به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته آهوي من نوشته شده توسط آهوي من خوش آمدید.

يه روز يه آهو توي يه بيابون بي آب و علف به دنبال چشماي سياهي بود كه اونو تا اينجا كشونده بود آهوي بي جفت پاهاش ميلرزيد

پرچین 10

پنج شنبه بيست و دوم بهمن ماه 1388 ساعت 22:52


هیچ کدوم توی دایره ی زندگیمون توی مرکز نبودیم . دایره ی زندگیمون چرخیدو جرخید اما هیچ کدوم توی مرکز نیفتادیم . محکم همدیگر و گرفتیم اما بعد فقط به دایره چسبیدیم که هوای خودمونو داشته باشیم

روزگار من و تو میگذره .... اما دایره هنوز میچرخه ....میچرخه

دایره زندگیمون انقدر تند چرخید که هردو مون ازش پرت شدیم بیرون و به سویی افتادیم دور از هم .

زخمی شدیم ...

از هم گله کردیم ...

ولی دیگه راه برگشتی به دایره نیست ...!

 

زندگی هرروز میگذره و ما ...نه و من هنوز ساکن این دایره ام....... 

پرچین 9

دوشنبه بيست و هشتم ارديبهشت 1388 ساعت 22:02

پرچین 8

يکشنبه بيست و سوم فروردين 1388 ساعت 18:16


دلم میخواست کسی در حوالی احوال من نبود

دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است

پرچین 7

پنج شنبه بيست و دوم اسفند ماه 1387 ساعت 14:12


 

کار دنیارو ببین!:

                من زلیخا شدم و او یوسف من

پرچین 6

شنبه دوازدهم بهمن ماه 1387 ساعت 00:05


و البته این روزها بسیار آشفته ام...

دوست دارم باهات دردو دل کنم!

بگو که گوش میدی،حتی در سکوت!

میرم" قم "و میام

از غفاری برات گفته بودم؟

توی شرکت اونام...

آی غزال!

دیوونه شدی نه؟

با کی حرف میزنی؟

تو دیوونه ای..خودم. میگم! یه زمانی ضمیر غایب حرفهایم بود . باز ضمیر غایب...

و این یعنی سینه ی من لبریز غم شده

آی مردان مرد! بفهمید که مردی در میان شما اسیر اندوهیست که ..

اسیر اندوهیست که...

خود بر سر خود آورد

خاک مصیبتی که بر سر ریخت ...

آی مردان مرد!

چه ویرانه های سنگینی که بر سرم آوار شد

کجاست آن همه لبخند و نگاه فریبا!

دلم داره میترکه...

روزهاست که ...

آخ اگر منو میدید... امروز من اصلا لبخند نزدم! ذهنم مشغول دستهایی بود که فقدانشون رو در دستام حس میکنم...

آخ غزال چته...؟!

مرد باش

مرد

نمیتونم

حتی اینجا هم برام آرامش نداره...

بوی نسیم میاد... نسیم ساحل ...

وای!

من چه کردم؟

تسکینی پیدا خواهد شد؟

اندوهگینم!

هوای دلم چقدر بده...

تکلیف دلم رو خط خطی کردم

من چرا اینجوری شدم؟

قول بده به من نخندی.

نخند

دلت برام نسوزه

افسوس هم نخور

گذشته رو به یاد نیار

فقط فکرت رو ازم دور کن و سایه ی نفرینی رو که بر من انداختی...

پرچین 5

دوشنبه بيست و سوم دي ماه 1387 ساعت 00:11


دلت سوخت برای همه ی مردمان سرزمینت؟

 

دلت برای روزهای برفی آنها...

 

برای روزهای بارانیشان...

 

لحظه های ابری...

 

و حتی روزهای آفتابیشان سوخت؟

 

دلت گرفت از مردمان سرزمینت که چه آسوده دا تنگیها را نادیده میگیرند...؟

 

دلت پر بود از مظلوم نمایی (!) آنها....همان مردمان سرزمینت؟

 

 

مجال سخن برای دل تو بسیار است. گوشهای تو تنها آوای دل خودت را میشنوند و چشمهایت به مردمان سرزمینت مینگرند و زبانت از آنها می گوید.

 

کاش مرا در سرزمینی دیگر میافتی!

 

 

اگر گل زیبایی که بین دل های من و تو روییده بود ، فرصت سخن گفتن میافت ؛ میگفت که زندگی بازی دوروزه و 2 ساله نیست...

 

 

همیشه همین است.. زمانی که عشق سرزنده و شاداب است؛چشمها پر از برق شادیست و لبها گلزار لبخندی نا تمام!

 

 

.

 

.

 

.

 

آهوی رامی بودم که در پرچینهای کوچک خودم میگشتم... تو اما آن موج خروشان بودی که طغیان کردی ...با تو سبزه زار کوچکم دریا شد...

 

 

حالا آتش موج تو اینجارا صحرا کرد.

 

پرچین4

پنج شنبه نوزدهم دي ماه 1387 ساعت 01:20


گفت: همه مثل همید!!

گفتم : تو همه رو دیدی؟

گفت : نه! اما تورو که دیدم! میشناسمت!جونوری هستی...!

گفتم: منظور؟

گفت: برو ...تا جایی که به اندازه ی 10 سال تفاوت سنمون ازم دور شی...

گفت : برو تا جایی که وقتی میگم دلم واست تنگ شده ، صدام بهت نرسه!

گفت: نمیخوام ببینمت ... انقدر دور شو که جاده ها هم کم بیارن

گفت : ...

گفتم : باشه...اما دلی که دادم چی میشه؟ اونو پس بده

گفت : گمش کردم... برو توی ویرونه های قلبم دنبالش بگرد!!

به همین راحتی منو دوباره به قلبش دعوت کرد!!

نمیدونست من عاشق همین ویرونه هام!!

پرچین 3

پنج شنبه دوازدهم دي ماه 1387 ساعت 20:50


از اعماق قلب من پرنده ای پر کشید و به اوج آسمان بالا رفت و هر چه بیشتر در آسمان بالا می رفت ،غرورش بیشتر و بیشتر می شد .

 

 

اول چون پرستو بود ،سپس چون چکاوک و بعد چون کرکس،تا اینکه مثل ابر بهاری وسعت گرفت و آسمان پرستاره را پر کرد .

 

از اعماق قلب من پرنده ای پر کشید و به اوج آسمان پرواز کرد و با پروازش بزرگ تر و بزرگ تر شد .

 

با وجود این او سایه ای ساکن در اعماق قلبم بود .

 

 

ای ایمان من ، ای معرفت سرکش و توانای من ، چه سان به بلندای تو دست یابم ، و خود را با تو خویشتن برتر عادی بر گستره ی آسمان بینم . چگونه این دریایی را که در اعماق وجودم است به مهی کدر تبدیل کنم و دلباخته ی تو باشم و تو در فضای بیکران باشی؟

 

آیا زندانی در سیاهی معبد میتواند گنبد طلایی معبد را ببیند ؟ آیا دانه ی میوه می تواند آن قدر بزرگ شود تا دانه ی میوه را در برگیرد؟ آن گونه که میوه او را در بر گرفته بود؟

 

 

آری ای ایمان صبور من! آری. من بسته ی  زنجیرهای آهنی در قعر این زندان کوچکم ،حصارهایی از گوشت و استخوان مرا از تو جدا می سازند و نمی توانم با تو به بیکران ها پرواز کنم.

 

جز اینکه تو از قلبم به اوج آسمان به بیکران پرگشایی و تو همیشه در اعماق قلب دردمند من جای داری و من به این امر راضی و خوشنودم.

 

 

                                                جبران خلیل جبران

 

پرچین 2

پنج شنبه پنجم دي ماه 1387 ساعت 14:40


روزی خواهم آمد و پیامی با خود خواهم آورد

 

دوستی نزدیک است و عشق نیز!

 

اینک این منم !

 

ایستاده در اوج ... اوج؟

 

و اینک این منم !

 

آمده از دل بیشه ای تاریک که برای خودم ساختم.

 

بوی تاریکی را شنیده ای؟

 

صدای فریاد سکوتم را چطور؟

 

آنگاه که گفتم : امشب غزال سکوتم را بر بلندای آسمانی که تو ماهش هستی میفرستم ، و عشق تنهاست و من نیز!

 

عشق تنها نبود و من تنها...

 

و من تنها ترین مرد زمینم

 

 صدای نفسهای خواب آلوده ی زمستانی سرد مرا به راهی میبرد که نه بوی تاریکی ست و نه طعم روشنایی

 

دیگر  به خیالت و  به  حرفهایت نه گوش خواهم سپرد و نه دل خواهم داد

 

دیگر نه ستاره ی شب هایم هستی و نه آبی آسمانم!

 

آه سینه سوز من ، نه به خاطر تو بود، بلکه برای دلی سوخته ی خودم بود..

 

چرخ دستیهایتان را بردارید:

 

 

آی دل کهنه.. قلب سوخته.. مرد مرده میخریم!

 

من مشتری این آوایٍِ زنده ام!

 

 

بهای من ناچیز نیست

 

پرچین اول

جمعه بيست و نهم آذر ماه 1387 ساعت 01:31


شاید شروعی دوباره...

 شاید آغازی برای رسیدن...

 شاید آغازی برای پیدا شدن

اینبار به خودم میرسم...

به آهویی که هنوز پاهاش میلرزید

اون آهوی 5 سال پیش عوض شده... کمی عوض شده... حالا دیگه شونه هاش هم داره میلرزه...

بوی آشنایی میاد اینجا... بوی من... بوی نسیمی که از دریا میومد...

بوی ماهیهایی که توی موجهاش شنا میکردن..

احمقانه است... ولی بوی سوختن دلی میاد که ...

خدااااااااااااااا

زمستون شد... دل بیچاره ی آهو بهاریه.. آخ که همش میباره.....

آی میباره!

ببین چشمای سیاهش همه جاروسیاه میبینه...

آخ چه دردیه.چه دردیه. چه دردیه

....

این پسر برگشت....

برگشت تا چیزی رو ثابت کنه

چه دلتنگم.

و چه خالی.

تمام.