سلام یاران
تصمیم داشتم عکسی را که به تازگی در کنار قبر دکتر گرفته بودم اسکن کنم و امشب توی صفحه بذارم که امان از گرفتاری ، سهل انگاری و عهد تیرکمون شاهی بودن ( حالا فکر کرده تحفه است ) .
آنجا که عشق فرمان مي راند ، محال سر تسليم فرو مي آورد .
تقدیم به همه کسانی که عاشق شریعتی عزیزاند :
جستجو ميکردم براي يافتن مطلبي براي يادمان دکتر عزيز که به مقاله اي برخورد کردم که در ايام جواني زيراکسي از آن برداشته بودم ، عين مقاله را برايتان تايپ ميکنم ، با وجودي که حجم مطلب زياد است و فرصت من و شما کم ، ولي ارزشش را دارد :
ديگر چه نيازي است به تو ، شريعتي ؟!
بسم الله الرحمن الرحيم
دلم گرفته از اين روزها ، دلم تنگ است
ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است
مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست
هزار عرصه براي پريدنم تنگ است
چگونه سر کند اينجا ترانه خود را
دلي که با تپش عشق او هماهنگ است
هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد
چگونه راه بجويد که روبرو سنگ است .
خورشيد در پس کوههاي ستبر عزم رفتن دارد و من در غروب دلتنگي ، دست پريشان دل را فشرده ام و سر بر شانه آشفتگي به دنبال زانوي محرمي مي گردم .
نخلستان بني نجار کجاست ؟
حلقوم چاههاي آشنايش کو ؟
بهانه اي در حلقومم گره خورده است !
بهانه اي که هجم هجومش تکلف کلامم را از هم پاشيده است .
آشنايان معذورم بداريد از اديبانه سخن گفتن که سوزش اين زخم چنان آه از نهادم بر آورده است که رشته هم ضابطه هاي نيک سخن گفتن را دريده است .
بگذاريد چون او سخن بگويم و و بي هيچ تکلفي از درد بنالم .
ديروز بود که آمدي ، ازدل کوير ، کويري که تو را جوشاند تا چشمه زلالي باشي براي هميشه حلقوم هاي تشنه و دست جادوگر دنيا در برابر اين عطاي عظمي چه تقدير شگفتي از کوير نمود که تا انتهاي ابد نامش را در قاموس دلهاي دگرگونه جاودانه ساخت که پيش از تو کوير تنها يک برهوت گمشده بود و پس از تو يک آشنا سرزمين کشف ناپذير .
ديروز که آمدي چشمه زلالي شدي براي حلقومهاي تف ديده انديشه مان ، دستها ي سرگردانمان را فشردي و بي هيچ تاملي در کوچه هاي بن بست، درب گلين خانه فاطمه را نشانمان دادي .
خانه کوچکي که خود سرودي از همه تاريخ بزرگتر بود .
ديروز که آمدي قفل تمامي دربهاي کليد شده انديشمه مان را شکستي و ياري مان دادي که علي را کشف کنيم .
ديروز که آمدي ...
چه مي گويم ؟ مگر مي شود حجم آنهمه حادثه را دردخمه کوچک ذهن گنجاند . مگر مي شود تو را و عظمت انديشه ات را به وصف نشست که تو در حصار تنگ کلام نمي گنجي . عظمت تو را تنها بايد به تماشا نشست ، به چشيدن ،به لمس کردن که حجم تو اي کشف ناپذير ، هرگز به حقارت دستهاي کوچکمان نمي آيد .
بگذار وصف تو را به ديگر سوي نهم و چون هميشه که از هجوم حجم تنهايي به تو پناه مي آوردم ، اين بار نيز زانوي محرمت را بيابم و سنگيني حلقومم را براي آن مويه کنم که توصيف تو به چه کار مي آيد ؟
توصيف تو به چه کار مي آيد ؟
نه تو آنقد رکوچکي که من با تلاش حقيرانه ام بزرگ نشانت دهم و نه آنقدر من بي دردم که دامن درکت را رها کنم و جداي از تو به توصيف بنشينم .
تو به من آموختي که در اوج همه تنهايي ها و سردرگمي ها و پريشاني ها ، براي رهايي از عقده هاي بغض که نه ، چه مي گويم ؟! اگر بغضها نباشند ، يقينا " بي تفاوتي ها هستند ، غفلتها هستند ، فراموشي ها هستند ؛ براي ياد آوري اصالتها و آرمانها و عشقها و شورها ، براي ترس از فراموشي خويشتن ، نامه اي بنگارم ، نامه اي براي همه عصر ها و نسلها
و من سنت تو را براي تو مي نويسم ، تويي که محرم تريني براي اين حلقوم .
اي بي قرار ترين ميهمان شام !
اندکي در شام دلم قرار گير ، اگر چه ميدانم که حجم حضورت در حقيرستان دلم نمي گنجد .
سالهاست که تو رفته اي ، آنچنان شتابناک که از خويشتن شرممان شد .
سالهاست که تو رفته اي ، اما هنوز مصلحت انديشان ما ،مصلحت نمي بينند که تو زنده باشي و انديشمندان ما صواب را در اين ديدند که هنوز تو اشتباهاتي داشته باشي و اين اشتباهات بهانه اي باشد که در جمع دوستداران تو حضور نيابند .
اشتباهاتي که نمي دانم چرا هيچ کس نمي داند که مصداقش در چيست ؟
تو گويي هيچ کس علاقه اي به نشان دادن مصاديقش ندارد .
من اما ،
من اما ، اگر حلقوم انديشه ام ياري دهد ، خواهم گفت که اشتباهات تو چيست و چه کساني از آن رنج مي برند ، رنج که نه ،
بگذار بگويم برادر ،
بگويم که اشتباهات تو زيستن خيلي ها را به خطر انداخته است .
همان گونه که نامت ، نان خيلي ها را به خطر انداخته است .
خيلي هايي که ميشناختي ، مي شناسم و خواهند شناخت .
خيلي ها که مصلحت بودنشان با کلام تو در تضادي دست و پنجه نرم مي کند .
آري برادر ، چه نيازي است به گفتن ، که تا انتهاي ابد ، همه آناني که آشيانه انديشه شان را با عنکبوت جهل آذين بسته اند ، خواهند دانست که اشتباهات شريعتي چه بوده است ؟
چرا تو زنده باشي ؟
بگذار در سالروز شهادتت درشت ترين خبر روزنامه ها پيام افتتاحيه سمينار فرش باشد و بزرگواران ما به تصويب ابعاد فرشنامه هايي بنشينند که بيش از آن هيچ پايي نبايد دراز شود .
چرا تو زنده باشي ؟
وقتي که ديگر هيچ کس با ابوذر از چهارراه درد عبور نمي کند ، يگانه مرد انديشه ات در ربذه تنها مي ماند .
وقتي ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاري ندارد .
وقتي ديگر هيچ کس به رسالت حسين کاري ندارد ،
بايد که زينب ار دودکش آشپزخانه اش به معراج برود .
وقتي ديگر هيچ سري درد نمي کند .
بايد که سراغ پيشاني بندهاي سرخ را از نمايشگاهها گرفت .
چرا تو زنده باشي ؟
وقتي به حمد الله ارتفاع انديشه انديشمندانمان آن قدر صعود کرده است که ديگر هيچ کدام ، هيچ اشتباهي ندارند ، چرا به تو ، به تو که اشتباهات پر دردسري داشته اي بها داده شود ؟
بگذار انديشمند عادل ما ، عدالت را تراز کند و دلش براي صفويه بسوزد و تاملي
در تشيع علوي داشته باشد .
چه نيازي است به تو ؟
وقتي برادرانم از آن سوي شهر عبور ميکنند ، از چهارراه درد ، از چهارراه فقر ، از کنار قصر عقيل مي گذرند ، تا در ماواي اميدهاي مردم ، پاهايشان را از روانشناسي فراتر بگذارند و از استاد معظمشان سوال کنند که :
چگونه مي شود با ارواح تماس داشت ؟
وقتي روزگار ، روزگار نو شدن است . و هيچ کس از انديشمندان ما نيز برخلاف مد سخن نميگويند
چرا جملات از مدافتاده تو بار ديگر تکرار شود و پرستيژ محافل مارا بر هم بزند.
آري بــــــــــــرادر !
وقتي نخبگان شهرمان متفق القولند که اسلام بدون سرمايه خديجه حيات ماندن و بودن پيدا نميکرد .
ديگر با من بگو ، چرا بايد مثلث زر ، زور ، تزوير آرامش آناني را که ميخواهند با سرمايه شان خادمان به اسلام باشند را بر هم بزند ؟
وقتي قرار است آرامش تا مغز استخوان خانه هايمان نفوذ کند ، ديگر چه نيازي است به تو ؟
تويي که کلامت به بي قراري مان مي خواند .
نيستي بـــــرادر .
نيستي تا نشانت دهم که داشتن و خواستن چه بلايي بر سرنور چشمهايمان آورده است ؟!
و بازار عافيت چه کسب و کاري گرفته است ، اين روزها ؟!
شرم دارم از تو . لحظه اي چشمهاي کويري ات را بگردان ، تا با تو مويه کنم که اين روزها شاگردانت ، حتي آنان که حيات فکري خود را مرهون و مديون تو هستند ، براي بودن در جمع دوستدارانت استخاره ميکنند تا دريابند که خير درچيست ؟ شايد در داشتن ها و خواستن ها
اين روزها برادر ، غنچه همه عشقها و شورها و اشکها و فريادها و رسالتها و آرمانهايمان درچهارديواري قطور مصلحت مي پوسد و هيچ کس مصلحت نميبيند که قطره آبي در پاي اين غنچه هاي پژمرده بريزد .
چرا تو زنده باشي ؟
وقتي ديگر نيازي به تو نيست ،
بايد که انديشمندان ما به ياري زرمندانمان بشتابند و فرضيه بدهند و چنين افاضه کنند که :
"خدا پدرت را بيامرزد ."
تو با آنکه اشتباهاتي داشتي
اما در مسلمان کردن نسل جوان ما خيلي موثر بودي ، خدا خيرت دهد .
حالا که بحمدالله همه جوانها يمان مسلمان شده اند لطفا تشريفتان را ببريد آفريقاي جنوبي و آنها را مسلمان کنيد .
ما ديگر باشما کاري نداريم ، شما نيز به مصلحتتان نيست که با ما کاري داشته باشيد .
و اساسا تفکرات شريعتي به درد يک انقلاب ميخورد و نه يک نظام .
ديروز گفته بودم ، که مي خواهم خيلي حرفها را بگويم ،
اما بگذار اين رازهاي سر به مهر ، همچنان مکتوم باقي بماند ، که بزرگي ميگفت : " دوستدار علي کسي است که به تعداد دشمنان علي دشمن داشته باشد . "
و من نميدانم چرا آنان که به هر نحوي تو را و انديشه هايت را با منافعشان در تضاد مي بينند ، هيچ گاه نمي انديشند که شريعتي و کلام شريعت ،گشايش هديه خدا بر همه عصرها و نسلها بود .
تا آناني که شجاعت انديشيدن دارند از قحط سالي انديشه نميرند .
آري برادر !
بگذار آناني که زنده بودن تو را مصلحت نمي بينند ، همچنان در گرداب تلاشهاي خود دست و پا بزنند .
بگذار انديشمندان ما هيچ کدامشان افتخار ندهند که در جمع دوستداران تو حضور يابند ،
بگذار آناني که حيات فکري خود را مرهون و مديون تو هستند باز هم مصلحت نبينند که از تو سخن بگويند ،
بگذار اسلامي ترينها و انقلابي ترينهاي اين ديار مصلحت نبينند که به يادبود تو بنشينند .
بگذار آناني که شجاعت انديشيدن را ندارند ، همچنان با هر آنچه که بوي تو را دارد دست و پنجه نرم کنند .
بگذار هزار گذاردن ديگر اتفاق بيفتد .
نيمدانم چرا نيمدانند ، ياد تو نه از آن روست که تو نيازي به ياد کردن داشته باشي ، که عظمت روحت از حقارت اين کلام منزه است .
که اگر به يادبود تو مينشنيم از شدت نيازي است که در خويشتن احساس ميکنيم .
نياز به ياد آوري اصالت ها و غيرت هاي فراموش شده مان
و نميفهميم چرا خيلي ها نميفهمند کلام شريعتي همچون شجره طيبه اي است که تا انتهاي ابد مخاطبان خويش را خواهد يافت و همچون هميشه راه گشايشان خواهد بود حتي اگر خيلي ها نخواهند .
و ديگر چه بگويم که : تلک شقشقه هدرت ثم قرت
و
قرص خورشيد ، آمد او را به هوا برد که برد
ولي آن نور درشت ، چشم ما بود
وتو اي نور درشت ، اگر در تپش باغ ، خدا را ديدي همت کن
و بگو : ماهي ها حوضشان بي آب است .
پاورقي :
برادر ، چراغ ها را بايد روشن کرد .
من از تو ، براي طلوع ، بي تاب ترم .
بگذار اين مذهب جادو ، در روشني بميرد .
تا مذهب « وحي » را ببينيم
چهره علي ، در روشنايي ، زيبا و خدائي است .
به تو و من ، بي مذهب و مذهبي ، هر دو علي را در تاريکي نشان داده اند .
نام نويسنده مطلب را نمي دونم .
شاد باشيد و برقرار، يا علي .