به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته sansi نوشته شده توسط sansi خوش آمدید.

چه قدر آسان است راهي بسوي دلها گشودن و کشور قلبها را تسخير کردن ،فقط با سلاح سلام نه با شمشير انتقام ! * * * عشق يعني تو مرا مي راني من به صد حوصله مي آيم باز !
1 2 3 4 5 6 7

...

جمعه چهاردهم تير ماه 1387 ساعت 17:20


 

خدا رحمت کنه مادربزرگمو، آدم خيري بود. تو غربت زندگي کرد تو همون غربتي هم که ازش متنفر بود مرد.
بچه بودم اومد ايران، فقط چهل روز تو زندگيم ديدمش، ده روزم رفت آلمان پيش عموم، وقتي برگشت دو روز بعد فوت کرد.
اما آرزوش که ديدن پسراش و نوه هاش و عروساش بود براورده شده بود. هميشه اين بيت شعر رو برام مي خوند. اونموقع درک نمي کردم ولي حالا با همه ي وجود اين بيت برام معني داره.

 

ساغر

بدرقه

سه شنبه يازدهم تير ماه 1387 ساعت 20:32


 و ما
جوانی را بدرقه کردیم
در شتاب بی صدای زندگی
 و در نیمه راههای زیادی ماندیم
با دلتنگی های نفس گیر
 اما وقتی
 در شهاب یادی
ظلمت شبهای بی ستاره می شکند
 و با تکرار حرفی
 نبض دیرینه ی عشق تندتر می زند
 به گلگشت خاطرات چهار فصل می رویم

 

 

ناهید عباسی

خدا جونم

جمعه هفتم تير ماه 1387 ساعت 14:09


خدايا، خدا جونم ، چطوري ازت تشکر کنم. خداي خوبم باورم نميشه، يعني توي اين دنياي وحشي هنوزم آدم هاي خوب هست؟؟؟ آره هست، ديدم با چشمام، خدايا، چکار کنم. از خوشحالي قلبم مي ريزه. امروز قدرتت رو با چشمام ديدم که اگه تو بخواي غيرممکن ، ممکن ميشه. بالاخره دلم آروم گرفت.چقدر صدات کردم و چه مهربان چون نامت شادي رو برام به ارمغان آوردي.



خداي خوبم منو تنها نذاشت، اميدوارم همتون به خواسته هاتون برسيد. تو پست هاي آينده مي گم چرا اينقدر خوشحالم.

 

ساغر

...

پنج شنبه ششم تير ماه 1387 ساعت 21:08


کاش قلبم درد تنهايی نداشت
چهره ام هرگز پريشانی نداشت
برگ های آخر تقويم عشق
حرفی از يک روز بارانی نداشت
کاش می شد راه سرد عشق را
بی خطر پيمود و قربانی نداشت


...

چهارشنبه پنجم تير ماه 1387 ساعت 15:24


دوستت دارم چه نفرينيست

دوستت دارم چه نفرين دروغينيست

عشق هم در ما نمي رويد

ما چو آن درندگاني از هوس سرشار

مي دريم ودور مي ريزيم

عشق ما اين است

...

سه شنبه چهارم تير ماه 1387 ساعت 16:13


رفيق بي کسي هام،
دوست همه لحظه هام
دليل همه دلواپسي هام
تسکين من ،آرام من
روزت مبارک

ماماني دستاتو مي بوسم، دستهايي که بوي گذشت مي ده،مامان گلم

مي پرستمت که با اين جثه ي کوچيک

 بار سنگين اين زندگي رو به دوش کشيدي. که هم پدرم بودي و هم مادرم.


روز مادر رو به همه ي مادران دنيا تبريک مي گم.

 

 

...

دوشنبه سوم تير ماه 1387 ساعت 18:45


چگونه خواستمت چه بي ريا
چگونه باختمت چه بي صدا
چگونه گذشتي ز من و اين عشق پاک
چگونه باختي مرا و اين قلب صاف
چگونه باور حضورت خامم کرد
چگونه عشق دروغين تو ويرانم کرد
چگونه به اميد وفا به پايت ماندم
چگونه خود را به دهن بيگانگان انداختم
چگونه اشگهاي جاري نيمه شبهايم را نديدي
چگونه هق هق بي صداي نهانم را نشنيدي
چگونه نامه هاي عاشقانه ام را بي جواب گذاشتي
چگونه آرزوهاي صادقانه ام را به بال باد گذاشتي
چگونه به خاکم انداختي و به راهت رفتي
چگونه به قلب عاشق و ساده ام نا جوانمردانه خنديدي



آرام

آرام

جمعه سي و يکم خرداد ماه 1387 ساعت 17:02


بشنو آرام قصه ي دلدادگيم، بگو آرام چه کردي با جسم و روحم، بخواب آرام در آغوشم، بمان آرام، بي هياهو، بي مصرع و بي قافيه، بلغز آرام، در اين آغوش از همه چي خسته، بمان آرام در اين هياهوي بي سر انجام، بخوان قصه ي شاه و پري را و بگو آرام قصه ي دلداگي را، بگو با من، که من خسته از ديو و ددم. بگو همراه ديرينم که من بريده از اينهمه قفسم.
بگو آرام، بگو آرام، که ديگر آشنا نيستي، بگو آرام، بگو آرام، که ديگر با قلبم همصدا نيستي.
بگو با من که مي داني، آرام جانم را کجا بردي، بگو با من همصدايم که روح شيرينم را کجا بردي.


آرام

...

چهارشنبه بيست و نهم خرداد ماه 1387 ساعت 16:17


من در مرگ آرزوهايم سوگواري کردم
من در مرگ باورهايم زجه ها  زدم
من در مرگ روياهايم مرثيه ها خواندم
من در مرگ روزمرگي هايم نوحه ها سرودم
من با ب شروع کردم و با پ پايان به انتها رسيدم
آنچه را مي پنداشتم براي هميشه حک کردنيست
حک کردم
و چه اشتباه کردم ...


آرام

...

دوشنبه بيست و هفتم خرداد ماه 1387 ساعت 16:46


بخواب اي کودکم آرام
که اين دنيا همش رنگه، که اين دنيا همش نيرنگه
که سر تا پا هزار سنگه
بخواب اي کودک قلبم
که زخم دشمنت کاري بود، که سر تا پا رياکاري بود
که از يک تا هزارش فريبکاري بود.
بخواب اي فرزند ناکامم
که هر چه ديدي زخم نابکاري بود، همش دشمني،
از يک تا هزارش دورويي بود.
بخواب اي کودک قلبم
که در جواب مهرت همه جفاکاري بود.

آرام

...

دوشنبه بيستم خرداد ماه 1387 ساعت 21:10


مدتهاست يه سوال برام پيش امده، دوست دارم هرکسي آزادانه،

 بدون بايدها و نبايد ها نظرشو بگه، منم تو همين پست
جواب مي دم و اينبار ، با تمام سختيش به فارسي جواب مي دم
که خوندنش ساده باشه.

نظرتون در مورد زندگي خارج از ايران چيه ؟ البته نه کشورهاي
عربي.
ديدگاهتون از نظر خوبي ها، بدي ها، روابط، آزادي ها و بقيه ي
چيزايي که فکر مي کنيد به اين بحث مربوط مي شه.

منتظر نظراتتون هستم.


ساغر

...

جمعه هفدهم خرداد ماه 1387 ساعت 19:34


ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همه ش ننگه ... همه ش رنگه

 

اين شعر رو توي دفتر شعر مامانم خيلي سال پيش پيدا کردم.
واقعا خدا بيامرزه کارو را، خيلي قشنگ گفته.
زمان هاي قديم که اينهمه دو رنگي و دو رويي نبوده مادر من
اين شعر براش جالب بوده.
توي اين دنياي نامرد امروز ما چي بايد بنويسيم؟؟؟


ساغر

 

 

...

دوشنبه سيزدهم خرداد ماه 1387 ساعت 21:03


 

در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه ي زنده کش مرده پرست
تا بود شخص کشندش به جفا
تا که مرد ببرندش سر دست


کاش قبل از اينکه اتفاقي بيفته زنده ها رو در يابيم
نذاريم دير ها ديرتر شه،
من که عجيب اين دو بيتي رو دوست دارم،
وصيت هامم کردم
شايد تلافي تمامي بدي هايي که در حقم شد.



ساغر

...

جمعه دهم خرداد ماه 1387 ساعت 18:16

تولدم

چهارشنبه هشتم خرداد ماه 1387 ساعت 02:57


بچه ها آرزو کنيد ، بعد شمع ها رو فوت کنيد !
هنوزم اين صدا تو گوشم زنگ مي زنه.
روز تولد دو جفت دوقلو.
من و برادرم، و دو تا برادر عزيز
که با برادرم جمعا سه تا برادر داشتم.
هر چهارتا يه روز و يه ماه و يه سال بوديم و دعوا مي کرديم
که کي بزرگتره.
من آرزو کردم هميشه تولدامون رو باهم بگيريم حتي وقتي ازدواج کرديم.
حالا از ماها يک جفتشون دورن، اما دوباره دوست دارم
چشمامو ببندم و فکر کنم مثل تموم اون سالها، 4 تايي باهميم
ولي اين بار آرزو مي کنم کاش يکبار ديگه و يه سال ديگه بازم ما
 4تا پشت يه کيک بشينيم و با هم شمعها رو فوت کنيم.





ولي بيچاره مامان باباهامون، که همزمان بايد کلي تهيه و
تدارک مي ديدن. هرچند بدم نبود يک هو راحت مي شدن.








پس برادراي گلم، چه دور و چه نزديک ،تولد خودمو و هر سه تاتونو
تبريک ميگم.

خوب ديگه، خيلي خودمو تحويل گرفتم، عوضش امسال با اينهمه
دوستاي تازه و خوب جشن مي گيرم.



هرکي  کيک مي خواد بياد تو . کادو هم برام يه خط شعر بياريد.

حقوق برابر يا نا برابر

دوشنبه ششم خرداد ماه 1387 ساعت 17:36



يه اتفاق خيلي جالب برام افتاد که واقعا مغزم سوت کشيد.
يه دختر و پسر ايراني ، که هر دو هم، مسلمان هستند توي يه
مسجد ايروني اينجا عقد کردند.
بعد همراه آزمايش خون و عقدنامه و بقيه ي مدارک رفتن سفارت ايران،
که مدارکشون رو تاييد کنند، بفرستن ايران براي عقدنامه،
توي سفارت گيشه ي اول که گفت : نه براي چي ازدواج بلژيکي
نداريد؟ ما نمي تونيم مهر کنيم
خلاصه کلي تمنا و خواهش گيشه ي دوم گفت: چون هردو
ايراني هستن ميشه مهر کرد.
مهر شد و تموم.
يکي از دوستامون يه خانوم بلژيکي داره و توي کليسا ازدواج
کردن ، بدون عقد ايراني و ازدواج بلژيکي به دختر کوچولوشون
هم پاسپورت و هم شناسنامه ي ايراني دادن.
چرا؟ چون پدر ايراني و خون از پدر مي رسه.
حالا عکس قضيه اينه:
دوستم يه شوهر مصري داره،مسلمونه، سه بار توي سه تا
مسجد مختلف عقد کرده چون سفارت قبول نمي کرده.
آخرشم چون عقد کرده تنها لطفشون اين بوده که اسم پسرش
و شوهرش رو توي شناسنامه اش نوشتن ولي اين بچه ايراني نيست.

اين يعني عدالت ؟؟؟ چرا اين همه تفاوت؟؟؟ مرد ايراني هميشه حقوقي بالاتر داره.چرا؟؟؟

...

پنج شنبه دوم خرداد ماه 1387 ساعت 14:22






دوستم داشته باش
قبل از اين که نباشم
قبل از اين که بميرم


نمي دونم، حتي واژه ها هم ديگه به دادم نمي رسه

از اين همه دو رويي و دو رنگي من که ديگه به جون رسيدم.

چند روزيه فکرم بد جوري به هم ريخته، يه دوستي که اين همه سال فکر مي کردم

خيلي صادقه عوضي از آب در اومد.
مسخره اينه که نمي تونم بگم آخه نامرد (البته هستش ديگه)
چطور دلت اومد با اون همه محبت اين حرفا رو بزني.
اونوقت بايد بگم چي شنيدم و از کي شنيدم. که اونم تو مرام
من نيست.
قسمت جالبترش اينه که زنگ مي زنه و گله مي کنه چرا زنگ
نمي زنيد، چرا نمي آييد، بي معرفتيد و ...
اون موقع بايد به خاطر بقيه تظاهر کنم.
من از اين روابط مريض خسته ام که واسه خود شيريني بقيه
را خراب کنند.
بابا جون، آدم حرف نداره بقيه را که نمي ذاره وسط.
اونم تو غربت، که همه به جاي خونواده هامون همديگه را داريم.


ساغر

...

چهارشنبه اول خرداد ماه 1387 ساعت 15:26

بي تو

دوشنبه سي ام ارديبهشت 1387 ساعت 14:41


از دلواپسي هايم چيزي نمي گويم.
از هراسهاي تنهاييهايم سخن نمي گويم.
و در برابر وقايع آينده سکوت مي کنم.
وحشتم از حقيقت نيست.
هراسم از با تو نبودن است.
از نداشتن تو ...
از بي تو بودن بي تو زيستن

 


اي هم قصه ام پلک هايت را بر هم نگذار تا
قصه ي انتظارم بي پايان به سر نيايد.
اي هم غربتم، واژه ي با تو بودنم را معنا کن تا
خود را دوباره در تو خلاصه کنم.

 


آرام

 

...

شنبه بيست و هشتم ارديبهشت 1387 ساعت 16:08


تو را به دادگاه خواهند کشيد ...
شايد به حبس ابد محکوم شوي
جزييات جنايتت معلوم نيست
اما...
اثر انگشتت را
روي قلبي شکسته يافته اند.

1 2 3 4 5 6 7