به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته پنجره نوشته شده توسط آرميتا خوش آمدید.

پنجره روياهايت را هميشه باز نگه دار!

متقاطع

چهارشنبه بيست و هفتم مرداد ماه 1389 ساعت 17:46


 

عشق که لو میره
اول احساسات شدید جلو میاد
بعد عقب ماندگی معشوق
بعد سعی در کنترل احساس
بعد شک به معشوق
بعد هم خدا حافظ
یعنی باید نتیجه بگیرم که عشق یه رازه؟

 

 

 

 

پ.ن: میدونی تمام درد من چیه؟ این که اولش خوبی تا وقتی نمی دونستی عاشقتم.... همین!

 

 

گذشته ها گذشته!

سه شنبه هجدهم اسفند ماه 1388 ساعت 21:55


 

کاش میشد بعضی احساسات را همراه با مکانی که آن احساس در آن رخ داده است را از شهر جدا کرد و لای دفتر خاطرات گذاشت تا گرد و غبار زمان آن را در خود گم نکند...

 

کاش می شد پیاده رو های شهر را در صندوقچه ای کوچک جا کرد و آن را به دست جاروی زمان نسپرد....

 

کاش می شد صداهای مورد علاقه ات را در اتاقی حبس بکنی تا باد آن صدا را از تو نگیرد ...

 

 

پشت دریاها

جمعه چهاردهم اسفند ماه 1388 ساعت 22:01


نه میگذریم از گذشته ها، نه میگذرونیم گذروندنی ها رو

میگذرونیم گذشته ها رو، میگذریم از گذروندنی ها...

 

 

پ.ن: قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به دور، ما در این خاک غریب تنهاییم...

 

خدا امشب چه نزدیک است

پنج شنبه ششم اسفند ماه 1388 ساعت 21:41


 

فراموشی

 

سیه فام و کبود

 

آکنده از درد و ملالت

 

سایه می اندازدم،

 

امشب

 

گذر خواهم نمود از سادگیها

 

خوب دیدن ها

 

گذر خواهم نمود از مهربانی ها

 

...

 

من امشب عزم رفتن کرده ام

 

آری!

 

من امشب سر به پا

 

رنگ عبور از خویش را دارم!

 

...

 

به من بنگر

 

سرشتم از عبور و دور بودن ها

 

به من بنگر

 

در این آشفته، غمگین واپسین دمها

 

...

 

در این شهریور ِ غمگین ِ دل فرسا

 

من امشب آب میگردم

 

میان ِ داغی نسیان

 

میان هیبت فقدان

 

...

 

دو صد نفرین

 

به خاموشی،

 

فراموشی،

 

گذر کردن،

 

سفر کردن

 

و خود را

 

 دست ِ تاریکی

 

 رها کردن

 

...

 

من امشب

 

سر به پا رنگ ِ عبور از خویش را دارم

 

من امشب سر به پا

 

رنگ ِ گریز از مهر را دارم

 

...

 

به من بنگر

 

تکانی ده

 

دو دست ِ آشنایت را!

 

به من بنگر

 

نشانم ده

 

حزین لبخند ِ خوبت را

 

که تصویر ِ

 

تو، جام ِ آب و آیینه

 

و یک دل، فارغ از کینه

 

ره آوردم

 

به خویش ِ دیگرم باشد!

 

 

 

 

ستاره های خاموش

دوشنبه بيست و هشتم دي ماه 1388 ساعت 22:06


 

قرار بود من یاد بگیرم و تمرین کنم تا یادم نرود که مخالف من هم حق حرف زدن دارد.

فراموش نکنم مخالف من، حق دارد انتظار احترام داشته باشد. اگر نمی‏توانم نظر مخالف را تحمل کنم، بهتر است ..... اصلا ولش کن!

 

 

 

 

 

 

پ.ن.1: نفرت را برایم توصیف می‏کند و من می‏فهمم، چقدر شبیه عشق است.

پ.ن.2: به دلیل نامعلومی نوشته قبلیم پاک شده !!!!!!