پشت همه تاريكي ها
رازيست كه تو بايد
از حفره مهتاب و روزنه ستاره ها
بيابي اش
هنگامي كه آب بالا مي آيد
نور در سايه مي درخشد
و آب،
از خارزار مي جوشد
در آسمان درخشان
يك ستاره داريم همگي
اما اين ستاره ها مال اوست
و سهم تو از يك ستاره تنها يك آرزوست!
دير زماني زورقي مي خواستم
تا در تنهايي طوفان خويش به آب بزنم
ديدم به دريا هم اعتباري نيست
طوفان هم فرستاده اوست
امروز كه گذشته را مرور كردم دريافتم
رازي در پشت تاريكي ها نيست
ما در سايه نهفته بوديم!
آسمان مهربان است
چون سخاوتش را پيشكش مي كند
و دريا براي خود اعتباري دارد
حتي اگر مرجانهايش زير پاي تو جان دهند
امروز دريافته ام
زمان آغاز را مي توان تجربه كرد
از پشت تمام ِتمام تاريكي ها ...