"اي مانده در ياد -
در هر شفق , در هر غروب تلخ و دلتنگ-
کز گردش چرخ -
خورشيد غمگين چون سري آلوده در خون-
بدرود گويان-
مي لغزد و در چاه مغرب مي نشيند-
آن تلخ بدرود تو مي آيد به يادم.
چشم غم آلود تو مي آيد به يادم.
در هر سحر, در هر فلق , در هر سپيده-
کزبوسه ي گرم نسيم مهرباني-
لبهاي گل وا مي شود , بهر تبسم-
هر شب که دست نقره افشان شهابي-
خط مي کشد از نور , پيش چشم مردم-
در شامهاي سيمگون , مهتابي-
کز ماه , گرد نقره ريزد بر گل ياس-
هر شب که مه مي خندد و از آسمانها-
تک تک ستاره مي دمد همرنگ الماس-
الماس دندان تو مي آيد به يادم.
لبهاي خندان تو مي آيد به يادم.
در هر زمستان -
کز تابش خورشيد برف از شاخه گل-
چون دانه اشکي -
قطره قطره , قطره قطره -
مي لغزد و بر برگ گلها مي نشيند-
يا در شبي سرد -
هر گه که تک تک مي خورد بر پشت شيشه-
انگشت باران-
اشک چون باران تو مي آيد به يادم.
حال پريشان تو مي آيد به يادم .
هر جا سخن از عشق هاي مانده بر جاست -
هر جا که چشمي سبزگون همرنگ درياست-
هر جا سخن از وعده ي ديدار فرداست-
هيچ آشنا در ياد من نيست
اما ... تو مي آيي به يادم.
تنها... تو مي آيي به يادم."
جاري باشيد