به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته بدون شرح نوشته شده توسط مهلا خوش آمدید.

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر دانی بگوی ...
1 2 3 4 5 6 7 ...13 14

درد

سه شنبه هفتم ارديبهشت 1389 ساعت 19:32


دردهای من

جامه نیستند

تا زتن در اورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن دراورم

نعره نیستند

تا ز نای جان براورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است.

                                                    ***

 دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی استینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد میکند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد میکند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم

شکسته است.

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

                                    ***

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد هاست

دردهای اشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را

رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را

ز برگهای تو به توی ان

جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف میزنم؟

درد

 حرف نیست

درد

 نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

                                                                        زنده یاد  قیصر امین پور

1389/2/1

چهارشنبه اول ارديبهشت 1389 ساعت 14:50


عنوان :  5 دقیقه های لعنتی...  تاريخ 1389/2/1

 

تابوتهایی برفراز دستهایم که تا ته در گل فرو شده ام

نقشه هایی که از سر میگذرم و

۵! دقیقه هایی که کافی نیست برای انجام کارهای نشدنی

عزت و عظمتی که هیچ باقی نمیماند وقتی

سه وقفه تا موعدم را بیهوده هدر میدهم و همچنان

بر سر مناره های این فاحشه خانه نام تو را میشنوم

که هیچ عزت و عظمتی در تو ندیده ام

شنیده ام که پیش ترها پیرمردیست

که هر روز(...)

و ۵! دقیقه (...)

و تابوتهایی که بر فراز دستهای دخترکان

و تو که میخندی

و نوای سرد پیرمرد که قسم میخورد

به عزت و عظمت لااله الا الله

که ۵! دقیقه کافی نیست برای شکستن همه چیز؟


 


 


 

 

1388/10/2

چهارشنبه دوم دي ماه 1388 ساعت 19:39


عنوان :  ..  تاريخ 1388/10/2

 

ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم ،پررنگ ها رامي بينيم و سخت ها را مي خواهيم اما غافل از اينکه خوبيها


آسان مي آيند ،بي رنگ مي مانند، بي صدا ميروند...



دل ساده!


برگرد و در ازاي يک حبه کشک سياه شور


گنجشک ها را


از دور و بر شلتوک ها کيش کن


که قند شهر


دروغي بيش نبوده است...




1388/9/17

سه شنبه هفدهم آذر ماه 1388 ساعت 00:12


عنوان :  ..  تاريخ 1388/9/17

 

مطلب طاعت پیمان و صلاح از من مست


که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست


من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق


جار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست


 

1388/7/2

پنج شنبه دوم مهر ماه 1388 ساعت 19:12


عنوان :  ..  تاريخ 1388/7/2

 

بد نبودم


بد نشدم


بی تفاوت شدم ...


 

1388/6/27

جمعه بيست و هفتم شهريور 1388 ساعت 21:53


عنوان :  ..  تاريخ 1388/6/27

 زندگی شاید

تعارف های مردی با انگشتر های عقیق

و پیشانی مهر داغ دیده

باشد که با رفیقش

دو نفری چهار فلافل با نوشابه خورده اند

و برای مادر بقیه بچه هایش

سکس با نان اضافه به خانه می برد.



خاکستری، سبز، قهوای تریاکی،

می دانم زندگی

بدهکار به من،

هوشیاری ام،

و گیجی مفرطم نیست

و حتی بدون سیگارهایی که نکشیده ام،

بدون بوسه های قبل از خواب

هم
می گذرد

1388/4/18

پنج شنبه هجدهم تير ماه 1388 ساعت 22:40


عنوان :  ..  تاريخ 1388/4/18

 

فکر می‌کنم


که امشب سالگرد کدامین گناه من است


که کابوسش را باید ببینم



امشب اما


با تو خواب می‌بینم


تو هم بیا...


بیا تا گناه نکنم دیگر.


1388/3/17

يکشنبه هفدهم خرداد ماه 1388 ساعت 22:17


عنوان :  ...  تاريخ 1388/3/17

 

حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود...

16/3/88

شنبه شانزدهم خرداد ماه 1388 ساعت 19:50


عنوان :  بعد از مدت ها  تاريخ 1388/3/16

 

 
خدا رو شکر غربت این‌جا اون‌قدر بزرگ نیست که بخوام نعره بزنم.
 
 
 
 
جنگ و خیانت

هر دو، فقط منتظر یک بهانه‌اند.
 
 

1387/7/5

جمعه پنجم مهر ماه 1387 ساعت 17:31


عنوان :  آزار  تاريخ 1387/7/5

 

شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:

 
 

 يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :

 

 يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
 


جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :

گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
 

 
 
 

جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:

 
 

 

ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
 


جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :

صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست

صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست

با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست

 

1387/5/26

شنبه بيست و ششم مرداد ماه 1387 ساعت 01:54


عنوان :  ...  تاريخ 1387/5/26

 

داشتم فکر می کردم که فکرم راست میگه ،من فعلا شدم مزخرف ترین آدمی که تو ذهنم وجود داشته


دلم تنگ شده واسه حلقه های بازگشتی که همیشه بعد از نوشتنشون به آدم حس غرور کاذب میده چون علیرغم


ظاهر مختصرش وقت و هزینه ی برنامه رو به یغما می بره!


موسیقی سنتی ، شعر سهراب،خزعبلات نوشته های xyz،گشت و گذارای اینترنتی واسه کدهای جدید، ...

چقدر زود دوران مرور خاطرات نه چندان پوسیده رسیده...


نه!


زندگی یه معمای پیچیده است که نباید واسه حل کردنش وقت گذاشت؛


تغییر تو همه چی لازمه و طبق قانون فیزیک -که آخرین بار سال دوم دانشگاه 4 واحدشو پاس کردم-


هر تغییری نیازمند انرژیه؛


انرژی ...


فکر میکنم اینم از اون چیزاییه که باید از شنبه (!) برم دنبالش؛


تو قصه های من همیشه کلاغه به خونه ش می رسه و این بدترین پایانه.

 

1387/4/12

چهارشنبه دوازدهم تير ماه 1387 ساعت 01:39


عنوان :  ...  تاريخ 1387/4/12

 ... قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد

 همچنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا پرياني که سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

 مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان

 همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 دور بايد شد دور ...

1387/2/24

سه شنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 17:42


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/24

 

زنجیر سرنوشت


توجیه کوتاه گامی ما نیست


تقدیر را دلیل می آوریم


تا گریزگاه مان باشد


می توانستیم


دیگرگونه مسیری را برگزینیم


به دفعات و


دفعات






بارها


در گذری شلوغ


چشمانی از کنارت گذشته اند


که ایمان داشته ای


می توانند سرنوشتت را دگرگون کنند


اما بی دل تر از آن بوده ای


که به قفا برگردی و


مالک چشم ها را


صدا بزنی






قطاری بی ترمز


از ایستگاهی می گذرد


از دریچه کوپه تنگت


زنی-یا بل مردی-را


کنار ریل ها می بینی


و باور داری


نیمه گمشده جهان توست


لیکن خطر نمی کنی به دست بردن ترمز خطر


تا خداوندگار سکون قطار شوی


و از دریچه بیرون جهیده


بر خلاف مسیر موعود قطار به راه افتی


نه به جستن آن چشم ها


که به یافتن خود


خودی که هر اجباری را سر می زند


و بر نمی تابد


تنگنای تقدیرو


سیم خاردار سرنوشت را

"خورجین"

1387/2/7

شنبه هفتم ارديبهشت 1387 ساعت 23:14


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/7

 

جرعه جرعه ، لاجرم


تقدیر می نوشیم


تبر تبر ، ناگریز


رویاهایمان تباه می شوند


راه ها گاهی


بی همسفر طراحی شده اند


 

1387/2/6

جمعه ششم ارديبهشت 1387 ساعت 00:46


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/6

 

 آغوش را

در تاریکی دزدیدن،

و تمام روزها را

دنبال‌ـش گشتن،

سهم من است

 

4/2/1387

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 23:26


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/4

 

 نمی توانم آن طرف بیایم


نمی توانم دست هایت را بگیرم


مرا ببخش ...


به خاطر خودخواهی های بشر است


که دیوار بلند شد ...



 

86/12/23

پنج شنبه بيست و سوم اسفند ماه 1386 ساعت 18:51


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/23

 

 آدما دو دسته اند:


یه دسته عاشق یک نفرند


و یه دسته دنبال کسی که عاشقش بشن؛


دسته اول با یک نفرن


و دسته دوم با آدمای زیادی هستن!


پیدا کنید دسته ی سوم را!

 


 

86/12/12

يکشنبه دوازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 22:26


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/12

 

باز آ!

 
بستان آن عاریه به مهر را که وام دارمان کردی!

 
گمان ساده مبر که پا پس کشیده ایم!

 
حضور مورب

 
به تقعری در درون کامیابم کرده است :

 
راس این کمان به زمین و تیرش به قصد آسمان

 
آسمانی نه یک رنگ ٬ به هرجا

 
آسمانی نه برای من ٬ به هرجا

 
باز آ!

 
به خود رنج راه مده ،

 
باز هم قمار خواهم کرد

 
بی خبر

 
وام گرانت را به بهای اندیشه ای و دلی گرو خواهم گذاشت!

 
بازآ!

 

 

 

 

 

ره نزدیک کن!


86/12/9

پنج شنبه نهم اسفند ماه 1386 ساعت 23:31


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/9

 

هنوزم با تو نشستن ، به همه دنیا می ارزه ...

86/11/29

يکشنبه بيست و هشتم بهمن ماه 1386 ساعت 21:33


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/29


ديگر اگر پشت خدا خم شود     


خاك محال است كه آدم شود


در كفنم قسمتي از صبح بود


صاعقه نگذاشت كه شبنم شود


 

1 2 3 4 5 6 7 ...13 14