به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته فروغ فرخزاد نوشته شده توسط صداي سکوت خوش آمدید.

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار و يك دريچه كه از آن به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم

آیینه شکسته

يکشنبه چهارم آذر ماه 1386 ساعت 02:25


دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم


عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم


گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز


او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند


او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
 ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را


 من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

بوسه

چهارشنبه بيست و هفتم تير ماه 1386 ساعت 00:46


در دو چشمش گناه می خنديد

بر رخش نور ماه می خنديد

در گذرگاه آن لبان خموش

شعله ئی بی پناه می خنديد

 

شرمناك و پر از نيازی گنگ

با نگاهی كه رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه كردم و گفت:

بايد از عشق حاصلی برداشت

 

سايه ئی روی سايه ئی خم شد

در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ئی لغزيد

بوسه ئی شعله زد ميان دو لب

فتح ِ باغ

دوشنبه بيست و پنجم تير ماه 1386 ساعت 01:28


فتح ِ  باغ

آن  کلاغی  که  پريد
از  فراز ِ  سر ِ  ما
و  فرو  رفت  در  انديشه‌ی ِ  آشفته‌ی ِ  ابری  ول‌گرد
و  صدای‌اش  هم‌چون  نيْزه‌ی ِ  کوتاهی  پهنای ِ  افق  را  پيْمود
خبر ِ  ما  را  با  خود  خواهد  برد  به  شهر




همه  می‌دانند
همه  می‌دانند
که  من  و  تو  از  آن  روزنه‌ی ِ  سرد ِ  عبوس
باغ  را  ديديم
و  از  آن  شاخه‌ی ِ  بازي‌گر ِ  دور  از  دست
سيب  را  چيديم


همه  می‌ترسند
همه  می‌ترسند،  اما  من  و  تو
به  چراغ  و  آب  و  آينه  پیْ‌وستيم
و  نترسيديم


سخن  از  پیْ‌وند ِ  سست ِ  دو  نام
و  هم‌آغوشي  در  اوراق ِ  کهنه‌ی ِ  يک  دفتر  نيست
سخن  از  گيسوی ِ  خوش‌بخت ِ  من  است
با  شقايق‌های ِ  سوخته‌ی ِ  بوسه‌ی ِ  تو
و  صميميت ِ  تن‌هامان  در  طراري
و  درخشيدين ِ  عرياني‌مان
مثل ِ  فلس ِ  ماهي‌ها  در  آب
سخن  از  زنده‌گي ِ  نقره‌ئي ِ  آوازی^است
که  سحرگاهان  فواره‌ی ِ  کوچک  می‌خواند


ما  در  آن  جنگل ِ  سبز ِ  سيال
شبی  از  خرگوشان ِ  وحشي
و  در  آن  دريای ِ  مضطرب ِ  خون‌سرد
از  صدف‌های ِ  پر  از  مرواريد
و  در  آن  کوه ِ  غريب ِ  فاتح
از  عقابان ِ  جوان  پرسيديم
که  چه  بايد  کرد


همه  می‌دانند
همه  می‌دانند
ما  به  خواب ِ  سرد  و  ساکت ِ  سي‌مرغان  رهْ  يافته‌ايم
ما  حقيقت  را  در  باغ‌چه  پيْدا  کرديم
در  نگاه ِ  شرم‌آگين ِ  گلی  گم‌نام
و  بقا  را  در  يک  لحظه‌ی ِ  نامحدود
که  دو  خورشيد  به  هم  خيره  شدند


سخن  از  پچ‌پچ ِ  ترسانی  در  ظلمت  نيست
سخن  از  روز  است  و  پنجره‌های ِ  باز
و  هوای ِ  تازه
و  اجاقی  که  در  آن  اشياء ِ  بی‌هده  می‌سوزند
و  زمينی  که  ز ِ  کشتی  ديگر  بارور  است
و  تولد،  و  تکامل،  و  غرور
سخن  از  دستان ِ  عاشق ِ  ما^است
که  پلی  از  پيْغام ِ  عطر  و  نور  و  نسيم
بر  فراز ِ  شب‌ها  ساخته‌اند


به  چمن‌زار  بيآ
به  چمن‌زار ِ  بزرگ
و  صدای‌ام  کن  از  پشت ِ  نفس‌های ِ  گل ِ  ابريشم
هم‌چنان  آهو  که  جفت‌اش  را


پرده‌ها  از  بغضی  پنهانی  سرشار  اند
و  کبوترهای ِ  معصوم
از  بلندي‌های ِ  برج ِ  سپيد ِ  خود
به  زمين  می‌نگرند

گريز و درد

يکشنبه بيست و نهم آذر ماه 1383 ساعت 22:46


گريز و درد          

                                                

                                            

                                              
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود


رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم


رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما


رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده های وحشی توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم


ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير


روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخی گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

گناه

يکشنبه اول آذر ماه 1383 ساعت 19:08


گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
 
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم
 
فرو خواندم بگوشش قصة عشق:
ترا مي خواهم اي جانانة من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا, اي عاشق ديوانة من
 
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
 
گنه كردم گناهي پر ز لذت
در آغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود

غزل

پنج شنبه بيست و يکم آبان ماه 1383 ساعت 16:02


چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني 
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟

تولدي ديگر

يکشنبه هفدهم آبان ماه 1383 ساعت 13:24


هديه

من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف مي زنم

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار
و يك دريچه كه از آن
به ازدهام كوچه ي خوشبخت بنگرم


تولدي ديگر

همه ي هستي من آيه ي تاريكيست
كه تو را در خود تكراركنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه تو را آه كشيدم،آه
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
 

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفليست كه از مدرسه بر مي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه ي يك عشقست
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گل ها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه ي خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه ي يك پنجره مي خوانند

آه

سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من ،
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن ا ز يك پله ي متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد :
“دست هايت را
دوست مي دارم ”
دست هايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد ،مي دانم ،مي دانم،مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آن جا
پسراني  كه به من عاشق بودند ،هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يكشب او را
باد باخود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست

سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه زمهماني يك آينه برمي گردد

و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد ،مرواريدي 
                                              صيد نخواهد كرد .

من
 پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام،آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

غزل

پنج شنبه چهاردهم آبان ماه 1383 ساعت 13:24




چون سنگ ها صداي مرا گوش مي كني 
سنگي و ناشنيده فراموش مي كني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را
از ضربه هاي وسوسه مغشوش مي كني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است
با برگ هاي مرده همآغوش مي كني
گمراه تر ز روح شرابي و ديده را
در شعله مي نشاني و مدهوش مي كني
اي ماهي طلائي مرداب خون من
خوش باد مستيت كه مرا نوش مي كني
تو دره بنفش غروبي كه روز را
بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سايه از چه سيه پوش مي كني ؟