نگاه يك دوست عزيز به دنياي آزاد!
در واپسين لحظههاي شركت در مسابقهي انتخاب بهترين تعريف براي دنياي آزاد، ناگهان با دستنوشتهاي نسبتاً طولاني از يك دوست عزيز مواجه شدم كه تلاش كرده بود تا براي اروند، دنياي آزاد را تعريف كند و در انتها نيز پرسشي را مطرح كرده بود ... ضمن تشكر از حسين عزيز، ميخواهم اين پست را به دستنوشتهي او اختصاص دهم:
آيا سرزمين آزاد برای هيچيک از ما وجود خواهد داشت؟ جايی که نترسيم از هيچ پديدهای حتا از مرگ يا ريشخند و ناسزا و دعوای ديگران؟! آيا هرگز، هرگز به غير از دوران کودکی آزادی را تجربه کردهايم؟ نه مسئوليتی داشتيم و نه نگران نان شب و ناهار فردا بوديم، تنها و تنها بايد اتاقمان را به هم نريزيم و به حرف پدر و مادرمان گوش کنيم. آه که چه موهبتی است کودکی و قدرش را نمیدانيم ما! در اوان کودکی به واسطهي عدم علم به خواستههايمان و يا بهتر است بگويم ساده بودن خواستههايمان، آزادترين دوران عمر خود را سپری میکنيم و در همان سنين چون دلخوشيم به آب بازی و شکستن چند ظرف و شيشهي بی مقدار يا خراب کردن چند وسيلهي برقی بی زبان، کلافه کردن و سر کار گذاشتن چند آدمبزرگ؛ کلی ناراحت میشويم از اينکه محدودمان میکنند و نمیگذارند شيطنت کنيم، باز هم دعوا و جيغ و نکن نکن و تحقير است و متلک تا اينکه خودمان میشويم پدر يا مادر! و چون میترسيم از اينکه بچهها "چيزی" را از بين ببرند که ما نتوانيم جايگزينش کنيم، شروع میکنيم به ايجاد محدوديت، و چارچوب اين محدوديت (که خيلی هم مهم است) بر میگردد به محدوديتهايی که خودمان داريم. همهي ما اسير تمايلات درونی خودمان هستيم، خواستههايی که اغلب جرأت نداريم به تحقق آنها حتا فکر کنيم (چه رسد به اينکه آگاهانه برای رسيدن به آنها تلاش کنيم) و برای همين هم به هيچيک از آنها نخواهيم رسيد و به همين دليل ساده مدام به دنبال سرزمينی میگرديم که بتوان همه چيز را به راحتی به دست بياوريم و اين ممکن نيست! هميشه قانون عمل و عکسالعمل وجود دارد و برای به دست آوردن بايد از دست بدهی و اگر اين قانون را آموختی، آزادی.
آزادی هم به نظرم تعريفی مثل خوشبختی دارد، به نظرم خوشبختی برای هر کسی تعريف خودش را دارد و دست نيافتنی هم نيست، من میگويم: خوشبخت کسی است که آرامش دارد نه کسی که همه چيز دارد! حافظ می گويد:
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست زمهر او چه میبينی، در او همت چه میبندی؟
در اين بازار اگر سودی است با درويش خرسند است خدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندی
اروند عزيزم!
آزادی هم، بستگی دارد به ديدگاههای ما در خصوص زندگی، بايد بدانيم از زندگی چه میخواهيم و بر آن اساس آزادی را برای خودمان تعريف کنيم:
آه ای زندگی من آينهام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آئينهام سياه شود
...
میمکم با وجود تشنهي خويش
خون سوزان لحظههای تو را
آنچنان از تو کام میگيرم
تا به خشم آورم خدای تو را،
و در جايی ديگر
...
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانياست
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است
و اما کودکی ... برگرديم به سرمايهای که نبايد به مفت از دست برود، ما بزرگترها در مقابل اين سرمايه مسئوليم و نبايد مشتی بزدل تحويل اجتماع بدهيم، بايسته است تا جايی که میتوانيم «سرزمين آزاد» را به ايشان بدهيم، اگر راضی نشدند چه باک که توان ما همين است و نه بيش! چرا که با هفت سالگی خيلی چيزها را از دست دادهايم ...
ای هفت سالگی
ای لحظهی شگفت عزيمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
بعد از تو پنجره که رابطهای بود سخت زنده و روشن
ميان ما و پرنده،
ميان ما و نسيم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هيچ چيز نمیگفت بجر آب آب آب
در آب غرق شد
و در نهايت آنکه آزاد آن کسی است که میداند به زودی خواهد مُرد (يا او را خواهند کشت)، هر کاری بخواهد میکند و هر چه بخواهد از خوب و بد و مشروع و نامشروع و ... برايش فراهم است (اگر چه انجام دادن کاری باشد که تا قبل از خبردار شدن از زمان مرگ حتا فکرش را هم نمیتوانسته بکند)، میداند که آخر خط است و آزاد ...
حالا تو بگو چرا يک زندانی اعدامی که قاتل بالفطرهي شناخته شدهاي هم هست، در آخرين روزهای حيات خويش، کسی را نمیکشد؟!! قاتلی که انگيزهاش از قتل حدود 300 دختر بچه لذت بردن از خاموش شدن نور حيات در چشمان قربانيانش عنوان کرده است، چرا آخرين آرزويش را خاموش کردن برق حيات در چشمان ديگری نمیداند؟!