان در اين زمين سنگ يا كه سخت

 

دوباره ساخت- دوباره كاشت

 

 

 

مي توان در اين شب كوير ستاره چيد

 

 

با توام

 

عزيزه نازنين

 

 

به هر چه هست به هر كه رفته يا كه نيست

 

 

ميتوان-سلامي- دوباره داد

 

 

آشنا

 

 

تو

پنج شنبه شانزدهم فروردين 1386 ساعت 10:23


جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را ، تو بخوان
تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

بهار می شود

پنج شنبه دهم اسفند ماه 1385 ساعت 12:17


یکی دو روز دیگر از پگاه
 چو چشم باز می کنی
 زمانه زیر و رو
 زمینه شکاف می خورد
 به دشت سبزه می زند
 هر آن چه مانده بود زیر خک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار می شود
 به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
 بلور برف آب می شود
 دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمی شود
نسیم هرزه پو
 ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
 فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می رسد
 غریق موج کشتزار می شود
در آسمان
گروه گله های ابر
 ز هر کناره می رسد
به هر کرانه می دود
به روی جلگه ها غبار می شود
درین بهار ... آه
چه یادها
 چه حرفهای ناتمام
 دل پر آرزو
 چو شاخ پر شکوفه باردار می شود
نگار من
 امید نوبهار من
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می شود


سیاوش کسرائی

دراین فصل عاشقی

چهارشنبه بيست و پنجم بهمن ماه 1385 ساعت 21:25


 

توهم

 

 

دو قطره باران که بیشتر نیامد

 

 

چه زود دلت گرفت قناری کوچک من

 

 

مگر تو چند ساله ای؟!

 

کاش اینقدر بالهای تو کوچک نبود

 

 

خیز بلند تو مگر تا کجاست

 

بالاتر از این پشت بام خیس؟!

 

 

...........................................

 

 

دراین  فصل عاشقی

 

 

در سرزمین گل و بلبل

 

چند مثقال عشق

 

 

موهبتی است که یافت نمی شود!

 

همچون تمامی آرزوهای سوخته یک نسل سوخته

 

 

و این تقارن نه از سر شوخی است نازنین

 

 

 

آشنا

 

 

 

 

 

 

 

دور

چهارشنبه سيزدهم دي ماه 1385 ساعت 17:17


دور ، آنجا که شب فسونگر و مست
خفته بر دشتهای ِ سرد و کبود
دور ، آنجا که یاسهای سپید
شاخه گسترده بر کرانه ی رود
دور ، آنجا که می دمد مهتاب
زرد و غمگین ز قله ی پربرف
دور ، آنجا که بوی سوسنها
رفته تا دره های خاموش و ژرف
دور ؛ آنجا که در نشیب ِ کمر
سر به هم داده شاخه های تمشک
دور ؛ آنجا که چشمه از بر ِ کوه
می درخشد چو دانه های ِ سرشک
دور ، آنجا که رازهای نهان
خفته در سایه های جنگل ِ دور
دور ، آنجا که در آن جزیره که شب
اشکها می چکد ز چشم ِ گناه
دور ، آنجا که سرکشیده به ناز
شاخ ِ نیلوفر از میان ِ گیاه
دور ، آنجا که مرغ ِ خسته ی شب
دم فرو می کشد ز ناله و سوز
دور ، آنجا که بوسه های سحر
میخورد بر جبین ِ روشن ِ روز
اندر آنجا در آن شکفته دیار
در جهان ِ فروغ و زیبایی
با خیال ِ تو می زنم پر و بال
از میان ِ سکوت و تنهایی

فریدون توللی

 

چراغ را بالاتر بگیر

چهارشنبه هشتم آذر ماه 1385 ساعت 15:44


همه ی روزهای نرفته
همین امروز است
همه ی روزهای رفته هم
شب که بیاید
شب مجبور است
تمام شکوفه های روشن شبتاب را
باور کند
حالا آوازی بخوان
می دانم این بادهای گرسنه
از چیدن بی هنگام نی زارها آمده اند
اما سرت را که بالا بگیری
یک آسمان مروارید پرکنده آن بالاست
مهم نیست
آفتاب غایب باشد
رد پای کم رنگ همین پرنده تا پشت کوه
یعنی خیلی چیزها
چراغ را بالاتر بگیر


سید علی صالحی

داس کند

پنج شنبه دوم آذر ماه 1385 ساعت 16:39


هرگز
هرگز چه قاطعیت بی رحمی
 در بند ، بند خویش
 می پرورد
 ه ...
 ر ...
گ...
ز
هرگز چه واقعیت تلخ برهنه ایست
 هر حرف آن چنان خشن و سخت
گویی که
 حلقه ایست چو زنجیر اعتماد
 یا لحظه ایست چنان غمبار
 در بطن خود نهفته هزاران قرن تباهی را
 هرگز
 رویای تلخ ، برگ
 یا خواب های شوم و پریشن جوانه یست
 که
 دندانه ی مضرس اره
 آن را
 تعبیر می کند
 هرگز طلسم نیست
 که یوغی به گردنی ست
 ه
ر
گ
ز
هرگز چه اعتراف صریحی ست
چون داس کند
 راز حیات و مرگ علف را
 تفسیر می کند
 هرگز
قرنی که قلب هر انسان
 چندین هزار بار
 کوچک تر است
 از زخمهای مزمن و رنجی که می کشد
 ه
ر
گ
ز

نصرت رحمانی

غریب

سه شنبه بيست و سوم آبان ماه 1385 ساعت 17:14


غریب

هنگام پاییز
زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد

آرامگاه عشق

شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
 قلب امید در بدرومات من شکست
سر گشته و برهنه و بی خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رمید قلب من ، از سینه و فتاد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آن طرف
 در بیکران دور
افتاده بود ،‌سکت و خاموش ، روی کور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
 در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
 بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
 بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
 گفتم که ای تو را به خدا ،‌سایبان پیر
 با من بگو ، بگو ! که خفته در این گور مرگبار ؟
 کز درد تلخ مرگ وی ، این قلب اشکبار
 خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
 پیر خمیده پشت ؟
جانم به لب رسید ، بگو قبر کیست این ؟
 یک قطره خون چکید ، به دامانم از درخت
 چون جرعه ای شراب غم ، از دیدگان مست
 فریاد بر کشید : که ای مرد تیره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بیکران دور
 با جوهر سرشک
 دستی نوشته بود
 آرامگاه عشق


كارو

کبوتر جان، کبوتر جان، کبوتر

پنج شنبه يازدهم آبان ماه 1385 ساعت 11:30


در آفتابِ پُشتِ پَرچین

کبوتر جان، کبوتر جان، کبوتر
تنت مرمر، نُکت مرجان، کبوتر
بزن بالی که برخیزد نسیمی
که دارم آتشی بر جان، کبوتر.
کبوتر جان، برآور یکریمی
که دارم طُرفه کاری با کریمی
مکرّر کن مگر گوید جوابم
درین دنیای وانفسا کریمی.
کبوتر، دانه برچین، دانه برچین
بِچَم در آفتاب‌ِ پشت‌ِ پَرچین
مرا دیدی، ندیدی، کورو کر باش
که می گردد به دنبالم خبرچین.
کبوتر جان، دلیری کن، خطر کن
شبی با آدمی زادان سحر کن
که شب عاشق، سحر فارغ ز عشقند
جز این دیدی اگر، ما را خبر کن.
کبوتر، ککلت را تاب دادی
ز گردن سوی بالا خواب دادی
به سر یک خوشه سنبل حلقه کردی
که در آغوش برفش آب دادی.
کبوتر، دیده بانی کن به بامم
خبر ده گر اجل پرسد ز نامم
اجل گو محلتم بخشد که چندان
نمیرم تا بگیرم انتقامم.

سیمین بهبهانی


1 2 3 4 5 6