به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
استخدام برنامه نویس شارژ ايرانسل
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک
تحصیل در مالزی، پذیرش از مالزی، دانشگاه های مالزی
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته اروند نوشته شده توسط عمو اروند خوش آمدید.

برای نهادن چه سنگ و چه زر!
1 2 ...5 6 7 8 9 ...13 14

جلال و جای خالی اش

سه شنبه هفتم مهر ماه 1383 ساعت 02:01


سر ورقي

نوشته‌ي kalidami از بيكارنامه ، مرا بياد بندر عباس انداخت و دوستم جلال و کتابي از مرتضي تگاهي و اين نوشته که دو سالي پيشتر نوشتم و براي مرتضي فرستادم.

سلام و دست مريزاد!

من نيز چون بسياري ديگر از مردم‌مان، جمعه ها را دوست نداشتم آنگاه که جوان بودم و ساکن در وطن . و لذا غالبا عصر پنجشبه به کوه مي‌زديم. و اگر تابستان بود و مدارس تعطيل، چون معلم بودم، شنبه عصر به شهر باز مي‌گشتيم. ولي حال اينجا نه معلم هستم و نه نيروي جواني باقي و نه کوهي در نزديکي موجود. برف است و يخبندان و سرد چون زمهرير. نه دوستي و نه آشنائي جز همسرم. او نيز هر دو هفته، يک بار روزهاي شنبه و يکشنبه را به اقتضاي شغلش کار مي‌کند. و اين چيز تاره‌اي نيست و نسبتا هميشه اين طور بوده است. بچه ها هم بزرگ شده اند و خانه‌ي مادري ترک کرده اند. علي مانده و حوضش.

اين شنبه همسرم را تا درب گرمابه همراهي کردم. او راهي کارش شد. من چرخي زدم توي ميدان شهر کوچکمان، طبق معمول آشنائي به تورم نخورد. به کنابخانه‌ي شهر رفتم به نيت يافتن کتابي به نام" زن در گلستان و بوستان" يا چيزي مشابه آن. نه در قفسات کتابخانه چيزي يافتم و نه در حافظه‌ي کامپيوتر. تصادفا چشمم به عکس "شما" خورد روي کتابي به نام ، ياد ياد و ديار.

گفتم شما چون ترسيدم من نيز چون آن سرگرد بي ادب مورد عتابتان قرار گيرم! و الا شايد مي‌داني که در سوئد همه همديگر را با صيغه‌ي دوم شص مفرد " تو " خطاب مي‌کنند.

کتاب را به عاريه گرفتم و با "شما" در همه‌ي مسافرت‌هايت همراه شدم. با خنده‌هايت خنديدم و با اشگ ريختننت، گريسيتم.

به ياد سراب افتادم و دامنه‌ي زيباي سهند و جلال که بخشدارش بود در سالهاي پنجاه شمسي، آن‌گاه که شما کودکي بوديد. جلال مرد نازنيني بود، هست. به‌استتثاي يک مکالمه‌ي تلفني کوتاه در دو سه دهه پيش، در تهران با او داشتم ديگر از او خبري ندارم.

داستان آشنائي من و او از دوران دوره‌ي مديريت بخشداري شروع شد. اواخر سال چهل و هشت شمسي بود و دوره شش ماهي به درازا کشيد. چهل يا پنجاه نفر بوديم، انسان‌هائي از همه سنخ با مدارک ليسانس يا بالاتر. جلال ليسانسيه‌ي ادبيات فارسي بود. بعضن از بخت بد بدانجا پرتاب شده بودند و تعدادي دانسته و خواسته و با پشتوانه‌اي مستحکم و نشان حزب حاکم بر روي سينه.

دوران آموزش مديريت سپري شد. قرار اين بود که براساس نمره‌ي قبولي بين استان‌هاي کشور تقسيم شويم. تعدادي از دوستان با ايادي‌اي که وزارت عليه داشتند موفق شدند نيمي از سؤالات را شب پيش از امتحان دريافت دارند. من و جلال از جمله‌ي آنان نبوديم. من نسبتا نمره‌ي خوبي آوردم و چنانچه مي‌خواستم، حق داشتم در استان‌هاي خوش آب و هوا مشغول به کار شوم. ولي دلم هواي جنوب داشت و دريا و مردم با صفايش.

ده نفر سهميه‌ي استان «بنادر و جزاير خليج فارس و درياي عمان» آن روزي شديم. ترکيب مان جالب بود، با تحصيلات متفاوت و هر يک از گوشه اي از کشور، و با اهدافي متفاوت. روز عزيمت نرديک و نزيکتر مي‌شد. با توجه به درآمدمان (ماهانه حدودا ماهي صد لار) اصلح آن ديديم که وسيله‌ي سفر اتوبوس باشد. سه نفرمان متآهل بود و من در انتظار اولين فرزندم. هشت نفري عازم بندرعباس شديم که مرکز استان بود و پيروز استاندارش. فصل بهار بود. يادم نيست اواخر ارديبهشت بود يا اوائل خرداد. حوالي دو بعد از ظهر بود وارد بندر عباس شديم. از آسمان آتش مي‌باريد و همه‌ي ما، از سيرجان ببعد، ديگر طاقتمان طاق شده‌بود. به بندر عباس که رسيديم َشهر نيمه تعطيل بود. زير سايه‌ي ديواري يله شديم و هيچ يکمان را توان دنبال هتل گشتن را نبود. جلال داوطلب شد. ساعتي بعد با وانتي بازگشت. عرق از چهار ستون بدنش جاري بود.

بفرمائيد! زود چمدان هايتان را بار کنيد!

دوستان به اعتراض گفتند :

مگر تاکسي قحط بود!

برو بابا! کجاي کاري! تازه صاحب اين ابو طياره هم با هزار التماس و قربان صدقه حاضر شده ما و بارهاي‌مان را به شهر حمل کند. هتل بي هتل! کليه‌ي اطاق‌هاي هتل‌هاي چار و سه و دو و يک ستاره اشغالند. هتل ما مثل ستوان سوم ها بي ستاره است.

وسائلمان را به پشت وانت منتقل کرديم. جلال و يکي ديگر پهلوي راننده نشستند و هفت نفر مابقي در پشت وانت جا گرفتيم. وانت حامل بخشداران ليسانسيه، چهار تحصيل کرده‌ي افتصاد، دو حقوق خوانده، يکي سياسي و ديگري قضائي يک يا دو نفر حسابدار . ما بقي، فارغ‌التحصيل دانشکده‌ي ادبيات بودند.

سرعت وانت عرق‌مان راخشک کرد. نفسي کشيديم. وارد بندر عباس شديم. فلکه‌ي حسيني و هتل حسيني. صد رحمت به مسافرخانه‌هاي آن روزي خيابان ناصرخسرو. دو اطاق در طيقه دوم، نُه تخت فلزي زهوار در رفته و پنکه‌اي سقفي در وسط سقف هر اطاق، تلق و تلق در گردش. دوشي گرفتيم و لباسي عوض کرديم. آب يخي خورديم، هر نفر چند ليوان. که همه‌اش به زودي به صورت عرق خارج شد. اول پيراهن‌هايمان را کنديم سپس شلوارهايمان. لباس‌کندن چاره‌ساز نبود. يکبار دوش، دو بار دوش و ....عبور متناوب ما نُه نفر بسوي حمام با تني لخت، که تنها شورتي به پا داشتيم، صداي مسؤل هتل را بدر آورد که " همسايه هاي مقابل شکايت کرده اند از لخت بودن‌ ما" و خودش کلافه بود از مصرف آب.

چند صباحي در بندر عباس مثلا کاز آموزي کرديم. بتدريج پخش شدديم بين بخشهاي مختلف. اولين ما جلال بود که راهي بندر لنگه شد. من و جواد او را به فرودگاه رسانديم. قرارمان اين شد که يک هفته پس از استقرارش در لنگه تلگرافي کند و ما به عيادتش رويم. دو سه هفته بعد تلگرافي کرد و عذ ر خدمت خواست. ديگر نه يکديگر را ديديم و نه خبري از هم گرفتيم. ده سالي گذشت. منتقل آبادان شده بودم. تابستان بود همسرم و بچه‌ها رفته بودند پيران‌شهر، آذربايجان غربي. من نيز راهي آنجا بودم، تک و تنها به قصد پيوستن به خانواده‌ام که ميهمان خواهر همسرم بودند. حين عبور از يکي از خيابانهاي تبريز از سرنشين اتوموبيلي با زبان الکن ترکي راه ميانه را جويا شدم. طرف با لهجه‌ي يزدي مرا حوالت به راننده‌ي اتوموبيل داد که جلال بود.

ترمزي کردم و از سمت راست با لحني آمرانه به او دستور ايست دادم و خودم نير در کناره ي خيابان توقف کردم.

جلال اتومبيلش را پارک کرد، حسب عادتش اول شلوارش را بالا کشيد، به طرف من آمد و با لهجه‌ي زيبايش گفت:

چرا من بايد چنار بزنم، مگر تو چيستي؟

باهمان لحن آمرانه گفتمش: گواهينامه!

گواهينامه‌اش را بيرون آورد، هنگام ارائه‌ي آن مرا شناخت و به جاي گواهي‌نامه، مشتي حواله‌ام کرد.

پياده شدم و همديگر در آغوش گرفيتيم. گفت که بخشدار سراب است. ازدواج کرده ‌است و صاحب پسري و اصرار که از ادامه‌ي سفر منصرفم کند و شب را ميهمان او باشم در خانه‌ي پدر خانمش و فردايش، راهي سراب شويم. پس از شرح داستان سفرم و اينکه راهيِ کجايم، به ادامه‌ي مسافرتم رضايت داد به دو شرط:

اول اين که عصرانه اي با او بخورم.

دوم اينکه در بازگشت در سراب ميزبان ما باشد.

بمحض ديدار و روبرو شدن با همسرم از من گلايه کرد که: خانم اين محمد مرا بسيار اذيت کرده است! ولي من او را خيلي دوست مي دارم.

چه شبي بود، دوباره با جلال بودن. و چه عزيز است ديدار دوست!

و اولين سؤالش از همسرم اين بود:

خانم شما آهنگ‌هاي آذري دوست مي‌داريد؟ ترکي مي‌فهميد؟ شهريا ر را مي‌شناسيد؟ و نوار سهند را داخل ضبط صوتش کرد. ابتدا ساکت بود. ولي طاقت نياورد چون مي دانست وسعت دانش ترکي ما در حدّ درک و فهم اشعار شهريار نيست، سروده‌هاي شاعر را خود به فارسي ترجمه کرد. بعد کلي از شغلش ناليد. بخصوص زماني که متوجه شد من ساليان درازي است وزارت کشور را ترک گفته ام.

گفتمش : بهر کجا که روي آسمان همين رنگ است.

پاسخم داد بله! ولي تو بمن بگو:

در کنار کارخانه‌ي کبريت، نبودن کبريت را من براي اين مردم چگونه توجيه کنم!

حال دلم هم براي جلال تنگ است و هم براي سراب و آن همه زيبائي طبيعي‌اش و آن سر شير و عسل نابي که آن روز در خانه‌ي جلال خورديم

و بدينسان جنگ آغازگشت 2

يکشنبه پنجم مهر ماه 1383 ساعت 04:12

و بدينسان جنگ آغاز گشت!

پنج شنبه دوم مهر ماه 1383 ساعت 01:14

حديث من و مجيد ق و شمس تبريزي

پنج شنبه بيست و ششم شهريور 1383 ساعت 21:39

روشن فکر

يکشنبه بيست و دوم شهريور 1383 ساعت 01:54

سيگار مي کشم!

چهارشنبه هجدهم شهريور 1383 ساعت 18:58

نوستالژي دوستي، کوروش ق

شنبه چهاردهم شهريور 1383 ساعت 20:23

به لهجه ي همداني به خوانيد!

پنج شنبه دوازدهم شهريور 1383 ساعت 02:43

علی

يکشنبه هشتم شهريور 1383 ساعت 00:48

فرصت از دست رفته

چهارشنبه چهارم شهريور 1383 ساعت 02:14

مقـايسه‌ي دو قانون

دوشنبه دوم شهريور 1383 ساعت 20:36

مرخصي

چهارشنبه بيست و هشتم مرداد ماه 1383 ساعت 00:18

شـــــوربخت

دوشنبه نوزدهم مرداد ماه 1383 ساعت 02:48

يادي از ويگن!

سه شنبه سيزدهم مرداد ماه 1383 ساعت 22:42

دليل غيبت

دوشنبه دوازدهم مرداد ماه 1383 ساعت 13:36

مهری م

پنج شنبه هشتم مرداد ماه 1383 ساعت 04:38

خواب راحت

دوشنبه پنجم مرداد ماه 1383 ساعت 02:47

يک خبر

شنبه سوم مرداد ماه 1383 ساعت 02:35

ختم رسيدگي

سه شنبه سي ام تير ماه 1383 ساعت 13:24

زنداني گوانتانامو

شنبه بيست و هفتم تير ماه 1383 ساعت 21:58

1 2 ...5 6 7 8 9 ...13 14