چیزی در گلو گره خورده
اتفاق می افتد , به سختی , تنفس
میزند , پر ,قلب
چرا این دم ها باز دم ندارند؟
دخترک فال فروش! فالی چند؟؟؟
هر فال که بر داری یک حرف میزند
بختتان سپید, مسافرتان د رراه , دعای مادر .... اوووه
ثمره فا ل میگیرد
ثمره نگاه میکند . من انگشت میزنم . ثمره ماه میبیند . من گریه می خورم.
فال من سپید بود و روشن . فال پویا شب بود , تاریک
با کمی شکر فال من روز شد فال او سیاه.
_ پویا دلت گرفته؟ نمیخندی؟؟
همسایه مان ازدواج کرده . فال همسش شکر ندارد . نه که تلخ باشد ها . سیاه است.
_ پویا چرا نمی خندی؟ سیگاری روشن تر کن تا با ز هم میان دودهایت چهره هاتان را باز شناسم
و کسی نپرسید شادی چرا میخندی؟؟؟
دلم میسوزد برای نو عروسی که تور سیاه بر سرش انداختند و نمیداند بختش سیاه تر از چشمان من شده و فال پویا
و خنده هامان مصنوعی تر از گلهای مادر بزرگ دامینه
نگاه هامان دروغ گفتن بلد نیستند هیهااااااااااااات
زندگی مان را میکردیم و حواسمان نبود چگونه میگذرد
ادامه ئ راه نا ممکن شده
_مسیح گریه نکن
خدا رحمت کند پدر نوید را و عمر مادرش دراز
چقدر از عکس پدر خوشم می اید
_هی فلانی چه بر سر خود آوردی؟
زجر میکشم. قرارمان همین بود . از این که سرد باید و چندی دیگر که نباید زجر میکشم
اتشفشانم که به اراده ء خود سنگی بزرگ بر دهان زدم و کنون در حال انفجار
و جدایی خیالیست واهی که نه امروز و نه فردا که خیلی فردا تر به واقعیت..
_استاد این قسمت را هاشور بزنید
این قسمت را منفی 68کنید هر آنچه که ماند سهم من است
چقدر تخته پاک کردید و ما گچ خوردیم , چشمتان خندان که خنده های من نه بر لبهام که در چشمانم نقش بسته
عکسها را دیشب دیدم
چشمانم میخندید , لبانم میخندید , دستانم میلرزید
همه میخندیدند دستهاشان نمی لرزید
و چقدر از این جمله خوشم می آید
" زنگ میزنم , می پوسم , نمیمیرم"
پویا شعر دوست دارد " راستی میان خنزر پنزر های صندوق خانه ای چگونه پیدا کردی ام " که حتا احمد کشاورز لحن مرا مسخره می کند . اصلا گور پدر همه شان گلباران
_ چرا خوابهایم دم میکنند , رم میکنند؟
چرا ایدا زنگ نمی زند؟
چرا نیلی همیشه هست؟
چرا عماد موهایش را شانه نمیزند؟
آخر این پنجشنبه پریشان , تر است و تر از تر هم که بگذرد میرسی به چشمان من که به آنی تر میشود
بازی میکنم . میشوم خودم . هر آنچه تو بگویی همان میشوم , شاید خوشت بیاید
پاهایم خواب رفتند..... آآآآآآآآ هااااااای بیدار شید وقت رفتن است
کار از سوزن گذشته , میخ میخ میشوند.
حس غریبی ست
حتا دوست داشتنی . نسیم خنک صورتم را نوازش میدهد و آفتاب داغ دستانم را میسوزاندم
صدای هایده می آید , نه نه , الان وقتش نیست .
خنده خنده خنده , ها ها ها
بخندید که همین خنده ها امانتان میدهد برای فردا ها
من به فردا رسیدم و هیچ بودن امروز و دیروز و هر روزها
نه که پوچ باشد ها پر ست از سردی و نخوت و روزمرگی.
پنج قبر
خالی
آن طرف ترک
درونشان هر چیز
جز استخوان
جمجمه
دندانهای نیمه پوسیده
هااااااااااااااااااااااااااای برادر
بر سر گوری زار میزنی که مرده درش نیست
کاش لیوناردو کوهن بودیم
میرقصیدیم تا نهایت................................