به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته tanhaye gham نوشته شده توسط amanj mikaeili rad خوش آمدید.

1 2 3

يادگار جمشيد

پنج شنبه پانزدهم فروردين 1387 ساعت 10:07


به نام خداوند جان و خرد
به کوروش به آرش به جمشيد قسم
به نقش و نگار تخت جمشيد قسم
که ايران همي قلب و خون من است
گرفته ز جان از وجود من است


نوروز اين يادگار نياکان؛ يادگار جمشيد بر شما ايرانيان خجسته و فرخنده باد.
نوروز هديه و يادمان از گذشته دور که يکي از پايه هاي هويتي و افتخار ديرينه ما ايرانيان مي باشد دورد به روان پاک نياکان ما.
در زير بخش کوتاهي از مقاله نوروز نوشته دکتر علي شريعتي نوشته شده است بخوانيد و لذت ببريد.


نوروز که قرن‌هاي دراز است بر همه‌ي جشن‌هاي جهان فخر مي‌فروشد ، از آن رو « هست » که يک قرار داد مصنوعي اجتماعي و يا يک جشن تحميلي سياسي نيست .جشن جهان است و روز شادماني زمين ، آسمان و آفتاب ، وجوش ِشکفتن‌ها و شور ِ زادن‌ها وسرشار از هيجان ِ هر آغاز .


... نوروز دست مردم را مي‌گيرد و از زير سقف‌ها ، درهاي بسته ، فضاهاي خفه .... به دامن آزاد و بي‌کرانه‌ي طبيعت مي‌کشاند : گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هيجان ِ آفرينش و آفريدن ، زيبا از هنرمندي باد و باران ، آراسته با شکوفه ، جوانه ، سبزه و معطر از :
«بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاک ... شاخه‌هاي شسته ، باران خورده ، پاک» .....
نوروز تجديد خاطره‌ي بزرگي است ، خاطره‌ي خويشاوندي انسان با طبيعت . هر سال اين فرزند فراموشکار که سرگرم کارهاي مصنوعي و ساخته‌هاي پيچيده‌ي خود ، مادر خويش را از ياد مي‌برد ، با ياد آوري وسوسه آميز نوروز ، به دامن وي باز مي‌گردد و با او اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن مي‌گيرد .فرزند ، در دامن مادر ، خود را باز مي‌يابد ؛ و مادر در کنار فرزند ، چهره‌اش از شادي مي‌شکفد ، اشک شوق مي‌بارد ، فريادهاي شادي مي‌کشد ؛ جوان مي‌شود ، حيات دوباره مي‌گيرد .....
نوروز تنها فرصتي براي آسايش ، تفريح و خوش گذراني نيست ؛ نياز ضروري جامعه ، خوراک حياتي يک ملت نيز هست ...
در ان هنگام که مراسم نوروز را به‌پا مي‌داريم ، گويي خود را در همه‌ي نوروزهايي که هر ساله در اين سرزمين بر پا مي‌کرده‌اند ، حاضر مي‌يابيم و در اين حال ، صحنه‌هاي تاريک و روشن و سياه و سفيد تاريخ ملت کهن ما در برابر ديده‌گانمان ورق مي‌خورد ، رژه مي‌رود . ايمان به اين‌که نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مي‌داشته است ، اين انديشه‌هاي پر هيجان را در مغزمان بيدار مي‌کند که : آري ، هرساله ! حتي همان سالي که اسکندر چهره‌ي اين خاک را به خون ملت ما رنگين کرده بود ، در کنار شعله‌هاي مهيبي که از تخت جمشيد زبانه مي‌کشيد . همان‌جا ، همان‌وقت ، مردم مصيبت زده‌ي ما نوروز را جديتر و با ايمان بيش‌تري بر پا مي‌کردند ؛ آري ! هر ساله ! حتي همان سال که سربازان قتيبه بر کناره‌ي جيهون سرخ رنگ ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام مي کرد ، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در کنار آتشکده‌هاي سرد و خاموش ، نوروز را گرم و پر شور جشن مي‌گرفتند .
تاريخ از مردي در سيستان خبر مي‌دهد که در آن‌هنگام که عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفه‌ي جاهلي آرام کرده بود ، از قتل عام شهرها و ويراني خانه‌ها و آوارگي سپاهيان مي‌گفت و مردم را مي‌گرياند و سپس چنگ خويش را بر مي‌گرفت و مي‌گفت : « ابا تيمار ، اندکي شادي بايد» !!! ...
نوروز در اين سال‌ها و در همه‌ي سال‌هاي همانندش ؛ شادي‌اي اين‌چنين بوده است ، عياشي و بي‌خودي نبوده است ، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده است و نشانه‌ي پيوند با گذشته‌اي که زمان و حوادث ويران کننده‌ي زمان همواره در گسستن آن مي‌کوشيده است .
« نوروز نخستين روز آفرينش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين کار بود و ششمين روز ؛ خلقت جهان پايان گرفت و از اين روست که نخستين روز فروردين را هورمزد نام نهاده‌اند و ششمين روز را مقدس شمرده‌اند .» چه افسانه‌ي زيبايي ؛ زيباتر از واقعييت !! راستي مگر هر کسي احساس نمي‌کند که نخستين روز بهار ، گويي نخستين روز آفرينش است .... بي شک روح در اين فصل زاده‌است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار ، آفتاب در نخستين روز نوروز طلوع کرده است.
نوروز – اين پيري که غبار قرن‌هاي بسيار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاريخ کهن خويش ، روزگاري در کنار مغان ، اوراد مهر پرستان را خطاب به خويش مي‌شنيده است ؛ پس از آندر کنار آاتشکده‌هاي زردشتي ، سرود مقدس موبدان و زمزمه‌ي اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش مي‌خوانده‌اند ؛ از آن پس ، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل مي‌کرده‌اند .... ودر همه‌ي اين چهره‌هاي گوناگون‌اش ، اين پير روزگار آلود ، که در همه‌ي قرن‌ها و با همه‌ي نسل‌ها و همه‌ي اجداد ما – از اکنون تا روزگار افسانه‌اي جمشيد باستاني – زيسته‌است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خويش را ، همه وقت ، با قدرت و عشق و وفا داري و صميميت انجام داده است و آن زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است .... و عظيم‌تر از همه ، پيوند دادن نسل‌هاي متوالي اين قوم – که بر سر چهارراه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان کلهّ‌منارها بندبندش را از هم مي‌گسسته‌است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه‌ي دل‌هاي خويشاوندي که ديواره‌ي عبوس و بيگانه‌ي دوران‌هادر ميانه‌شان حائل مي‌گشته و دره‌ي عميق فراموشي ميان‌شان جدايي مي‌افکنده است .
و ما در اين لحظه ، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش ، نخستين روز خلقت ، روز اورمزد ، آتش اهورايي نوروز را باز بر مي‌افروزيم ... و درهمه‌ي نوروزهايي که در زير آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمين ما بر پا مي‌شده است ، با همه‌ي زنان و مرداني که خون آنان دررگ‌هايمان مي‌دود و روح آنان در دل‌هايمان مي‌زند شرکت ميکنيم و بدين‌گونه «بودن خويش » را، به عنوان يک ملت ، در تند باد ريشه‌برانداز زمان‌ها ... خلود مي‌بخشيم و در اين ميعادگاهي که همه‌ي نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند ، با آنان پيمان وفا مي‌بنديم و « امانت عشق » را از آنان به وديعه مي‌گيريم که « هرگز نميريم » و « دوام راستين » خويش را به نام ملتي که در اين صحراي عظيم بشري ، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غنا و قداست و جلال دارد و بر پايه‌ي « اصالت » خويش ، در رهگذر تاريخ ايستاده است ، « بر صحيفه‌ي عالم » ثبت کنيم .

اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله

چهارشنبه بيست و ششم دي ماه 1386 ساعت 18:43


اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله

 

ای داغ شقایق دعوتم کن که بسوزم.... 

ای زمین کربلا قنداقه اصغر چه شد

نخل سرو قامت عباس آب آور چه شد

ای زمین کربلا بر گو شبیه مصطفی

ان تن صد پاره اندر خاک خون اکبر چه شد

ای زمین کربلا کو یوسف گم گشته ام

انکه داغش زد مرا بر جان و دل اخگر چه شد

ای زمین کربلا نبود مرا صبر و قرار

از حسینم ده خبر ان کشته خنجر چه شد

ای زمین کربلا دیدم تنش عریان ولی

گو سلیمان مرا انگشت و انگشتر چه شد

  اکنون محرم است

 

 

پس ای کسانی که خواهان عشقید

اوج را می طلبید و یار را می جویید

حسین(ع)را بیایید درک کنید

 

 

 

 

نمي دانم چه شده ؟

سه شنبه چهارم دي ماه 1386 ساعت 23:16


نمي دانم چه شده ؟
                                             

اين روزها اين من هستم که روزها را مي گذرانم يا روزها هستند که مرا

 مي گذرانند .....انگاري که فقط مي خواهند مرا پشت سر بگذارند بي اينکه رنگ خاطره اي از حضورم بر جا گذارند.......
گر چه کم کم دارم احساس مي کنم که اگر اين روزها هستند که مرا طي مي کنند اما مهربانتر شده اند ....

فقدان

جمعه يازدهم آبان ماه 1386 ساعت 21:35


ادمی به معبوبش چیزهای زیادی میبخشد.کلام ،ارامش ،لذت ولی تو باارزشترین را به من دادی

یعنی:فقدان

عشق ترکیب سه کلمه نیست .عشق یک کلمه نیست.عشق یک دریا نیست.عشق یک دنیا

نیست.عشق یک کهکشان هم نیست

عشق فقط یک ذره است.فقط یک ذره نور،نوراز دل یک عاشق،دلی که مملواز عشق  است

پس قدر بدانیم این بزرگ عشق را در دل کوچک

و بدانیم که عشق فقط عشق است

وعاشق میداند که عشق چیست

تقدیم به کسی که مرا عاشق خود کرده


نظر خواهی

جمعه بيستم مهر ماه 1386 ساعت 01:23


بچهاشمافکر میکنیدبا این نوشتها طرف من منو چقدر دوست داره من چقدر انو

 

سلطان قلبم

چهارشنبه چهارم مهر ماه 1386 ساعت 01:35


 

 

 

سلطان قلبم

 

 

کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم

تا بی نهایت!

کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان خواهم بود

 

کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید!

کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی!

سلطان قلبم

بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی

پس دستم را بگیر

والتماس دستم را بپذیر

 

باران

يکشنبه يازدهم شهريور 1386 ساعت 03:05


هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

 

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

 

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

 

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

 

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

 

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

 

دوستت دارم

 

پس فرصتی برای عاشقی من بده

 

Image hosted by TinyPic.com

خاک

يکشنبه هفدهم تير ماه 1386 ساعت 12:55


اومدم به تو ، به گمشده ام، به عشقم بگم که چقدر دوستت دارم اما گفتی برو بعداً بیا !

روز اول که اومدم نذاشتی حرفی بزنم ... روز دوم جواب سلامم رو ندادی و روز سوم حتی منو نگاه هم نکردی

تازه فهمیدم همون روز اول منظورت از بعداً ، هیچوقت بود

من گمشده ی تو که نبودم هیچ ، مزاحمت هم بودم

امیدوارم روزی بفهمی که لیاقت تو رو هیچکس الا من نداشت و بیای بگی دوستم داری

اما فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه. میدونی چرا ؟

چون تو اگه دوستت دارم رو هم فریاد بزنی من زیر خاک چیزی نمی شنوم !


سکوت

سه شنبه دوازدهم تير ماه 1386 ساعت 03:45


سکوت مي کنم و به چشمانم اجازه مي دهم

 که فرياد بزنند و تو مجبور مي شوي که

 گوشهايت را محکم بگيري
 تا فرياد احساس من، پرده وجدانت را پاره نکند


نازنینم

جمعه هجدهم خرداد ماه 1386 ساعت 10:26


نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان

کلمات عشق با شکوه مرا حقیرو کوچک

می کنند

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتابها نرو

جوابش رادر قلب خواهی یافت


ناز من

جمعه بيست و هشتم ارديبهشت 1386 ساعت 14:25



 


لحظه اي با من باش...

تا كه از بيت بيت چشات
شعر و آواز بسازم …
تا كه از هر دونه نگات
صد تا يلدا بسازم
شب انكار بكنم
دنيا رو تار بكنم
تو رو برپا بكنم …
لحظه اي با من باش
تا كه از بودن تو
واسه اين ستاره ها قصه بگم
“ قصه بودن تو ”
قصه بودن تو …
توي هيچ كتابي نسيت
قصه بودن تو…
توي اين دنيا كه نيست

لحظه اي با من باش
تا كه از فصل بهار
و غم و تنهائيمون
يه بهونه بسازم
تا ديگه هيچ جا نري
منو تنها نذاري
لحظه اي با من باش……

 

نگاه

دوشنبه هفدهم ارديبهشت 1386 ساعت 14:15


            ): نگاه ، یه رازه ! نگاه ، حیات مجدده ! نگاه ، التماس چشمای عاشقه ! نگاه ، دل بیقرار اما پر احساس معشوقه ! نگاه ، ساحل آرامش بعد از طوفان روح و دله ! نگاه ، تنها شاهد لحظات تنهایی و خلوت های قلبه ! نگاه ، دل ساحر افسونگر بی ریا و معصومانه ی فکرهاست ! نگاه ، صدای پخش نشده تمام ضرب آهنگ های بازگو نشده دله ! و نگاه ، مقدس ترین جریان رفت و برگشت بی کلام                                                                                                                                                                                                                                                                       

بهار

شنبه پانزدهم ارديبهشت 1386 ساعت 14:16


*تولد دوباره*

سلام بر بهار که دستهایش

 پر از شکوفه های سرخ و سفید است

سلام بر بهار که از هر کجا که می گذرد

سبزی بر جای می گذارد

ردی از زندگی

بهار می اید و طبعیت سبز و دلپذیر می شود

من با رود خانه ها آواز می خوانم

و پیراهن سبزم را می پوشم

و با ماهی های قرمز عکس یادگاری می گیرم

چه خوش آهنگ است قدوم سبزش

و چه فرحبخش است نسیم روحنوازشش

بالاخره آمد و سرمای سیاه را نابود کرد

 و دامان سبز طبعیت مثل هر سال

 زیر انداز سفره هفت سین شد

و سین سلامتی و روز نو را مهمان خانه ها کرد

یشاپیش تبریگ می گویم بهار را به شما

و یک بار دیگر تشکر می کنم از دوستان عزیزم

که این همه لطف داشتن به من

و آرزو بارانی می کنم برای آرزوهاشون


راه

شنبه هشتم ارديبهشت 1386 ساعت 14:22


چنان دل کندم ازدنيا که شکلم شکل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست

مرا در اوج می خواهی تماشا کن

دروغين بودم از ديروز مرا امروز تماشا کن

در اين دنيا که حتی مرگ نمی گيرد سراغ من

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمی بجا مانده از انچه بودم وهستم

دلم چون دفترم خاليست قلم خشکيده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

بجز در خود فرو رفتن چه راهی پيش رو دارم؟ 

ازشبانه........................

چهارشنبه بيست و نهم فروردين 1386 ساعت 02:35


در آن شبی که انتظار ، طرح سیاه آسمان را

 

 

بر دفتر دلهره نقش میزد

 

 

در میعادگاه ، ستاره با نگاهی خیس

 

 

پشت دیوار بلند غم ، در بهت یک ابر کدر

 

 

در حسرت خاکستری دیدار ، در التهاب لحظه میعاد بود

 

 

میعاد با ماه ، میعاد با درخشنده ترین در شب ، سپید ترین در سیاهی .

 

 

ستاره نمی دانست

 

 

تاریک ترین سیاهی عالم ، میعادگاه سپیدترین دلها باشد

 

 

ستاره میعاد گاه شب را دریافت   ولی ما ، هنوز درپی  یک میعادگاهیم ای سپیدترین بدان که بی تودنیا جز تارک ه زاری نیست می مانم تا تو در قلبم طلوع کنی

 

 

 

 

 

صبر

پنج شنبه بيست و سوم فروردين 1386 ساعت 15:25


خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام .    زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ،                                                             به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟                                                               افسوس كه چنين نخواهد   بود!                                                          او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ،                                                قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود .                                                                 بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد .                                                 يادگار او سوالي است بي انتها :                                                                                    آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟

 

خستگی

چهارشنبه پانزدهم فروردين 1386 ساعت 13:15



 های روز مره زندگی می ارزه به اینکه تو یه شب

سرد زمستونی..یه مهر بون شادت کنه

می خام بدونی که تو سیاره به این بزرگی همیشه یه قلب منتظر

برای اومدنت می تپه.

دوتا چشم منتظربرای رسیدن چشم روشنی قشنگ تر از تو

از یه دست خط مهربونگرفته تایه شاخه گل زنبق بنفش....

کاش می شد تشکر ونوشت... کاش می شد شادی رو گفت.

همیشه دوستت دارم

سه شنبه بيست و نهم اسفند ماه 1385 ساعت 13:05


                                كاش بودي اينجا در كنارم، اشك هايم را مي ديدي كه مي چكند،

 صداي را مي شنيدي گرفته، دلم تنگ شده عزيز دل ديگر وقتي

صدايت مي كنم علامت تعجب را به نشانه ندا و منادا نمي گذارم

چرا كه هر واژه اي كه Bouncing Heartمي نويسم ترا فرياد مي كند، عزيز دل 

دوست دارم نوشته هايم زياد شود دوست دارم صفحات سفيد عمر را با

يادداشت هايي براي تو پر كنم دوست دارم روزهاي خالي عمر را از

تو لبريز كنم دوست دارم دوستت دارم دوستم داري ديگران هر چه

مي خواهند بگويند ديگران هر چه مي خواهند فكر كنند ديگران هر

چه مي خواهند بخواهند اين منم كه دوستت دارم، عزيز دل و برايت

مي نويسم هر واژه اي كه به ذهنم برسد تا اينگونه به تو بگويم: هر

واژه اي كه به ذهنم مي رسد براي تو چشمهايم براي تو لحظات

عمر براي Bouncing Heartتو اشك هايم براي من تا روزي كه هر يك الماسي

شوند،كه باشد براي تو روز تولدم هم، هر روزي كه هست، فقط براي تو

من در عاشقي نيازي به منتقد ندارم در عاشقي نمي خواهم كسي

به من بگويد اشتباه تايپ كرده اي يا مثلا اصول نگارشي را رعايت

نكرده اي يا مخاطب را در نظر نگرفته اي من در عاشقي نياز به

كسي ندارم تا به من بنگرد مي خواهم تنها باشم من در عاشقي به

 هيچ چيز نيازي ندارم من اگر بي نياز نباشم عاشق نيستم من

عاشقم پس بي نيازم اين حرف آخر من است براي هر كس كه فكر

مي كند بايد مرا به راه راست هدايت كند به قول كسي اي پدر پند

كم ده از عشقم كه نخواهد شد اهل اين فرزند پند آنان دهند خلق

اي كاش كه ز عشق تو مي دهندم پند Bouncing Heartمن ره كوي عافيت دانم

چه كنم كوفتاده ام به كمند مي بيني چقدر مظلومم بايد بخاطر

دوست داشتن تو از خودم در برابر خودم دفاع كنم باشد روزي تلافي

کنم    همیشه دوستت دارم

M

 

خسته ام

جمعه هجدهم اسفند ماه 1385 ساعت 20:03


خسته ام اما صبوري مي بايد کرد . دلم گرفته اما بغض را فرو بايد خورد .

                                               

غروبها يادش دلم را مي فشارد ؛ بوي عطر يادش در خاطرم موج مي زند ؛ چشمانم

به افق خيره مي مانند تا روزي که بيايد ؛ و پلکهايم خسته از هجوم عشق آرام آرام

گر مي گيرند و فرو مي افتند .

                                                

کجاست او ؟ چه مي کند حالا ؟ دلش با دلم آميخته است آيا ؟ يا که حتي خاطرم در

 خاطرش نقشي بسته است اينجا ؟

                                               

او پاک است مثل شبنم سحرگاهي . او پربار و سخاوتمند است مثل آغوش مادري

 شيري . او تنهاست مثل تک درخت انار ميان جالي .

                                                 

من فقط با صداي او ، آرام مي گيرم                                                               ای عشق من را دریاب

M             

 

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

شنبه دوازدهم اسفند ماه 1385 ساعت 09:30


این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن


1 2 3