به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته بدون شرح نوشته شده توسط مهلا خوش آمدید.

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست راه اگر نزدیکتر دانی بگوی ...
1 2 3 4 5 6 7 ...13 14

1387/4/12

چهارشنبه دوازدهم تير ماه 1387 ساعت 01:39


عنوان :  ...  تاريخ 1387/4/12

 ... قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد

 همچنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا پرياني که سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

 مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان

 همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 دور بايد شد دور ...

1387/2/24

سه شنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 17:42


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/24

 

زنجیر سرنوشت


توجیه کوتاه گامی ما نیست


تقدیر را دلیل می آوریم


تا گریزگاه مان باشد


می توانستیم


دیگرگونه مسیری را برگزینیم


به دفعات و


دفعات






بارها


در گذری شلوغ


چشمانی از کنارت گذشته اند


که ایمان داشته ای


می توانند سرنوشتت را دگرگون کنند


اما بی دل تر از آن بوده ای


که به قفا برگردی و


مالک چشم ها را


صدا بزنی






قطاری بی ترمز


از ایستگاهی می گذرد


از دریچه کوپه تنگت


زنی-یا بل مردی-را


کنار ریل ها می بینی


و باور داری


نیمه گمشده جهان توست


لیکن خطر نمی کنی به دست بردن ترمز خطر


تا خداوندگار سکون قطار شوی


و از دریچه بیرون جهیده


بر خلاف مسیر موعود قطار به راه افتی


نه به جستن آن چشم ها


که به یافتن خود


خودی که هر اجباری را سر می زند


و بر نمی تابد


تنگنای تقدیرو


سیم خاردار سرنوشت را

"خورجین"

1387/2/7

شنبه هفتم ارديبهشت 1387 ساعت 23:14


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/7

 

جرعه جرعه ، لاجرم


تقدیر می نوشیم


تبر تبر ، ناگریز


رویاهایمان تباه می شوند


راه ها گاهی


بی همسفر طراحی شده اند


 

1387/2/6

جمعه ششم ارديبهشت 1387 ساعت 00:46


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/6

 

 آغوش را

در تاریکی دزدیدن،

و تمام روزها را

دنبال‌ـش گشتن،

سهم من است

 

4/2/1387

چهارشنبه چهارم ارديبهشت 1387 ساعت 23:26


عنوان :  ...  تاريخ 1387/2/4

 

 نمی توانم آن طرف بیایم


نمی توانم دست هایت را بگیرم


مرا ببخش ...


به خاطر خودخواهی های بشر است


که دیوار بلند شد ...



 

86/12/23

پنج شنبه بيست و سوم اسفند ماه 1386 ساعت 18:51


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/23

 

 آدما دو دسته اند:


یه دسته عاشق یک نفرند


و یه دسته دنبال کسی که عاشقش بشن؛


دسته اول با یک نفرن


و دسته دوم با آدمای زیادی هستن!


پیدا کنید دسته ی سوم را!

 


 

86/12/12

يکشنبه دوازدهم اسفند ماه 1386 ساعت 22:26


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/12

 

باز آ!

 
بستان آن عاریه به مهر را که وام دارمان کردی!

 
گمان ساده مبر که پا پس کشیده ایم!

 
حضور مورب

 
به تقعری در درون کامیابم کرده است :

 
راس این کمان به زمین و تیرش به قصد آسمان

 
آسمانی نه یک رنگ ٬ به هرجا

 
آسمانی نه برای من ٬ به هرجا

 
باز آ!

 
به خود رنج راه مده ،

 
باز هم قمار خواهم کرد

 
بی خبر

 
وام گرانت را به بهای اندیشه ای و دلی گرو خواهم گذاشت!

 
بازآ!

 

 

 

 

 

ره نزدیک کن!


86/12/9

پنج شنبه نهم اسفند ماه 1386 ساعت 23:31


عنوان :  ...  تاريخ 86/12/9

 

هنوزم با تو نشستن ، به همه دنیا می ارزه ...

86/11/29

يکشنبه بيست و هشتم بهمن ماه 1386 ساعت 21:33


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/29


ديگر اگر پشت خدا خم شود     


خاك محال است كه آدم شود


در كفنم قسمتي از صبح بود


صاعقه نگذاشت كه شبنم شود


 

86/11/14

يکشنبه چهاردهم بهمن ماه 1386 ساعت 22:50


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/14


محبوبم روز طولاني و سختي بود.

در مسيري که بدانجا مي رسيد،

راهم را گم کردم

و آن دم که رسيدم، گفتندم بس دير است.

اکنون، تنها تويي که مي تو.اني گره از کارم بگشايي.

پس بيا و رنگين کماني برايم بخوان، محبوب من.

برايم آوازي بخوان فقط يک امشب را، آن گونه که مي خواهم.

آه، چون ديري است که چنين نبوده است.

انبوهي از تيرگي ها و سياهي هاست

در ژرفاي درون مرد، محبوب من.

پس اگر مي تواني، رنگين کماني برايم بخوان.

قطاري که به انتظارش بودم،

آمده بود و رفته بود.


گويي من تمام عمر خود را

به سوار شدن و پياده شدن گذراندم.

باري، درون خود را فروختم

و روياهايم را به اين و آن دادم.

فردا روز، من بنا خواهم کرد

به نگريستن، ديروز را

اما تا آن دم ...

رنگين کماني برايم بخوان، محبوب من.

برايم آوازي بخوان

فقط يک امشب را، آن گونه که مي خواهم.

آه، چون ديري است که چنين نبوده است.

محبوبم، بسا گرسنگي ها هست

که تو در نمي يابي.

پس اگر مي تواني، رنگين کماني برايم بخوان.

اگر مي تواني، اگر مي تواني،

رنگين کماني برايم بخوان،

اگر مي تواني.

  " شل سيلورستاين "

 

86/11/9

سه شنبه نهم بهمن ماه 1386 ساعت 21:48


عنوان :  ...  تاريخ 86/11/9


ضيافت نور است و نگاه و شور و شراب


شقاوت تيغ است و خون و عشق و جنون


دو چشم و نگاهبانش اين همه شمشير؟


لبي و تمناي بوسه اش اين همه خونريز؟


مرا ببين که به پاي خود آمدم مسلخ!


86/11/7

يکشنبه هفتم بهمن ماه 1386 ساعت 21:17


عنوان :  شهر ...  تاريخ 86/11/7


شهر مترسک ها ،آدم هایی در حکم ته سیگارهای له شده در زیر سیگاری...


یا بی نگارند یا وحشی هر جایی و یا به دنبال ( ... ).


مردم این شهر به جز آلت و تن فروشی سگانه چه دارند... ؟!


ما و من و تو...، خیل آدم نما چه کم از قوم لوط داریم ... ؟!


تف بر مناره ها که به زنگوله گردن خران تبدیل شده و معجزه ای در آستین ندارند.


... ویران شود این شهر که میخانه ندارد !


86/11/6

شنبه ششم بهمن ماه 1386 ساعت 13:56


عنوان :  عاشقانه  تاريخ 86/11/6

يکشب دلي به مسلخ خونم کشيد و رفت

ديوانه اي به دام جنونم کشيد و رفت


پس کوچه هاي قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشيد و رفت


تا از خيال گنگ رهايي رها شوم

بانگي به گوش خواب سکونم کشيد و رفت


شايد به پاس حرمت ويرانه هاي عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشيد و رفت


ديگر اسير آن من بيگانه نيستم

از خود چه عاشقانه برونم کشيد و رفت

86/10/28

جمعه بيست و هشتم دي ماه 1386 ساعت 19:29


عنوان :  ...  تاريخ 86/10/28

 

باورت می شود نازنین ؟!


من اشک خدا را دیده ام !


آن هنگا م که در گذر گاه نا دا نی به بها یی اند ک انسا نیت را می فروختند.


باورت می شود ؟!


من اشک خدا را در سپیده د می که اند یشه ها را به دار کشیده اند دیده ام .


باورت می شود ؟!


من اشک خدا را آن هنگام که انسان گلوی انسانیت را با سرپنجه نادانی می فشرد ، دیده ام .


دیشب باز خدا گریه می کرد !


چرا که دیده بو د چگونه با بند ترازوی عدالت انسانیت را به جرم مهربانی ، به جرم دانایی


به دارکشیده اند!


و چه سخت می گریست خدا !!!!!!!!!!!



86/10/19

چهارشنبه نوزدهم دي ماه 1386 ساعت 18:06


عنوان :  ...  تاريخ 86/10/19

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش


تو قاف قرار من و من عین عبورم


بگذار به بالای بلند تو ببالم


کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


 

 

86/10/11

چهارشنبه دوازدهم دي ماه 1386 ساعت 12:26


عنوان :  ...  تاريخ 86/10/12


حسرت نبرم به خواب آن مرداب


كآرام درون دشت شب خفته است


دريايم و نيست باكم از طوفان


دريا همه عمر خوابش آشفته است


86/10/3

دوشنبه سوم دي ماه 1386 ساعت 12:07


عنوان :  مسافر  تاريخ 86/10/3


سر تقدیر در این بود که عابر بشوم

سمت غربت کده ی تازه مسافر بشوم

جاده و توشه و ره منتظر پای منند

بگذارید که بی وسوسه زائر بشوم

زائر معبدی از جنس تمنای غزل

بگذارید پر از خواهش شاعر بشوم

ماندنم معجزه و رفتن من تلخ و سیاه

بگذارید که بی معجزه ساحر بشوم

برد اگر چشم تو از یاد مرا پس بگذار

در حریم غزل سبز تو ظاهر بشوم

وقت تنگ است و دلت تنگ خدا حافظ من

بگذارید که بی گریه مسافر بشوم

 

86/9/21

چهارشنبه بيست و يکم آذر ماه 1386 ساعت 19:59


عنوان :  آتش آتشنشان  تاريخ 86/9/21


ای آتش آتشنشان، این خانه را ویرانه کن


وین عقل من بستان ز من، بازم ز سر دیوانه کن


بشکن در خمخانه را، بستان سبک پیمانه را


بر هم زن این افسانه را، زهد مرا افسانه کن


ساقی بیار آن جام را، بستان ز من آرام را


بگذار این اسلام را، رو کعبه را بتخانه کن


ای عاشق عاشق برو، جان را به جامی کن گرو


زان جام جم رمزی شنو ،سر در سر پیمانه کن


ای عشق با چندین جفا، چون سوختی حان مرا


رو یکدمی بهر خدا، قصد در جانانه کن


...

86/9/19

دوشنبه نوزدهم آذر ماه 1386 ساعت 19:22


عنوان :  ...!  تاريخ 86/9/19

دیدار تو ابدیت من است ...


که عشق را به دلم بیدار نگه می دارد،


خاطره ی دیروزم و امید فردایم را


بیا و به همدیگر برسان،


یا دیروز را برگردان و برو!


یا پیشم بمان و امید فردایم باش!!!

 

86/9/10

شنبه دهم آذر ماه 1386 ساعت 22:39


عنوان :  سلول انفرادی!  تاريخ 86/9/10

 

از این بی ریشه روئیدن ، از این در سایه غلطیدن

 

از این تکرار دلگیرم ؛ بیا تا طعم بوسیدن !!

 

بیا هم رقص دورادور ؛  بیا رویای این شبکور

 

که رنجور از سماعم من ؛ از این با خویش رقصیدن

 

ببر من را به سرسبزی ، تو ای مفهوم بی مرزی

 

که سهم برگ و بارم نیست ، در این گلخانه پوسیدن

 

تو و خواب فراموشی ، من و با شب هم آغوشی

 

من و این بغض بی ساحل ؛ تو و بی وقفه خندیدن !!

 

نگو تقدیر من این بود ، نگو عاشق شدن این بود

 

هراس دوستت دارم ؛ عذاب سیب را چیدن

 

چه بی پرسش غزل بگذشت ، چه نا غافل ورق برگشت

 

دوباره گم شدن در خود ؛ دوباره دیده دزدیدن !!

 

دوباره مستی هر شب ، دوباره سوختن از تب

 

در این پس کوچه افتادن ، در آن پس کوچه شنگیدن !!

 

دوباره با تو دل دادن ، دوباره از تو افتادن

 

نشان آرزوها را ، از آغوش تو پرسیدن

 

دوباره دربه در بودن ؛ خراب هر گذر بودن

 

هجوم طعنه هایت را ، به سمت قلب پیچیدن !!

 

دوباره این شکستن ها ، دوباره چشم بستن ها

 

و از تو زخم خوردن ها ؛ ولی از تو نرنجیدن

 

کجائی سرو سر سنگین ؛ بیا تا این شب غمگین

 

که مثل پیچک وحشی ، پرم از حس پیچیدن !!

 

 "یغما گلرویی"

***

 

 

چونست به درد دیگران درمانی   چون نوبت درد ما رسد در مانی!

 

 

من صبر کنم تا ز همه وامانی     آیی بر ما چو حلقه بر در مانی

 

 

 

 

1 2 3 4 5 6 7 ...13 14