به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته sansi نوشته شده توسط sansi خوش آمدید.

چه قدر آسان است راهي بسوي دلها گشودن و کشور قلبها را تسخير کردن ،فقط با سلاح سلام نه با شمشير انتقام ! * * * عشق يعني تو مرا مي راني من به صد حوصله مي آيم باز !
1 2 3 4 5 6 7 ...10 11

دختران و زنان در قفس..!

پنج شنبه بيستم خرداد ماه 1389 ساعت 01:18


سلام، دلم به اندازه یه دنیا براتون تنگ شده بود، تک به تکتون، متأسفانه ماه هاست که نمیتونم بیام زنده رود، یعنی‌ من می‌خوام، اما صفحم باز نمی‌شد، اگرم میشد تو میز کار نمیتونستم برم. امشب بازم اتفاقی‌ باز کردم و داشتم نا‌ امید میشدم که باز شد، منم زود یه پیغام گذاشتم، شعری که خیلی‌ دوسش دارم، اما نمیدونم مال کیه.

دوستون دارم و براتون دعا می‌کنم.

مواظب خودتون باشید، سبز باشید 

 *************************************************************************

به خانه من اگر آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه!

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم،

یک ضربدر هم روی قلبم، تا به هوس نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها،

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخی شان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ...

بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم، گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه «حجاب» کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به جایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی برایم بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغض ام را در گلو خفه کنم!

یک کپی از شناسنامه ام را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ...

اگر جایی دیدی حق می‌فروختند

برایم بخر... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حق ام را بخورم!

سر آخر اگر پولی برایت ماند،

برایم یک پلاک بخر به شکل گردنبند،

تا به گردنم بیاویزم و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یك انسانم!

 

ممنوع

چهارشنبه چهاردهم بهمن ماه 1388 ساعت 17:25


 

نمیدونم چرا هر ور برگشتیم خردیم به دیوار، وقتی‌ مدرسه بودیم غرق باید‌ها و نباید ها، غرق داستان‌های ساختگی دوزخ و بهشت، غرق فاصله ها، و محرومیت ها.

یکم که بزرگر شدیم از تو یه ماهواره کلی‌ چیزی جدید یاد گرفتیم، اما برای تجربه آاش خردیم به دیوار، نوار ممنوع، رقص ممنوع، لباس باز و تنگ ممنوع، آرایش ممنوع، ...

یکم دیگه که امدیم بالا، غریزه جنس مخالف رو طلب میکرد، بازم روی آرزو‌ها و امیالمون دیوار کشیدن.

پسر ممنوع، دختر ممنوع، تلفن ممنوع، پارتی ممنوع، قرار ممنوع، تجربه عشق جوانی ممنوع، تجربه حتا یه بوسه ممنوع، ....

وقتی‌ دیپلم گرفتیم و دانشجو شدیم بازم ورق بر نگشت. بازم دیوار بود و دیوار. عبور ممنوع، غیبت ممنوع، بحث ممنوع، حرف ممنوع، کار سیاسی ممنوع و یک علامت بزرگ ممنوع زدن روی عقل و شعور و فهم مون، دست و پامون رو گذاشتن تو قید و بند‌های اجتمایی‌ ، خانوادگی، توی محدودیت‌ها و ترس ها.

فکر کردیم بزرگ شدیم و رسیدیم به یک دنیای بی‌ محدود مثل همون زمان‌های بچگی‌ که همیشه وعدهٔ آزادیمون مشروط میشد به قبولی دانشگاه. اما به اونم نرسیدیم.

واقعاً چی‌ شد که نسل ما از هر طرف رفت برگشت خورد به یک دیوار بلند و هزاران علامت ممنوع؟

روزی که همه تصمیم گرفتن از هرچی‌ ممنوع است بگذرند و جاش تابلوی سبز آزادی رو بزارن دوباره روی حرکتمون ممنوع زدن. جوابش هم گلوله بود و باتووم که آقایان در پذیرایی‌ کوتاهی نکردن، به مساوات گلوله و باتووم تقسیم کردند، در هتل‌های اوین و کهریزک شکنجه تقسیم کردند، و باز دستور صادر شد جز خواستهٔ ما حتا نفس کشیدن ممنوع.

هیچوقت از این ممنوع که نا جوانمردانه بهمون تحمیل شده بود نگذشتیم چون همیشه تنها بودیم و این بار مطمئنم هیچ ممنوع ایی برای نسل بعدی ما وجود نخواهد داشت تا مثل ما نسل سوخته بشن. ما از ممنوع‌ها می‌گذریم.

به امید آزادی

....

پنج شنبه دهم دي ماه 1388 ساعت 15:44

خیانت واژه ایست که با آن بیگانه ام

چهارشنبه يازدهم آذر ماه 1388 ساعت 21:01


دوستان اين نوشته قديمي‌ است. اين نوشته حرف دل يکي‌ از دوستان عزيزمه، براي همين تصميم گرفتم بنويسمش که خودشم بخونه. دوست گلم، اين روز‌ها ميگذار، پس طاقت بيار رفيق.

* * * * * * * * * * * * * * * *

اين منم با پا‌هاي زخم خورده و دلي‌ به يغما رفته و مهر خيانتي  که برايم به اثبات رسيده است، قامت تا خورده‌ام را بلند مي‌کنم.

اين منم که به تاوان يک هوس ، و عشقي‌ دروغ، کمر شکسته‌ام را راست مي‌کنم.

اين منم که روز‌هاي پر شور زندگي‌‌ام را در يک لحظه عاشقي به پوچي ميبخشم و آرزو‌هاي کال و نرسيده‌ام را ،جوان نزده به دست تگرگ بي‌ عقلي دادم.

چه غافل بودم و چه ناا جوانمردانه  بازي‌ام داد.

مي‌ نويسم: پايان

مينويسم: برنگرد

مينويسم: ديگر بس است، قلبم ديگر عقل شده است

مي‌سپارمت به ايزد بالاي سرم که ميدانم تاوان دل شکسته‌ام را از تو مي‌گيرد

و آبروي ريخته‌ام را ميخرد و سرزنش من حقير را به آرامش مبدل مي‌کند.

شکستنت شکستنم را مرهم است و به پا افتادنت غرور لگدمال شده‌ام را ترميم مي‌کند.

حسرتت، آرزو‌هاي زخم خورده‌ام را بهبود ميبخشد.

و باز مينويسم: پايان

پايان من و تو !!!

و تو خود ميداني راهي‌ نماندست براي ما،

 و تو خود

ميداني که خيانت حق نبود و

معنايي در برابر پاکي‌ و صدقتم نداشت

و تنبيه خأئن براي من همانست که هميشه گفته ام:

پايان.

 

 

آرام

?-??-????

 

 

...

سه شنبه سوم آذر ماه 1388 ساعت 21:00


ای وطن،‌ای تو قصیده،

‌ای که بر تنت زخم تهاجم نامردان تنیده

ای وطن،‌ای تو حکایت،‌

ای که هر بی‌ سر و پایی‌ بر تنت زخمی کشیده

ای وطن،‌ای خانهٔ اجدادی ام،‌

ای که هر لحظه هر جا دلتنگیت باعث ویرانیم

ای مام وطن، اشک ما هارو ندیدی،

 خون لغزیده بر گونه ی ندا هارو ندیدی

ای وطن گلوله نشسته در تن کیانوش هارو ندیدی

دست از کتک شکسته ی سهراب هارو ندیدی

ای وطن، ترانه زیبای مارو کجا کشتند

دل این مادر پیر را کجا، چطور سوزاندند

ای وطن، پدر امیر را دیدی؟ گونه بر عکس پسر

گریون و بر سر زنون و پشت تا شده تا کمر

دیدی سنگ قبر ندا رو شکستند،

 دیدی کودکانت را به بند انداختند

ای وطن دیدی جواب فرزندان خاکت چه شد

دیدی شکنجه، تجاوز جواب حق خواهی‌ شون بود

دیدی اوین پر شد از جون‌های رعنا ی ما

دیدی کهریزک رو کردن حجلهٔ دخترا ی با حیا ی ما

دیدی کردن اعدام‌های دسته جمعی‌،

 دیدی کشتن هرکی‌ که داد زد آزادی

ای وطن تا کی‌ دلت میاد سکوت کنی‌،

هزاران ترانه و ندا پر پر کنی‌

ای خدا سنگ هم نالید و گفت: دادخواهی،

تا کی‌ می‌خوای جولان بدی به این قوم تازی

به امید ایرانی‌ آزاد

 

آرام

 

 

 

 

 

...

چهارشنبه بيست و هفتم آبان ماه 1388 ساعت 18:32


صاحب عکس فوق ، گم شده است
ته از خانه و نیامده است
مادرش گریه می کند شب و روز
صاحب عکس فوق
چشمهایش درشت
دستهایش همیشه مشت
صاحب عکس فوق ، با خونش
روی آسفالت می کشد فریاد
سینه اش باغ لاله های غریب
صاحب عکس فوق
در خیابان آرزو جان داد
می روم پیش مادرش امروز
تا بگویم :
- صاحب عکس فوق من هستم
 


شعر از : عمران صلاحي

13 ABAN

چهارشنبه سيزدهم آبان ماه 1388 ساعت 01:31


آه چه محنتها که کشیدی ایران
آه به کام دل نرسیدی جز غم ندیدی ایران
خدا ز درد و غم رهاند ما را
خدا به کام دل رساند ما را
عز و شرف به همت والا باید خواست
به تقلا باید خواست
جهان به کام ما برآید آمین
شب فراق ما سر آید آمین

 

******* V V V******

نمیدونم نویسندش کیه، ولی‌ خیلی‌ خوشم اومد ازش، خدا پشت و پناهتون، ظلم پایدار نمی مونه، ما بچه‌های جنگیم بجنگ تا بجنگیم، فعلا که خواب آروم بهشون حروم شده، به امید خدا ایرانمون رو پس میگیریم

یا حق

دوستون دارم

ساغر

 

این روز‌ها

چهارشنبه ششم آبان ماه 1388 ساعت 16:49


 .....

مدت هاست ، دلم می‌خواد یه پست جدید بزنم، اما نمیدونم چی‌ بگم، چرا می‌دونم ولی‌ هرچی‌ تو دلمه نمیتونم بگم و این نوشتن رو سخت میکنه.

پاییز هم اومد ،فصل محبوب من، لذت لعه کردن برگ‌های سبز و سرخ زیر پاهام، صدای خش خش ش یه جورایی آرومم میکنه، هرچند اینجا هنوز پاییز واقعی سر نزده.

شاید به زودی برف بیاد با این سرما، امیدوارم هنوزم هیچ لذتی برام بالاتر از قدم زدن توی برفا نیست.

این روز‌ها بدجوری بهم ریختم، دلم هوای خونرو کرده ولی‌ می‌دونم نباید به دلم جولان بدم.

روز‌ها رو میگذرونم مثل دیروز ،مثل امروز ،مثل فردا، با خوشی‌‌ها و غم هاش.

البته همیشه غصه‌ها و نگرانی‌ها مثل هم نیست، گاهی رنگ هاش عوض می‌شه.

برای همه هم همینه، پس گله‌ای نیست، روزگارم بد نیست.

چه بی‌ انصافم

شنبه بيست و پنجم مهر ماه 1388 ساعت 03:15


 

برق‌ها رفت، بدونه دلیل، موهام خیس بود، سشوار تو دستم خشک شد، مغزم در یک لحظه موند که الان چکار باید بکنه، دستم به تلفن رفت و زنگ زدم که یعنی‌ چی‌، این چه مسخره بازی‌ای که دراوردید، من عجله دارم، گفتن مشگل منطقه است، معذرت میخواهیم، تا ۲ ساعت دیگه وصل می‌شه، اونقدر شاکی‌ بودم که خدا میدونه، یک لحظه ، یادم اومد این اتفاق برام افتاده کی‌؟کجا؟ چند ماه پیش، تو ایران.اما وقتی‌ فهمیدم از رو جدول هفتگی می‌تونم بفهمم کی‌‌ها بی‌ برقیم خوشحال شدم، پس خجالت کشیدم.

تو ایستگاه اتوبوس بودم، بازم عجله داشتم، مثل همیشه، اتوبوس دیر اومد بد هم اونقدر بی‌ ادب بود و بد رانندگی‌ میکرد که شمارشو برداشتم که شکایت کنم، اما یک لحظه گفتم مگه طلبکارم، زیادی نه راضیم گمشم مملکتم، نامه که نداده بودن برام.

اومدم خونه خسته و داغون بعداز یک روز کاری بد و سنگین

پر از قر قر رئیس بی‌ شعورم

بعداز کلی‌ آدم نفهم و آزار

بعداز هوای مزخرف و یه قبضه موبایل کلون

و یه صورت حساب اشتباه که تازه بدهکارم شدم که چرا اصلا زنگ زدم

اعصاب خط خطی‌ و کلی‌ فحش تو دلم

یه لحظه فکر کردم : من از راننده شکایت می‌کنم

من قبزمو درست می‌کنم و  ازم عذر خواهی‌ می‌کنن

من بالاخره همچی‌ رو جور می‌کنم

ولی‌ یه جایی‌ همین نزدیکی‌‌ها ، همون جایی‌ که من از دوریش شب و روز ندارم

برای بودنت شکنجه میشی‌،کتک می‌خوری، ممنوع از تحصیل میشی‌، دور نیست، فقط ۵ ساعت از من دوره، برای حقت تلفن که هیچی‌،برای همه چی‌ بازداشت میشی‌، برای حقت

تجاوز میشی‌، برای بودنت از زندگی‌ سیر میشی‌، پس چه بی‌ انصافم از این همه تعجب، چه بی‌ انصافم

از اینهمه توقع.

به امید آزادی برای همه، به امید آرامش برای همه

به امید بازگشت من به خونهٔ پر از آرامشم

ساغر

 

 

اي وطن

سه شنبه بيست و يکم مهر ماه 1388 ساعت 23:38


اي وطن اي مادر تاريخ ساز

اي مرا بر خاک تو روي نياز

اي کوير تو بهشت جان من

عشق جاويدان من ايران من

اي ز تو هستي گرفته ريشه ام

نيست جز انديشه ات انديشه ام

آرشي داري به تير انداختن

دست بهرامي به شير انداختن

کاوه آهنگري ضحاک کش

پتک دشمن افکني ناپاک کش

رخشي و رستم بر او پا در رکاب

تا نبيند دشمنت هرگز به خواب

مرزداران دليرت جان به کف

سرفرازن سپاهت صف به صف

خون به دل کردند دشت و نهر را

بازگرداندند خرمشهر را

اي وطن اي مادر ايران من

مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من

هر وجب از خاک تو ناموس من

اي دريغ از تو که ويران بينمت

بيشه را خالي ز شيران بينمت

خاک تو گر نيست جان من مباد

زنده در اين بوم و بر يک تن مباد

وطن يعني همه آب و همه خاک

وطن يعني همه عشق و همه پاک

به گاه شير خواري گاهواره

به دور درد پيري عين چاره

وطن يعني پدر مادر نياکان

به خون و خاک بستن عهد و پيمان

وطن يعني هويت اصل ريشه

سرآغاز و سرانجام و همیشه

ستيغ و صخره و دريا و هامون

ارس زاینده رود اروند کارون

وطن يعني سراي ترک تا پارس

وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن يعني دو دست از جان کشيدن

به تنگستان و دشتستان رسیدن

زمين شستن ز استبداد و از کين

به خون گرم در گرمابه فین

وطن يعني اذان عشق گفتن

وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن يعني هدف يعني شهامت

وطن يعني شرف یعنی شهادت

وطن يعني گذشته حال فردا

تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن يعني چه آباد و چه ويران

وطن يعني همین جا یعنی ایران

ایران

وطن يعني رهايي ز آتش و خون

خروش کاوه و خشم فریدون

وطن يعني زبان حال سیمرغ

حدیث جان زال و بال سیمرغ

سپاه جان به خوزستان کشيدن

شهادت را به جان ارزان خریدن

نماز خون به خونين شهر خواندن

مهاجم را ز خرمشهر راندن

وطن يعني اذان عشق گفتن

وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن يعني هدف يعني شهامت

وطن يعني شرف یعنی شهادت

وطن يعني گذشته حال فردا

تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن يعني چه آباد و چه ويران

وطن يعني همین جا یعنی ایـران

...

دوشنبه سيزدهم مهر ماه 1388 ساعت 00:29


بغضم را فرو میدهم،

به اشگ جوشیده در چشمانم مجال نمی‌‌دهم،

 لرزش و لغزش را قدغن می‌کنم.

گریه‌ام را میخورم

و به قلبم دلداری میدهم

چشمانم را می‌بندم

آرزو می‌کنم

و

تو را در برابر دیدگانم به تصویر می‌کشم

زنده و زیبا در برابرم قد علم میکنی‌

و من از ته دل‌ داشتنت را آرزو می‌کنم

بو ی خوب امنیت و آرامش را

بو ی خوب صمیمیت تو را

اشگ‌هایم فرو میریزد

ولی‌ بر لبهایم مهر سکوت میزنم

این درد نشسته در سینه‌ام پیکرم را میسوزاند

و من آرزو‌هایم را زیر لب زمزمه می‌کنم

ای وطن کوله بار سنگین آرزوی دوباره دیدنت را تا کی‌ بر دوشهایم بکشم؟

و این روز‌ها چه دلتنگ و چه دور از خانه افتاده ام.

 

آرام

 

***************************************************

سلام دوستهای خوبم

دوباره برگشتم، دلم براتون تنگ شده، چیزی ندارم بگم، فقط می‌تونم بگم خوب بود، اما بازم فکرم نه خالی‌ از شما بود و نه دور از شما، برای همین با تمام سفر هام متفاوت بود.

دوستون دارم

 

ساغر

 

پاییز

شنبه چهارم مهر ماه 1388 ساعت 21:19


فصل محبوب من و کلاغ‌ها رسید ، پاییز نارنجی.

داریوش یگانه

 *************************************

دوستهای گلم اومدم ازتون خداحافظی کنم ، من یک هفته میرم مسافرت، فعلا که روحیم خیلی‌ کسله، امیدوارم وقتی‌ بر می‌گردم یکم شارژ شده باشم. دوست داشتم بیام ایران ولی‌ متاسفانه الان نمیشه، شاید چند ماه دیگه. فعلا باید به همین سفر‌های کوتاه دل‌ خوش کنم، دلم براتون تنگ می‌شه، مواظب خودتون باشید

 

دوست دارتون

ساغر

 

شعری تقدیم به همه آنان که با حضورشان روز قدس را سبز خواهند کرد

جمعه بيست و هفتم شهريور 1388 ساعت 17:31


مادرم می‌ترسد

که مبادا من هم

سرخی خاک شوم

یا ز سر پنجه ظلم

گنه دیگر این قوم ناپاک شوم



با من او می‌گوید

که ای تو جان مادر

مرو از خانه برون

همه‌ی شهر پر از گرگان است

و صداقت و شرف

در نهانخانه‌ی تاریک ستم زندان است



مرو از خانه برون

کین جنایت پیشه

قوم نااهل درون سینه

قلبشان سنگین است

و زمین

بر دریدنهاشان

شاهد رنگین است



مرو از خانه برون

مرو از خانه برون

لحظهای چشم بر او میدوزم

با خودم می‌گویم

که مبادا ...

اما...

رو به او می‌گویم

که ای تو جان فرزند

اگر این قوم سراسر نیرنگ

بکشد پای مرا اندر بند

یا به سر نیزه کین

بگسلد جان مرا بند از بند

ننشینم از ره

که ره من ره آزادی و آزادگی است

ره مردانگی است


«من اگر بنشینم

ما اگر بنشینیم

چه کسی برخیزد؟»

چه کسی با ستم و ظلم عیان بستیزد؟

با حضور من و ماست

که طلوع خورشید

بار دیگر به ما رنگ سحر می‌بخشد

و سیاهی رخت از خانه ما می‌بندد


مادر

ای تو جان فرزند

گاه رفتن در را

پشت من با سخن خیر ببند


مادرم

من رفتم



(م.ع.م

در فردایی با شکوه

يکشنبه بيست و دوم شهريور 1388 ساعت 04:25


در فردایی با شکوه ، برایت دعا خواهم کرد

ای پروانه بی پروا

دعا خواهم کرد تا بال هایت از وزش

توفان های

شبانه در امان بمانند

دستان خالی اما پر از امیدم را بالا می برم

و برایت می خوانم

و شمع چشمانم را برایت روشن نگاه می دارم

از تاریکی نترس

صبح در راه است

صبحی آرام و صبور!

هویت ما،ایران ما

شنبه سي و يکم مرداد ماه 1388 ساعت 05:03


 

و من کجا هوویتم را پر بهانه ،به جا گذشته ام

و من کجای مرز بودن و بودنم به انتظار نشسته ام

و  کجا به باورم نشیند این همه درماندگی

و تا کجا می‌‌رساند این همه درندگی

این دد منشان هم خون ما نیستند

این خنجر به دستان بیرحم هم زبون ما نیستند

ایرانی‌ خنجر بر هوویت ایرانی‌ نمی‌‌کشد

ایرانی‌ چاقو به پوسته یه هم دردش نمی‌‌زند

ایرانی‌ سال‌ها به پای باور‌های خود جنگیده است

و هیچ گاه لگد بر کاخ آزادی خود نزده است

این وحشیان افسار گسیخته

چون مور و ملخ در کشور پر از افسانه

خشمگین و قمه به دست و مست قدرت

نکردند چاره که ایرانی‌ تا به کی‌ میاورد طاقت

این همه سینه یه زخم خرده ، پهلوی شکسته، و قلب دریده

میرسونه این مردم با قیرتو به یه نقط چاره

نفهمیدید ایرانی‌ هر قوم و هر کشوری نیست،

نفهمیدید آریائی راه حالش چکش و زور و زبر نیست

نفهمیدند طاقت ما اندازه داره،

برادر کشی و ناموسه ما یه دنیا قیمت داره

نفهمیدند این یه مشت خاک ما

می‌شه تمام هویت ما

نفهمیدند ذلت و مردن برای ما

باکی نیست در راه آزادی ما

به امید ایرانی‌ سبز و آزاد

 

 

آرام

دشمن خانگی

جمعه شانزدهم مرداد ماه 1388 ساعت 16:39


و چه سخت می‌گذرد این روز ها
و چه تلخ می‌نشیند در لایه‌های دلم
و چه تلخ است مزه ی گس بی‌ خانگی
و من کجای مرز بودنم؟
و من
در کدام نقطه خاکم بیتوته کرده ام؟
اسلحه کدام دشمنم شقیقه‌ام را نشانه گرفته است؟
خنجر کدام خائن خانگی بر پهلویم نشسته است؟
و رنگ سبز من امروز به رنگ چرک و درد میشود
و بر رنگ سبز من امروز لکه‌های خون نشسته است
و من چه بی‌ محابا به دل‌ دشمن تاخته ام
و من چه دلیرانه بر سر حق بودنم پا به پا ایستاده ام
و من امروز چه بی‌ طاقت میروم تا مرز بودنم
و امروز من می‌‌گویم که من خود بودنم.

به امید آزادی ایران سبزمان

آرام

خبری که دنیا را تکان داد، حمایت از جنبش سبز توسط مانکن‌های ایتالیا

چهارشنبه سي و يکم تير ماه 1388 ساعت 03:07


 

مانكن هاي مزون ايتاليايي گاتينوني با بستن مچ بند هاي سبز بر دست و بالا بردن دست هاي خود به نشان پيروزي با جنبش سبز ايران اعلام همبستگي كردند . در ادامه طراح ونزوئلايي اين مزون نيز با تي شرتي با نوشته "ندا زنده است " وارد شده و دست خود را به علامت پيروزي بالا ميبرد و نمايش مد خود را به ندا آقا سلطان و تمامي كساني كه براي آزادي در ايران تلاش ميكنند تقديم مي كند . در ادامه گزارش به بررسي همبستگي مردم و رسانه هاي ايتاليايي با جنبش سبز ايران پرداخته ميشود . گزارش از احمد رافت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس آخر خیلی‌ کوچک است، اما دیزاینر با دستبند سبز و بلزی با نوشتهٔ ندا زنده است و علامت پیروزی که خود و تمام مانکن‌ها نشان میدهند ،همبستگی‌ خود را با ایران نشان میدهد، این خبر دنیا را تکان میدهد 

 

 

 

 

 

 

نور منم، شور منم، دلیر بی‌ باک منم ، مالک این خاک منم

پنج شنبه هجدهم تير ماه 1388 ساعت 04:35


ما خس و خاک نیستیم ، ما اراذل و اوباش نیستیم، ما مردمیم که فریاد می‌زنیم، رای ما چه شد، حق ما شد، ما هستیم و بیدار، برادران و خواهران من، مثل من جا نزدند، فریاد زدند، کتک خوردند و در خونشان غلطیدند، و من نا باور از این همه بی‌ رحمی، تنها سلاح اشک‌هایم را بدرقهٔ غیرتشان کردم،و‌ای کاش دوش به دوشتان بودم،‌ای کاش دردتان را مرهم بودم و‌ای کاش در این درد سهیم بودم، خواهرانم، برادرانم، هم وطن هام، به خدا می‌‌سپارم شمارا، حق به حق دار میرسه، خدا پشت و پناهتون، الهی دشمن رو سیاه شه، امیدرم نه خونی ریخته شه، و نه ظالم راضی‌ به اینهمه نا مردی و نا مردومی شه، بچه‌ها ، مواظب خودتون باشید توروخدا، امشب من دیوانه و نا آرومم،‌ای خدا، وطن و هم وطنمو بهت می‌‌سپرم

به امید آزادی وطن

 

 

احمدی به گوش باش, ما مردمیم نه اوباش

دوشنبه پانزدهم تير ماه 1388 ساعت 04:28


 

من میگم و مینویسم، هراسی ندارم از کرکس

نه از توی دون صفت میترسم و نه از هیچکس

بالاتر از تو و هرکس خدای منست

بالاتر از توی پست اعتقاد و میهن منست

به امید آزادی وطن

 

... 

و من کجای مرز بودنم

و من در کدام نقطه خاکم بیتوته کرده ام

اسلحهٔ کدام دشمنم شقیقه‌ام را نشانه گرفته است؟

خنجر کدام دشمن خانگی بر پهلویم نشسته است؟

و رنگ سبز من امروز به رنگ چرک و خون می‌‌شود

و بر رنگ سبز من امروز لکه‌های خون نشسته است

و من چه بی‌ مهابا به  دل دشمن تاخته ام

و من چه دلیرانه بر سر حق بودنم

پا به پا ایستاده ام

و من امروز چه بی‌ طاقت میروم تا مرز بودنم

و امروز من میگویم، که من خود بودنم

و جنگ امروز من سازنده یه فردای ما و بودن است

 

پدرم، برادرم روزت مبارک، مادرم روزت مبارک، شیر مادرم، شیر خواهرم، روزت مبارک.

 

 

آرام

 

خس و خاشاک تویی ، دشمن این خاک تویی

شنبه سيزدهم تير ماه 1388 ساعت 04:10


ندا آمد, ندا آمد

ندا آمد که گوید: وقت بیداریست

دیو خونخوار را در زندان تاریکیست

ندا آمد که گوید؛: های بر خیزید

زمان ما زمان هوشیاریست

ندا آمد که گوید: وقت خواب به سر آمد

ار خوابی‌ هموطن ، بی‌ دارشو، حال زمان بیداریست

ندای من, ندای تو، شود فریاد هایمان

زین فریاد هست که دیوان را فراریست

بیایید با نداهایمان یک صدا باشیم

گوییم :‌ای فاشیست خون خار جایت در ایران نیست

 

 

این نوشتهٔ یه هموطن غربت نشین است،اما انسان، درد مردمشو میفهمه، هرچندعزیزانش هم گیرن،من ازش ممنونم، شایدم بهتره بگم جا خوردم از اینهمه وطن  پرستی‌.

دوستون دارم

به امید آزادی وطن

ساغر 

 

1 2 3 4 5 6 7 ...10 11