به تماشا سوگند
و به اغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است
من در اين ظلمت و تاريكي شب و در اين تنهايي
به دنبال چه مي گردم؟
سيب، رنگ، ماهي، ريحان
اسمان، ابر ، زمين، ماه، خدا!
يا سهراب؟
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
بوم نقاشي ام از رنگ تهي
يك ترك برداشته، چيني نازك تنهايي من!
و صدايي آمد
بايد امشب بروم
به كجا؟
و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه
دورها اوايي است، كه مرا مي خواند
گوييا ذهنم خالي شده از هستي و هيچ
و نگاهم پر احساس نياز
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانك برارم از دل
واي اين شب چقدر تاريك است
و صداي هوش گياهان به گوش مي امد
"صبح خواهد شد
و به اين كاسه اب
اسمان هجرت خواهد كرد"
مي نشينم لب حوض
گردش ماهي ها، روشني ، من، گل ، اب
پاكي خوشه زيست.
و سپس
انان را به صداي قدم پيك بشارت دادم
و نزديكي روز و به افزايش رنگ
به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخنهاي درشت!
و به انان گفتم:
هر كه با مرغ هوا دوست شود
خوابش ارام ترين خواب جهان خواهد بود
و شنيدم ميگفت، به تمام هستي
"هر كجا هستم ، باشم
اسمان مال من است
پنجره فكر ، هوا، عشق، زمين مال من است"
و سكوت، و تلاقي نگاه!
سكوت ما بهم پيوست،و ما،" ما " شديم
و در اين لحظه
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي اندر لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند
ان زمان بود كه من حس كردم
سيب خواهد افتاد
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز ، سر خواهد رفت.
و شنيدم ميگفت:
"بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به ان وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند"
يك نفر باز صدا زد سهراب!
و چه زود
بر ابي چين افتاد، سيبي به زمين افتاد
گامي ماند، زنجره خواند
و خوابي از چشمي بالا رفت، اين رهرو تنها رفت، بي ما رفت!
و او
پيكره اش خاموشي بود
لالايي اندوهي بر ما وزيد
و من
دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم
در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان.
غم از دست دادن سهراب هيچگاه از ياد نخواهد رفت.
يا حق.