دستکم در نگاه نخست، اندکی دشوار است که آدم بخواهد به نقد يا توضيح رفتار و ويژگيهای مثبت و منفی ديگران بپردازد؛ بخصوص اگر آن ديگران، کودک باشند و آن آدم هم پدر يا مادرِ آن کودک! تازه اگر هم قرار بر گفتن شد، کمتر کسی زير بارِ مکتوب کردنِ انتقادات و سند دادن دست ديگران میرود!! بسياری از افراد را میشناسيم که وقتی در برابرِ اين پرسش قرار میگيرند که چرا همسرت را، فرزندت را يا دوستت را دوست داری؟ میگويند: چون خيلی ماهِ يا خيلی خوبه ... امّا اينکه چرا خيلی ماهِ يا خيلی خوبه؟! اغلب برای آن جوابی وجود نداره (نقد شخصيت افراد برای ما آسانتر از نقد رفتارِ آنهاست). برای اينکه وقتی میشه ادعا کرد که کسی رو میشناسی که ابتدا خودت را شناخته باشی و با زير و بمهای وجودت آگاهانه مأنوس باشی. راستی ما آدمبزرگا چند درصد از عمر خويش را صرف خودشناسی کرده و میکنيم؟
حقيقتشو بخواين، شايد سزاوارتر آن باشد که کودکان به نقد و شرحِ رفتارِ آدمبزرگای دور و برشان بپردازند؛ کاری که در حقيقت با رفتار و سلوکِ خود نشان میدهند، چرا که بچهها میآموزند آن طوری باشند که زندگی میکنند:
وقتی مدام با سرزنش و انتقادِ آدم بزرگا مواجه میشن و با سياههای از بايد نبايدهای تمامنشدنی، میآموزند بیاعتماد به خود باشند؛
وقتی با خشونت و نفرت زندگی میکنند، میآموزند که جنگجو و انتقامگير باشند؛
وقتی با ترس زندگی میکنند، میآموزند که بُزدل باشند؛
وقتی با ترحم زندگی میکنند، میآموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند؛
وقتی با تمسخُر زندگی میکنند، میآموزند که خجالتی باشند؛
وقتی با حسادت زندگی میکنند، میآموزند که در خود احساس گناه داشته باشند؛
و وقتي خدايي رو به آنها ميشناسانيم كه بيش از آنكه مهربان و عاشق و بخشايشگر باشد؛ در انديشة ثبت گناهان و دروغهاي ماست و مترصد به كيفر رساندن آدمهاي بد؛ آشكار است كه آنها را خداگريز به جامعه تحويل خواهيم داد؛
برای همينه که میدونيم: آدمکوچيکای زندگی ما تا وقتی هنوز مثل ما آدمبزرگ نشدن، يعنی تا وقتی از فردا نترسيدن و غم ديروزو نخوردن، هيچ گناهی ندارند. متهم رديف اوّل و آخر ما هستيم که به آنها زندگی کردن با:
شکيبايي را نياموختيم تا بردباری را بياموزند؛
تشويق را نياموختيم تا اعتماد و اطمينان را بياموزند؛
پاداش را نياموختيم تا با استعداد بودن و پذيرندگی را بياموزند؛
تصديق شدن را نياموختيم تا عشق را بياموزند؛
توافق را نياموختيم تا دوست داشتن خود را بياموزند؛
تأييد را نياموختيم تا با هدف زندگی کردن را بياموزند؛
صداقت را نياموختيم تا حقيقت را بياموزند؛
انصاف را نياموختيم تا دفاع از حقوق را بياموزند؛
اطمينان را نياموختيم تا اعتماد به خود و اعتماد به ديگران را بياموزند؛
و به آنها زندگی کردن با دوستی و محبت را نياموختيم تا زندگی در دنيای امن را بياموزند.
وقتی ما به کودکانمان ياد نداديم که «زندگی، آبتنی کردن در حوضچة اکنون است»، چگونه انتظار داريم که آنها پيامآوران شادی و اميد به نسل فردای اين بوم و بر باشند؟
مگر نه اين است كه ميگويند: «شعور يك گياه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نميآيد، از بهاري ميآيد كه فرا خواهد رسيد.»
پس چرا بهاري پرشورتر، پرآواتر، پرنگارتر، شادمانهتر و بيادماندنيتر برايشان نساختيم و نمیسازيم؟