يه دكلمه است از آلبوم دلتنگيها ...
هر وقت گوش دادم يه حس خاص بهم دست داده . يه حال و هواي ديگه ... شايد هپروت !!!
و اون دكلمه اينه :
حالا براتون من بگم ... از هواي آفتابيه يه روز زيباي بهار
كه همه تو كوچه ها تو خونه ها مشغول خوشبختي بودن
ديوونه ي قصه ي ما دنبال تنهايي بودش
بايد ميرفت ؟ نميدونست ...
بايد مي موند ؟ نه ! موندن هم مردابه خاصيت گندابه
ديوونه دنبال نقطه اي بود كه بشينه و موازي زمين بشه !
از موندن و مرداب شدن خلاص شه و رها بشه...
توي همين فكر و خيال بود كه ديد چشمي سياه از كنارش ساده گذشت ...
اولش ديوونه ي قصه ي ما فكر كرد خب ! اونم مثل همه ي آدماي روي زمين اومده و خب ! رد شده ...
اما يهو چيزي به اون گفتش كه نه ! بايد بره
ديوونه فهميده بود كه اين خودش اره خودشه
چشم سياه بي رياست ، معشوقه ي ديوونه ي بي مدعاست !
همون كه تو خواب اون اومده و گفته بود : كوچولوي قشنگ من خوشبختيها از آن توست !
بعد با يارش شادي و بازي كرده بود
پس ديوونه دنبال اون چشم سياه راهي شدش
دختره روي نيمكت پارك نشست كنار يك درياي قشنگ
ديوونه هم همون جا نشست كنار يك دريا نهنگ !
راستش اولش كمي دست پاچگي اومد سراغ ديوونه
نميدونست كه چي بگه كه چي نگه ...
منتظر بود تا يارش چيزي بگه
اما اونم هيچي نگفت حرفي نزد
ديوونه فهميد خب ! حتما اونم كمي دست پاچه شده
يهو تو اين حال و هوا دختر خوب روياها
برگشت و اون ديوونه رو اون گوشه ديد
تو نقطه اي به چشم ديوونه رسيد
نميدونم چطور شد و يهو لبخندي گوشه ي لب ديوونه نشست!
... اما كه از خنده ي اون ، تو قاب چشم دختر شكست
برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست !؟
آه ... پس چي شد ؟ ... چه بد شدش !
ديوونهه غمگين شدش...
يارش با اون قهر كرده بود ، ديوونه رو به حال خود ول كرده بود
...
آها ! حالا يادش اومد
تو خوابشم چشم سياه قشنگ ما يه بار از اون قهر كرده بود
ديوونه تازه حالا فهميده بود
خب ! دختره ناراحته از اينكه اين ديوونه نميره پيشش
حرفي بگه ... دردي بگه ... كاري كنه...
پس ديوونه بايد ميرفت پيش يارش و چيزي بهش ميداد و دلخوري رو ازش دور ميكرد
بايد بهش ميگفت : قشنگ خوب من ! تو رو خدا اين جور نكن !
بيا كه مثل اون خواب قشنگ با هم ديگه بازي كنيم ... شادي كنيم...
اما باز هم ديوونهه چيزي نداشت بده به يارش تا دلخوري رو آب كنه!!؟
يهو دست توي جيب كرد و از اون تكه نوني خشك و سياه بيرون پريد..
اين غذاي شام خود ديوونه بود كه عابري جلوي اون انداخته بود
بايد تكه نون رو ميداد به يارش
اما تا خواستش بره يهو ديد مردي از اون گوشه رسيد ...
دختره با ديدنش از جا پريد
دوتايي از ديدن يكي ديگه خوشحال شدن
عزمشون رو جزم كردن و اومدن و زود از كنار ديوونهه رد شدن
ديوونه رقيبش رو از دور ميديد كه با يارش نجوا ميكرد
...
حالا ديگه شب شده بود ... ديوونه مونده بود .. با يه مرغ ماهيخوار
دوتايي منتظر به راه يار
مرغه هم يه تيكه نون به منقارش گرفته بود
انگاري يار اونم تيكه نون رو نخواسته بود...