تا کی بدنبال تو جان بفرسایم ،بگو؟
خرد تر ز خرد ،خودم را بنمایم ،بگو؟
پای برهنه تا کجا ره در پی ات، تشنه بپیمایم ،بگو؟
تا کی شوم مشغول فعل ناثواب؟
تا کی بمانم بی جواب
و غرق خواب؟
اول مرا شوقم دهی
چون غافلان درقعر خود سوقم دهی
بعد هر چه شوردر منست را کم کنی و غم دهی
دانی که از خاکم ،مرا اینگونه بر خاکم زنی
صدها هزار خنجر مرا ،در سینه ی چاکم زنی
وین طوق طغیان را چنین بر روح قدسیه پاکم زنی
من را مستِ رقصم بری
بی پروا وبی ترسم بری
تنها و بی کسم بری
کشان کشان و صد قفل زنجیرم به پا، افتاده در پَسََم بری
بی راه چون باد وزان، غلطان چونِ خَسَم بری
از راه بی راهم کنی
پر از غم و آهم کنی
غرق گناهم میکنی
در قعر چاهم میکنی
در سر چو سودا می شوی
چون درد و چونان رنج، در من هویدا می شوی
آندم که گیرم یارمی، همچون یهودا می شوی
چون از حقیقت گویمت
دانم که حاشا می کنی
چون بر زمین افتم مرا، فقط تماشا می کنی
آه ای هوی، آه ای هوس
از جورتان پشتم شکست
اشکم چنین خونین مرا، بر چشم و صورت نقش بست
بس سرد و خاموشم کنی
همچون غلامان بنده را ،حلقه به گوشم می کنی
چون جز تو من را نبود،من را فراموشم کنی
با تازیانه زخمها، این تن خسته زنی
زنجیر و غل بر دستان پس بسته زنی
برو کز فتنه ی تو چنین دلها همه آشوب است
بدون تو ببین که روزگاران خوب است
جانم رها کن حیله گر
زآندم که صوتی جان فزا، فرمود من را که: به پر
شوری دگر دارم به سر
ای فکرتِ اهریمنی، ای فنا
ای که فکندی بر زمینم از هوا
ای که کشاندیم تا ناکجا و ای هوی
جانم رها کن رها
خواهم رسیدن تا خدا