بنام خالق یکتای عاشق
سلام عزیزترین قصه های من. سلام آشناترین واژه مانوس قلبم . سلام ای آنکه دانسته دل به دلت دادم و امروز به جایی رساندمت که بگویی:
کمتر دوستم بدار .
و من خندیدم
از ته دل خندیدم که همان حکایت یکطرفه بودن خیابان عشق در ذهنم مجسم شد.
انتهای خیابان عشق من به تو ختم می شود اما اینکه تو در ابتدای خیابان عشق چه کسی ایستاده ای را نمی دانم.
و آنکه تو در هوای دیدنش می روی خود در هوای دیدن کیست آن را هم نمی دانم.
چکه های اشک مهمان دائمی چشمان من است که بیندیشم قرار جان من صبر و قرار کیست.
گفتی غیر از این نمی شود گفتم چشم
گفتی نمی توانی مرا ببینی گفتم چشم
گفتی هیچ از من نباید بدانی گفتم چشم
گفتی حتی نامم را مبر گفتم چشم
گفتی پای بر عاشقانه ترین واژه هایت بگذار و از عشق و دل و ناز نگو گفتم چشم
و من از تو بتی ساختم در پهندشت آرزوهایم و دل بستم به تویی که همچون سرابی بودی در کویری برهوت و سوزان
عاشقانه به یادت گریستم ای نادیده معشوق ناز من
من که همچون بت پرستیدم تو را ... هرکجا رفتم فقط دیدم تو را ... با تمام گریه ها از دست تو ... می شکستم بغض و خندیدم تو را
آرزو منو ببخش که بی اندازه عاشقت شدم
منو ببخش
منو ببخش




