سلام به بچه هاي عزيز زنده رود .
دلم خيلي براتون تنگ شده بود ولي خوب چي كار كنم امتحاناتو و درس و مدرسه نمي ذاره
خوب بگذريم .امروز يه شعر قشنگ خوندم .اين شعرو تقديم مي كنم به تموم زنده روديهاي گل:
ياد من باشد فردا حتما
دو ركعت راز بگويم با او
و بخواهم از او كه مرا در يابد
ودل از هر چه سياهي است ,بشويم فردا
ياد من باشد فردا حتما
صبح بر نور سلامي بكنم
سيصدو شصت و چهار غفلت را,من فراموش كنم
سينه خالي كنم از كينه اين مردم خوب
و سلامي بدهم بر خورشيد
ياد من باشد فردا
به دل كوزه اب كه بدان سنگ شكست
بستي از روي محبت بزنم
تا اگر اب در ان سينه پاكش ريزند
ابرويش نرود
رخ ايينه به اهي شويم
تا كه من را بنشاند در خويش
من در ايينه خواهم خنديد
خاطر ايينه از اخم به تنگ امده است
ياد من باشد فردا دم صبح
به نسيم از سر شوق سلامي بدهم
و به انگشت نخي خواهم بست
تا فراموش نگردد,فردا
زندگي شيرين است ,زندگي بايد كرد
گرچه دير است ولي
كاسه اي اب به پشت سر لبخند بريزيم
شايد
به سلامت ز سفر برگردد.
ياد من باشد فردا حتما
باور اين را بكنم,كه دگر فرصت نيست
و بدانم كه اگر دير كنم ,مهلتي نيست مرا
و بدانم كه شبي خواهم رفت
و شبي هست مرا كه نباشد پس از ان فردايي
ياد من باشد
باز اگر فردا غفلت كردم
اخرين لحظه فردا شب باز
من به خود باز بگويم اين را:
ياد من باشد فردا حتما
دو ركعت راز بگويم با او
صبح بر نور سلامي بكنم
پرده از پنجره ها بردارم
اه
اي غفلت هر روزه من
من به هر سال كه بر من بگذشت
غرق انديشه ان فردايي كه نخواهد امد
مي نشانم به جامه عمرم,سيصدو شصت و پنج غفلت را
همه شما را دوست دارم