سياه مي كنم برگه هاي سپيد كاغذ را....
سپيد مي زنم سياهي شبهاي نبودنت را ...
.
از چشمهاي تو مي نويسم زيبا.
....
زمينگير _
آسمان_ چشمانت شدم ...
فقط همين زيبا.
به سکوتم نرسیدی ...
به دادم برس ...
...
لعنت به چشمهای شورشان...
شیرینی زندگی ام را تاب نداشتند.
درباران حضورت ...
چتر سیاه بر سر می گیرم,
وقتی کنارم نیستی.
زیبا
بی درنگ می گذری...
نفس هایم به شماره می رسند...
نفس هایم به شما نمی رسند.
.......
اینجا همه گمان می کنند من با چشمان شما زنده ام....
خوب میدانید...
چشمان شما مرا کشت....
با چشمهات
بدون سیب جاذبه رو کشف کردم.
ثانیه ها که برسند به
یادم
تو
را فراموش...
نه شرط را برده ام..
نه تو را
و نه
زندگی را...
گفتی به هیچ کس نگو منو چقدر دوست داری...
نمی شه زیبا...
نمی شه همه کس ام...
بالای چشمانت...
بین ابروهایت را که می بوسم ,
همه چیز از نو شروع می شود...
نقطه سر خط .
...................................
زیبا...
در ثانبه های نبودنت ...
داشتنت را آرزو می کنم ...
نه آرزوی داشتنت...
عجیب
دلم گرفته ...
دستهای چشمان تو را....
تو را انتخاب کردم,
تا هر دو مان پایان دهیم,
تنهائی را ...
دیگری را انتخاب کردی,
تا هر سه مان آغاز کنیم.
تنهائی را...
پرسید:(( چند حرفیه؟))
می خواست تو پیدا کردن گمشده ام کمکم کنه...
گفتم:((هیچی)).
آخه چشمات , ((حرف)) نداره...
از سپید شروع شد...
رنگهایی را می گویم که با تو تجربه کرده ام...
حالا نوبت سیاه است.
سیاه را می گذارم برای حسرت مرور گیسوانت...
بلندای گیسوانت گویا تمامی ندارد...
روزهاست تبعیدی سرزمین نبودنت شده ام...
به جرم دزدیدن(( نگاهت))...
میوه ممنوعه بهشت چشمانت.
پرسید: دیگه نمی خوای سر به راه بشی؟
گفتم : چرا ... اما فقط نمی دونم از کدوم راه می یاد...
فکر می کنم جهت حرکت نوشته های من خلاف عقربه های ساعت است...
عقربه ها مرا از تو دور می کنند...
نوشته ها مرا به تو نزدیک...