خورشید درست وسط آسمان قرار داشت. روی ِ تختم دراز کشیده بودم و پنجره اتاقکم رو باز گذاشته بودم.تلاقی ِ تکانهای نرم ِ امواج دریا و وزش بادهای ملایم و تاثیر همزمان آنها احساس ِ پرواز وسبکی را در من بارور می کرد. اتاقک من در بالاترین قسمت عرشه کشتی قرار داشت طوری که وقتی پشت پنجره اش می ایستادم به همه عرشه مسلط بودم. به جز تختم و کمد لباسهام دستگاه تایپ هم در اتاقکم بود دستگاهی که برای من دریای دوم بود و بوسیله ی اون میتونستم روی ِ امواج حرکت کنم. پلکهام سنگین شده بود و تکانهای کشتی تداعی کننده ی تخت ِ متحرک زمان بچه گیام بود .همون تختی که مادرم وقتی می خواست بدون درد ِ سر منو بخوابونه منو توی ِ اون می ذاشت و شروع به تکان دادنش می کرد. دیگه تقریبن قدرت باز کردن چشمامو نداشتم و خواب بر من مستولی شده بود. اما حیف که این فضای ِ رویایی و آرامش بخش عمر ِ زیادی نداشت...
انگار کشتی به صخره یا کوهی برخورد کرده باشه ناگهان با صدای مهیبی توی ِ تختم مثل مجسمه سیخ شدم. آسمان سیاه و پر از ابرهای تیره شده بود و رعد و برقهای ِ وحشتناک همراه با غرش ابرها دل ِ هر شجاع دلی رو به لرزه در میاورد.بالاخره بر ترس و نگرانی خودم غلبه کردم و خودمو پشت ِ پنجره اتاقکم رسوندم. چوب ِ بلندی که در قسمت ِ ابتدایی ِ عرشه قرار داشت و بادبانهای جلویی کشتی روش سوار بود وسط ِ کشتی افقی شده و همه ی اشیا و وسایل زیرش رو له کرده بود. گیج و ویج دنبال این میگشتم که چی شده و چرا این اتفاق افتاده که چشمم افتاد به سمت راست کشتی . در حدود ِ فاصله سه کیلومتری ،کشتی غول پیکر و سیاه رنگی رو دیدم که گلوله توپهاش به طرف کشتی ما نشونه گرفته شده بود. تا اومدم ببینم که چه خبر ِ ،یک گلوله دیگه به طرف ما شلیک و لبه عرشه کشتی سوراخ شد. حالا دیگه آسمان به شدت داشت میبارید و دریا طوفانی شده بود.امواج دریا مثل هیولاهای کارتنی به کشتی ما حمله می کردن و کشتی رو با خودشون به اینور و اونور میبردن.کشتی سیاه به کشتی ما نزدیک شده بود و دیگه کاملن می شد تشخیص داد که همون کشتی معروف دزدان ِ دریایی ِ . به سرعت رفتم و پشت ِ دستگاه تایپم که پشت ِ پنجره قرار داشت نشستم و شروع به نوشتن کردم :
"
آرام ، بی صدا ، در دشتی پر از شقایق که از شمال به تپه ای سر سبز و از جنوب به آبشاری با درختانی در اطراف و عظمتی شگفت انگیز منتهی می شدغوطه ور می باشم . نرمی شقایقها و آبی آسمان و نسیمی که پوستم را نوازش می کند مرا به یاد بهشت می اندازد آن جایی که هر گز نبوده ام اما خوب میدانم کجاست. دستها و پاهایم باز و به کمر روی ِ این رختخواب ِ پر ِ قو دراز کشیده ام ، اینجا بود که تو را آرزو داشتم . "
ناخدا با صدای بلند در حال دستور دادن به افراد بود و مثل ِ مدیری با صلابت در اون شرایط وحشتناک داشت همزمان با این طرف و اون طرف رفتن وظایف هر نفر رو بهشون می گفت .کشتی دزدان ِ دریایی تقریبن به فاصله ی 200 متری ما رسیده بود .همه ی افرادشون روی ِ عرشه کشتیشون نظام گرفته و در حال آماده کردن تفنگهاشون بودن. ناخدا به سکان دار گفت : با تمام سرعت 90 درجه به چپ .کشتی در حال ِ دور زدن به چپ بود که موج غول پیکری به نیمه ی چپ کشتی خورد و با آب زیادی که همراه خودش روی ِعرشه آورد ، در عرض چند ثانیه کشتی رو کاملن کج کرد .سامان که روی ِ عرشه کشتی بود و داشت طنابهای پاره شده رو به هم گره میزد ، همراه با این موج و کج شدن کشتی ،به داخل دریا پرت شد و دیگه ندیدمش. یه لحظه همه خاطرات ِ دوران بچگیمون از جلو چشمام گذشت آخه سامان بچه محل ما بود و با هم بزرگ شده بودیم .روزی که با سنگ زدم سرشو شکوندم ، روزایی که با هم در خونه ها زنگ میزدیم و فرارمیکردم ، پارسال که با هم رفته بودیم کیش و کنار ِ دریا با نسکافه ماربورو سبز میکشیدیم و آدمارو مسخره می کردیم... چشمام پر از اشک شده بود. داشتم دق می کردم از غصه ، قطره های اشک ازچشمام پایین میومد و روی ِ ماشین تایپم میریخت و کلیدهای حروف پیش چشمام تار می شد .
" تو با لباسی سپید برتن و توری بر سر و صورت ، آبی ِ آسمان بالای سرم را سپید کردی. باور کردنی نبود ، چشمانم را چند بار باز و بسته کردم و مالیدم شاید اشتباه میکنم اما نه ، خودت بودی با همان لبخند همیشگی. دستانت را باز کردی و روی ِ من دراز کشیدی .بدون هیچ صحبتی لبهایت را روی ِ لبانم گذاشتی و بی مضایقه اوج لذت را به من هدیه کردی. دیگر از خدا هیچ نمی خواستم .اگر مرگ به سراغم می آمد دیگر آرزویی بر دلم نبود ...
یکی از دستانم را زیر کمرت ودست ِ دیگرم را پشت رانهای پاهایت گذاشتم و تو را از زمین کندم و به آغوش کشیدم .همانطور که به چشمانت زل زده بودم و لبانت را میبوسیدم ،کنار رودخانه ای که بعد از آبشار بود رفتیم زیر سایه ی درختی بزرگ رویِ تکه سنکی نشستیم و کفشهایمان را در آوردیم و پاهایمان را به آب رودخانه سپردیم. دلم می خواست شعرت را بگویم ،
حال و هوای عاشقی می خواهد شعر ِ تو گفتن
یک بغل رازقی می خواهد شعر ِ تو گفتن
ذره ای ساده گی می خواهد شعر ِِ تو گفتن
یک نفس زندگی می خواهد شعر ِتو گفتن
کاغذی بی ریا می خواهد شعر ِ تو گفتن
کلبه ای بی صدا می خواهد شعرِ ِ تو گفتن "
با گردشی 90 درجه ای ، کشتی دزدان دریای کاملن پشت ِ سر ما قرار گرفت و به سرعت در تعقیب ِ ما بود ،
که سکان دار فریاد زد: بادبانها رو بکشید .
هر دو تا موتور کشتی رو زده بودن وفقط بادبان ِ وسط سالم بود که اونم توی ِ اون شرایط ، قدرت ِ حرکت دادن کشتی رو نداشت. ناخدا به سراغ گنجه تفنگها رفت و به سرعت همه ی تفنگهارو بین افراد پخش کرد. انگار اونم قانع شده بود دیگه راه ِ فراری نیست ، کشتی دزدان دریای دیگه تقریبن رسیده بود به ما و توی ِ اون طوفان شدید صدای شلیک تفنگهاشون کاملن به گوش می رسید. افراد ِ ما پشت ِ بشکه های آب و چادرهای برزنتی که روی ِ عرشه بود سنگر گرفته و منتظر ِ اومدن دزدان دریایی بودن. با اینکه همه میدونستن برای پیروزی توی ِ این جنگ نابرابر شانسی ندارن اما باز هم امیدوارانه قصد نبرد داشتن و هیچ کس خودشو توی ِ آب پرت نمی کرد. شاید دفاع از کشتیی که روش زندگی می کردن ارزش ِ مردن روداشت.
چند روز پیش خواب دیده بودم یک ماشین ِ مِگان نقره ای رنگ خریدم. ماشین خیلی نرم و راحتی بودو رانندگی باهاش خیلی لذت بخش .گرچه اون روز که از خواب بیدار شدم کلی به خودم فحش دادم که تو که می خوای خواب ببینی ،حالا که مفته حداقل خواب ببین الگانس یا ب ام و خریدی ، اما الان و توی ِ این شرایط هزار بار از خدا آرزوی اون مگان و میکردم که اگه بود میشد همه افراد و سوارش کرد و با آخرین سرعت از دست دزدان دریایی فرار کرد ، حالا دیگه کشتی دزدان دریایی تقریبن مماس کشتی ما بود و اونا داشتن یکی یکی افرادشونو روی ِ کشتی ما میفرستادن دستام از ترس شروع کرده بود به لرزیدن و رنگ و روم کامل پریده بود. به سختی میتونستم روی ِِ کلید های ماشین تایپم تمرکز کنم و بنویسم.
" دستامو گرفتیو بلندم کردی .باور کردنی نبود نمیدونم زمین داشت از ما دور می شد یا ما از زمین . داشتیم پرواز میکردیم و به آسمانها میرفتیم .چه لذت بخش بود آزادی و رهایی از همه ی چیزایی که به ما وزن می داد و به زمین می چسبوند، همونطور که از وسط ِ ابرها می گذشتیم ، دستامو گرفتیو هر دومون ایستادیم ، درست جلومون روی ِ ابرها یک دروازه عظیم بود که بوسیله ی سربازانی بلند قامت و زیبا رو محافظت میشد. انگار ورودی شهر یا کشوری بود . آروم و با کنجکاوی زیاد از دروازه عبور کردیم .
باور کردنی نبود ، من که چشممام داشت از حدقه در میومد ، شهری زیبا و با عظمت میدیدم که مردمانش در حال جشن و رقص و شادی و پایکوبی بودن .انگار غم و غصه به عمرشون ندیده بودن و اصلن نمیدونستن گریه چیه ، دخترانی زیبا ترولطیف تر از گل و مردانی تنومندوقوی هیکل و خوشرو . ساختمانهایی حیرت انگیز و با عظمت که احساس ِ شکوه و قدرت آنها را نمایش می داد.
لحظه ای اون همه جوش خروش فرو کش کرد و همه جا ساکت شد. جمعیت دور ِ مردی بلند قامت و سپید رو که سوار بر اسبی بود حلقه زدند . مرد دست ِخودشو بلند کرد و اینچنین گفت :
"منم کوروش شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه دادگر ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ی جهان . پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ... نوه ی کوروش ، شاه بزرگ ... نبیره ی چیش پیش ، شاه بزرگ ..."
آره درست حدس زدم اینجا بهشت ِ وطن بود. "
صدای ِ شلیک تفنگها کم و عرشه کشتی پر شده بود از دزدان دریایی. انگار دیگه کسی از افراد ِ ما زنده نبود. با وجودی که شدت ِ طوفان هم کمتر شده بود اما کشتی همچنان تکانهای زیادی داشت . دزدان دریایی تمام آذوقه و چیزای با ارزش ِ کشتی ما رو غارت کردن و با خودشون بردن و موقع رفتن کشتی رو آتش زدن. عرشه کشتی شده بود عین کوره ی آتش و صدای جیلیزویلیز چوبهای کشتی ، تنها صدایی بود که به گوش می رسید .زبانه های آتش تقریبن تا جلو پنجره اتاقکم رسیده بود و کشتی تکانهای عجیب و وحشتناکی می خورد. آره درست حدس زده بودم کشتی داشت از وسط نصف میشد و زیر آب میرفت.
دستگاه تایپم از پنجره به بیرون پرت و تختم از وسط نصف شد .روی ِ زمین ولو شده بودمو به اینور و اونور ِ اتاقکم کوبیده میشدم. احساس ِ خستگی زیادی می کردم. حتی توان سر پا شدن هم نداشتم که آب با شدت بسیار وارد اتاقکم شد. همه ی کشتی غرق شده بود و تا چند ثانیه دیگه اتاقک من هم زیر آب میرفت. احساس کردم جسمی محکم به صورتم خورد چشمامو به سختی باز کردمو دیدم آش و لاش از روی ِ تختم پرت شدم رو زمین ، عجب کابوس ِ عجیبی بود...
جشن دلتنگی
"با تشکر از دوست عزیزم ، بانوی شب که به من لطف داشت و این داستان رو برام ویرایش کرد."