سلام به همه عزيزان خسته روزگار نباشيد....
دو دانشمند:
در شهر قديمي انديشه ها دو دانشمند زندگي مي كردند كه دانش يكديگر را ناچيز مي دانستند.
اولي كافر بودوديگري مومن .
يكبار ان دو در ميدان شهرگرد هم امدند تا دربرابر پيروانشان در باره وجود خدا مجادله كنند. پس از
چند ساعت بحث وگفتگو هريك به راه خود رفتند ومجلس را ترك كردند.
در همان شب دانشمند كافر به سوي معبد رفت ودر برابر قربانگاه دوزانو نشست وبراي اشتباهات گذشته
خود از خدا طلب مغفرت كرد ومومن شد .
ودر همان ساعت دانشمند با ايمان كتابهاي مقدس خود را به ميدان شهر برد وانها را سوزاند واز دين
روي گردان شد وكافر گشت....
جبران خليل جبران كتاب ديوانه وخدايان زميني