به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته گلستانه نوشته شده توسط فردين خوش آمدید.

زندگي لزوما آن چيزي نيست كه تو مي پنداري و درستي لزوما آن چيزي نيست كه تو مي داني و راه لزوما آن چيزي نيست كه تو مي پويي و حقيقت لزوما آن چيزي نيست كه تو مي انديشي!! همين!!!
1 2 3

توصیه نامه

يکشنبه نوزدهم آبان ماه 1387 ساعت 11:36


ظرفیت عشق تکمیل است! اصرار نکنید

 

دل اینجانب را بیش ازاین شرمسار نکنید

 

به رغم پخش ســـــریال حضرت یوسف

 

شما خواهشاً مثل زلیخـــا رفتــــار نکنید

 

آف نگذارید و عــکس و مــکس نفرستید

 

مرا درگیر فتوشاپ و چهره نگار نکنید

 

به شما معذور می دارم با احترام تمام

 

که به دل بنده حمله ی مغول وار نکنید

 

وقتی که به موبایل بنده زنگ می زنید

 

جای حرف های عاشقانه، قار قار نکنید

 

پارکینگ دل و سینه ی من پرپر است

 

زیاد بوق نزنید خود را هم بردار نکنید

 

هدیه نفرستید، از منقول و غیر منقول

 

جیب دل به بانک عشق بدهکار نکنید

 

البته اگـــر پای ضیافتی در میان است

 

بنده را میهمان به کمتر از نهار نکنید

 

از آن جا که عنقـا را بلند است آشیانه

 

لطفاً برای سیمرغ، مگس شکار نکنید

 

شما عاشق سینه چاک اینجانب هستید

 

لطف کنید و این حقیقت را انکار نکنید

 

گر از من تو ذوقی خوردید بهر تنبیه من

 

لطفا ارواح خبیثه خود را احضار نکنید

 

ازمن به شما نصیحت گر یار را یافتید

 

با او صحبت شب را به اختصار نکنید

 

استدعا دارد این راز بین خودمان بماند

 

لطفاً پیش همسرم راز را آشکار نکنید

 

در مورد سایر دوستان همینطور لطفاً

 

به روابط سالم فی مابین اقرار نکنید

 

اگرچه اینجانب بچه مثبت زنده رودم

 

باز وقت دیدار حرکات کش دار نکنید

 

بفرما!بایستید یا بنشینید! وول نخورید

 

برای لولیدن یک عالمه ابتکار نکنید

 

از رقیب من و تعدد دوستانش نگویید

 

این همه غیرت مرا جریحه دار نکنید

 

فرچه و پودر و کرم و آیینه و رژو...

 

این همه تجهیزات به خودتان بار نکنید

 

اگر احیانـــــا قرار گذاشتیم و نیامدید

 

به عمل ســرکاری خود افتخار نکنید

 

گر کله ی کچل بنده باب طبعتان نبود

 

با هزار و یک متکل مرا زار نکنید

 

در دنیایی که ارتباط حس با نت است

 

فکر یار جانی و دوست وفادار نکنید

 

روح فردین به روشنی چشم عشقست

 

ذهنیت مسمومی وارد این اشعار نکنید

 

 

در ضمن"

 

شعر من کیلویی به فروش می رسد

 

آوایش همین جوری به گوش می رسد

 

نه وزن و نه عروض و نه هیچ دگر

 

همان دم که می زند جوش می رسد

 

بيمــــــــــه نامه

شنبه ششم مهر ماه 1387 ساعت 17:32


 

 

نه ترمز و نه بوقي،زرت! زد به ماشينم

 

يك باره به هم زد،  روح و روان و دينم

 

 

داد زدم آهــاي يابو! حواست كجاست؟

 

نازك گفت: ببخشيد اعتراضت بجاست!

 

 

ديــــدم لب قرمزي پشت رل نشسته است

 

كه چشمانش از خواب سنگين خسته است

 

 

نگاهم كرد، لبخند زد و بوسي فرستاد!

 

كم آوردم و گفتم:‌يعني چه؟علامت داد؟

 

 

ماشين نازم قر شده بود و مي زد فرياد

 

گفتم الان زنگ ميزنم تا كه پليس بياد

 

 

گفت: بيمه ندارم، پليس بيايد چــــكار؟

 

جور ديگري خسارت را به حساب بيار

 

 

گفت خودم بيمه، خودم درهم، خودم دينار

 

معامله بكن با خودم، پليس توي كار نيار

 

 

نگاه كردم ماشينش، هزار بار خورده بود

 

طرف آبـــروي هر چه راننده را برده بود

 

 

گفتم با اين همه تصادف، چرا بيمه نداري

 

مگر به جاي بيمه، چه ثروت بزرگي داري؟!!!

 

 

نگاهي كرد و قري داد و لبخندي معنا دار زد

كه از پا مي انداخت فيل و شتر و مرد و نامرد!

شصتم خبردار شد و گفتم با كمي شرمساري

 

آخــــــر من از كجا بدانم كه تو ايدز نداري؟؟

 

 

بالاخــــــــره! پليس آمد و زود كارم راه افتاد

 

البته نمي دانم با كدام بيمه خسارتم را داد؟!!

 

 

 

احیای دل

جمعه بيست و نهم شهريور 1387 ساعت 15:52


 

در شب های احیا، دلتان زنده باشد و روحتان خدایی.

همدیگر را از دعای خیر فراموش نکنیم.

دعاهایتان قبول درگاه دوست.

 

 

 

دختر نامه

پنج شنبه بيست و هشتم شهريور 1387 ساعت 14:42


 

 

 

 

یکی از دوستان که به دلایل محرمانه در چت با حرارت از دوست یابی های خودش می گفت، باعث این شعر گونه شد که خدا لعنتش کناد!

 

 

 

 

 

 

یک دوست، هوس دختربازی کرده بود

 

 

هوس حال و حول و طنازی کرده بود

 

 

تا که چشم برهم می زدی، می دیدی

 

 

یکی را به زبان بازی راضی کرده بود

 

 

***

 

 

زلف خــــــود را دراز و تابیده بود

 

 

شلواری با جادو به پا چسبانیده بود

 

 

از بس هنرمند شده بود در کار خویش

 

 

که هر شب با بتی جدید! خوابیده بود

 

 

***

 

 

گفتمش: ای دوست که پرده بر انداخته ای

 

 

راستش،  دل ما را هم به هوس انداخته ای

 

 

بگو تا من هم بدانم با کدامین حیله و ترفند

 

 

این همه زشت و زیبا به تور در انداخته ای؟

 

 

***

 

 

گفت راه کار بسی ساده و آسان است

 

 

مرد خوش تیپی چو تو چرا نگران است؟

 

 

مـو دراز و تی شرت وشلوار تنگ به پا کن

 

 

بدین حیله،ولوله ای در دل دختران به پا کن

 

 

***

 

 

حرف بی سر و ته بزن تا شوند هاج و واج

 

 

وقتی گفتند یعنی چه؟ بگو عزیزم «ازدواج»

 

 

این کلمه ی اسرار آمیز را تو تا بگـــویی

 

 

می بینی که او خوابیده و تو به رویی!

 

 

                                          (بی ادب اما واقع نگر!!)

 

 

***

 

 

 

 

وا ماندم و نگاه کردم به هر سویی

 

 

دیدم برای دنیا نمانده آبـــــــــرویی

 

 

مدعی گر بخواهد بگوید که پر رویم 

 

 

«رمز» را گویم تا نماند گفت وگویی!!

 

 

 

مناجات نامه

شنبه بيست و سوم شهريور 1387 ساعت 15:24


 

مناجات نامه

 

 

(دوستي گفت: ماه رمضونی برام دعا كن!! خوب به رسم مسلمونی من هم دعا کردم!!!!)

 

 

 

 

 

 

گرسنه و تشنه، سوي تو آمدم خدايا

 

اين بار، نيازم را ادا  مي كني آيا؟

 

 

خدايا درد اين دل بينوا را دوا كن

 

مرا از طايفه ي دختران جد ا كن

 

افطاريم ده! حليم نه! لب و آغوش

 

با اين افطار، شور دردلم به پا كن

 

 

دعا بر لب و در دل گريه و زاري

 

از شله به هم زني هم بر نيامد كاري

 

از حليم خسته‌ام و آش نمي خواهم

 

‌كسي به فكرافطارمن نيست انگاري!

 

 

خدايا،

 

به فرياد رس ورنه روزه باطل مي‌شود!

 

به دندان تيز لب و آغوش روحم مي‌ميرد

 

نگذار به خانه‌ي همسايه آرام جانم برود

 

بگو بيايد و مرا به جاي افطاري بگيرد!

 

 

خدايا ترا به حق همة خوبانت- الهي آمين

 

 

 

 

 

 

روزه نامه

يکشنبه هفدهم شهريور 1387 ساعت 14:58


نه حال چت و نه نت می نشیند به جانم

 

مثل مرده ها سرد و بی روح می مانم

 

تب دارم؟ اما نه مثل اینکه کف کرده دهانم

 

***

 

به زور سمبه بیدارم کردند

 

که سحر است و بیا سحری

 

یک روز که روزه بگیری

 

از همه ی ملائک سرتری

 

***

 

یک روز به زور سرنیزه

 

روزدار شدم و گرسنگی کشیدم

 

سحر روز بعد از بس که خوردم

 

یک لحظه گمان کردم که ترکیدم

 

***

 

روز بعد از غرش معده مردم

 

دست بر گردن یخچال انداختم

 

یقه ی پارچ و سفره را گرفتم

 

کار روزه را به ضربتی ساختم.

 

***

 

خانواده خبر شدند و هر کسی

 

دماغ برانداخت و گفت بیچاره!

 

فریاد زدم اما بی صدا در دل خود

 

که ای بابا! شکم گرسنه ایمان نداره.

 

***

 

روزه مال من نیست، مال فرشته هاست

 

حساب فرشته ی روی زمین با من جداست

 

هر کسی قرار نیست مهمان خدا باشد

 

مهمان خدا هم عضو خانواده اولیاست.

 

***

 

روز ه ی شما قبول درگاه خداست

 

شما که حسابتان با حساب من جداست

 

***

 

داد میزنم جای همه ی شما یک تنه

 

گشنمه و تشنمه، برس بدادم آی ننه

 

 

 

 

عروسی نامه

پنج شنبه سي و يکم مرداد ماه 1387 ساعت 15:36


قصه ی عروسی چند شب پیش فردین و یارانش!

دیشب در حال و هوای دیگری بودیم

 

وقتی به عروسی دوستی دعوت شدیم

 

از همان اول صد بار بوسیده شدیم

 

از بوی رژ و سرخاب، پوسیده شدیم

 

هر که آمد با مانتوی تنگ و چسبان

 

خود را می مالید راحت به این و آن

 

یک باره مانتوهای تنگ را لولو خورد

 

روسرهای نصفه نیمه را هم  باد برد

 

بدن های سفید و سیاه بیرون افتاده بود

 

هر کسی یک جوری خود را ول داده بود

 

ما که بچه مثبت بودیم و پاک و گوشه گیر

 

از مزه ی این جنگل مولا نمی شدیم سیر

 

یواشکی زیر چشمی نگاهی می کردیم

 

با یک فریاد بی صدا در خود می مردیم

 

که چه شد آن همه کلاس و ناز و غرور

 

که خود را از مردها الکی می کردید دور

 

حالا که بهانه دستتان افتاده، که عروسی ست

 

موسم لبخند و دست دادن و رو بوسی ست

 

دیگر نه شرمی و نه حیایی، کم مانده بود

 

بچه ای همان جا کسی تحویل ما داده بود!

 

***

 

آمدم در خیابان و گشتی زدم و فکرها کردم

 

هزار سر به افکار دیروز و امروزم بردم

 

هر فکر مرا سوی می کشاند و بی فایده

 

هنوز در پرده ی گوشم می زد صدای هایده

 

باز گشتم و بی خیال روزگار در مجلسشان

 

هزار نشانه دارم از مجلسشان بر گونه نشان

 

با صد شماره و دویست آدرس قرار در جیب

 

با این دوست جان جانی، با آن یار و حبیب

 

عاقبت ران مرغی خوردیم و رفتیم به خانه

 

با پیروزی همه جانبه اندر این رزم شبانه

 

با دوستان در فکریم که باید بروم سراغشان؟

 

یا چطوری بگذاریم حسابی بر سر کارشان؟

 

ما چه کنیم با این همه آدرس و تلفن و نشان؟

 

الهی که آتش برزخ بیفتد هر شب به جانشان

 

که بچه مثبت ها را هم خطایی می کنند زود

 

ای بر نجیبان  روزگا ر صد هزاران درود.

 

 

غم نامه !!!!!!!!!!

يکشنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1387 ساعت 15:08


 

مبارک ترین عید از آن چشمان شما

 

 

مهربان ترین واژه آشنای لبان شما

 

 

امید که از کوچه که می گذرید خوش

 

 

کسی با شربت بیاید و بگوید: بفرما

 

 

***

 

 

تعطیلی دیگر آمد و من  سرخوش و مستم

 

 

خوشا که باز دام دد و اداره و کار گسستم

 

 

بی غم و بی درد، شادان و شادمان آمدم

 

 

در کا فی نت چلچله، پای وبلاگم نشستم

 

 

یک بار دیگر مست شدم و مستانه نوشتم

 

 

هر چه توبه ی وبی بود، یکباره شکستم

 

 

 

 

وبلاگم را دیدم که چه غریب افتاده بود

 

 

تنها و بی کس، در گوشه ای وامانده بود

 

 

گفتمش: ای جان شیرین، چرا تنهایی

 

 

هنوز دلخور از چنگ ودندان رهایی؟!

 

 

گفت: دل چرخ گوشت است از دست زمانه

 

 

صد گل غصه در گلستانه زده است جوانه

 

 

ای شاهنشاه وبلاگ زنده رود، ای فردین

 

 

بیا و حال و روز کف کردگان نت را ببین

 

 

گفتم: باز کار آن که در کار گربه و سگ است

 

 

یا همان  که گربه است و در هیبت پلنگ است؟

 

 

گفت: اینان که مردگان ایستاده در زمینند

 

 

بیچاره و اعوذ بالله من شیطان رجیمند

 

 

دلم داغدار یک لبخند مست و شیدایی است

 

 

اینجا همه گریه از درد و غم جدایی است

 

 

نفهمیدیم کی دوست و کی دشمن است اینجا

 

 

بالاخره شوهر خوب است یا بد است آیا؟

 

 

گفتم: آگاه باش که این پرسش را در عمل

 

 

می باید، بپرسی و بدانی و بفهمی ای عسل

 

 

از غصه هاشان،غصه نخور، همه فیلم است

 

 

کار، کار نا بکار همان شیطان رجیم است

 

 

ناله از هیچ و گریه و فغان، تز بلاگرهاست

 

 

ضجه می زند که دارد می میرد و تنهاست

 

 

تا تو را به وبلاگش کشاند و حظی کند

 

 

با حظ خود در دل تو هزار غصه نهد

 

 

گفت: چه کنم ای شاهنشاه خوبان، فردین

 

 

هزار وبلاگ غم سر راهم کرده کمین

 

 

گفتم: رندی کن و نگاه کن به آسمان نه زمین

 

 

راه شادی و رستگاری چیزی نیست جز این

 

 

این مرا باشد ترا نصحیت  اولین  و  آخرین

 

 

همیشه به روی غم و درد لبخند بزن، نازنین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ملا نامه

جمعه سي و يکم خرداد ماه 1387 ساعت 18:40


 

چند روزی است ملایی به زنده رود آمده که الحق خیلی با حال و با صفاست. کامنتی براش نوشتم که کمی عمومی هم هست. شاید بد نباشد شما هم بخوانید:

الا ای آخوندی که از ما خوشتان آمده است

معلوم است که دیگر کاربنده در آمده است

که چون آخوندی از کسی خوشش بیاید

زن اگر بودی ، شش قلو بیشتر می زاید

تو آشنا می زنی ای نابکار عبا به دوش

هزار غلط کردی و انداختی عبایی به روش

آشنایی چیزی مثل جاسوس پدر صلواتی

که تا دیروز بودی کت شلواری و کراواتی

حاالا امروز عبا به جای کلاه سر نهادی

کوس اناالحق چنین بلندسر ما سر دادی

هر که هستی از قدیمی های زنده رودی

قبلا دوستانه تر با گلستانه می نمودی

اما جالب است که ذهن همه را مشغول کرده ای و زنده رودی ها را به جان هم انداخته ای که او کیست. بعضی ها هم به من گیر داده اند که این ملا همان گلستانه است و هر چه ما تکذیب می کنیم که از ما این غلط ها بر نمی آید و این خوش فکری از ما نیست و کس دیگری خالق این افدامبزرگ است، به گوش خر یاسین خواندن است. اما شیرین است این حدس و گمان ها. به گمان من توی نابکار شیرین کلام، جاسوس خان پلنگ مرده است.

حالا باید دید.

البته ازمارمولکی چون قاصدک هم بر می آید. گرچه این فرید بی پیر هم کم از این جنگولک بازی ها بلد نیست.البته از دخترهای زنده رود بعید است این قدرت قریحه و ذوق جالب و البته دهان دریدگی و چشم پارگی. به هر حال چه باید کرد که حال و هوای آخوندی است و هفت دولت آزادی .

به هر ترتیب،

ما چاکریم که از آخوند در هراسیم

که ما همان فر