به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته آهوي من نوشته شده توسط آهوي من خوش آمدید.

يه روز يه آهو توي يه بيابون بي آب و علف به دنبال چشماي سياهي بود كه اونو تا اينجا كشونده بود آهوي بي جفت پاهاش ميلرزيد
1 2 3 4

ستاره من

چهارشنبه دهم مهر ماه 1387 ساعت 23:31


آسمون خدا همیشه پر ستاره است.

هرکدوم از ما توش یه ستاره داریم یا شاید چند تا ستاره......

این خیلی مهم نیست که چند تا ستاره داشته باشیم

مهم اینه که خودمون ستاره ی کسی باشیم

من ستارمو گم کردم..... ستاره ی من شبیه خورشید بود.. وقتی بود به زندگیم گرما میدادواحساس ارامش میداد...

ستاره ی من شبیه ماه بود... شبهامو روشن میکرد.. بهم حس دلچسب و زیبایی میداد.

ستاره ی من شبیه ستاره بود.از دور بهم چشمک میزد.

ستاره من آبی بود. آبی....

ستاره ی من گمشده .........

شکستم

پنج شنبه بيست و هشتم شهريور 1387 ساعت 23:41


تنم لرزید..به امید حرفای جدیدش اومدم.

دیدم همه چیز که نابود شده...

کجاست؟

کجایی؟

چیزی برای گفتن ندارم..بهانه ای برای موندنم نیست

دلم نیست!

عمرم رفته

آخ

پرچين 69

دوشنبه چهارم تير ماه 1386 ساعت 17:58


To tell me goodbye…

 

 

به من گفتي خداحافظ .......

 

دلم ميخواد بهترين كلمات رو بيان كنم ، زيباترينشونو..

 

كلمه اي كه لايق تو باشه ... لايق شما .

 

مي ترسيدم كه به تو بگم شما       

 

ولي شد اون چيزي كه نبايد مي شد

 

براي وداع لحظه ي خوبي نيست!

 

هميشه غم داره . گاهي هم شادي .. اما حالا براي من و شما ... ؟

 

ديگه حتي واژه ها هم كم آوردن .

 

كاش لحظه ي اول بوديم . همون اول اول ! حداقل باز فرصت باهم بودن رو داشتيم تا به لحظه ي پايان برسيم . هر چي دنبال كلمه مي گردم هيچي پيدا نمي كنم ، هيچي...

 

زدي به تار ساز من تو چنگ بي وفائيت

 

                                براي خلوتم ز تو همين سه تار مانده است

 

توي يه روياي شيرين غرق مي شم و مي بينم روزهايي رو كه تو قهر مي كردي و باز ميومدي!! مطمئن بودم كه مياي ... ولي حالا ديگه اون اطمينان در من نيست .

 

نمي گم عاشقت بودم چون برات كمه ! مي گم دوستت داشتم و دارم چون بايد باور كني كه براي به دست آوردنت لباس رزم پوشيدم و تو از اون بي خبر بودي .

 

وقتي او رقت موج هم رفت و فانوس خيسش را به باران نگاه آهويي سپرد كه .....

 

باور كن به خاطر تو بود با همه ي اون احساس هميشگي . يه احساس لبريز از احساس !

 

چند ماه بعد از آن قصه با تمام وجود حس كردم

 

           من همان ماهي ام كه چندي پيش دل به دريا زد و به تور افتاد

 

ولي مثل اينكه معجزه آسا زنده موندم

 

 

               چه عاشقانه شكستي به پاي خواهش من

 

              دوباره قصه ي فرهاد و تلخي شيرين

 

 

قصه ي فرهاد بود و شيرينيه شيرين !!

 

 

به هر حال آهو ديگه پرچيني نمي بينه تا از روش بپره . پرچينهاي پشت سرش رو هم موج زد و خراب شد .

 

حالا يه دشت هموار ، حالا يه آهوي بي دشت ،

 

حالا ديگه چشماي آهو تو رو نمي بينه ،

 

قطره اشكي كه درياي من شده بود...

 

 حالا ديگه تموم شده .........

 

                                تموم شده ..........

 

                                               تموم شده .

 

 

پرچين 68

پنج شنبه دهم خرداد ماه 1386 ساعت 21:47


اي فاتح كوير !

 

با من بگو چگونه گذشتي ز دشتها ؟

 

وز دره هاي صعب

 

با صخره هاي سخت

 

وز ماسه هاي داغ با تيغ هاي تيز

 

بي توشه از كوير گذشتن حكايتيست

 

وقتي به سنگهاي كبودي كه آفتاب

 

در طول قرنها

 

رنگ سپيد چهره شان را زدوده بود

 

با شوق و اشتياق

 

نه با اضطراب و ترس

 

پا ميگذاشتي

 

هرگز به ذهنت خطور كرد كوير چيست ؟

 

بعد از سپيده دم ، وقتي كه آفتاب

 

از پشت توده هاي عظيم شن روان

 

ميرفت تا به سوخته ي دشتي كه سالهاست

 

با هرم چندش آور او ، خو گرفته بود

 

با ناز و غمزه ، گوشه ي چشمي نشان دهد

 

ديدي گشاده رويي و صبر كوير را ؟

 

چشمان جستجو گر و بيدار مانده ات

 

تا صبح از ميان هزاران حباب نور

 

ناهيد را كه چنگ به يك سو نهاده بود

 

در جايگاه و منزلتي بس بلند ديد ؟

 

وقتي در آخرين دم برگشت از سفر

 

پا روي تپه هاي شني ميگذاشتي

 

ديدي كوير را چه تهيدست و بي رياست ؟

 

بر توده هاي ماسه ، نشستي به انتظار؟

 

با دست خويش بدرقه كردي كوير را ؟

 

آرامش كوير تو را منقلب نكرد ؟

 

بيمي ز تيغ تيز كويرت به دل نبود ؟

 

خار كوير مي خلد آسان به پا ولي

 

هرگز نديده ايم كه در دل فرو رود

 

اي مانده در كوير نه يك شب هزار شب

 

وقتي كه عزم آمدنت  زان ديار بود

 

بدرود را چگونه نوشتي به ماسه ها؟؟

 

 

هر چند كه خيلي ديره ! ولي سال خوب و پر اميدي رو براي تمام دوستان عزيزم آرزو ميكنم .

 

كامياب و پيروز باشيد .

 

پرچين شماره ي تو

جمعه هشتم دي ماه 1385 ساعت 21:19


سلام !

يادش به خير ... روز هايي كه من بودم و شما بوديد و اين جا ... طراوت بهار... داغي تابستون ... برگ ريزونهاي پائيز .... سرماي زمستون... همه ي اونها يادش به خير ... چه حال و هوايي بود با دوستاي قديمي .... دوستهايي كه اول فقط نوشته بودن و عكس ولي كم كم رنگ و روي تازه اي گرفتند ...

دلم براي همهشون تنگ شده ... دلم براي همتون تنگ شده... حتي تو... آهوي من پاش گير يه دام بزرگ بود .. كه حالا آزاد شده .. اميدوارم بتونيم باز براي هم همون دوستاي قديمي و شاد باشيم بدون هيچ دلخوري بدون هيچ دلواپسي

                                             به اميد آن روز: غزال آرين

پرچين 66

جمعه اول ارديبهشت 1385 ساعت 02:13


باز امشب بوي باران ميدهد

 

چشمهايم دل به طوفان ميدهد

 

باز هم يك پنجره وا ميشود

 

قطره اشكي باز دريا ميشود

 

باز هم با آينه خلوت ميكنم

 

باغم ديرينه خلوت ميكنم

 

با تو و با لحظه هاي آبي ات

 

لحظه هاي روشن مهتابي ات

 

با تو با دريايي از رنگين كمان

 

با تو با رنگ قشگ آسمان

 

با تو با صحراي دور ياسها

 

با تو با زيبايي احساسها

 

خامشم من عندليبم ميشوي؟

 

باغبان باغ سيبم ميشوي؟

 

اي ز دستانت نوازش ريخته

 

با دو چشمت آينه آميخته

 

ساعتي هم با من رنجيده باش

 

ساعتي هم با دل غمديده باش

 

اي سر و پايت تغزلهاي ناب

 

ساعتي هم با خيال من بخواب

 

ناي رفتن در وجودم نيست نيست

 

لحطه اي هم پا به پاي من بايست

 

بي  تو ميميرم در اين صحراي خشك

 

رحم كن يك ذره بر لبهاي خشك

 

اگر روزي بخواي حرفهامو يا به قول خودت جواب حرفهاتو توي دستنوشته هام پيدا كني ، اون موقع همين حالاست .

 

جواب حرفهاتو دادم . تو چي ؟ تو جواب حرفهامو بگو ... خواهش ميكنم اين بار اشتباه نكن ... اشتباه نكن !

 

پرچين 65

جمعه بيست و پنجم فروردين 1385 ساعت 01:00


Happy good time
 
يه روز برسه من و تو كنار هم ...
يه روز برسه من و تو ، تو بال هم ..
يه روز برسه من و تو باشيم مال هم ...
 
هميشه از اين حرفهاي مزخرف حالم به هم ميخورد .
به نظرم پوچ و بي معني و زود گذر بودن . اينقدر كه حتي حاضر نبودم يك لحظه هم به پاي گوش دادنشون هدر بدم !
ولي حالا حس ميكنم بعضي حرفها ارزش يك بار گوش دادن رو دارن ... بيا از اول شروع كنيم .
تو هم از ذهن من فراموش نشدي ! مثل من كه از ذهنت فراموش ...؟؟
يه روز تو ، براي همه دوست داشتني بودي و براي من هم ... يه روز تو براي همه دوست داشتني بودي و براي من دوست داشتني تر ... يه روز تو براي همه دوست داشتني بودي و براي من يه ... ( اسمشو نميدونم چي بذارم ) .
هنوز زوده براي خيلي از حرفهايي كه دوباره بخوان شروع بشن ... نه ! هنوز زوده .
طعم تلخ اولين دوست داشتن هنوز توي قلبم موندگاره پس نخواه به اين زودي شروع بشه . همه چيز از اول شروع ميشه ولي نه حالا .
 

پرچين شماره ي دلتنگي

دوشنبه بيست و يکم فروردين 1385 ساعت 03:55


گاهي حرفها رو فراموش ميكنيم ! گاهي براي گفتنشون خيلي دير ميشه ! گاهي خجالت ميكشيم حرف بزنيم ! گاهي هم بعد از گفتن پشيمون ميشيم ! نه ! پشيمون ميشم !؟

 

دوستش داشتم . اما عاشقش نبودم ... شايد هم بودم و اين دل خبر نداشت ... خودم هم توي بي خبري !!!

 

دوستش داشتم و بهش گفتم ... گفتم و من نديدم كه چه كرد . نديدم كه به احساس من خنديد

 

... كاش همه ي عمر در بيخبري زيباي خود غوطه ور بودم

 

اما گاهي خيلي زود دير ميشود ...

 

دلم ساحل امني ميخواست كه او به من ارزاني كند ... فقط همين ... چه كسي عشق را فهميده؟

 

خداوند دوست داشتن را برتر از عشق آفريد و اين حس زيبايي بود كه او باور نكرد . نميخواهم بگويم او ضمير غايب حرفهايم بود ! ولي ...

 

فهميدم كه دارم تقاص پس ميدهم ... مكافات در اين دنيا ! وقتي به همه ي احساس پاك يك دختر جوان خنديدم ... خداوند من را ديد و از آن روز غم به من سر زد ... وقتي كه دختر جوان وحشيانه به تصوير خودش خنجر زد و خواست تا رگش را .... اما كسي كه به احساسش خنديده بود ، در زد و او خنجر را انداخت تا باقي عمرش را زيبا ببيند با روياي مجسمش ...

 

همه ي احساسش را گفته بود ... اما گاهي نگفتني ها رو بهتر ميشه درك كرد تا گفته ها رو !

 

هم پرواز ي كه من مدتها با او بودم و او تازه مرا فهميد و خيلي دير فهميد وقتي همه دانسته بودند

 

حالا كه ديگر دير شده به من ميگويد : شايد مرا دوست داشته !! ديگه حالا ؟ !

 

آهوي بي جفت پاهاش ميلرزيد ولي وقتي تصميم گرفت محكم قدم بردارد زمين را يخ بسته ديد

 

چه اميدي ... گفته بودم زندگيم براي تو و تو دير فهميدي يا دير به زبان آوردي

 

كاش عشق را زبان سخن بود

 

خدا را

 

             پيش از آنكه در اشك غرقه شوم

 

                   از عشق

 

                                چيزي بگوي

 

كاش مثل تصميم اولت ، فرجامي به زيبايي بازگشت داشته باشد . آنگاه به سويت پرواز خواهم كرد .

 

چيزي بگو .... پيش از آنكه .............---------____

 

پرچين ...

چهارشنبه بيست و چهارم اسفند ماه 1384 ساعت 09:40


باز يكي بود يكي نبود

 

ميگذره دنيا مثل رود

 

همراه رود يا دير يا زود

 

                                          بايد بريم هممون مسافريم

 

آدماي سرنوشت همه رونده از بهشت

 

نميدونن روزگار چي تو فرداشون نوشت

 

يكي ايستاده رو اوج يكي افتاده تو موج

 

يكي تو گل تا گلو يكي خواب رو پر قو

 

يكي آزاد و رها يكي ميون بنده

 

يكي گريه ميكنه يكي بهش ميخنده

 

توي اين روزاي سخت توي اين قحطي بخت

 

سايه نفروشيم به خاك مرد باشيم

 

                                                       مثل درخت...

 

گاهي چقدر زود دير ميشود

 

فرصت كم بود و زياد ....... نوشته هاي خوبي بود .

 

درس بزرگي بود كه هيچگاه نميشه احساس امنيت كرد

 

ميترسم غيبتهاي طولاني باعث بشه دوستانم رو از دست بدم

 

بنابراين خداحافظي نميكنم اما ... آب پشت سرم بپاشيد چون باز هم برميگردم

 

دعا كنيد براي زندگيم ...

 

خداحافظ كلامي تلخ و شيرين است ........ !!

 

انگاري اين دل به يه حس تازه كرده دچارم

 

                     ديگه پيداست از اين چشماي رسوا ...

 

غزال آرين 

 

 

پرچين62

چهارشنبه دهم اسفند ماه 1384 ساعت 02:51


 

تمام خوشبختي من پايان انتظاريست

 

                        كه لحظه هاي خيس مرا

 

                                               آرام آرام

 

                                                           به آفتاب سپرد

 

 

پرچين62

چهارشنبه دهم اسفند ماه 1384 ساعت 02:51


 

تمام خوشبختي من پايان انتظاريست

 

                        كه لحظه هاي خيس مرا

 

                                               آرام آرام

 

                                                           به آفتاب سپرد

 

 

پرچين 61

پنج شنبه چهارم اسفند ماه 1384 ساعت 19:49


يه دكلمه است از آلبوم دلتنگيها ...

 

هر وقت گوش دادم يه حس خاص بهم دست داده . يه حال و هواي ديگه ... شايد هپروت !!!

 

و اون دكلمه اينه :

 

حالا براتون من بگم ... از هواي آفتابيه يه روز زيباي بهار

 

كه همه تو كوچه ها تو خونه ها مشغول خوشبختي بودن

 

ديوونه ي قصه ي ما دنبال تنهايي بودش

 

بايد ميرفت ؟ نميدونست ...

 

بايد مي موند ؟ نه ! موندن هم  مردابه خاصيت گندابه

 

ديوونه دنبال نقطه اي بود كه بشينه و موازي زمين بشه !

 

از موندن و مرداب شدن خلاص شه و رها بشه...

 

توي همين فكر و خيال بود كه ديد چشمي سياه از كنارش ساده گذشت ...

 

اولش ديوونه ي قصه ي ما فكر كرد خب ! اونم مثل همه ي آدماي روي زمين اومده و خب ! رد شده ...

 

اما يهو چيزي به اون گفتش كه نه ! بايد بره

 

ديوونه فهميده بود كه اين خودش اره خودشه

 

چشم سياه بي رياست ، معشوقه ي ديوونه ي بي مدعاست !

 

همون كه تو خواب اون اومده و گفته بود : كوچولوي قشنگ من خوشبختيها از آن توست !

 

بعد  با يارش شادي و بازي كرده بود

 

پس ديوونه دنبال اون چشم سياه راهي شدش

 

دختره روي نيمكت پارك نشست كنار يك درياي قشنگ

 

ديوونه هم همون جا نشست كنار يك دريا نهنگ !

 

راستش اولش كمي دست پاچگي اومد سراغ ديوونه

 

نميدونست كه چي بگه كه چي نگه ...

 

منتظر بود تا يارش چيزي بگه

 

اما اونم هيچي نگفت حرفي نزد

 

ديوونه فهميد خب ! حتما اونم كمي دست پاچه شده

 

يهو تو اين حال و هوا دختر خوب روياها

 

برگشت و اون ديوونه رو اون گوشه ديد

 

تو نقطه اي به چشم ديوونه رسيد

 

نميدونم چطور شد و يهو لبخندي گوشه ي لب ديوونه نشست!

 

... اما كه از خنده ي اون ، تو قاب چشم دختر شكست

 

برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست !؟

 

آه ... پس چي شد ؟ ... چه بد شدش !

 

ديوونهه غمگين شدش...

 

يارش با اون قهر كرده بود ، ديوونه رو به حال خود ول كرده بود

 

...

 

آها ! حالا يادش اومد

 

تو خوابشم چشم سياه قشنگ ما يه بار از اون قهر كرده بود

 

ديوونه تازه حالا فهميده بود

 

خب ! دختره ناراحته از اينكه اين ديوونه نميره پيشش

 

حرفي بگه ... دردي بگه ... كاري كنه...

 

پس ديوونه بايد ميرفت پيش يارش و چيزي بهش ميداد و دلخوري رو ازش دور ميكرد

 

بايد بهش ميگفت : قشنگ خوب من ! تو رو خدا اين جور نكن !

 

بيا كه مثل اون خواب قشنگ با هم ديگه بازي كنيم ... شادي كنيم...

 

اما باز هم ديوونهه چيزي نداشت بده به يارش تا دلخوري رو آب كنه!!؟

 

يهو دست توي جيب كرد و از اون تكه نوني خشك و سياه بيرون پريد..

 

اين غذاي شام خود ديوونه بود كه عابري جلوي اون انداخته بود

 

بايد تكه نون رو ميداد به يارش

 

اما تا خواستش بره يهو ديد مردي از اون گوشه رسيد ...

 

دختره با ديدنش از جا پريد

 

دوتايي از ديدن يكي ديگه خوشحال شدن

 

عزمشون رو جزم كردن و اومدن و زود از كنار ديوونهه رد شدن

 

ديوونه رقيبش رو از دور ميديد كه با يارش نجوا ميكرد

 

...

 

حالا ديگه شب شده بود ... ديوونه مونده بود .. با يه مرغ ماهيخوار

 

دوتايي منتظر به راه يار

 

مرغه هم يه تيكه نون به منقارش گرفته بود

 

انگاري يار اونم تيكه نون رو نخواسته بود...

 

 

پرچين 60

يکشنبه سي ام بهمن ماه 1384 ساعت 19:42


.... به وقت رفتنت همين قطار مانده است

 

 

                و تيك تيك ساعتم به انتظار مانده است

 

 

 

 

ميان باد و برگريز چه عاشقانه ميروي

 

 

               تمام وعده هايمان سر بهار مانده است

 

 

 

 

زدي به تار ساز من تو چنگ بي وفائيت

 

 

           براي خلوتم ز تو همين سه تار مانده است

 

 

 

 

.... برو ولي بدان كه از تو لاي دفترم

 

 

          همين سکوت خسته ات به یادگار مانده است

 

 

پرچين 59

چهارشنبه بيست و ششم بهمن ماه 1384 ساعت 21:58


 

 

كنار خیابون منتظر تاکسی ایستاده بودم . يه پرايد جلوم ايستاد : كجا ميري ؟

 

 

فكر كردم اشتباه شنيدم .

 

 

سرمو پايين آوردم ، خانم نسبتا جواني پشت رل نشسته بود ! با تعجب نگاش كردم . شنيده بودم ولي نديده بودم !

 

 

دوباره پرسيد : ميگم كجا ميري؟

 

 

گفتم : رزمندگان

 

 

گفت بيا بالا

 

 

سوار شدم و حركت كرد .

 

 

خيلي تعجب كرده بودم .... گفت : چيه جن ديدي ؟

 

 

خيلي خجالت كشيدم .

 

 

چند لحظه بعد ضبط رو روشن كرد  و گفت اشكالي كه نداره ؟

 

 

گفتم : خواهش ميكنم ...

 

 

پرسيد : دانشجويي؟

 

 

گفتم : بله ( چقدر پر رو بود .... فضول )

 

 

گفت : موفق باشي .... بعد با پوزخند ادامه داد زن راننده نديده بودي نه ؟ بالاخره نون بايد يه جوري در بياد ... شيكم منو ....

 

 

بقيه حرفشو نزد

 

 

كجاي رزمندگان ؟

 

 

گفتم : سر بالايي بلوار

 

 

گفت : دربست حساب كن تا بالا ببرمت

 

 

گفتم : بالا نميرم

 

 

با اخم بهم گفت : چيه ؟ از پول تو جيبيت چيزي كم مياد؟

 

 

گفتم : ممنون پياده ميشم ... گفت هنوز نرسيديم كه ....

 

 

گفتم خيلي ممنون

 

 

نگه داشت و گفت به سلامت

 

 

كرايه رو روي داشبورت گذاشتم و پیاده شدم

 

 

كه گفت : كمه ! گفتم :من هميشه همين مسير و ميام

 

 

بعد در و بستم و رفتم 

 

 

صداش بلند شد كه گفت : هووي!! در و كندي

 

 

حالم داشت به هم ميخورد

 

 

مشكل نون با اعمال شاقه

 

 

پرچين 58

يکشنبه بيست و سوم بهمن ماه 1384 ساعت 18:58


 

 

وقتي او رفت ، دريا هم رفت و فانوس خيسش را به باران نگاه آهويي سپرد كه جلوه ي عشق را بهانه ي هميشگي خود ميدانست .

 

اما كاش ميدانست كه در طلوع سايه روشن روز ، او بارها فرياد زد : براي تو دلتنگم ...

 

پرچين 57

دوشنبه هفدهم بهمن ماه 1384 ساعت 19:10


           بعضي ها ميگويند:

                                  زن ،

                                سوسك ...

                              و مقداري هم تفاهم

         و مرد ها شيرن

         مثل شمشير برنده

                                نه قاضي ، قضاوت عادلانه نيست

   اين زن است ،كه شير زن

     مرد را قورت ميدهد!

                                  و اين جاست كه ديكتاتور زير پاي زنان سوسك ميشود .

        زنان دست سياستشان عالي است

                  و مرد ها كه كم مي آورند

                                               هميشه جيبشان خالي است

          و طبق قانون 1300 تا ادعا

                           ادعايشان زير پاي زنان له شده

                                                زناني كه حرف ميزنند

                                                                  حرف اول را

پرچين 56

شنبه پانزدهم بهمن ماه 1384 ساعت 06:31


         باد مي آید و خیال میبرد

 

                     هیچ رد پايي از آواز نمانده است

 

صدا و آهنگ یادگاری شده اند

 

               سراغ آرزوهایم را از شمع سوخته گرفته ام

 

        من محتاج تکه اي شادیم

 

تا بتوانم ميان بهشت و دوزخ

 

                            سيبهاي نارسیده ي آرزوهایم را پیدا کنم

 

                                                               دعا كنيد براي زندگیم

 

         تا در بینهایت عشق با طعم پختگی سیر شوم

 

پرچين 55

جمعه چهاردهم بهمن ماه 1384 ساعت 02:05


مثل يه موز كه از پوستش جدا شده ، منم از پوستم جدا هستم

 

حس ميكنم بخار شدم .... ميتونم پشت سرم رو ببينم....!!

 

 

وقتي يه كار مهم رو تموم ميكني كه براش ماهها زحمت كشيدي ، بعدش حس ميكني بيكارترين آدم روي زميني !

 

دلم ميخواد تا قيامت بخوابم

 

خسته ام و راضي...

 

آهوي من داره به آسمون پرواز ميكنه

 

 

پرچین 54

يکشنبه بيست و هفتم آذر ماه 1384 ساعت 01:34


تور بر سفیدی سراب نشست ،لرزه بر آبشار نور افتاد

پیرمردی سوار بر قایق ، باز دریا دلش به شور افتاد

آمد و تور نخ نمایش را ، باز همخوابه کرد با امواج

ماهی پوله پوش چشم آبی دست یک عده بی شعور افتاد

ماهی سرخ و کوچک دریا رفت و دیگر کسی ندید اورا

روزی از روزهای بارانی، توی تنگابه ی بلور افتاد

او که هر روز با رفیقانش ، بال در بال موج میرقصید

آه که تصنیف موج یادش رفت، از رفیقان خویش دور افتاد

چند ماه بعد از آن قصه، با تمام وجود حس کردم

من همان ماهی ام که چندی پیش دل به دریا زد و به تور افتاد

 

پرچین 53

چهارشنبه بيست و سوم آذر ماه 1384 ساعت 02:40


ای عاشقان ای عاشقان

                  دل را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را

                  انگور مهمانی کنید

معشوق من بگشوده در

               روی گدای خانه اش

تا سر کشم من جرعه ای 

                        از ساغر و پیمانه اش

               یا ضامن آهو

میلاد ناجی من مبارک

1 2 3 4