امشب هم تاریک است.
شمع ها تمام شد ..مزه ی نان سوخته،مادربزرگ گفت برشته است.در صف نانوایی آن را پس دادند...اما من...
باز هم دنبال خودکار میگشتم.گویا نگران دیگرانید هنوز شاعر کش و فرهاد فروشید هنوز..
چقدر تماشاییست...
یادتان هست کمی نزدیک بود؟منزل ما بر ما؟
آنجا آنقدر دور بود ؟حتی سالی یک سلام ؟؟؟؟
چقدر بغض فروبردم...که شاید کسی بیاید....اما نیامد.
از بلبل بی قفس که شنیده بودم با ما تومانی صنار تفاوت دارند و دختر به طبیب و درسخوان میسپرند....
با بلبل و آن شب به سرتیغ،وداع