به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته دست نوشته هاي شخصي و عاشقانه نوشته شده توسط D4N خوش آمدید.

سلام دوستان عزيز... زحمت كشيديد و من را خوشحال ساختيد... من در اين وبلاگ را با دست نوشته هاي شخصي خود هر هفته آ‌پديت مي كنم... با نظرات خودتون من را راهنمايي كنيد... من علاقه مند به شعر های مریم حیدر زاده هستم و خوانده ی مورد علاقه ام فرشد امين و Enrique Iglesias هست... در زندگي خيلي زجر كشيدم و غصه خوردم !‌ پيش خودم گفتم شايد بعضي از نوشته هام به دردتون بخوره و كمكتون بكنه... پس بخونيد و اگر هم لايق بودم نظر دهيد...

نفرت...

دوشنبه سي ام مرداد ماه 1385 ساعت 22:45

عشق خود را از دست دادم...

دوشنبه سي ام مرداد ماه 1385 ساعت 22:44


Picture Link

 

همه چيز داشتم آما الان احساس مي كنم ، هيچي ندارم

چرا همه چيز خراب شد، در زماني كه داشتم خودم را ، زندگي ام را پيدا مي كردم ، عشق آمد و بر روي تمام لحشه هايم خط كشيد

دوباره برگشتم ، يك ضربه ي روحي من را برگردوند به 1 سال قبل و دوباره همونگونه...

زمان اين كار نبود اما خودم نمي خواستم و عشق بد ضربه اي به من زد

در آخرين لحظه ي نيمه ي اول بازي مساوي من را بر هم زد و گل دقيقه ي آخر عشق را قبول كرد

دل ساده ي من هم پذيرفت

من از زندگي چيزي نمي خواستم جز گرماي دستان كوچكت

لحظه ها در راهند و پي در پي و بدون مكس ميگذره و من كاري از دستم بر نمي آيد و فقط مي توانم آهي از روي حسرت بكشم

حال به انتظار آخرين سهمم در اين زندگي بايد بشنيم

مـــــــــــــــــــرگ

 

 

           رو سنگ قبرم ساده بنويسيد

                                                         زنده بودن را براي زندگي دوست داشتم نه زندگي را براي زنده بودن

 

 

با دلي خسته
كنج نشين غمكده ي قلبم شدم
كه تمامي خاطرات عاشقانه ام را با دست خودم لمس كنم
دل آسمان هم مثل دل من گرفته
به باران پناه ميبرم
ميخواهم در آغوشش گيرم
ببوسم و ببويمش
نم نم غصه هاي آسمان را روي گونه هايم حس مي كنم
و همراه با آسمان مي بارم
كاش دل آسمان هميشه گرفته باشد
گل هاي پژمرده ي دلم با نگاه تو جان ميگيرد
با باران مهرباني ات
با عشق بي دريغت
بيا اي عشق نازنينم
سخت دلتنگم ....

 

تراژدی عاشقانه

دوشنبه سي ام مرداد ماه 1385 ساعت 22:43


 

Picture Link

تا كي انتظار ؟ تا كي صبر ؟ ديگر صبرم تمام شده است . ديگه اين چشمه ي چشمانم خشك گشته است .

هر چه اتفاق افتاد گفتند مصلحت هست ، هر چه شد گفتند تقدير است

آخر تا كي ؟ همه دست به دست هم داده اند تا من و تو از هم جدا باشيم و از دوري هم بسوزيم

همه ي زمين و آسمان گرد هم آمده اند كه ما را از عشق خود دور كنند

آخر تا كي ؟ 2 سال صبر و انتظار …از آغازش با خوشي اما هر روز كه مي گذرد از هم دورتر و نالان تر مي شويم

هميشه خودم را شاد نشان دادم اما درونم غوغايي بود … هميشه گفتم خوبم ! اما …

هميشه خنديدم كه كسي نفهمد درونم چه مي گذرد…

خنده هاي زوركي داره آتيشم مي زنه ، گرماي آتيشش به اندازه ي گرماي دستان لطيفت هست درون آن كوچه ي خلوت…

ديگر چه كنم ؟

اي كاش هرگز نمي ديدمت ، اي كاش هيچ وقت به من لبخند نزده بودي …

از عشق خود ناراحت نيستم ! از اين دوري نالانم…

از اين دوري كه آتيشم زده و هيچ از من باقي نگذاشته است …

خدايا اگر به هم رسيدن ما مصلحت نيست پس ما را از اين دتيا ببر تا در آن جهان كنار هم باشيم…

 

 

امیدوارم از مطلب این هفته من خوشتون آمده باشه....

خداحافظ

دانیال

دوست و بیگانه...

دوشنبه سي ام مرداد ماه 1385 ساعت 22:42


Picture Link

 

خدا چرا عشق را آفريد ؟

ما كه مونديم تو دوراهي ! ما توي دو راهي گير كرديم بعضي ها توي ميدون ، بعضي هم زندگيشون راه هموار …

ناله ي همه از عشق است . يكي از عشقش دوره ، يكي هر روز باهاشه ، يكي عشقش را يك جوري از دست داده ، يكي در انتظار اينه كه گوشه چشمي ببينه‌، همه يك جوري مشكل دارن ، خدا هيچ كس را بدون مشكل نمي زاره ، تا يك مشكل حل بشه ، يكي ديگه پيدا ميشه…

 

نمي دونم ، بدترين درد عشق چيه ؟

من به ذهنم دو چيز ميرسه !

 1. خيانت – 2.از دنيا رفتن عشق

واقعا اين دوتا خيلي سخته ، خودت تجسم كن ببين چه دردي داره …

 

اين خدا داره ما را امتحان مي كنه ، سر راه هر كس يكي را قرار ميده ، هر كس را يكجوري مي سنجه …

سينه ي من پره درده ، يك درد ناشناخته دردي كه يكي مرحمش را داره ، بعضي ها ميان خنجر ميزنن ، خنجر را تا ته دلت فرو مي كنند ، خيلي ها درك نمي كنند و با حرفاشون آدم را ميرنجونند ، من از غريبه ها انتظار ندارم ! اما چرا تو كه دوست يا آشنا هستي اين كا را مي كني ؟

 

دو بيت شعر در اين مورد مي نويسم شايد بهتر متوجه بشيد :

 

هر كس به طريقي دل ما مي شكند      بيگانه جدا دوست جدا مي شكند

بيـگانـه اگر مي شكـند حرفي نيسـت        من در عجبم دوست چرا مي شكند

 

هــــــــــــــــــــــي … چي بگم ، از كجاي زندگيم بگم ؟

شايد شما فقط اين مطلب هارو براي سرگرمي بخونيد ! اما يك كم روي اين دست نوشته ها فكر كنيد ...

 

تا نوشته ي بعد خداحافظ...

دانيال

(13/4/85)

 

 

پاورقي :

از اين به بعد يك سريع مطلب ويژه در وبلاگ مي زارم…

شايد مي خوام از اين به بعد گريتون را در بيارم!هر هفته منتظر يكي از دست نوشته هاي من باشيد…

با نظرات خودتون به من اميد دهيد و خلوت من را پر کنید..

 

ما عشق را زير پا نمي گذاريم و آبروی عشق را نبرده ایم...

دوشنبه سي ام مرداد ماه 1385 ساعت 22:42


Picture Link

عشق خيلي پر بهاست كه من سخن از عشق بگويم ، اما در كل اين چند جمله را مي نويسم ، اميدورام خوشتون بياد…

به عمرم عاشق ها و معشوق هاي زيادي را ديدم ، تال اينجا كه فهميدم بيشتر عشق ها از نفرت به وجود آمده

اي تو كه مي گويي ما عشق را زير پا گذاشته ايم !‌اما بدون هر كس عشق را در يك چيز مي بيند ، عشق حتما نبايد به جنس مخالف باشد ، يكي عشق را در خدا مي بيند ، ديگري در گياه ، ديگري در يك كوه ، ديگري در طبيعت و …

هر كس به يك صورت به عشق خود محبت مي كند…هر كس از عشق يك تعريفي مي كند … عشق را نمي شه توصيف كرد !‌ مانند اينكه بخواهي سرما را توصيف كني … كلمه ي عشق ، 3 حرف است اما اين 3 حرف غوغايي به پا مي كند ، در زندگي يك فرد تغيير و تحول ايجاد مي كند و آن فرد را به فرد ديگر تبديل مي كند.

اي تو كه از عشق چيزي نمي داني ! لطفا از عشق سخن نگو ، تو فرق بين دوست داشتن عشق را نمي داني ! آن چيز كه شايد در وجود تو باشد ، دوست داشتن است نه عشق …

من در ذهن خود اينگونه عشق را تعريف كرده ام :

 

فدا كردن جان براي معشوق يا گذشتن از  معشوق

 

اميدوارم اين مطلب به درد شما دوست عزيز خورده باشد.

با تشكر

دانيال

(۹/۴/۱۳۸۵)

 

خدا و عشق ...

دوشنبه سي ام مرداد ماه 1385 ساعت 22:35


Picture Link

زندگي برآيند لحظه ها و خاطرات تلخ و شيرين است و عمر ما همانند صفحات آلبومي است كه چرخ گردون بودن يا نبودن ما را با آن ورق ميزند. در اين ميان بهترين و ماندگارترين لحظه ها هنگامي است كه با خدا بودن و با جمع بودن را تجربه كرده ايم.

زندگي تلخ و شيرين است ، زندگي روزگاريست پر از اندوه و شادي…

لحظات با تو بودن را هرگز از ياد نخواهم برد ، هميشه در آرزوي در آغوش تو بودن ،در آرزوي نوشيدن شهد عشق از آن لبانت آرزوي در كنار هم بودن شب خود را سحر كرده ام و با فرياد و گريه نياز خود برطرف كرده ام.

آيا روزي ميشود كه دست من و تو با هم ريسماني بسازد كه بتوان با آن به خالق خود برسيم؟

آيا از باغ من و تو نوگلي به وجود خواهد آمد ؟ آيا كسي مي آيد كه تمام اندوه هاي مارا به شادي تبديل كند ؟

اي خالق قادر و حكيم به شكرانه ي لحظات زندگي از تو عاجزانه مي خواهم كه دو تن و يك روح را به هم برسان و پيوند الاهي بينمان برقرار ساز ، پيوندي كه با هيچ چيز گسسته نشود…

(۸۵.۳.۲۷)