: دیشب خوابِ بدی دیدم . غریب هم بود . روی صورتش خال می کوبید . حافظ هم اونجا بود . داشت می سوخت . تعبیرش چیه ؟
ننم میگه : از وقتی که پات به خونۀ غریب باز شده افیونی شدی . عین بختک افتاده روی زندگیم . مرده شور خودش و اون حافظش رو ببرن . دادم برات دعا نوشته . هر چی که باشه این یه کار رو خوب بلده . دعا را توی سرکه می کنه و روی چشم هام می ماله . چشم هام می سوزن . بهانه می کنم و میزنم بیرون . میرم خونۀ غریب . میگه : دعایی برات نوشتم که سر و سامونت میده . سر عقل میاردت . وقتشه که بچسبی به زندگیت .
همۀ بچه ها ازش می ترسن . اما من میرم کنارش می نشینم . غریب با من جورِ . میخواد دعا نوشتن را یادم بده . خوابم را براش تعریف میکنم . میگه همۀ خوابها که تعبیر ندارن . باید حواست جمع باشه تا ببینی با کدوم یکی از اتفاق هایی که برات می افته جور در می آد ، همون تعبیرش . حالا بیا حافظ بخونیم . چند تایی از شعرهاش را برام میخونه . میگم : کار دارم .. باید برم .
میرم روی پشت بام . دختر نایب به پشت توی حیاط خوابیده . میگن مرض گرفته . دکترش گفته هر روز زیر آفتاب دراز بکشه تا گرما بره توی جلدش . غریب می گفت چند روز پیش رفته بوده خونش . داشتن حافظ می خوندن که دختر نایب گرمش میشه و ژاکتش را در می آره . نایب می آد میبینه . دخترش را می اندازه توی طویله و میزنه قلم پای غریب را میشکونه . غریب براش دعا نوشته . میگفت چیزی نوشتم که همین امروز فردا جفت پاهاش از کار بیفتن .
ننم گفته برم کمکش . میرم کنار رودخانه . زنها به صف نشستن و ورور میکن .
_ میگن توی طویله که بوده غریب میرفته پیشش .
_ بندۀ خدا فقط براش حافظ میخونده .
_ توی طویله ! خدا میدونه که اون تو همه کار میشه کرد غیر از حافظ خوندن .
میگم : هر کی حافظ بخونه دروغ نمیگه !
_ من که حافظ مافظ سرم نمیشه . اصلاً از کجا معلوم که خودش هم توی طویله ها کتک نخورده باشه ؟!
همه می خندن . میگم : آدم تا دروغ نگه نمیتونه توی شماها وول بخوره . حقتونه که همه تون رو چلاغ کنه . ننم دعوام میکنه . دلم برای حافظ میسوزه . نمی دونم اون هم بلد بوده دعا بنویسه یا نه . زنبیل لباس ها را از ننم میگیرم و میبرمش روی پشت بام . دختر نایب من را می بینه . ژاکتش را در آورده. میگه : شنیدم خواب دیدی . میگم : آره .. تو هم بودی ، داشتی با غریب توی طویله می رقصیدی ! گریه اش می گیره . ننم صدام میکنه . میگه : شورش را در آوردم . میگم : حالا که خوب فکر میکنم تو هم توی خوابم بودی . داشتی با یه نفر می رفتی توی قبرستان !
میریم خونۀ غریب . ننم به پاش می افته تا خوابم را تعبیر کنه . غریب براش لای کتاب باز میکنه . تعبیر خوابم را یواش توی گوشش میگه . لُپ های ننم گل میندازن . بر میگردیم خانه . ننم میگه : غریب خوابت را دیده . با حافظ بودی ! قسم ات می داده که دختر نایب را بگیری . میگیریش ؟ اگه اون را بگیری خیال من هم راحت ترِ . لااقل یکی هست که وقتی مُردم پیش مردم به موهاش چنگ بندازه . میگم : خودت میگفتی که اون با غریب توی طویله جفتک می انداخته . میگه : استغفرا... .
میرم توی کوچه . دختر نایب را می بینم که از خانه غریب می آد بیرون . همان طوری که از کنارم رد میشه میگه : شنیدم غریب از ننت خواستگاری کرده . به ننت بگو روز عروسیش خوب نیست بوی طویله بده !