به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته Babak نوشته شده توسط Babak خوش آمدید.

1 2

به سبك ميرا

سه شنبه هفدهم بهمن ماه 1385 ساعت 13:14


شنبه‌ شب گذشته‌ نمايندگان زن عضو مجلس شوراي اسلامي ايران و نمايندگان زن عضو پارلمان ترکيه‌ در آنکارا گرد هم آمدند تا جايگاه‌ زن در اين دو کشور همسايه‌ را مورد بررسي قرار دهند.

 

در اين همايش که‌ « مرحبا همسايه‌ » نام داشت و با همکاري مشترک رايزن فرهنگي سفارت جمهوري اسلامي ايران و سازمان مستقل زنان « جاروي پرنده » برگزار شد، شماري از فعالين جنبش زنان، روزنامه‌ نگاران و نويسندگان زن ترکيه‌ نيز مشارکت داشتند.

 

زماني که‌ سردبير يک نشريه‌ ترکيه‌ انتقاد کرد که براي دريافت اطلاعات درباره‌ زنان ايراني چرا هنوز وارد خاک ايران نشده‌ايم بايد روسري و حجاب داشته‌ باشيم؟  نماينده‌ زنان جمهوري اسلامي عصباني شد و گفت: ايران کشوري مسلمان است و طبق قوانين شرع و دين اداره‌ مي شود. به‌ نوشته‌ صباح ، خانم شايق در پاسخ به‌ انتقادها مقابله‌ به‌ مثل کرد و گفت: ايران همانند ترکيه‌ نيست و در آن زنان محجبه‌ از تحصيل محروم نمي شوند.

 

البته خانم عشرت شايق هيچ‌وقت به اين قضيه فكر نكرد كه اگر زني در ايران غير محجبه باشد بلافاصله از زندگي محروم خواهد شد.

 

مساله‌ي حجاب

يکشنبه بيست و چهارم دي ماه 1385 ساعت 04:21


تيتر روزنامه ايران : حجاب آزاد شد .
صدای جيغ‌های دخترای ذوق‌زده خيابونا رو پر کرد .
روسری و شال و مقنعه و چادر بود که به هوا پرتاب می شد .
موهای کپيده زير پوشش, حالا که چششون به آسمون آبی افتاده بود از تعجب سيخ واستاده بودن .
مردا و زنای مسن باورشون نمی شد .
- خدا مرگم بده .
- استغفرلله ...
هنوز خيلی ها باور نمی‌کردن و جرات برداشتن چادر از سرشون رو نداشتن .
همه جا شلوغ شده بود .
علت خوشحالی دخترا يه چيز بود و علت خوشحالی پسرا يه چيز ديگه .
يه پيرمرد از يه جوون پرسيد :
- رضا خان دستورشو داده ؟
هنوز گرما و داغی خبر به دخترا اجازه نداده بود که خودشون رو توی آينه ببينن .
ولی چند لحظه بعد صدای جيغ و داد دخترايي که دنبال روسری و مقنعه خودشون می گشتن همه جا رو پر کرد .
چند نفر ازونا که خودشون رو با اون موهای پريشون و در هم ريخته توی آينه ديده بودن از قيافه خودشون وحشت کردن و ترجيح دادن همون تيکه پارچه روی سرشون باشه .
با خودشون می گفتن از فردا می‌دونم چيکار کنم .
....
روز بعد از آزادی حجاب بود .
مريم از خواب بيدار شد .
دستی به موهای بلندش کشيد و جلوی آينه واستاد .
مث هميشه خواست مقنعه‌ي سياهشو سرش کنه .
يه‌هو يادش اومد ديگه لازم نيست اين کارو بکنه .
شونه رو برداشت .
به موهای درهم ريخته و پريشونش نگاه کرد .
لبخند خوشحاليش از بابت آزادی حجاب از رو لباش پريد .
دست کم يکساعت طول می کشيد تا موهای گره خورده‌ي در همشو شونه کنه و اون مدلی که دوست داره دربياره .
شونه رو با خستگی محکم کشيد رو موهاش .
يه دسته از موهاش گير کرد به شونه و کنده شد , صدای جيغ مريم خونه رو برداشت .
- اصلا نخواستم .
موهاشو کشيد زير مانتو, مقنعه مشکيشو مثه يه شی باارزش برداشت و کشيد روی سرش .
چقدر راحت .
تموم شد .
از خونه زد بيرون .
با خودش گفت فردا می‌دونم چيکار کنم .
پسرای محل که چشاشونو برای ديد زدن موهای مريم تيز کرده بودن لپاشون با ديدن مريم با اون وضعيت آويزون شد .
مريم با خودش می‌گفت : خدا کنه بچه‌ها توی مدرسه مسخره‌ام نکنن .
به مدرسه که رسيد از تعجب دهنش واموند .
همه بچه‌ها با مقنعه مشکيشون اومده بودن .
فقط سه چهار نفر موهاشونو مدل پسرونه کوتاه کرده بودن و خيلی هم بی‌ريخت شده بودن .
وقتی از بچه‌ها پرسيد اونا ديگه چرا کشف حجاب نکردن جواب شنيد :
- حالش نبود موهامو شونه کنم .
- موهام شوره داره ... زشته .
- می دونی بابام دعوام می‌کنه ...
- خجالت مـــی‌کشمــــــــــم ..
- سرما می‌خورم .
- فرصت نداشتم مدلش رو درست کنم .
و ...
همون‌روز انجمن فمينيستی زنان ايران در يک بيانيه رسمی اعلام کرد :
زنان شريف ايران
بار ديگر مردان خودخواه و متکبر با اعلام آزادی حجاب سعی در نشان دادن برتری خود در وضع و نقض حقوق ما زنان آزاده نمودند .
اين قشر سبيلو و پر مدعا با اين کار سعی در رفع عطش‌های شهوانی خود و لذت بی‌شرمانه بردن از زيبايي‌های ما زنان را دارند .
ما زنان بايد هر روز ساعت ها وقت صرف زيبايي و آرايش موهای خودمان نماييم تا اين بوالهوسان دلشان با ديدن گيسوان افشان ما قيلی ويلی رود .
شوهران بی‌وفای ما نيز قبلن که همه حجاب داشتند به ما خيانت می‌کردند و حالا با اين وضع که ديگر مهار آنان علنن غير ممکن و محال خواهد شد .
در همين راستا انجمن زنان آزاده ايران جهت خنثی نمودن اين توطئه اعلام می دارد :
هر زن و يا دختری که اقدام به برداشتن حجاب خود نمايد توسط نيروهای انجمن زنان دستگير و کچل می شود .
گرچه می دانيم هيچکدام از زنان غيور ايران زمين گول سياست های مردان را نخواهند خورد .
والسلام علی النساء
....
از فردای اون روز همه چيز به حالت عادی برگشت .
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده .
فقط يک توطئه شوم داخلی توسط قشر زنان آزاده ايران خنثی شد .

 

 

 

  

ساماندهی

يکشنبه هفدهم دي ماه 1385 ساعت 15:37


اگر مي‌خواهيد در پروژه‌ي بمب گوگلي بر عليه طرح مضحک ساماندهي شرکت کنيد، از اين به بعد هر گاه خواستيد به سايت اين طرح لينک بدهيد، به جاي نوشتن کلمه‌ي «ساماندهي»، کلمه‌ي Censorship را تايپ و لينک کنيد.

Censorship

 

.

دوشنبه بيست و هفتم آذر ماه 1385 ساعت 15:41


-   سلام خانم!

 

-   روزتون به خير. بفرماييد

 

-   مي‌تونم با آقاي علي‌زاده صحبت کنم؟

 

-   شما؟

 

-   من دکتر! م. هستم، از دانشگاه اميرکبير مزاحم‌تون مي‌شم. قراره يه  servo motor  براي آزمايش‌گاه ماشين از شما بخريم. مي‌خواستم با آقاي علي‌زاده صحبت کنم.

 

-    آقاي علي‌زاده تشريف ندارن. من مي‌تونم کمک‌تون کنم؟ 

 

-  از مهندس‌ها کسي نيست؟

 

-  بفرماييد آقاي دکتر! ... فاکتور و مشخصاتي رو که براتون فرستاده شده، من تهيه کرده بودم و با مهندس ت. در مورد موتور مذاکره کردم. اگر باز هم موردي هست من خدمت‌تون هستم.

 

-  آقاي مهندس توفيقي هم نيست؟

 

-  آقاي دکتر من مهندس توفيقي هستم، اين مورد رو من تعقيب مي‌کنم. اگه مساله‌يي هست بفرماييد.

 

-  خب، پس از آقايون مهندس کسي نيست؟

 

-   ...

 

 

شرح ندارد.

 

الهام

 

تفاوت

دوشنبه سيزدهم آذر ماه 1385 ساعت 00:22


اين پرونده در دي‌ماه سال 61 در دادگاه عمومي اصفهان رسيدگي شده‌است.

 

منبع پايان‌نامه‌ي كارشناسي حقوق مينا نظري

 

 

 

 

 

نوزده سال بيشتر نداشت.
گونه‌هاش سرخ و موهاش بور بود.
مثل برنج‌زارهاي سرزمينش، سامان.

 

 

 

بلند بالا بود.
شوهرش کارگر ساختمانی بود.

 

 

 

تازه از ايل جدا شده و به بروجن اومده‌بودن.

 

 

 


با همون خوی ايلياتي‌اي که داشت زياد بند چادر و روسري نبود.
اگر خوب هيز بودي مي‌شد سينه‌اش رو از لای دكمه‌هاي پيرهن گلدارش ديد.
روسری نازکش كمتر روي موهای بافته‌شدش بند مي‌شد.
 هنوز عادت ايل رو با خودش داشت، بيكار يه‌جا بند نمي‌شد.
وقتی شوهرش از خونه بيرون مي‌رفت، بيکاری مي‌زد به سرش.

 

 

 

تو يك ماهي كه تو شهر بودن يه جاجيم و يه و دو گبه بافته بود.
 چون عادت به خوردن نون مونده نداشتن و تنوري براي نون پختن نبود، نزديک ظهر می رفت نونوايی محل و برای روزشون پنج گرده نون می‌گرفت.
شاگرد نونوا، مهدي، جوونی بود با موهای روغن‌زده و چشم‌های هيز.
عمدن نون اونو دير می‌داد تا اعتراضش بلند شه و بگه، آقا مهدي نون منو بده.

 

 

 

وقتی زن می خواست پول نون رو بده نونوا می‌پرسيد، می شه يا نمی‌شه ؟
زن معنی حرف نونوا رو نمی‌فهميد.
بارها از خودش پرسيده بود معنی حرف نونوا چی‌می‌تونه باشه ؟
اما سردر نياورده بود.

 

 

 

زن‌هاي چاق چادر سياهي كه توي نونوايي بودن وقتي او رو مي‌ديدن گوشه چشم نازك مي‌كردن و شروع مي‌كردن به پچ‌پچ.

 

 

 

زن صاحب‌خونه روزاي اولي كه اومده بودن تو اعتراض به اينكه صاحب خونه رو آ حسين صدا كرده بود، بهش گفته بود كه تو شهر مردا رو بايد فقط آقا صدا كني.

 

 

 

به نظرش قانون احمقانه‌اي مي‌اومد.
يکی از روزها شوهرش خيلی زود از کار برگشت.
 جلوي در با زن صاحب‌خونه مشاجره كرد.

 

 

 

اوقاتش تلخ بود.

 

 

 

زن فهميد و چيزی نگفت.
بسته نون رو از روی طاقچه برداشت و گذاشت توی سفره.
اون روز نونوا بيشتر از هر روز دادن نون زن رو كش داده‌بود و اين‌بار شاطر پرسيده بود، بگو كي مي‌شه تا يه جايي جور كنه ؟
زن چند بار خواسته بود معنی اين حرفو از شوهرش بپرسه ولی يادش رفته بود، اما اين‌بار.
کنار شوهرش نشست.
سوالشو که پرسيد شوهرش مثل مار گزيده ها از جا پريد.
رنگ صورتش قرمز شده بود و می‌لرزيد.
برنو رو از صندوقچه برداشت و زد بيرون.
زن احساس كرد كه چرا شوهرش اونطور ناراحت شده.

 

 

 

حالا تازه داشت معني حرف نونواها رو مي‌فهميد.

 

 

 

وقتی شوهر برگشت زن آرزو مي‌كرد كاش زمان به عقب برمي‌گشت تا خودش برنو رو بر مي‌داشت.
برنو بوي باروت سوخته مي‌داد.

 

 

 

خشم زن كه كمي فروكش كرد گريه کرد.

 

 

 

شوهرش اثاثيه رو جمع مي‌كرد.
روز بعد سحر همراه مردش برگشت به ايل.
حالا او خوب می‌دونست مرداي شهري با هم ايلي‌هاش چقدر تفاوت دارن.

 

 

 

حالا او از شهر و مرداش و نونواهاش و زن‌هاي چادر سياه متنفر بود.

 

 

 

 

 

 

 

در دادخواست دادگاه عين اين عبارت آمده بود: "بنابر استشهاد نامه‌اي كه به پيوست موجود است و به امضاي شصت نفر از اهالي محل رسيده نامبرده در محل به قرمساقي همسرش مشهور بوده و از اين راه امرار معاش مي‌كرده است."

 

 

 

 

 

شوهر اين زن، گودرز ديناروند، به جرم قتل عمد شش نفر (شاطر، شاگرد نان‌وا و چهارزن چادر سياه حاضر در نان‌وايي) و زن‌فروشي دوبار اعدام شد.

 

 

 

خود زن، نسرين چهارلنگي، به جرم زناي محصنه به سنگسار محكوم شد. ايل هيچ‌وقت نسرين را تحويل نداد و او هنوز تحت تعقيب مجازات است.

 

 

من بیدم

چهارشنبه هشتم آذر ماه 1385 ساعت 12:05


به کوری چشم مستکبرین و دشمنان اسلام و مسلمین ما می‌نویسیم مثل گاو هم می‌نویسیم.

 

ضمنن نوشته‌های ما یا تازه از تنور در اومده یا قدیمیه و قبلن تو مجله‌ی آلبالو خدایش بیامرزاد-  چاپ شده در نتیجه کپی‌رایت خودش رعایت بشه.

 

 

اصولن تماشای تصویری زيبا لذت ویژه‌ای رو در آدم بوجود مياره .
به راحتی نمی‌شه گفت اين لذت از چه نوعيه.
نگاه کردن به چهره‌ای زيبا هم طبيعتن بايد همين لذت رو در آدم بوجود بياره، چون سرشت آدمی توازن و هماهنگی و زیبایی رو دوست داره و آفرین می‌گه.
بدبختانه توی جامعه امروزی وقتی به چهره‌ی زيبای يک دختر، زن یا حتا یک مرد نگاه می کنيم، دیگران بدترين برداشت‌ها رو می‌کنن.
يا هنگامی که به کسی می گيم که اون دختره رو نيگا چه خوشگله نيشش تا بناگوش باز می شه و آب از دهنش راه می‌افته.
يا اگه به بانویی با ادبانه بگيم : خانوم، شما بسیار زيبا هستيد؛ دو حالت داره .
يا اينکه يه فحش آبدار و يه سيلی نوش‌جون می کنيم .
و يا با يه لبخند زننده روبرو می‌شيم.
سخن کوتاه اینکه بايد رو راست اعتراف کنيم که فرهنگمون اشتباهه.
وگرنه اگه به اون بانو بگيم شما چقدر زيبا هستيد، چرا اون در پاسخ نباید بگه، چشماتون زیبا می بينه يا شما لطف داريد يا ...
البته توی اين دوره و زمونه کمتر کسی پيدا می‌شه که نگاهش همیشه همراه با لذت جنسی نباشه و بسیارند کسانی که وقتی به چشم‌های خیره‌شون نگاه می‌کنیم احساس می‌کنیم در همین لحظه داره دونه دونه‌ی اندام طرف رو برهنه می‌بینه.
باید یاد بگیریم که نگاهمون هرزمانی برای لذت جنسی نباشه، و یاد بگیریم با چشم سر و فکر از بعضی زیبایی‌ها لذت ببریم نه با چشم پایین‌تنه.

 

این نوشته به معنی این نیست که از هیچ منظره‌ای نباید لذت جنسی برد که بعضی لحظات و مناظر هم هستند که برای لذت جنسی بردن خلق می‌شن.

 

لپ کلام اينکه :
خيلی خوب می شد اگه فرهنگ دیداری خودمون رو اصلاح می کرديم و اگه به کسی می‌گفتيم طرفو ديدی چه خوشگل بود، مخاطبمون سريع توی ذهنش بدن بدون لباس او رو مجسم نمی کرد.

 

غرغر نامه

سه شنبه شانزدهم آبان ماه 1385 ساعت 18:52


مثل اينكه مشتري نداريم و بايد در فيضيه رو ببنديم

 

 

آقايون و خانوماي بحث دوست

 

ما هي داد زديم بياين بحث كنيد، بياين موضوع پيشنهاد بدين، بياين به من فحش بدين، ندادين ديگه.هرچي اصرار كرديم ندادين.

 

 

ماهم نتيجه گرفتيم كه بايد در فيضيه رو ببنديم و بريم سانديويچي باز كنيم كه درآمدش بيشتره.

 

 

راستي رهاخانوم جون، من مي‌خواستم بحث خدا رو ادامه بدم ولي وقتي مطلبم محكوم به سكوت بود، چي بايد مي‌گفتم ؟

 

من اين قضيه رو تو اون‌يكي وبلاگم هم امتحان كردم اونجا هم در باره‌ي فلسطين نوشتم، نشد  دريغ از يه اظهار نظري فحشي چيزي.

 

 

دیگه حالي به آدم مي‌مونه نه والا 

 

احوالي به آدم مي‌مونه نه بلا  

 

 

خوب ماهم بي‌خيال مي‌شويم و مي‌رويم دنبال الواتي  

 

 

بعدشم مي‌گن چرا يارو محتاد مي‌شه چرا يارو مي‌ره اكس مي‌زنه  

 

حالا اگه من مردم كي جواب بابامو مي‌ده ؟  سيبيلاي منو ديدين ؟ بابامو نديدن !!!  

 

 

اين هم از عمر شبي بود . . .  

 

 

ما بريم ديگه

 

ادامه‌ بحث 1

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 17:26


الهام جان همه كه مثل تو از آسمون سي ساله به زمين نمي‌افتن بعضي‌ها اول به دنيا ميان بعد يه ساله مي‌شن بعد دو ساله مي‌شن بعد سه ساله مي‌شن و ... تا سي‌سالشون بشه. ما هم الان ميانگينمون نهايتن 12 ساله است پس حالا يه 18 سالي صبر كن. ؛)

 

 

خانوم دختره من دقيقن منظورم نماياندن سه چهره‌ي مختلف و ناهنجار از مردها بود كه امروزه روز دارن تبديل به اپيدمي مي‌شن. و مي‌خواستم با هم در مورد چرايي بوجود اومدن اين چهره‌ها (دنياي فاني - ليلا) بحث كنيم. كه البته كسي به اين موضوع نپرداخته.

 

 

نظر تمام كسايي كه از اين مبحث خوششون نيومده بود محترم ولي اولن اگر مطلبي براي بحث به نظرتون مي‌رسه پيشنهاد بدين، دومن تا وقتي افرادي هستن كه بخوان بحثي ادامه پيدا كنه، ادامه مي‌ديم. ضمنن ياسي جون يه سري اشتراك نامحدود با پيك فرستادم به‌نام ياسي جون، شوور مربوطه، بچه‌ اول، بچه‌ي دوم، بچه‌ي سوم، بچه‌ي چهارم‌، مهدكودك ياسي و فرزندان (بابا ياسي خان اخمدي نجات يه چيزي گفت تو چرا جدي گرفتي).

 

 

راستي يادم رفت مطلب قبلي خيلي دراز شده بود دوقسمتش كردم براي ديدن راحت‌تر

 

 خوب من خودم شروع مي‌كنم. در باره‌ي مورد اول من فكر مي‌كنم دليلي كه باعث بشه آستانه‌ي تحريك كسي اينقدر بالابره، حساسيت و عقده‌هاي يك نفر به مساله است.

 

تعريف مساله :

 

-                           پسري 14 ساله كه توي يكي از مناطق جنوبي شهر زندگي مي‌كنه، طبعا توي اين مناطق پوشش خونواده‌ها اسلامي‌تره.

 

-                           اين پسر وارد دوران بحراني بلوغش شده

 

-                           دوران بلوغ عقليش هم از همين سن شروع مي‌شه

 

-                           توي همين سن پسرها محدوده‌ي زندگيشون رو بزرگتر مي‌كنن و به مناطق دورتر شهر مي‌رن

 

-                           ماهواره دارن

 

حالا اين پسر آروم آروم به بعضي از تصاوير ماهواره حساس مي‌شه نمونه‌ي اين تصاوير رو هيچ كجا نديده از بين اين تصاوير نقاط هدفي رو در بدن زنها پيدا مي‌كنه، اتفاقن اين نقاط ممنوعه هستند ولي پسر با نگاه كردن به اونا احساس گناه لذت بخشي مي‌كنه ! اين نگاه‌ها و اين تغيير رفتار از ديد والدين پسر پنهان نمي‌مونه. ماهواره محدود مي‌شه. شهوت ديدن براي پسر بيشتر مي‌شه و سعي مي‌كنه اين تصاوير رو توي اطرافيانش پيدا كنه. بازهم پدر و مادر متوجه مي‌شن. ارتباط دخترهاي فاميل با پسر محدودتر مي‌شه. اينبار شهوت ديدن با عقده‌اي گره مي‌خوره. بعضي از رفتارهاي پسر از كنترلش كمي خارج مي‌شوند. پدر و مادر بازهم متوجه مي‌شوند و حلقه‌ي محاصره بازهم تنگ‌تر مي‌شود. نگاه‌هاي پسر حريص و وحشيانه مي‌شود. احتمالن تذكري از جانب پدر و مادر مي‌شنود. پسر، حريص عقده‌اي و در يك كلام كف كرده، تصميم مي‌گيرد از خارج از خانه تغذيه شود. تصاوير مهو و گنگ‌اند و هرچه بيشتر مي‌بيند و ارضا نمي‌شود و اين آزمندترش مي‌كند.

 

بحث اول !!!

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 15:25


تصميم دارم اينجا بحث‌هايي را پايه بگذارم براي فكر كردن و نظر دادن و شنيدن نظرات ديگران. زماني كه در طول سه روز كامنتي به مجموع اضافه نشد، بحث را عوض مي‌كنم و بحث نيز مي‌تواند از پيشنهادهاي خوانندگان انتخاب شود. و هر كامنت به انتهاي مطلب نوشته شده اضافه مي‌شود كه بين نظر من و ديگران تفاوتي نباشد.

 

 

 

 


تصور كنيد منظره‌ي درد آور آدمي را که كز مي‌کند گوشه‌ي اتاق، دست مي‌برد لاي پاها و نفس زنان، پا و سينه يا کپل برهنه‌ي زني را در خيال مي‌کشد که روز در خيابان، مترو يا كنار پارك ديده است. كه اگر پشت همه‌ي ديوارها را ببينيم چقدر ايراني در اين سرزمينِ بي‌كس‌، از عشق بازي با خود در حضور غرورشان تحقير مي‌شوند ؟

 

با اين همه دردي و منظره‌اي چندش‌آورتر هست که هر کسي نمي‌شناسدش، اين که از فرط برخورداري، هيچ ديداري در تو آتشي برنيانگيزاند و هر آتشي در ديگران، نقشي مردانه باشد در تو، طبق برنامه‌اي مشخص كه تو از ابتداي هر ديدار، انتهاي‌اش را مثل کف دست ببيني.

 

و از همه رنج‌آورتر تصوير خپله‌ي كژ اندام بي‌هنري است كه هرروز از ديدار زنان بسيار حرَمِ خانه‌ي كاخ مانند پدرش دست لاي پا مي‌برد و سالها بعد براي تداوم نسل نحسش گوش و گردن فاحشه‌صفت زيبارويي را مي‌بوسد كه قرار است توله‌هاي او را در زهدانش پرورش دهد. 

 

 

نويسنده:الهام

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 08:17

 

http://weblog.zendehrood.com/aatash

 

 

 اين گروه آخر مثل قارچ بمب اتم در جامعه‌ي ما در حال رشدند و اولي‌ها نيز در حال انقراض

 

نويسنده:مجيد

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 13:15

 

majid15417@yahoo.com

 

 

اين تصاوير واقعيتهاي جاري جامعه ما هشستند كه تا وقتي سيستم حكومتي از نقايص فرهنگي سودجويي ميكند باقي خواهند ماند

 

نويسنده:صبا

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 13:55

 

http://weblog.zendehrood.com/saba_h

 

 

سلام

 

خوبه که ميخواي بحث راه بندازي منم خيلي خوشم مياد و لي يه لطفي بکن از دفعه بعد موضوعات جالبتري را مورد بحثت قرار بده

 

من در مورد اين موضوع هيچ نظري ندارم منتظر بقيه موضوعات هستم

 

موفق باشي

 

نويسنده:ترانه هاي ايناز

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 16:18

 

http://weblog.zendehrood.com/aynaz

 

 

سلام

 

ممنون که به وبلاگم سر زديد

 

من هم با نظر صبا موافقم

 

نويسنده:ميرا

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 16:20

 

http://weblog.zendehrood.com/mira

 

 

سلام و درود بي کران

 

 ايني که نوشتيد تصويري از جامعه ما .... آنچه که در نهان جريان داره .... حالا بعضي مثل شما اونو بي پروا مطرح مي کنن و بعضي نه ... من

 

نمي گم و نمي دونم کدوم روش درسته ... اما .... اينو مي دونم که بحث بايد دليل و منطق داشته باشه ... اين که ما در مورد مشکلي باهم

 

 بحث کنيم که راه حلش دست ما نيست چه فايده ايي داره .... فکر مي کنم بايد اول مسائل ريشه ايي حل بشه تا يه بستر مناسب براي اين مورد

 

هم به وجود بياد ... .

 

شاد وپيروز باشيد.

 

 

 

نويسنده:بابك

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:15

 

http://weblog.zendehrood.com/rad

 

 

خانوم ميرا خوب اين خودش شروع بحثه اينكه شما فكر مي‌كنيد راه حلش دست ما نيست اين خودش نقطه‌ي تفاوت ما با هم ديگه است.

 

من هم مثل شما فكر مي‌كنم تغييرات در هر جامعه‌اي بايد ريشه‌اي باشه و اينكه براي تغيير بايد مستقيمن تيشه به ريشه‌ي يه باور كهنه زد و متفاوت با شما من فكر مي‌كنم ما اعضاي اين جامعه هستيم كه همه‌ي تغييرات رو بوجود مياريم

 

من سعي نمي‌كنم مستقيم و رك به يه باور حمله كنم كه اين باعث جبهه گرفتن مي‌شه سعي مي‌كنم مطلبم رو در قالبي مستتر كنم كه هركس برداشت خودش رو بگه. ولي از ادبياتي بي‌پروا استفاده مي‌كنم شايد تلنگري بشه به ذهن ديگران و همچنين تابوي استفاده از بعضي از كلمات شكسته بشه كه ديگران هم بتونن در مورد بعضي مسايل بحث كنند. كه به نظر من يكي از مشكلات بزرگ ما سكوت و سانسور خود ما در مورد بعضي مسايله.

 

 

دوستاي عزيز صبا و آيناز مقصود من از اين بحث‌ها اينه كه بي‌تفاوت نگذريم. شما ممكنه از اين بحث خوشتون نياد خب بحث ديگه پيشنهاد بدين هر وقت سه‌روز كسي كامنتي نگذاشت بحث رو عوض مي‌كنيم.

 

 

 

 

نويسنده:sheytunak

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 17:15

 

sheytunak225@yahoo.com

 

http://weblog.zendehrood.com/binahayat

 

 

 

سلام رفيق

 

منم بحث کردنو دوست دارم

 

اما با نظره ميرا و صبا هم کاملا موافقم

 

در ضمن

 

بنرتون خيلي قشنگه

 

منظورم شعريه که توي بنرتون نوشتي.......

 

موفق باشي

 

(nadare)

 

 

 

نويسنده:pepe

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 18:46

 

nazi_py20032001@yahoo.com

 

http://weblog.zendehrood.com/penelope

 

 

salam

 

salam

 

rastesh man faghat umadam tashakor konam ke be web logam sar zadi

 

nazare khasi dar in bare nadaram

 

va hamchenin az bayane bi par vaye in masael chandan khosham nemiyad

 

har chand alan javunha kheili bi parva o ba arze maezerat bi haya shodan

 

omidvaram dar kari ke shoro kardin movafagh bashin

 

va natijeye morede nazaretun o be dast biyarin

 

 

 

نويسنده:وحيد

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 21:23

 

 

 

هرسه رفتار از عقده هاي سرخورده جنسي سر چشمه مي گيرند اينكه كسي از ديدن بدن زني از روي مانتو انقدر تحريك شود تا به خود ارضايي بپردازد تربيت غلط اورا نشان مي دهد كه به زن به چشم ماشين سكس نگاه مي كند

 

 

نويسنده:الهام

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 21:25

 

http://weblog.zendehrood.com/aatash

 

 

آيي اينجا چقدر بچه‌هاي لوس داره اوا نگو

 

 

 

نويسنده:فريبا

 

شنبه سيزدهم آبان ماه 1385 ساعت 23:35

 

 

 

هر چه انسان مي خواهد و مي سازد و مي شود همان است كه وجود دارد و خوب است پس چرا اين قدر سر به سر مردم مي گذاريد!!!

 

 

نويسنده:parijoon

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 07:18

 

parisa_tripse@yahoo.com

 

http://weblog.zendehrood.com/parijoon

 

 

salam

 

chetori?

 

nemidoooooooonam chi begam

 

ghorboonet

 

khob boood

 

bye

 

mamnoonam ke sar zadin be weblogam

 

bye

 

 

 

 

نويسنده:دختر بودن

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 10:00

 

 

dokhtare.m@gmail.com

 

http://beingdoxtare.blogspot.com

 

ممنون که دعوتم کرديد به خواندنِ مطلبتان. اما نمي دانم چرا نمي فهمم اعتراضِ شما نسبت به چيست. خودارضايي؟ خپل بودن؟ نگاهِ بد داشتن به زنان؟ ديدارهاي منتهي به سکس؟

 

و نظري ندارم. 

 

 

 

نويسنده:دنياي فاني - ليلا

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 11:55

 

http://weblog.zendehrood.com/yourheart

 

 

سلام حالم به هم مي خورد نمي دونم در اين مورد چه نظري ميشه داد اصلا من دنبال چراي اين موضوع هستم نه بحث اينكه چراهست يا نيست دارم فكر مي كنم اصلا چرا بايد اين طوري باشه نمي دونم خودم هم توش مونده‌ام

 

 

 

نويسنده:مغبچه

 

يکشنبه چهاردهم آبان ماه 1385 ساعت 12:45

 

 

 

سلام

 

اولا خودمو کشتم خوندم

 

راس و حسيني خوشم نيمد

 

بي خيال اين حرفا