فراموشی
سیه فام و کبود
آکنده از درد و ملالت
سایه می اندازدم،
امشب
گذر خواهم نمود از سادگیها
خوب دیدن ها
گذر خواهم نمود از مهربانی ها
...
من امشب عزم رفتن کرده ام
آری!
من امشب سر به پا
رنگ عبور از خویش را دارم!
...
به من بنگر
سرشتم از عبور و دور بودن ها
به من بنگر
در این آشفته، غمگین واپسین دمها
...
در این شهریور ِ غمگین ِ دل فرسا
من امشب آب میگردم
میان ِ داغی نسیان
میان هیبت فقدان
...
دو صد نفرین
به خاموشی،
فراموشی،
گذر کردن،
سفر کردن
و خود را
دست ِ تاریکی
رها کردن
...
من امشب
سر به پا رنگ ِ عبور از خویش را دارم
من امشب سر به پا
رنگ ِ گریز از مهر را دارم
...
به من بنگر
تکانی ده
دو دست ِ آشنایت را!
به من بنگر
نشانم ده
حزین لبخند ِ خوبت را
که تصویر ِ
تو، جام ِ آب و آیینه
و یک دل، فارغ از کینه
ره آوردم
به خویش ِ دیگرم باشد!