روزی خواهم آمد و پیامی با خود خواهم آورد
دوستی نزدیک است و عشق نیز!
اینک این منم !
ایستاده در اوج ... اوج؟
و اینک این منم !
آمده از دل بیشه ای تاریک که برای خودم ساختم.
بوی تاریکی را شنیده ای؟
صدای فریاد سکوتم را چطور؟
آنگاه که گفتم : امشب غزال سکوتم را بر بلندای آسمانی که تو ماهش هستی میفرستم ، و عشق تنهاست و من نیز!
عشق تنها نبود و من تنها...
و من تنها ترین مرد زمینم
صدای نفسهای خواب آلوده ی زمستانی سرد مرا به راهی میبرد که نه بوی تاریکی ست و نه طعم روشنایی
دیگر به خیالت و به حرفهایت نه گوش خواهم سپرد و نه دل خواهم داد
دیگر نه ستاره ی شب هایم هستی و نه آبی آسمانم!
آه سینه سوز من ، نه به خاطر تو بود، بلکه برای دلی سوخته ی خودم بود..
چرخ دستیهایتان را بردارید:
آی دل کهنه.. قلب سوخته.. مرد مرده میخریم!
من مشتری این آوایٍِ زنده ام!
بهای من ناچیز نیست