نهان سرخ
به دستنوشته نهان سرخ نوشته شده توسط nnn خوش آمدید.

هر کس نهان سرخی دارد !

ببینید !

جمعه بيست و پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 01:43


www.mahvmahv.blogfa.com

بقیه مطالب را در آدرس بالا بینید .

آرشام آزاد

با تشکر

 

کات

جمعه بيست و پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 01:29


آخر های فیلم ِ . میره کنار پنجره می ایسته . داره حرف میزنه . گوشم را آب گرفته . مجبورم بیام کنارش بایستم تا حرفاش را بشنوم . داره از آلمانی ها میگه ، از نیچه . از این که هیچ کدوم از غزل های من شبیه غزل های اونها نیست ! میپرم توی حرفش . دیگه از لبهای گوشت آلودش که موقع حرف زدن برق میزنن بدم می آد . میگم آلمانی ها غزل نمیگن . چون بعضی وقتها توی شعرهاشان تغزل هست که نمیشه ...... تو هیچی حالیت نیست ! چرا هر بار که می خوام خودم را بهت بفهمانم باید ازت عذر خواهی کنم ؟ میگه تو خلاء زندگیم نیستی . تو حتا نمی تونی هیکل قناس ات را پنج مایل راه ببری ، چه برسه که بخوای با من بدوی . به درد من نمی خوری ! تو حتا  بازیگر خوبی هم نیستی . تو فقط شبیه آلپاچینویی ، همین ! پنجره را باز می کنه . بدون اینکه چیزی بگه یا به دوربین نگاه بکنه می پره بیرون . حالِ اینکه از طبقه سی و هفتم آویزان بشم و پخش شدنش روی زمین را ببینم ندارم . یکی داد میزنه کات !

 

قرار نبود فیلم با مردن اون تمام بشه . سناریو را دستکاری شده بود . ما باید از آینده مان حرف می زدیم . اما واقعاً چه فایده ای داشت . اون همیشه از حرف زدن طفره می رفت . حتا وقتی که بیرون از نقش هامان بودیم . از پوست چربش می گفت ، از پیراهن دم درازی که تنش بود ، از جنگ افزار های روسی یا جدول هایی که هیچ کدوم را تا آخر حل نکرده بود !

 

 چراغهای سالن روشن شدن و نوشته ها از پرده بالا می کشن . جمعیت با زور از در کوچک سالن خارج می شن . یکی از پشت سرم میگه تقصیر تو بود که خودش را کشت آقای آلپاچینو ! بعد به بغل دستی اش که چشم های گشادی داره از پارتی های اون می گه .

 

میگم کاش توی یکی از پارتی هاش من را هم دعوت میکرد !

 

فقط لبخند

جمعه بيست و پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 01:25


درست یادم نیست ، شاید پارسال . قدم میزدند . بار چندم بود که میدیدمشان . میخواستم  بالا بیارم ، برگشتم خانه . تمام شب را ازحقوق زنان میگفت . چیزهایی که قبلاً سرش نمیشد . یارو کار خودش را کرده بود . حرفی برای گفتن نداشتم ، خوابیدیم .

 

صبح زودتر از سگهای خیابان بیدار شدیم . همه چیز را خط خطی میدیدم . پله های دادگاه ،آدمها ، پوشه ها ، نگاههایی که به دیوار روبرو میخ شده بود . حتا چشمهای پف کردۀ مردی که حکم را میخواند . هر کاغذی که روی میز پرت میشد را تند امضا میکردم . دیگر از بوی گند اطاق ، مسواک ، تخت ، لباسهای زیر .... حتا خاطره هایم کلافه بودم . یک تکه کاغذ برداشتم و همه چیز را بنامش کردم .

 

تنها راه خلاص شدن ازدردی بود که تا مویرگهایم رسیده بود .

 

***

 

درست یادمِ ، یک ماه قبل . دوباره ازدواج کردم . با زنی که لهجۀ بدی دارد ، غذا نمی پزد ، حتا بلد نیست درست روی تخت  بخوابد . اما همخانۀ خوبی است . زنم  همیشه لبخند میزند ، لبخند .

کاشکی خواب نمی دیدم

جمعه بيست و پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 01:24


        :  دیشب خوابِ بدی دیدم . غریب هم بود . روی صورتش خال می کوبید . حافظ هم اونجا بود . داشت می سوخت . تعبیرش چیه ؟

 

  ننم میگه : از وقتی که پات به خونۀ غریب باز شده افیونی شدی .  عین بختک افتاده روی زندگیم . مرده شور خودش و اون حافظش رو ببرن . دادم برات دعا نوشته . هر چی که باشه این یه کار رو خوب بلده . دعا را توی سرکه می کنه و روی چشم هام می ماله . چشم هام می سوزن . بهانه می کنم و میزنم بیرون . میرم خونۀ غریب . میگه : دعایی برات نوشتم که سر و سامونت میده . سر عقل میاردت . وقتشه که بچسبی به زندگیت .

 

 همۀ بچه ها ازش می ترسن . اما من میرم کنارش می نشینم . غریب با من جورِ . میخواد دعا نوشتن را یادم بده . خوابم را براش تعریف میکنم . میگه همۀ خوابها که تعبیر ندارن . باید حواست جمع باشه تا ببینی با کدوم یکی از اتفاق هایی که برات می افته جور در می آد ، همون تعبیرش . حالا بیا حافظ بخونیم . چند تایی از شعرهاش را برام میخونه . میگم : کار دارم ..  باید برم .

 

میرم روی پشت بام . دختر نایب به پشت توی حیاط خوابیده . میگن مرض گرفته . دکترش گفته هر روز زیر آفتاب دراز بکشه تا گرما بره توی جلدش . غریب می گفت چند روز پیش رفته بوده خونش . داشتن حافظ می خوندن که دختر نایب گرمش میشه و ژاکتش را در می آره . نایب می آد میبینه . دخترش را می اندازه توی طویله و میزنه قلم پای غریب را میشکونه . غریب براش دعا نوشته . میگفت چیزی نوشتم که همین امروز فردا جفت پاهاش از کار بیفتن .

 

ننم گفته برم کمکش . میرم کنار رودخانه . زنها به صف نشستن و ورور میکن .

 

_   میگن توی طویله که بوده غریب میرفته پیشش .

 

_   بندۀ خدا فقط براش حافظ میخونده .

 

_   توی طویله ! خدا میدونه که اون تو همه کار میشه کرد غیر از حافظ خوندن .

 

میگم : هر کی حافظ بخونه دروغ نمیگه !

 

_  من که حافظ مافظ سرم نمیشه . اصلاً از کجا معلوم که خودش هم توی طویله ها کتک نخورده باشه ؟!

 

همه می خندن . میگم : آدم تا دروغ نگه نمیتونه توی شماها وول بخوره . حقتونه که همه تون رو چلاغ کنه . ننم دعوام میکنه . دلم برای حافظ میسوزه . نمی دونم اون هم بلد بوده دعا بنویسه یا نه . زنبیل لباس ها را از ننم میگیرم و میبرمش روی پشت بام . دختر نایب من را  می بینه . ژاکتش را در آورده.  میگه : شنیدم خواب دیدی . میگم  : آره .. تو هم بودی ، داشتی با غریب توی طویله می رقصیدی ! گریه اش می گیره . ننم صدام میکنه . میگه : شورش را در آوردم . میگم  : حالا که خوب فکر میکنم تو هم توی خوابم بودی . داشتی با یه نفر می رفتی توی قبرستان !

 

میریم خونۀ غریب . ننم به پاش می افته تا خوابم را تعبیر کنه . غریب براش لای کتاب  باز میکنه . تعبیر خوابم را یواش توی گوشش میگه . لُپ های ننم گل میندازن . بر میگردیم خانه . ننم میگه : غریب خوابت را دیده . با حافظ بودی ! قسم ات می داده که دختر نایب را بگیری . میگیریش ؟ اگه اون را بگیری خیال من هم راحت ترِ . لااقل یکی هست که وقتی مُردم پیش مردم به موهاش چنگ بندازه . میگم  :  خودت میگفتی که اون با غریب توی طویله جفتک می انداخته .  میگه : استغفرا...  .

 

میرم توی کوچه . دختر نایب را می بینم که از خانه غریب می آد بیرون . همان طوری که از کنارم رد میشه میگه : شنیدم غریب از ننت خواستگاری کرده . به ننت بگو روز عروسیش خوب نیست بوی طویله بده !

 

تف

جمعه بيست و پنجم خرداد ماه 1386 ساعت 01:22


از توی آینه میبینیش که روی صندلی نشسته وخاک چادرش را می گیره . چند تا سبزی از سوراخ های زنبیلش بیرون زده .  نُسخه اش را گذاشته روی زنبیل و منتظر تا رَهی کارش را با موهات  تمام کنه . کارش که تمام میشه پیش بند را از گردنت باز میکنه . نسخه را از روی زنبیل بر میداره  و بقیۀ پولت را میده . تا کوچه تون به این فکر میکنی که تا عصر باید چند تا سر بزنه تا پول دواهای زنش در بیاد . بچه ها توی کوچه ان . کنار هم می نشینید و هر کدوم یه تُف روی زمین می اندازید مدام به تُف ها نگاه میکنی و دماغت را بالا می کشی . همون طوری که موهای یقه ات را می گیری میگی« دیروز مقشهامو توی لق ولوق اتوبوس نوشتم . اونقدری بد خط شده بودکه کلی یه پایی ته کلاس واسادم » چیزی نمی گن . پیرزن را می بینی که بدون در زدن می ره توی خانه تان . دیروز همین وقت ها بود که لِک و لِک اومده بود  و ننشسته از زن آقا رهی میگفت « زنیکه انگاری  از دماغ افتاده پایین . همین روزاس که مچش رو بگیرم . همین الان  دیدمش که یارو رو می آورد تو خونش » وقتی حرف می زد چروک صورتش بیشتر می شد . مادرت چیزی نمی گفت . لیفش را می بافت و بعضی وقت ها نگاهش می کرد . از توی اطاقت می دیدیش و منتظر بودی تا از دزدیدن پولاش چیزی بگه . صبح که توی نانوائی دیدیش یاد آنروز افتادی که داشت چُغلیت را به مادرت می کرد . چند نفری تا نوبتش مونده بود . برگشتی کوچه تان و دور و برت را نگاه کردی . کسی نبود . از دیوار خانه اش بالا کشیدی . رفتی توی اطاقش و صندلی چوبی اش را شکستی . یکدسته پول از زیر تشکش پیدا کردی و تا از نانوائی برگرده و به قضیه پی ببره توی اطاقت بودی . اسکناس ها را زیر کتاب هات قایم کردی . کارت که تمام شد رفتی پیش بچه ها ، ته کوچه نشستید و هر کدوم یک تُف روی زمین انداختید و گوشه ای نشستید . تُفت زود تر از بقیه بخار شد . پاکت سیگار را از توی جورابت در آوردی و  به هر کدوم چهار نخ دادی . پاکت را که بر می داشتی بابات توی حمام بود . اونقدری نکشید تا دستۀ کلید هاش را ازجیبش برداری و جاش بزاری . توی کمدش اونقدری پاکت سیگار بود که نتونه بویی ببره . از اون بیشتر از  پیرزن بدت می آد . هر وقت که پولاش ته میکشه و سیم و سنجاق دستش میگیره به هر بهانۀ الکی کتک می خوری . دو روز قبل که دیر رسیدی مدرسه ، بردت جلوی صف و چهار تا کف دستت خوابوند . بعد طوری که همه بشنوند گفت « این پسرِ منه ، دو تا برای دیر اومدن ، دو تا هم برای شکستن شیشۀ توالت زدمش» اونقدری ازش خورده بودی که چیزی نگی . دست هات را به عرض باز کردی و تا زنگ آخر مدام انگشت هات را جویدی . زنگ که خورد یک بغل سنگ برداشتی و تمام سوراخ های توالت را پر کردی . بعد رفتی  پشت مدرسه و روی دیوار نوشتی  «  آقای ناظم بافور می کشد » ....

 

یکی به پشتت می زنه . نگاهت روی زمین  پَرچ میشه . از تُفت خبری نیست . دماغت را بالا می کشی و دستت را توی جورابت می بری . پاکت سیگار نیست .