به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته تو را مي نويسم نوشته شده توسط دور و نزديک خوش آمدید.

1 2

شماره 32

سه شنبه سي ام بهمن ماه 1386 ساعت 16:12


چشم هایم سراپا گوش است

       به سمفونی اتاقم گوش می دهم ...

کاغذ سفیدم اپرا می خواند

توری پنجره سنتور می زند

گیتار می نوازد گل شیپوری

سه تارم قهر کرده

وبالشم لالایی می خواند

چه نفس گرمی دارد نسکافه ...

و چنگ می زند در دلم

قاب عکست .

هنوز در شعر های من

زن زیباست

دختر مقدس است

کودک بازی می کند

و تو تنها بهانه ای

من در عمق چشمانت بندری می بینم ، ایمن

چشمانت آئینه نیست

دروغ می گوید

در چشمت که نگاه می کنم

تو را می بینم .

شماری 31

جمعه بيست و ششم بهمن ماه 1386 ساعت 23:49


به آسمان شعری بنویسید و بگویید :

یک ستاره نمی خواهد بدرخشد

چه می شود ؟

یک ستاره کمتر !

به دریا شعری بنویسید و بگویید

یک رود نمی خواهد یه دریا بریزد

 رودی اگر به دریا نریزد چه می شود ؟ 

 آب از آب تکان نمی خورد !

من می خواهم دور خودم حلقه بزنم

 بچرخم و آب بر آتشم بزنم

به شعر بگویید

یک مرد میخواهد

امشب غزل غزل بمیرد و در سپیده دمان

گریه کند .

شماره 30

پنج شنبه چهارم بهمن ماه 1386 ساعت 12:43


با من سوخته دل اینهمه پیمان شکنی

نیست شایان صنما ، نیست به هیچ انجمنی

تو به چشمت چه فسونی به نهان داری که

سخت آسان به نگاهی توبه ام می شکنی

به رقیبان بزدی باده ی گلگون هوس

ساقیا ! سهم دل غمزده ی ما چه کنی

دل شکن یار ! شدی شهره به پیمان شکنی

زانکه داری تو سیه زلف شکن در شکنی

جان به لب آمدم از رفتن جانان ،هیهات

بود آیا ز پی رفتن او آمدنی ؟

زاری از آه به افغان برسید، آینه جان !

کو امیدی که دم از قلب شکیبا بزنی

گفتم این نغز غزل را به خفا و به نهفت

« تا ندانند حریفان که تومنظور منی »

شماره 29

چهارشنبه سي ام خرداد ماه 1386 ساعت 08:43


زلف تو از شب خبر می داد اما دلم پر نور بود

روز بود آن خلوت ما یا که شب هنگام بود؟

شرم و ترسم را به هم آمیخت، شوق

شوق را هم هدف، تنها و تنها ، کام بود

من چه خوانم آن لب افسونگر ضحاک تو

لب نبود آن، لب نبود آن، لب نبود، آن جام بود

این لب من مست بود و سینه ی او جام بود

قلب من از شوق می زد، قلب او آرام بود

حسن گفتا، کیست این ترسای مهوش، گفتمش

دختری مهتاب پیکر کو که .......... نام بود

بوسه ات چون نام ایزد زنده کرد ایمان من

بوسه ات آغاز بود و بوسه ات انجام بود

دل بگفتا من نمی خواهم به جز آغوش، لیک

پیر عقلم نعره زد کان دام بود ، آن دام بود!

چندی از آن شب گذشت و من نمی دانم هنوز

کاین دل من بود کانجا چون غزالی رام بود؟!

شماره 28

پنج شنبه دهم خرداد ماه 1386 ساعت 23:24


در این دنیای پرغوغا، وطن را گر نمی دانم

ولی کوی تو را دانم ، به جز این در نمی دانم

نرفتم !به سوی دیگری رفتم،ولی با شرم برگشتم

حریفا! با دلم خو کن، رهی دیگر نمی دانم

به شاباشت بیندازم، سرم را یا که دستارم؟

که من مستم، نمی دانم! سر و افسر نمی دانم

طبیب من!به دردت مبتلا گشتم، دوایم کن

بگفتی با غمم سر کن، دوا بهتر نمی دانم

قلم تیشه، دلم کوه و غزل پژواک کوبش ها

که من فرهاد شیرینم، دگر شکر نمی دانم

اگر آن نرگس بستان به نخوت چشم خود تر کرد

بگو جز چشم او چشمی حزین و تر نمی دانم

حدیث عاشقی بشنو از این رنگین غرل، ای یار

که جز این قصه ی کهنه به دنیا در نمی دانم

بگفتی شاعر شیدا ! به شعری تازه شادم کن

حبیبا ! پیشکش بادت، از این خوشتر نمی دانم

شماره 27

چهارشنبه اول فروردين 1386 ساعت 10:54


در گلستان دلت کی با تو شهبازی کنم

عندلیبم ! با دلی شیدا خوش آوازی کنم

  

 

گر نزد مطرب به چنگش زخمه ی محزون ، چه باک

 دل ! به قانون باش امشب تا غزل سازی کنم

  

 

هرچه گویم به خیالش خو بکن ، گوید وصال !

 خود بگو چون این دل بی طاقتم راضی کنم ؟

 

 

 با بت فتانه گفتم درد دل را با فغان

 گفت درمان دلت با فتنه ی نازی کنم

  

 

با خمارین مردم چشمش قماری خوش زدم

 دل بشد در داو اول ، من به جان بازی کنم !

  

 

خنجر ابروی ناز و ناوک مژگان مست

 با سپاهی مرد رویش گو که جانبازی کنم

  

 

من غلام  قامت آن شاه شیرین "قمم"

 کی نظر در مدعی ترکان شیرازی کنم

شماره 26

سه شنبه پانزدهم اسفند ماه 1385 ساعت 17:32


در دل جنگل شب

بر تن شام سیاه

 که نبیند چشم

 جز خطوط مبهم ناخواندنی

 من تو را می خواندم   من تو را می دیدم

 چون ستاره چون ماه

 و تو در روشن روز

                           در دل صبح سپید

                                                     با چراغ خورشید

 نتوانستی دیدن

 تن پر شور و پر از شوق مرا

 که چو دریا بی مرز

                          و چو کوهی برجا

                                                  و چو صحرا تشنه

 پی دیدار تو جان می فرسود

 و چو گل در هوس چیده شدن با دستت

 یا که پرپر شدنی ساده و سهل

                                               چه غریبانه به گلدان غمت می پژمرد

 و بهارین پنجه ات بی اعتنا !

  بنفشین مو !

 کمان ابرو !

 نگارین رو !

 بالا بلند !

 خمارین چشهایت را ببند

 گوش را بینا کن !

 که منم زمزمه ی آب روان

 منم آواز خوش قمری دشت

 و صدای هوس سیره و سار

                                          از پس آن سایه سار بید*

وقتی آن غنچه ی خونین لبت

 شاد می خندد چو گل

 آن صدای شیرین

 ناله ساز من است !

 گر مرا گوش کنی

  من صدای تپش قلب هوس باز تو ام

 و بدان این را یار !

 گر بخواهی که شوم ساکت و لال

 جز خموشی صدای قمری و رود روان

 و صدای هوس سیره و سار

                                         - ز پس سایه ی بید –

 قلب غمگین تو هم

                            نتواند که تپید .

 

شماره 25

سه شنبه پانزدهم اسفند ماه 1385 ساعت 17:28


در همه میکده گشتم و ندیدم کاری

 جز گدائی می و عربده و خمارّی

 

هرچه در مدرسه گشتیم ،مسلمان نشدیم

 با حریم دل بت ها دل ما را کاری

 

 

 از سرت زلف سیه فام گشا و بربند

 پای دل سلسله و بر کمرش زنّاری

 

 دست در زلف تو آویختنم خواب خوشیست!

 آرزویم همه چنگی زدن و دزدی تاری

 

 

 

 آن دهانت پر در است و دو چشمت الماس

 گنج زیبا ! چه کم از گنج سلیمان داری ؟

  

 

 

 

گفتمت لب به لبم نه تا برقصانم تو را

لب نهادی و به رقص آمدم از ناچاری !

  

 

 

 هیچ کاری نتوان کرد به جز گم گشتن

 در جنگل چشم سیهت ، پنداری

 

 سر به زانوی غم و اشک غمی بر چهره

 گر پسندی ، پس از این جان من و غمخواری .

 

شماره 24

دوشنبه سي ام بهمن ماه 1385 ساعت 21:30


من آن سبوی عزیزم ،که پر سرور و خموشم

 و عاشقان تو پر شور ،کشند بر بر و دوشم

 

 به شهر عشقت و شورت ،بسان خسرو شادم

 ولی به کوی تو شیرین غلام حلقه به گوشم

 

به روی لاله ی رویم ، نشسته شبنم اشکی

چه خوش شود که تو نوشی ،به بوسه باده ی نوشم

  

 به دوش می کشم امشب غم جدائی دوشین

 تنم به لرزه فکنده ، همه گرانی دوشم

 

 تب تو تاب تن خسته ام ربوده ولی من

 ز پا فتادم و با سر بسی به راه تو کوشم

  

  نوشتم این غزل تر که آن غزال رمنده

 به صد کرشمه بنوشد ، ز آب چشمه ی نوشم*

 -----------------

 "چشمه ی نوش" تو صور خیال به معنای غنچه ی لبه.

 

 

 

 

 

 

شماره 23

سه شنبه بيست و چهارم بهمن ماه 1385 ساعت 21:58


آسمان چهره ات با دل من داد نکرد

هیچ مهتاب دو چشمت دل من شاد نکرد

 

کنج ویرانی این غمکده ی جان مرا

هیچ یار با وفایی جز غم ، آباد نکرد

 

بر سرم بهمن اندوه فرو می ریزد

ماه من ،یاد ز من در شب میلاد نکرد

 

دل به دامش بسپردم و دلم تنها شد

آه صیاد من از صید خودش یاد نکرد

 

سر و پا آتشم و در طلبش می سوزم

در شگفتم که چرا شمع تنم داد نکرد !

 

با فروغ آتش عمر شررخیز امین

هر چه کرد آن سردی آه تو کرد، باد نکرد

 

با قلم ، تیشه به کوه غم دل می کوبم

ورنه ای ماتم شیرین ! گله فرهاد نکرد .

شماره 22

شنبه بيست و يکم بهمن ماه 1385 ساعت 09:55


در اتاقم

لب این پنجره ساکت کور

- که بخارغم تنهایی من

                            بر دل شیشه ای اش بنشسته -

این چراغ روی میز

ناله ها می کشد از عمق وجود

پر طنین، پر نور

و صدایش کم نور می رسد تا گوش برگ کاغذم !

در اتاقم ، این اتاق سوت و کور

نیست آوایی به جز فریاد نور

پلک هایم هم دگر

                      لب نمی جنبانند

وای من ! آیا در این ماتم کده

جز صدای ساکت این نور

نیست فریادی دگر در کار؟

آه، ساکت ! ای قلم ، ای میز ، ای فریاد نور!

می رسد بر گوشم آوایی حزین از دور

گوشها را می کنم سرشار

از صدایی غمناک، پر طنین، بی باک

از شماتت های یک دیوانه ی شماطه دار

تیک و تاک و تیک و تاک و تیک وتاک ...

شماره 21

جمعه سيزدهم بهمن ماه 1385 ساعت 23:42


ای باد صبا بر در من هان که نیایی

اینجا ننشسته است کسی تشنه ی پیغام

پروانه مگردی به سر شمع دل من

جز سردی موم سیهی هیچ میابی

#

دیگر ننهم سر به تن سنگ بیابان

از خار و خس بادیه بستر نکنم من

مجنون نی ام و هیچ ندانم که چرا بود

در دشت جنون واله ی آن لیلی دستان

#

ای ابر بهاری مزن آن پنجه ی بی تاب

با ضرب حزین بر تن این پنجره ی من

کس در نگشاید که حبیبا ! به درون آی

با آب صفا ده گل این قالی بی آب

#

آه از دست فراموشی پروانه ی آهت

هرگز ننشسته است به روی گل یادم

یادی کن از این شاعر شوریده ی شبگرد

ای شور و شر شعر من از شعر سیاهت

#

هیهات که تو رفتی و من هیچ ندانم

با عود دلم مطرب خوشخوان که باشم ؟

آن بت که به دینش همه کفرم بسپردم

دیری است که دور است ز بتخانه ی جانم

#

ای باد صبا بر در من هان که نیایی

اینجا ننشسته است کسی تشنه ی پیغام

پروانه مگردی به سر شمع دل من

جز سردی موم سیهی هیچ میابی

شماره 20

چهارشنبه يازدهم بهمن ماه 1385 ساعت 20:53


یاران  من !

وقتی غبار کهنگی بر صدایم نشست  

وقتی گل واژه های شعرم از خزان رنجیدند

وقتی پوسیدم و بخشیده شدم !

مرا پای درختی به خاک نسیان بسپارید

و بر درخت سگی ببندید ،هار

تا بدانند اگر دوستی ها مردند

دشمنی ها برجاست

گرم و زنده ، هار هار .

شماره 19

چهارشنبه چهارم بهمن ماه 1385 ساعت 10:32


برين سرم كه هميشه چو خاك راه تو باشم

تو كهرباي دل من منم چو كاه تو باشم

"چه رو به - راه -شدي مرد!" به طعنه گفتي و گفتم

نشسته ام سر راهت ، كه سر به راه تو باشم

مرا به هور زرافشان چه حاجت و چه نياز است 

كز اين ميانه گزيدم كه محو ماه تو باشم

اگر به گوشه ي قصرت عزيز من ، نرسيدم

روم به وادي كنعان ، به قعر چاه تو باشم

بسان آينه باشد صفاي سينه ي صافم 

نگر به صيقل جانم ، كه مست آه تو باشم

اگر چو باد پریشان وگر چو سایه خاموشم

نه از غم گيتي است ، كه از گناه تو باشم

شماره 18

سه شنبه نوزدهم دي ماه 1385 ساعت 10:46


هذیان

کودکی تنهایم

ترکه ای از گل رز

با هزاران تیغ تیز

از تن بوته ی محبوب گل باغچه ام

می شکنم

بر زمین می کوبم

بر زمان می کوبم

و فلک را هم من

به فلک می بندم

ترکه بر پای فلک می کوبم

                                   به زمین و به زمان می خندم ...

گریه ام می گیرد

از سر چاه دو چشمم سطلی

می کنم پر ز سرشک حسرت

به هزاران زحمت

رو به صحرای رخم می آرم

به زمین می پاشم

وه که جز ماتم و آه

بر نخواهد بخشید

شوره زار گونه ام ..

کودکی تنهایم

پدرم آدم بود     مادرم حوا بود

مادرم سیبی خورد، و پدر گندم را

" به زمین افتادیم "

و تبارم گم شد ...

من پر از هذیانم

من به قانون زمین می خندم

که اگر جاذبه در کار نبود

" به زمین افتادن "

واژه ای مضحک و بی معنا بود !

 

به که گویم که دلم می لرزد

و تنم می سوزد - از تبی پر معنا -

و دو چشمم خیس است

به خدا من خوبم

 

من گلی خوش بویم

رسته بر کپه ی سرگین الاغ !

شماره 17

دوشنبه يازدهم دي ماه 1385 ساعت 08:54


از بغض چلچله
بر شاخه ي خزان
از شام سرد دي
تا روز نو بهار
از جلگه تا کوير
از رشت تا به قم
از قم تا به رشت
از مرگ تا بهشت
تا سرخی لبت
تا نرم سينه ات
با هرچه هست و نيست
با هرچه بود و نبود
با هرچه خواهد بود
من کوچ مي کنم
با بوسه ي بهار
بر دست سرد درخت
با اشک تلخ سپهر
بر مرگ يک غزال
با سوز و آه شبان
از دوري ني اش
با شوق رود روان
با شوق رويش گل
با پاکي شبنم
- تردامنان صبح -
در زير بارش ماه
بر روي بال نسيم
با هرچه هست و نيست
با هرچه بود و نبود
با هرچه خواهد بود
من کوچ مي کنم
از جلگه تا کوير
تا سرخي لبت
تا نرم سينه ات
من کوچ مي کنم


     ***
من کوچ مي کنم
با شوق صد هوس گرم و آتشين
با جامه اي سپيد از ابر مرمرين
از سرد اين سيه دخمه ي کبود
تا آتش لبت ، تا برف سينه ات
تا خون سپيد !

شماره 16

سه شنبه پنجم دي ماه 1385 ساعت 09:59


در دلم گنجی نهان دارم

تاح بر سر نیستم من،

ویرانه ای تنها تر از بادم

عاشقی بی زر و زورم ،

عشق سرمایه ی من

در دل ویرانه ی من عشق خود کردی نهان

گنج در ویرانه خوشتر می نماید ،

تا که در بالای تاج!

در دلم گنجی نهان دارم...

بس شنیدم من حکایت،

از زبان حافظ و سعدی

در بیان حال چاه !

قتل پور زال زر در چاه نامردان؛

یا که جنگ یوسف ریبا با زشتی آن چاه؛

قصه ی چاه حزین و بیژن تنها؛

دیده ام من بارها ماه را در بن چاهی ،

لیکن اما من ندیدم چاه را بر روی ماه !

چاه خندان بر مه رویت ، عزیزم

جلوه ای دارد شگفت

جه خیالی به سرم بود ؛

نمی دانم... آه ....!

در طریق عشق او

بس سواران بینی و بس کاروان

پایشان بر مرکب زرین لگام

من، پیاده ، به کجا خواهم رسید

پای من در غل و زنجیر حیات !

در طرب آورده،

سخن پر تب و تاب دل من،

دل کوه و دل سنگ ؛

تیشه ی شعر من اما چه تواند کردن

با دل سنگ تو ، ای تنهای من!

شماره 15

دوشنبه بيست و هفتم آذر ماه 1385 ساعت 01:13


نیمه شب ، در ساعت سرخ سحر

جنگ خونین شب بی رحم با روز پر هیبت به آخر می رسد

شب به پان می رسد یا نه خدایا ! روز تنها مانده است ...

بر افق آیا چه رنگست این ؟

خون سربازان شب بر نطع صحرای سپهر

یا که نه ! سرخاب این کهنه عروس آسمان

خورشید نور افشان ... ؟

اندکی از شب گذشت و دخت زر پیروز شد

شاه اختر های شب ، آن ماه مغرور فلک

توشه اش را بست و رفت

شاه زردی بر سریر آبی این آسمان بنشست

این شب پر طاقت و جانسخت یلدا هم گذشت ...

باز من ماندم و این روح آشفته

هور زرین سحر با این دل غمدیده درمانی نکرد

من نمیدانم چه باید کرد ... اما...

شاید این آتش دل بر خرمن رسوا زنم

من درین فکرم که این دریای غم را یکسره حاشا کنم

مست بر گردن سیمین تو تابی بخورم

آهوی تشنه ی چشمم ز لبت سیر بنوشد می ناب ...

بال در بال نسیم از همه دنیا گذرم

یله بر روضه ی رضوان بخروشم بی باک

مل مل نور بریزم به سر ظلمت سنگین خدا

از بلندای بلندی به جهان بانگ زنم

" که ای زیباترین یارم

                          - گل مریم -

                                        تو را من دوست می دارم ! "

شماره 14

سه شنبه بيست و يکم آذر ماه 1385 ساعت 11:40


چه بگویم به گلم

- آن گل یخ -

تا سکوتش همه آواز شود

چه اثر خواهد کرد

لطف یک شبنم شاداب سحر

بر لب سرد و درختی بی جان!

یا چه خواهذ افزود

نور بی منت کرمی شب تاب

بر ظلام خاموش یک شام بی مهتاب...!

شماره 13

جمعه هفدهم آذر ماه 1385 ساعت 11:33


من و دل منتظریم
تا ستاره در بیاد؛
زیر شلاق زمستون،
زیر ضربه های رگبار،
توی کوره ی تابستون،
تا همیشه،
تا تموم فصلای سرد و خزونی ...
1 2