آی ثانیه شمار سرنوشت من ،نمی شه آسه تر بری؟
گذشتن از دقایقو ،از آقاجون یاد بگیری؟
از آقایی که عمریه،منتظر ظهورشیم
بس که دلش دریاییه...،نمیشه آسه تر بری؟
....
میتوانم حالتان را بپرسم؟نمیخواهم مزاحمتان شوم....حالتان خوب است؟
بعضی ساعات به وضوح تماشا می شوم.اما نمیدانم که مرا میبیند.راستی حالا که دو ماه از آن پاکت میگذرد،تازه میفهمم که چقدر آن را درست نوشته ام.
میتوانم بگویم در وجودم چه خبر است؟
یادتان آمد مرا؟ای تمام وجودم،سلام.
جای نشستن نیست؟
اشکالی ندارد.دفتر من هنوز جا دارد.چقدر زیبا میشود با شما حرف زد.انگار خودتان زبانم را کنترل میکنید.اما هنوز با شما حرف نزده ام.نمیدانم....شما همیشه با من هستید.
هنوز که هنوز است من شما را دوست دارم.این را پشت چشمانم نوشته ام.
در میان پختگی نا خالص دوران،لحظه ها آمد،برف ها بارید،خورشید آتش زد،لحظه ها رفت،برف ها نم کشید،خورشید خیس شد... .
فکر میکنم خواب بودم،پیدا نبود...اما بیشتر به مردن زیبایی داشت.
خیابان ها بوی باران میداد.پایین جست،...نقطه نقطه ی خیابان سیاه و خیس شد.
انگار ویترینی از انسانهای خانگی،در یکی از خیابان های پر رفت و شد بود.
نوبت من شد.به زیر پایم نگاه کردم...زمین نبود.دیگری به شانه ی آنطرفی زد.دیگر فکر اینجایش را نکرده بودم.با شانه مرا حل داد...در آن زمان دیگر کسی نمیتوانست بگوید چرا به تو فکر میکنم.