به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته sansi نوشته شده توسط saghar aram خوش آمدید.

چه قدر آسان است راهي بسوي دلها گشودن و کشور قلبها را تسخير کردن ،فقط با سلاح سلام نه با شمشير انتقام ! * * * عشق يعني تو مرا مي راني من به صد حوصله مي آيم باز !
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10

خس و خاشاک تویی ، دشمن این خاک تویی

شنبه سيزدهم تير ماه 1388 ساعت 04:10


ندا آمد, ندا آمد

ندا آمد که گوید: وقت بیداریست

دیو خونخوار را در زندان تاریکیست

ندا آمد که گوید؛: های بر خیزید

زمان ما زمان هوشیاریست

ندا آمد که گوید: وقت خواب به سر آمد

ار خوابی‌ هموطن ، بی‌ دارشو، حال زمان بیداریست

ندای من, ندای تو، شود فریاد هایمان

زین فریاد هست که دیوان را فراریست

بیایید با نداهایمان یک صدا باشیم

گوییم :‌ای فاشیست خون خار جایت در ایران نیست

 

 

این نوشتهٔ یه هموطن غربت نشین است،اما انسان، درد مردمشو میفهمه، هرچندعزیزانش هم گیرن،من ازش ممنونم، شایدم بهتره بگم جا خوردم از اینهمه وطن  پرستی‌.

دوستون دارم

به امید آزادی وطن

ساغر 

 

من در سوگ وطن و هم وطن به دعا نشسته ام

يکشنبه سي و يکم خرداد ماه 1388 ساعت 05:32


 

سکوت هر ایرانی‌ خیانت است به ملت

و چه آشفته می شوم از فریاد اعتراض تان

و چه در من می جوشد میل با شما بودنم

و چه سخت می‌گذرد این اعتراض خالی‌ از حضورم

و چه ناجوانمردانه خنجر از پشت به رویتان کشیده اند

و چه بی‌ انصاف به عدالت نشسته اند

وچه  بی ایمان به قضاوت نشسته اند

و من چه خالی‌‌ام امروز از غیبت حضورم

و چه پر می‌‌شود وجودم از حسرت فریاد وا خورده در گلویم

و چه به معراج میرسم امروز از حضور سبزتان

و چه به باور می‌‌رسم از فریاد‌ و سکوت پر از معنیتان

و چه خوش می‌نشیند این همه یک پارچگی بر دلم

و اما چنگ میزند بر قلبم نبودنم تو این جادّه

آخه تلاشمم به اندازهٔ شما می‌کنه چاره؟

زیر خون و گلوله و کتک

با این آدمای پا برهنه و گرگ صفت

با این همه بی‌ انصافی و قساوت و دروغ و دشمنی؟

با این همه کینه و نامردی و بی‌ ایمانی‌؟

به امید آزادی وطن

 

آرام

دروغ چقدر به مردم، از نو کنید رفراندوم

چهارشنبه بيست و هفتم خرداد ماه 1388 ساعت 23:52


 

 

 

 

 

 

سلام به هموطنم،   سلام به تو‌ای دلاور غیور،    سلام‌ای رزمندهٔ دیروز ، قهرمان امروز و افتخار فردا،

دست‌های اتحادتون بعداز سال‌ها مارو هم به حمایته شما با هر عقیده و آیینی کنار هم نشند، دست در دست و با یک هدف مشترک،

می جنگیم و ازتون حمایت می‌کنیم، هرچند دور ولی‌ ضربهای تن شما رو، اشک چشممون و درد روحمون ثابت میکنه

گفتم رای نمیدم، و نخواهم داد،

ابطال آرا حق ماست، در انتخابات جدید، درصد بالای انتخابات از خارج از کشور هم خواهد بود، پا به پا هستیم، دیدار ما پای صندوق‌های رای.

کاش بودیم ،دوش به دوش شما و در کنار هم، چه زنده و چه مرده، خون منم از شما رنگین تر نیست.این روزا دلم میسوزه، زندگیم بهم خرده.

این همه بی‌ عدالتی رو باور ندارم، وقتی‌ حتا تو خونمون امنیت نداریم.من از بی‌ گانگان دیگر ننالم ، که هرچه کرد آن اشنا کرد.

 

 

امیدوارم زودتر روز‌های شادی بیاد

درد و دل‌های غربت نشین ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

شنبه بيست و سوم خرداد ماه 1388 ساعت 03:21


 

سلام  و خسته نباشید، این انتخابات برام تا حالا مهم نبود، ولی‌ حالا دلم میسوزه، حیف ، یاد دوران انتخابات خاتمی می‌افتم،

من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟


 

 

....

چهارشنبه بيستم خرداد ماه 1388 ساعت 03:17


بگذارید بگذارید

مردنم را به چشم ببینید

میگذارید می‌‌گریزید

با دریدن عاطفه‌ها در قلبم و با به تاراج محبت ها

از درونم ،به آرزوی مرگم میرسید.

خدا رحمتش کند

 

مرثیه میگویید بر سرای خاموشیم

و بر ناباوری‌هایتان لعنت میفرستید.

بر دورویی‌هایتان تسخر میزنید و

در خاموشی کلام حقیقت را میجویید و

در دادگاه عدالت

خود را به محاکمه می‌کشید.

و چه سود!!!! 

 

 

آرام

 

چه چیزایی با این چشمام دیدم،‌ای کاش هنوز هم غرق لطافت کودکی بودیم

پنج شنبه چهاردهم خرداد ماه 1388 ساعت 01:55


 ..........................................................

عجب عمریه عمره آدمیزادی

عجب بد می‌گذره با این همه بازی

چه تلخه و ناباور و پر از رنگ بازی

عجب بد می‌‌بینی‌ از هر نزدیک و آشنایی

چه بد می‌‌چشی مزهٔ تلخ خیانت بازی

چه سخت می‌گذره لحظهٔ باختن و خنجر کاری

چه کند می‌گذره این ثانیه‌های عذاب و نامرادی

چه بد می‌‌شینه توی قلبم این همه نامرامی ها

چه سخته باور این همه دوری از انسانیت ها

چه سود از این همه رفتن و باختن و ناباوری ها

 

 

آرام

وای بدبخت شدم، ۳۰ سالگی،پیر شدم رفت، کاش همون ۱۸ ساله بودم

جمعه هشتم خرداد ماه 1388 ساعت 15:19


روز میلاد من است، حس درونم لبریز است

می‌ جوشد از درونم ، دلتنگی‌ یه ۳ برادر نزدیکم

یکی‌ عشقم و در برم، یکی‌ دور و همنواز روحم

دیگری دور و حسرت دلم

یکی‌ نزدیک دیده‌ام و ۲ عشق دیگرم دور از دیده ام

یکی‌ همراه و دیگری همراز و فاصله چون راهی‌ تا گلویم

ولی‌ هر دو همنواز آرزوهایم

دیگری دور است و ندیدنش چون حسرت  و اویزی بر گردنم

مینویسم و میگم از ته جونم

روز میلاد من و تو و تو و توی دورم

توی این فاصله هم می‌تونه باشه

وقتی‌ نزدیکی‌ قلب ها، آرزوی خاموشی شعمها

وقتی‌ لحظهٔ آرزوهای ناب

وقتی‌ باور گذشته و اینهمه سال

وقتی‌ لحظهٔ فوت کردن ارقام

هممون میاییم تو یاد ها

پس تولدمون می‌شه برامون

بازم یه روز پر از خاطره ها

 

 

آرام

 

          

بازم مثل همیشه هرکی‌ میاد تولدم، برام یه خط شعر بیارد یا یه جملهٔ خوب و زیبا، وگرنه از کیک خبری نیست،

 

دوستون دارم

 

ساغر

سفرنامه 2

يکشنبه بيستم ارديبهشت 1388 ساعت 22:57


سلام به همهٔ دوستای گلم

که دلم به اندازهٔ دنیا براتون تنگ شده بود، همیشه به یادتون بودم، ۲-۳ روز که برگشتم ولی‌ خستگی‌ امان نمیداد که بیام اینجا و پست بزنم،

 

جاتون خالی‌ چقدر خوش گذشت، واقعا که به این سفر احتیاج داشتم و کجا بهتر از ایران خودم،

 

شنیدنی هارو شنیدم، خوردنی هارو خوردم، گشتنی هارو گشتم، و متعجب شدم از این همه تلخی‌ و گرونی، از اینهمه سختی که مردم میکشن دلم به درد اومد.

 

۱ سال پیش توی قائم، نزدیک امام زاده صالح، یه زنی‌ رو دیدیم که باردار بود، به قول مامانم رنگ تو صورتش نبود، دم کنی‌ میفروخت، هیچ وقت از فکرش بیرون نرفتیم، واقعا می‌تونم بگم فروغی تو صورتش نبود، و به فاصلهٔ ۵ دقیقه که عموم برگشت دیگه نبود، اینبار توی زیر گذر امام زده صالح، مامانم از صداش شناختش، بازم دم کنی‌ میفروخت، اما اینبار دیگه پسرش تو بغلش بود، ازش پرسیدم، چند سالشه؟ این همون بچه بود، و اونم همون زنی‌ که ۱ سال، بار‌ها و بار‌ها مامانم غصشو خرده بود، خوشحال شدیم،

 

نمیدونم، بهم که خیلی‌ خوش گذشت، چند تا از دوستای گل جدیدمم دیدم، و ممنون از محبت همتون، واقعا که این حقیقت:

 

بیگانه اگر وفا کند، خویشه منست 

 

دوستون دارم

 

ساغر

 

 

Home sweet Home

جمعه بيست و هشتم فروردين 1388 ساعت 23:45


و می‌‌شنوم صدای صور و کرنا را

جشن شادی است؟

و چه نزدیک با دل و نبضم است

چه خوش می‌‌نشیند بر دلم

چه شیرین می‌‌لغزد بر رگ دستم

این قنج شادی درونم

و این لرزش غریبه قلبم

این نبض بی‌ صبر تپیده

و این لحظات لبریز از سرورم

این دم به دم تاپ تاپ دل نا آرامم

این فکر هر لحظه هر جایم

و این وجود سرا پا انتظارم

یادآور چیست؟

که من مسافرم؟

مسافر

سرزمین آفتاب و نور و نوید

مهربانی و لذت و امید

من به وطن باز می‌‌گردم.

آرام

 

 

دوستای گلم

اومدم ازتون خداحافظی کنم، من فردا به خونه بر می‌گردم، ایشالا تا ۳ هفتهٔ دیگه بر می‌گردم، دلم برای نوشته‌هاتون تنگ می‌شه، خونم رو تنها نذارید.

دوستون دارم

 

ساغر

 

...

شنبه بيست و دوم فروردين 1388 ساعت 01:24


 

میبافم روزگارم را

رنگ‌ها را درهم می‌‌آمیزم

سیا‌ه میزنم به رنگ روزهای گذشته ام

خاکستری می‌‌بافم امروزم را

و به امید روز‌هایی‌ بهتر دانه‌ها را روشن سر می‌‌اندازم

 

آرام

 

 

 

 

 

 

 

...

دوشنبه دهم فروردين 1388 ساعت 21:41


 ...

و من

نباختم در این جدال نا برابر،

با نای مانده‌ام و با تکیه بر دست هایم

بلند شدم،

تلخی‌ یه قهوهٔ شکست,

طعم شیرین‌ روز‌هایم را به گس مزه یه روزگار نبخشید

و من می نوشم شهدی شیرین چون لحظه‌هایم را.

 

 

آرام

...

سه شنبه چهارم فروردين 1388 ساعت 03:50


دوست دارم اولین پست ساله جدید رو به یاد دوستای خوبم بزنم، ورود دوبارهٔ عسل گیسو عزیز، و جای خالی قوقنوس گل و صدای سکوت عزیز، و خیلی‌‌های دیگه که واقعا جاشون خالیه، دوستون دارم همیشه و همیشه.

 

 

 

می‌ نشانم خاطره‌ها و یاد واره‌ها را در یک خط

غربال می‌‌کنم

در مشت می‌‌کشم

ذرات تلخی‌ را

و

در آغوش میکشم تمام حجم شیرینی‌‌ها را

و

من چه خالی‌ میشوم از بدی ها

و قلبم تهی جایگاهیست برای پذیرش

هرچه خوبیست

 

 

 

آرام

 

 

 

 

 

نوروز ۸۸

پنج شنبه بيست و نهم اسفند ماه 1387 ساعت 18:14


 

دوستای گلم

 

خیلی‌ چیزا دوست داشتم بگم ولی‌ الان چیزی به ذهنم نمیرسه، جز اینکه سالی‌ پر از آرامش و شادی و پر برکت و نعمت براتون آرزو می‌کنم.

 

خوش حالم که امسال زودتر داره بار بندیلشو جمع میکنه و بره، ساله خوبی‌ نبود، ولی‌ پر از تجربه‌های تلخ که امیدوارم چراغ راه آینده باشه،

 

نوروز ۸۸ بر همه مبارک.

دوستون دارم

 ساغر

 

یاد

دوشنبه بيست و ششم اسفند ماه 1387 ساعت 21:26


...

 

این آشفته یاد و

این پروانه دل

این غبار کهنه و

ناباور یه سادگی‌ قلب ها

همهٔ بی‌ کسی‌‌ها و

غربت‌های من

می‌ ریزد در دلم طعم تلخ خستگی‌ را

غصه ها، غبار از یاد‌های گذشته

آستری میکشم روی تمام خاطراتم

 

آرام

 

آرزو

چهارشنبه بيست و يکم اسفند ماه 1387 ساعت 21:42


 

 

 

این وادی سوخته ی ناباوری

این سرزمین آرزو‌های به بار ننشسته

این آرزو‌های آویخته بر سر بند رخت سرنوشت

تا به کی‌ آویخته و وا مانده خواهد ماند؟

 

 

 

آرام

 

...

سه شنبه سيزدهم اسفند ماه 1387 ساعت 19:58


 

عشق یعنی‌ از خودت جدا شدن

عشق یعنی‌ از دلت رها شدن

عشق یعنی‌ گذشتن از همه،

کور و کار دنبال یه همهمه

یعنی‌ قبول کنی‌ هر حق و هر ناحقی‌ رو

یعنی‌ که باور کنی‌ هر راست و هر دروغی رو

یعنی‌ یک مشت نمک روی زخم قلبت

که آروم نمی‌شه با هر دوا سوزش قلبت

عشق یعنی‌ دور افتادن از خودتو و اصل خودت

که بازیچه بشی‌ با هر اسباب بازی که بدن دستت

یعنی‌ ببازی و خودت نفهمی سوختنت

تا که یکهو درد بزنه با تیشه تا ریشهٔ قلبت

 

آرام

عشق

يکشنبه يازدهم اسفند ماه 1387 ساعت 17:34


اینو یادم نمیاد کجا خوانده بودم، ولی‌ خیلی‌ خوشم اومد:

عشق مثل پروانه می‌‌مونه، شل بگیریش می‌‌پره، سفت بگیریش میمیره.

 

 

دوستون دارم

 

ساغر

 

 

 

...

پنج شنبه هشتم اسفند ماه 1387 ساعت 13:03


 سلام،

 امروز آخرین روز از ماه صفر است، حضرت محمد از ماه صفر و محرم خوشش نمیومد، هرسال یک هم چین روزی دم غروب میریم دم مسجد، به در می‌زنیم و میگیم، یا حضرت رسول اومدم مژده بدم ماه محرم و صفر تموم شد، این نیت رو مژده گونی‌ می‌خوام، اینکارو بکنید ، بخدا تا حالا نشده که ما جواب نگیریم، امتحان کنید، بیشتر از ۱۰ ساله که ما میریم، امیدوارم که جواب بگیرید، اما یادتون نره خوب نیت کنید , بگو خدا اگه صلاح است بشه.

دوستون دارم

 

ساغر

...

جمعه دوم اسفند ماه 1387 ساعت 14:28


زندگی‌ بازی نداره، سخته و تلخه و زود می‌گذره، تا چشمتو هم بذاری می‌‌بینی‌ یه عمری ازت رفته، منم تو یه پلک زدنم جونیمو دیدم رفته، با یه عشق مسخره روزای قشنگمو به پوچی دادم رفته، فکر کردم وقت زندگی‌ زیاده، واسه جبران و تقلا فرصتی هست، تقلا کردم و موندم تو جایم، تلاشمم نشد دوایم، دل به دریا زدم و به امید واهی دلمو خوش کردم و شدم هوایی‌، زدم به درد دل و قلبم قافیهٔ بی‌ خیالی، اما اونم نشد واسم چارهٔ راهی‌، خسته شدم و بریدم از اینهمه بی‌ اعتنایی، از اینهمه تکبربی‌ جا و بی‌ احترامی، زدم به ریشهٔ هرچی‌ عشق و عاشقی، بذار بمیره هرچی‌ مهر و با وفایی‌، آخه تا کی‌؟ وقتی‌ درمونی نداره، وقتی‌ دیدی آروم جونت واسه تو کم میذاره، بیزار شدم از هرچی‌ عاشقی یه ، آخه وقتی‌ راحتی‌ عشق دیگه چه صیغه یه، شدم تنها و ندارم اضطرابی،خودم موندم بدون هیچ هراسی، شدم راحت از اینهمه وابستگی، از تمام مضرات هرچی‌ عشق و دلبستگی.

 

آرام 

 

...

شنبه بيست و ششم بهمن ماه 1387 ساعت 21:22


 

من از تو گذشتم و به باور رسیده ام

من بدون تو به آرامش رسیده ام

همین نم نم آرامش برایم نوازش است

همین بی‌ تو بودن برایم نعمت است

بدون خیانت و دروغ و دغل

بدون وحشت و لرزش و غزل

بدون یک دنیا اخم و تهمت و ناباوری

بدون یه عالم حرف مفت و یک خیانت بی‌ دلیل

 

آرام

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10