به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
استخدام برنامه نویس شارژ ايرانسل
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک

همسایگان

كارت اهداء عضو
.........
استاد بسیار بسیار عزیزم (احمد بیگدلی )
ادبیات داستانی
رها در باد(فقط داستان كوتاه )
رها چون باد(باز بلاگفا)
.........
هیچکس(عمو سیاوش )
.........
ققنوس (مهربونترين گل دنيا)
.........
به سوي مهتاب(بابای زنده رود ...)
.........
اميرخان هرندي(يك رئيس..)
بودن (اشنای دور اما نزدیک ...)
.........
شكوه(دوست جون خودم )
.........
عمو اروند خودم
.........
رعنا عزيزم (يار تنهائيم)
.........
ميراي عزيزم (دختري از جنس معرفت و مهرباني ..)
.........
اون يكي عمو(عموعلي )
.........
جلوه عشق ( پارسا)
.........
ترسی از جنس سکوت(حمیدرضای ..)
.........
فردین (استاد بزرگ)
.........
يه خبرنگار (تو كله شقي همتا نداره..)
.........
صنم گلم
.........
شيماي گلم
.........
اهورا (رامين گرامي )
.........
جنگ كش (عميق و ...)
.........
امير فرشاد ابراهيمي (جسور...)
.........
شاجین عزیز(متفكر و فيلسوف من )
.........
ليدا (آتشكده)
آخرین نسخه یک مرد
.........
پرنيا (مخلصيم ..)
......
دیوارهای کودکی
.........
نبوي (حرف دل ..)
.........
ارشك (تاريخ گوي جوان )
.........
شب وصل
.........
برزخ عزیزم
......
بيكار نامه(كالي گرامي)
......
مرد آريائي (سلمان)
........
صداي سكوت
......
آرمين گرامي
.......
کوچولو (عزیز خاله...)
......
پلنگ زخمي (اخر كله شقي..)
......
جانشین خدا
.......
شایلی عزیز
.......
امير (يك روانشناس )
.......
شبزده(هادي)
.......
به رنگ پاييز عزيز
.......
tic_tack_toe
......
عشق من(ياسي جون)
.......
بانوي شب عزيز
.......
سپيدار(آقا محسن )
.......
ارميتاي عزيزم
........
کاش مي شد (عاشق پنهان)
......
بیدل شیدا عزیز
.......
شوکی جون(دوست گل من)
.......
دنياي زاپاتا (يه همشهري..)
........
آیناز عزیز
.........
روياي عزيز
.......
دل نوشته ها
........
چو ايران نباشد تن من مباد (آقا كيوان)
........
وبلاگ ادبي خودم
..........
فرید(احتمالا یا دانشمندیا....)
........
جشن دلتنگی
........
هومن خان
.........
ميکده(استاد )
.........
امروز(؟؟؟؟)
.........
آغاز با عشق (مهربون زنده رود)
..........
زندگي با عشق (خودش مي گه يه ديوونه اما...
.........
تحصیل در مالزی، پذیرش از مالزی، دانشگاه های مالزی
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته رها نوشته شده توسط رها خوش آمدید.

رها چون باد خوشا پر کشیدن ،خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
1 2 3 4 5 6 7 ...25 26

سنبل ...

جمعه بيست و هشتم اسفند ماه 1388 ساعت 11:22


 

مسير هميشگي كه رد مي شوم بوي گل شب بو منو يه لحظه سمت خودش

مي كشه .نگاه مي كنم

شب بو هاي رنگ رنگ كنارش اكواريومي پر از ماهي قرمز ،ماهي عروس ...

من به دنبال گل سنبل مي گردم اما نبود.

عجيب هوس گل سنبل كردم ...بايد حتما بخرم ...هر سال می خواهم بخرم اما هزار اتفاق می افتد تا نخرم ...

بعد از كلي غرق شدن توي كار بالاخر ه امروز يه سرك كشيدم ديدم اي دل غافل چيزي به عيد نموند ه.

سال داره تموم مي شه و سال جديد مياد .

امسال اصلا نفهميدم كي تموم شد. امابيصبرانه منتظر ورود سال جديدم چون خيلي برنامه براش دارم .

امسال سالي پر از تجربه بود . اميدوارم توي سال جديد بتونم ازش استفاده كنم .

گاهي بعضي ادمها باعث مي شند ادم رو به جلو هل بدن هل دادني كه لازم بوده .

البته اين را مديون خدا هستم كه در بدترين شرايط تنهام نذاشت طوري هوامو داشت كه خودم

هم انگشت به دهان موندم .

حالا ديگه با اميد به خودش جلو مي رم .

خيلي حرفا مي خواستم بزنم اما يه لحظه مخم هنگ كرد .

توي اين سال اين درس رو گرفتم .

 

فقط خداست كه براي ما مي ماند .

(چقدر اینجا جای عمو سیاوش و طیبه خالیه دلم براشون لک زده بی معرفتا یه خبر از خودتون بدید ...)

سوت و کوری اینجا داره دیوونه ام می کنه ...

 

جاري باشيد

تحول بزرگ ....

يکشنبه شانزدهم اسفند ماه 1388 ساعت 16:08


 

روزهای اخر سال تند تند می گذرند انگار با هم مسابقه گذاشتند ...

و من بی دلیل در انتظار یه تحول بزرگ هستم ...

نمی دونم چرا فکر می کنم عید امسال با همه سالها فرق داره ...

با اینکه هنوزم بوی شبو و ماهی قرمز یادم می اندازه که سال تموم شد و سالی دیگر اغاز می شود ...

باید برم گل سنبل بخرم اره اینم یه تحول ..

امیدوارم این حسم درست باشه چون چند وقته حس هام رو گم کردم ...

 

جاری باشید

باز منو تو

چهارشنبه دوازدهم اسفند ماه 1388 ساعت 04:14


رفته بودم روستا مي خواستم تنها باشم
بايد با خودم و دلم کنار ميومد
نه عزيزکم حسودي نکن تو توي دلم هستي ...
وقتي قدم مي زدم

و سرما همه وجودم را مي گرفت فقط ياد چشماي تو باز منو زنده مي کرد
وقتي کنار اين چشمه مي رفتم ارزو مي کردم کاش تو هم بودي و دست در دست هم توي صحرا مي دويديم ....
من از دستت فرار مي کردم و تو بدنبالم مي دويد
وقتي توي اب را نگاه مي کردم چشماتو مي ديدم که با شيطنت به من چشمک مي زدي..
واي عزيزم چقدر هواي شدم باز ...
کاش چشم مي ذاشتي تا من قايم شوم و تو منو پيدا کني
حتما وقتي به من نزديک مي شدي تپش قلبم مرا لو مي داد
اما من هيچ وقت اجازه نمي دادم توقايم بشي مي ترسيدم وقتي چشمانم را ببندم تو گم بشي و هيچ وقت ديگه نتونم پيدات کنم .....
بهت مي گم  هوس تاب سواري کردم و تو تند يه تاب برام درست مي کني دلم مي خواد اونقدر تند تابم بدي
تا دل اسمون برم ...
پروانه ها را دنبال مي کنم اما انها از من زرنگتر هستند
دلم مي خواد يه کلبه وسط جنگل داشته باشيم من باشم و تو ...
بي خيال توي دشت پر شقايق مي دوم به خورشيد و زمين فخر مي فروشم از اين همه خوشي ...
مي گم ازم دور نشو مي ترسم بايد بوت رو احساس کنم. برات يه گردنبد از گل هاي وحشي درست مي کنم
دلم مي خواد قلبم را بذارم وسطش و بهت بدم که ببيني سرشار از دوست داشتن تو ست...
دستانت را مي گيرم و با هم مي چرخيم به چشمان هم خيره مي شويم ومست مي شويم
يک لحظه چشمانم را مي بندم وقتي باز مي کنم تو نيستي و من تنها توي کوچه قدم مي زنم ...
دستانم باز يخ کرده ...کاش لحظه اي چشمانم را نبسته بودم باز ...

جاری باشید

بابای گلم ...

يکشنبه دوم اسفند ماه 1388 ساعت 18:55


 

سرد شدم و سنگدل ...

بی رحم شدم ...

از کی اینجور شدم نمی دونم فقط می دونم ادمها از یه

جای سنگ می شن تا بتونند بعد خاک بشند.

 

***

بابای عزیزم به زودی باندها از روی چشمانت کنار می رود

و من باز چشمان پر از عشق تو رو می بینم

الهی دردت به جونم نمی تونم اینطور توی تخت ببینمت ...

همیشه باید جلوی من مثل سرو بایستی ...

کاش بابا اینقدر مهربون و خوب نبودی ...

اونوقت وزنه ای نمی شدی برای نگه داشتنم روی این زمین ...

زمینی که جای من نیست ...

امشب دلم می خواست باز سر روی پاهات بذارم و موهامو برام ببافی..

بهت بگم بابای دلم چقدر تنگه ...

کاش اینقدر دوست نداشتم تا تنها بهانه ام نمی شدی برای تحمل این همه زجر...

بابا بابای گلم ...خیلی دوست دارم ...تنها بهونه زندگی من تو هستی ...

بابا دلم تنگه ...

جاری باشید

 

چه زود گذشت ...

پنج شنبه اول بهمن ماه 1388 ساعت 23:05


 

عزیزم عروسیت مبارک .

دیدی چه زود عروس شدی ؟ دیدی چه زود لباس سفید پوشیدی ؟

خونه جدیدت مبارک .

همیشه می گفتی دلم می خواد وقتی عروس شدم مثل همه دخترا فامیلمون که عروس می شند و داماد باید

از وسط حلقه دخترا که بصورت گرد می رقصند بره عروس رو ببره منم داماد بیاد ببره .

یادمه گفتی اگه نتونه باهاش نمی رم نمی خوام شوهرم مثل شوهر سحر باشه که نتونست بیاد وسط حلقه دخترا

بعد اقا جوون اومد گفت بذارید عروسو ببره . همه براش خوندیم داماد که عرضه نداره امشب عروس نداره .

حالا داماد اومد تو رو برد از بین همه حلقه های دختر پسرای فامیل و ما نتونستیم کاری بکنیم .

دیروز خوشکل شده بودی خیلی سفید بهت می یاداما نه اونقدر پوشیده با اون لبخندی که گوشه لبت بود .

می خواستی همه ما رو اتش بزنی بگی که داماد خیلی عرضه داشت .

نمی دونم چطور دلشون اومد صورت خوشکلتو روی خاک بذارند هوا سرد بود نمی گن سرما می خوری

اینم تو که اونقدر سرمائی بودی . چقدر سنگدل شدی ندیدی برادرات و خواهرت کمرشون خم شد .

بابات نتونست دیگه از جا بلند بشه آخه رفتن خواهرت براشون بس نبود ؟ باید تو هم می رفتی ؟

تو که بی وفا نبودی .فقط به همه لبخند زدی ؟

نه باور نمی کن مثل همیشه رفتی کلاس الان زنگ می زنی رها بیا بریم بیرون با بچه ها ......

دیشب تا صبح مهدی تو اتاقت اشک ریخت تو که طاقت اشکشو نداشتی گفتی داداشم غرور داره کسی نمی تونه

اشکشو ببینه چرا حالا کاری کردی که همه عالم اشکشو دیدن ؟

نه باور نمی کنم این یه خوابه بیدار بشم مامان می گه خواب مرگ دیدی خوبه عمرش طولانی می شه مگه نه ؟؟؟؟

گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

زهرا جان چه سریع سه سال گذشت ...بعد تو کمر پدرت خم شد ...

مادرت حواسش نیست ...هیچ جا دواوم نمیاره ...

.... هنوز تا اسمت میاد می لرزه ...

سه سالی که هنوز مادر شوک رفتن تو هستیم ...کاش به فکر ما هم بودی .

که این دنیا بدجور سرد و بی روح شده ...

 

جاری باشید

بیائید ازاد باشم ....

دوشنبه چهاردهم دي ماه 1388 ساعت 13:06


 

من نه طرفدار اینورم نه اونور ...من با هر دو مخالفم ... من طرفدار مردمم ...

من طرفدار ایرانیم با هر دینی که باشد ....

من طرفدار دست یخ زده کودک فال فروشم که برای زندگی و ماندن می جنگد .

من طرفدار ان زن مظلوم هستم که با چشمان اشکبار با نان خالی بچه اش را بزرگ می کند .

من طرفدار چشمان مردی هستم که شرمنده زن و بچه اش است و بی کار و پناه ...

اما به خوبی می دانم که چه کسی پرچم اتش می زند   ...

مردم رو عروسک خیمه شب بازی کردند تا بتوانند به خواسته هایشان برسند ...

جای که مردم را در زندان شکنجه می کردند و وقتی انها صدای یا زهرا یا یا حسین شان بالا می رفت

سر فحش را می کشیدندبه ائمه و می گفتند الان به دادتون می رسه ...

وقتی توی عزاداری ساده به مرجع تقلید هم حرمت نگه نمی دارند ...

حالا امدید مردمی رو که از دین زده کردید به چی بیارید ؟

این بازیها قدیمی شده ...

افسوس می خورم بر مردم که هنوز اسیر بازیهای سیاست هستند ...

در هر خانه ای و هر محلی دوستانی را می بینم که روبروی همدیگر قرار گرفته اند ...

نمی دانم چرا یادمان می رود

خاتمی 8 سال ریس جمهور بود .چه شد ؟

موسوی هم در دوران پیش بود .او چه کرد؟

کروبی که الان مدافع مردم شده چی .اون در جایگاهش که بود چه کرد؟

سالها فکر می کردید رهبری دارید مظلوم که اجازه کاری ندارد دیدید چه شد؟

در ظاهر دشمن با امریکادر خفا چی ؟

ریس جمهور الان هم که دیگه حرفش نگفتنی است .

سالها خون جوانانمان را برای قدرت طلبی بقیه دادیم اما باز هم برایمان درس عبرت نشده ...

ما خواهان ازادی و دموکراسی هستیم ودموکراسی یعنی چی؟

اول از همه به ادیان بقیه ایراد می گیریم عقیده شان را زیر سوال می بریم.

چرا به دین هم تو هین می کنیم و ادعای دموکراسی داریم .

اگه ازادی یعنی باید به او هم احترام گذاشت .

یعنی اگر من می خواهم با چادر باشم باید بهم احترام بگذارید و اگر نخواهم حجاب داشته باشم هم نباید ایرادی بگیرید .

روزی باطوم توی سر زن ها می زنید که چادر از سر بردارند.

روزی باطوم می زنید که چادر به سر کنند....

نمی دانم چرا همه اینها یادمان می رود و باز اسیر دست سیاست و قدرت می شویم زمانی اینطرف و زمانی انطرف ...

ما ایرانیم یادمان می رود کی بودیم و چی شدیم.

من مخالفم با این دیکتاتوری و زور ...

من مخالفم با بزرگ کردن یک شخص دیگر و باز دوباره اسیر شدن ..

من مخالفم با ریختن خون جوانانمان بر خاک مقدس ایران ..

اگر می خواهید متحد شوید ...اگر مخالف زور هستید .. اگر خواهان ازادی و دموکراسی هستید ...

بیاید از امروز دست بندی سفید به نشانه صلح و ارامش و بالهای سفید کبوتر ازادی ببندید ...

و یادمان نروز ازادی را برای همه می خواهیم نه فقط برای خود ...

از عروسک بودن خسته شدیم بیاید ادم باشیم ...

بیاید دستان همدیگر را با هر دین و هر عقیده ای بگیرید . تا ایران شود همان ایران که لایقش است.

خون بس است .

توهین بس است .

زور بس است .

اهانت بس است.

بیائید ازاده باشیم .

 

جاری باشید

 

بزم شغالان ...

چهارشنبه نهم دي ماه 1388 ساعت 22:06


 

 

در بزم شغالان و شیر بود که معلوم شد هر کدام چقدر بیشتر حیوانات را فریب داده

و برای شیر اورده بودند .

شیر هم برای اینکه بقیه نفهمند از روی رضایت سکوت کرده بود .

اما دعوای شغال ها با هم دست همه را رو کرد ... تازه حیوانات فهمیدند که ...

سیاست خوبی است .تفرقه بینداز و حکومت کن .

 

جاری باشید

اقا بزرگ یادت بخیر ...

پنج شنبه سوم دي ماه 1388 ساعت 11:50


هميشه آقا بزرگ کنار حوض مي نشست از زير چشم همه جا را ديد مي زد
-         احمد بابا فرشا رو بگو صاف کنند.
-         عصمت بابا توي زنونه چيزي کم نداريم ؟؟؟؟؟؟؟؟
-         بعد بلند مي شد و مي امد جلو نگاهي به عکس روي ديوار مي کرد و اشک توي چشماش جوش مي زد .
-         - آقا امسال هم همه چيز برامهمونات حاضره........
-         با دستمال اشک چشماشو  پاک مي کرد و بعد فين محکمي توي دستمال مي کرد بعد هم رو مي کرد به من :
-         - دختر تو که هنوز چادر سرت نمي کني؟ ديگه قد خانم جون شدي ؟؟؟
صداي طبل  رو از بيرون  مي شنيدم .
-        علي دستم را گرفت.
-         - بدو بريم دسته اومد........
-         امسال بازم رفتم  .  نگاهم به لبه حوض بودعکسش بهم نگاه کرد نگفت پس چادرت کو ؟
-         سرم بود .
-         علي هم دستمو نگرفت و داد بزنه، اون کنار ديوار ايستاده بود . نمي دونم شايد دلش غش مي رفت که  داد بزنه بدو دسته اومد .
توي تاقچه عکس هاي دو نفر ديگه بهم لبخند مي زنند و چشمک مي زنند.
****
کلمات بي نوا
غرقه ي اشک و خيس مرارت
تعميد دوباره مي يابند .
پرنده گاني که بالهاي خود را باز مي افرينند
به پروازدرمي ايند
به نغمه سرائي مي پردازند
وکلماتي که نهان مي کنند
کلمات آزادي ست .
بال هاي آنان شمشيرهايي ست
که باد را از هم مي درد .
(يانيس ريتسوس)
جاري باشيد
 
 
 

یلداتون مبارک

دوشنبه سي ام آذر ماه 1388 ساعت 18:27


 

شب یلدا شد باز و دور هم جمع شدیم ...

 

انار برای اونهائی که چند سا ل نخوردند .

 

 

وای کرسی یاد بچه گی و کرسی مادربزرگ ها بخیر ..

 

 

بفرمائید شیرینی ..دهنتون رو شیرین کنید ..

 

 

این  دسته گل رز(گلی که عاشقشم ) هم تقدیم به همه دوستان عزیز..

 

 

خوب دوستان شب یلداتون مبارک امیدوارم شب خوبی داشته باشید ...

 

هر چیز ترش خوردید منو یاد کنید ...

 

خوب می ریم سر فال حافظ چشمات رو ببند و نیت کن

 

اگر ان طایر قدسی ز درم باز اید                  عمر بگذشته به پیرانه سرم باز اید

 

دارم امید برین اشک چوباران که دگر                 برق دولت که برفت از نظرم باز اید

 

انکه تاج سر من خاک کف پایش بود                 از خدا می طلبم تا به سرم باز اید

 

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز              شخصم اربازنیاید خبرم باز اید

 

گرنثارقدم یار گرامی نکنم                              گوهرجان به چه کار دگرم باز اید

 

کوس نو دولتی ازبام سعادت بزنم                    گر ببینم که مه نو سفرم باز اید

 

ما نعش غغل چنگ است او شکر خواب صبوح         ورنه گربشنوداه سحرم باز اید

 

ارزومند رخ شاه چوماهم حافظ                            همتی تا به سلامت زدرمباز اید

 

 

 

جاری باشید

 

سرما و تاریکی ..

شنبه بيست و هشتم آذر ماه 1388 ساعت 15:54


 

بال همه کبوتران را بستند ..

صدای بلبل ها را خفه کردند ...

همه قاصدک ها را پر پر کردند ...

پروانه ها را در بند کردند ...

صدای جغد و کلاغ زیاد شد ...

تا خبر به خورشید نرسد که همه گل های باغ توی سرما و تاریکی موندن ...

 

 

 

 

 دیروز سال ارحام صدر بود هنرپیشه سالهای دور که عمری خنده بر لب مردم می اورد ..

برف و باران قاطی شده بود اما مردم هنوز فراموش نکرده بودند ...

 

 

 تا باور تو چند پله باقیست ؟

نفس تازه می کنم

یک شعر می نوشم

از خودم بالا می روم

پله ...پله ...

از تاکهای زیر خاک تا فصل خوشه چینی

پیمانه > پیمانه تو را می نوشم

تلو تلو خوران تا باور تو

گیج گیج ، خودم را بالا می روم

پله ..پله فصلها را بالا می روم

پا زخمی و سربه یکسره زمستانی

تاباورت چند رج دیگر باید خودم را ببافم ؟

تا آب شدن برفها از سرم ؟

تا جوانه روییدن از تنم ؟

چند ترانه ؟ چند گریه بی شانه های تو

باید خودم را بالا بروم ؟

نفسم را بالا بروم ؟

تا بگوئی باز

ترا دوست دارم از دوچشمم بیشتر

ترا باور دارم از دو چشمم بیشتر

 

(نسرین بهجتی )

 

 

 

 

جاری باشید

 

پویا هم امد ...

دوشنبه بيست و سوم آذر ماه 1388 ساعت 00:46


 

گفتم که سکوت ..از چه رو لالی و کور ؟

فریاد بکش ، که زندگی رفت به گور ...

گفتا که خموش !..تا که زندانی زور .

بهتر شنود، ندای تاریخ ز دور ...

بستم ز سخن لب ،وفرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران ، دردی خاموش

فریاد زمان ، رمیده در قلب سروش

این نظم سیاه و.. فقر در ظلمت شام

برسر نکشد ، خزیده از بام به بام

خون دل پابرهنگان ، جام به جام !

 

****

 

3 .. 2.. 1

بالاخره انتظار به پایان اومد و از زیر پتو درش اوردند ...

با دهان کوچکش چنان فریاد می زد انگار می خواست تقاص همه عمر را الان بگیرد ..

بغلش کردم یاد حرف امین افتادم که گفت : خاله خدا کنه بچمون سیاه نباشه

گفتم : خاله تو که سیاه نیستی سبزه با نمکی با اون چشمای خوشکلت ...

الان دیدم دعاش براورده شده ...

گفتم : چی خاله ای اینقدر داد می زنی ؟ فکر کردی توی این دنیا چه خبر اینقدر حول زدی اومدی ؟

اما او بی توجه  به حرف من بلندتر فریاد می زند ...

می دمش به مامانش تا به او شیر بدهد و او حریصانه با دستانش سینه مادرش را می گیرد ...

با اولین قلپ شیر سکوت می کند ..

بالاخره پویا ما هم بدنیا اومد و من برای دومین بار خاله شدم ....

 

جاری باشید

شکست یک باور ...

سه شنبه هفدهم آذر ماه 1388 ساعت 00:02


 

بالاخره شكستمش ..

راحت شدم.

مي دوني مثل اينه كه يه ظرف با ارزش داشته باشي .

يه جاي مطمئن بذاري كه كسي دستش بهش نرسه.

شبها خواب نداري كه مبادا دست كسي بهش بخوره يا تلنگري بهش وارد بشه.

خلاصه آرامش نداري كه مبادا از دستش بدي.

از طرفي دوست داري زيبائيش رو همه ببينند . بدونند چه ظرف با قيمتي داري.

يه روز خسته مي شي پا مي شي از جاش با دقت درش مياري.

مدتي نگاش مي كني محوش مي شي اشك تو چشمات جمع مي شه

اما بايد كار را تمام كني خسته شدي چشماتو مي بندي و محكم به زمينش مي زني .

چشماتو باز مي كني . غرق اشك شدي . اما يه نفس راحت مي كشي.

ديگه تموم شد.

 

*****

امروز باز بالم باز شد و این دست بعد چند ماه از گچ بیرون امد.

حس خوبی داشتم ..رهای از بند ...

این روزها در حالت خلسه بسر می برم یک لحظه فراموش می کنم کجا هستم ....

 فقط منتظرم اما نمی دانم منتظر چی؟ انگار باید خبری برسد !!!

جاری باشید

 

پرنده زخمی

يکشنبه هشتم آذر ماه 1388 ساعت 17:32


 

يكدفعه دوره ام مي كنند . پيرمرد مهربون عصا زنان جلو مياد :

- بابا كجائي منو همينطور سرپا نگه داشتي نمي گي با اين پا درد..

پسر لجوجانه توي حرفش زد:

- من تا كي بايد منتظر باشم كي مي خواي برم خواستگاري ؟

صداي ناله مياد به عقب برمي گردم دختره با صورت خوني و صداي كه به زور بلند مي شه مي گه

- تا كي بايد جون كندنم طول بكشه ؟

همگي با هم حرف مي زنند هم همه مي كنند گيج مي شوم هر كدام مي خواهند اول باشند . فرياد مي زنم

- بس كنيد بعد مدتي اومدم پشيمونم نكنيد امشب نوبت اون دختره ......

دختر مي خنده و بقيه ساكت مي شوند .

آره امشب بايد قصه اونو تموم كنم اين شخصيت خيلي وقته منتظر مونده قلم رو كه برمي دارم .

صداي خوردن چيزي به شيشه نا خداگاه به سمت شيشه مي كشاندم .

- آخ

پنجره را باز مي كنم و برش ميدارم سرش محكم خورده به شيشه ، گيجه قلبش به شدت مي زنه .

دستي به سرش مي كشم

- واي نه

دستم داغ مي شه و قرمز ......

ميارمش تو بايد سرشو پانسمان كنم بالهاشو امتحان مي كنم نه بالهاش خدا رو شكر سالمه .. .

- طفلي چي دنبالت كرد كه اينطور خوردي به شيشه ؟

قتي دوباره بردمش دم پنجره قلبش آرومتر مي زدولش كردم پرزد و رفت .

دوباره نشستم پشت ميز اما اينبار دختر طاقت نياورده بود.

جاري باشيد

شک دارم...

شنبه سي ام آبان ماه 1388 ساعت 14:25


 

شک دارم به آوازی که زندانی و زندانبان با هم زمزمه می کنند ...

 

(حسین پناهی )

 

خدایا بزرگی تو شکر که اینقدر قشنگ دست بعشی از ادمهای بد خواه را رو می کنی .

 

جاری باشید

 

من و جاده و باران و تولد تو ...

پنج شنبه بيست و هشتم آبان ماه 1388 ساعت 12:09


 

کبوترم ..

امشب من مانده ام و جاده و بغض و باران و تولد تو که نیستی چون سالهای قبل ...

اسمان می بارد و با دل من همراهی می کند ...

آسمان می بارد دل من هم و چشمانم در این سیاهی سرد جاده جلو می رود ...

چون همیشه کسی نیست که اشک هایم را پاک کند و دلداریم دهد ..

چراغ های جاده می شود شمع های تولد تو که هیچ وقت برای فوت کردنشان نیامدی ...

برگ های پاییزی که می ریزند و عابرانی که پا روی انها می کذارند و صدای فریادشان را نمی شنوند ...

مثل دل من و فریادهایش  ...

دلم بهانه تو را بیشتر می گیرد و اشک هایم جاری تر می شوند ...

محرم رازی نیست که برایش حرف بزنم ...

و من باز اب می شوم به پای تو ... دل تنهایم را همزبانی نمی یابم ..

سکوت می کنم سکوتی سنگین ...

کسی را که محرم نیست باید سکوت کند و همه چیز را در حصار سینه اش اسیر کند ...

چشمانت جلوی چشمانم است از پس این شیشه بارانی و مه گرفته لبخند می زنی چون همیشه اما چشمانت غم پنهانش را دارد ...

تمام وجود لبریز می شود از خواستن تو بند بند وجودم تو را می خواهد ...

بس نیست تا که ای باید اسیر این دنیا باشم ؟؟؟؟؟

 

 

وقتی توبا من  نیستی از من چه می ماند ؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند ؟

غیر از خیالی  خسته از تکرار تنهای

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند ؟

از روزهای دیر فردا چه می ماند؟

از روزهای رفته روشن چه می ماند؟

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند ؟

جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را

غیر  غبار و ادم و اهن چه می ماند ؟

وتی تو با من نیستی از من که می پرسد ؟

 ازشعر و شاعر   جز شب و شیون چه می ماند

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند ...

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند .....

 

تولدت مبارک عزیزم ای همه نفسم

 

 

جاری باشید

(این مطلب چون پارسال احتیاج به کامنت نداردچون یه پست شخصی و احساسی برای خودم است  بعد دوباره برای مطالب بعدی باز می کنم .)

 

فلسفه ادمیت ...

يکشنبه بيست و چهارم آبان ماه 1388 ساعت 18:02


 

آدمها اغلب نامعقول و غير منطقي و خود خواهند (بهر حال انها را ببخش )

 

 

اگر مهرباني كني شايد تو را متهم به داشتن اهداف پنهاني و سود شخصي كنند ( بهر حال مهربان باش )

 

 

اگر موفق شوي در كارهايت از ديگران پيشي گيري ، دشمناني سخت خواهي داشت (بهر حال موفق باش )

 

 

اگر درستكار و راستگو باشي ممكن است سرت كلاه برود (بهر حال درستكار و راستگو باش )

 

 

آنچه را سالها زحمت كشيدي و ساختي ممكن است ديگران به ناگهان از بين ببرند (بهر حال سازنده باش )

 

 

اگر به ديگران اموختي ممكن است قدردانت نباشند (بهر حال اموزنده باش )

 

 

اگر به ارامش و شادي دست يافتي ممكن است به تو حسادت كنند (بهر حال آرام و شاد باش )

 

 

اگر به ديگران نيكي كني ممكن است فردا همه را فراموش كنند (بهر حال نيكو كار باش )

 

 

اگر جانت را در راه آرمانت فدا كني ممكن است كافي نباشد (بهر حال فداكار باش )

 

 

براي اينكه آسوده باشي ، بدان كه همه چيز بين تو و خداست (پس به همين فكر كن و اسوده باش )

 

 برای اینکه بخواهی بقیه را ادم کنی اول خودت ادم باش ...

برای اینکه می خواهی بقیه را نصیحت کنی که خوب باشند اول به خودت نگاه کن ...

همیشه به این فکر مکن که چه چیزهای را می دانی به این فکر کن اونای که نمی دونی یاد بگیری ..

همیشه به چیزهای که دیدی اعتماد نکن ممکن خیلی چیزها را هم ندیده باشی ...

 

جاری باشید

تابلو خط خطی با قلبی پر تپش ...

يکشنبه هفدهم آبان ماه 1388 ساعت 12:19


از توي آيينه خودم را مي بينم . به چهره تو چشم دوخته ...

قلم مو را برمي دارم و يكي يكي مي كشم

از چشم هايم شروع مي كنم تو مي خندي ودر چشم هايم موجي پر نور مي كشم.

تو صدايم مي كني....

لب هايم را مي كشم . اسم تو را زمزمه مي كنند.

تو نزديك تر مي شوي...

نگاهم را خير تر و قلبم را پر تپش مي كشم.

چشمانت غمگين مي شود ....

يكدفعه دستانم مي لرزد همه بوم را خط خطي مي كنم قبل از انكه تو خط خطيش كني.

اما قلبم آنقدر زياد مي زند كه از بين خط خطي ها خودش را بيرون مي اورد.

و من مي مانم و يك تابلو خط خطي با قلبي پر تپش در ميان ان ....

جاری باشید

 

انجمن فردا

دوشنبه يازدهم آبان ماه 1388 ساعت 15:41


سلام دوستان قبلا برایتان در مورد انجمن معلولین فردا صحبت کرده بودم .

این انجمن تصمیم گرفته یک سری کلاس های اموزش از جمله بازیگری  برای عموم بگذارد که  پول ان به نفع بچه های معلولین صرف می شود .

کسانی که علاقه به بازیگر شدن دارند می توانند با شماره زیر تماس بگیرند و بیشتر اطلاع کسب نمایند .

 

09132081977  اقای ساسان حبیبی مسئول هماهنگی کلاس ها ...

 

 

جاری باشید

نبود تو يعني تنهائي دل من ...

شنبه دوم آبان ماه 1388 ساعت 19:10


 

 سالها پشت يك ابر بودم

در دلم ارزوي كويري عطشناك

 

سيروش شميسا )

 

توي اين ماه كه من هميشه منتظرم خدا هم برايم دلتنگي بيشتري فراهم مي كند ...

سه ماه اين دست توي گچ باشه و من بهونه گير تر شوم ؟

وقتي دارم خودم را مي زنم به اون راه كه نبودنت را حس نكنم ...

ديدي كه سفر هم فايده نداشت ...

باز همه چيز دست به دست هم مي دهند كه بفهمم نبودت تو يعني تنهاي دل من و هيچ چيز هم نمي تواند جايگزينش شود ..

وقتي دنيا با همه خاكستري بودنش بهت چند نور سفيد هم نشون مي ده بهش كه مي رسي مي بيني سرابي بيش نيست ...

امروز عجيب هوايت را دارم بويت را حس مي كنم تو نزديكي ...

 حرفي بزن تا در اين لحظات مرگبار پاييزي ارام شوم ...

ارام شوم كه راه رادرست مي روم اره ؟ درسته ؟

تو كه هميشه بهم خط دادي بگو چه كنم ؟

اگه كسي از دلم خبر داشته باشه توي پس ارامم كن ...تو جيحم كن ...

كاش هيچ وقت بعد از تو پاييز نمي امد .

از سكوتت متنفرم پس بشكن  اي خوب من ...

 

جاري باشيد

 

راهمون دوره ...

جمعه بيست و چهارم مهر ماه 1388 ساعت 22:47


 

نمي دونم تا حالا شده تمام لحظات عمر دنبال  چيزي باشيديعني هدف زندگيتون بشه ... ولي انقدر دير به دستش بياريد

كه ديگه ...

الان كه به دستش اوردم حس غريبي بهش دارم نمي دونم ناراحت باشم يا خوشحال ؟

فكركنم دعاي ما ادمها اين روزها دير به دست خدا مي رسه احتمالايا  فرشته ها تنبل شدن  كه بايد يه نامه شكايت

 به خدا بفرستيم كه عوضشون كنه ...يا هم راهمون از خدا دور شده نمي دونم ...

جاري باشيد

 

1 2 3 4 5 6 7 ...25 26