به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
استخدام برنامه نویس شارژ ايرانسل
شرکت فرابرد شبکه
:: طراحی سایت
:: خدمات هاستینگ
:: تجارت الکترونیک

همسایگان

كارت اهداء عضو
.........
استاد بسیار بسیار عزیزم (احمد بیگدلی )
ادبیات داستانی
رها در باد(فقط داستان كوتاه )
رها چون باد(باز بلاگفا)
.........
هیچکس(عمو سیاوش )
.........
ققنوس (مهربونترين گل دنيا)
.........
به سوي مهتاب(بابای زنده رود ...)
.........
اميرخان هرندي(يك رئيس..)
بودن (اشنای دور اما نزدیک ...)
.........
شكوه(دوست جون خودم )
.........
عمو اروند خودم
.........
رعنا عزيزم (يار تنهائيم)
.........
ميراي عزيزم (دختري از جنس معرفت و مهرباني ..)
.........
اون يكي عمو(عموعلي )
.........
جلوه عشق ( پارسا)
.........
ترسی از جنس سکوت(حمیدرضای ..)
.........
فردین (استاد بزرگ)
.........
يه خبرنگار (تو كله شقي همتا نداره..)
.........
صنم گلم
.........
شيماي گلم
.........
اهورا (رامين گرامي )
.........
جنگ كش (عميق و ...)
.........
امير فرشاد ابراهيمي (جسور...)
.........
شاجین عزیز(متفكر و فيلسوف من )
.........
ليدا (آتشكده)
آخرین نسخه یک مرد
.........
پرنيا (مخلصيم ..)
......
دیوارهای کودکی
.........
نبوي (حرف دل ..)
.........
ارشك (تاريخ گوي جوان )
.........
شب وصل
.........
برزخ عزیزم
......
بيكار نامه(كالي گرامي)
......
مرد آريائي (سلمان)
........
صداي سكوت
......
آرمين گرامي
.......
کوچولو (عزیز خاله...)
......
پلنگ زخمي (اخر كله شقي..)
......
جانشین خدا
.......
شایلی عزیز
.......
امير (يك روانشناس )
.......
شبزده(هادي)
.......
به رنگ پاييز عزيز
.......
tic_tack_toe
......
عشق من(ياسي جون)
.......
بانوي شب عزيز
.......
سپيدار(آقا محسن )
.......
ارميتاي عزيزم
........
کاش مي شد (عاشق پنهان)
......
بیدل شیدا عزیز
.......
شوکی جون(دوست گل من)
.......
دنياي زاپاتا (يه همشهري..)
........
آیناز عزیز
.........
روياي عزيز
.......
دل نوشته ها
........
چو ايران نباشد تن من مباد (آقا كيوان)
........
وبلاگ ادبي خودم
..........
فرید(احتمالا یا دانشمندیا....)
........
جشن دلتنگی
........
هومن خان
.........
ميکده(استاد )
.........
امروز(؟؟؟؟)
.........
آغاز با عشق (مهربون زنده رود)
..........
زندگي با عشق (خودش مي گه يه ديوونه اما...
.........
تحصیل در مالزی، پذیرش از مالزی، دانشگاه های مالزی
آمار این وبلاگ:
به دستنوشته رها نوشته شده توسط رها خوش آمدید.

رها چون باد خوشا پر کشیدن ،خوشا رهایی خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
1 2 3 4 5 6 7 ...25 26

طعم بودن تو ...

شنبه شانزدهم مرداد ماه 1389 ساعت 16:22


بوسه ما همراه شود با اواز چکاوکها ..

 

 

باد گل های رز را به رقص درمی اورد ..

 

همه دنیا در شادی ما سهیم می شود ...

 

ومن طعم بودن تو رو می چشم ...

 

بویت همه عطر گل ها را می گیرد ...

 

چشمهایت مرا باز جادو می کنند و من مست می شوم ...

جاری باشید

خجالت خورشید ...

چهارشنبه سي ام تير ماه 1389 ساعت 23:51


 

آن زمان که ترا دیدم

ازیاد دنیا رفته بودی

ترا...چون پروانه معصوم

به دفتر خاطراتشان سنجاق زده بودندو...

رفته بودند

دلشوره هایت را نوشیدم

زخمهایت را بوسیدم

چشمم را به تو بخشیدم

تادنیا را ،گاه سبز بینی ،گاه ابی

حال...ای جنگل جاری ...ای دریای آبی

امروز که پراز دلواپسی ام

شانه های تو کجاست که مرهم دل من شود ؟

گلایه ..گلایه ...یک سنجاق

این بار مصلوب دل شکسته من شو

در صفحه خاطرات گذشته ها

و گذشته هایم !...

 

(نسرین ،بهجتی)

 

شکستم شکستم عزيزم هر چه را که بايد ..


امروز خورشيد هنگام رفتن سرخ سرخ شده بود از خجالت ،خودش مي دانست 

 
که با امدنش گرماي به من نداده بلکه قلبم را سوزانده ...


تصميم جديد گرفته ام سکوت کنم ...روزه سکوت مي گيرم .


ماه مثل هميشه با غرور سکوت کرده بود .از او ياد گرفتم .


خواستم باشم ونباشم ...آدمها فراموشکار هستند ..

جاری باشید

شاید برگردی

پنج شنبه سوم تير ماه 1389 ساعت 14:15


 

روز خود را از سپیده به غروب پیوند می زنم ...

.

باز دلتنگی تو را جرعه جرعه می نوشم ....

 

وخفه می شوم از بغض نبودن تو ...

 

باز برای جادوی چشمانت تشنه می شوم ...

 

باد نغمه های او را برایم بیاور ...

 

موهایم را در باد افشان می کنم تا عطرش به تو برسد

 

شاید باز مست شوی و پیش من برگردی ....

 

 

جاری باشید

قاصدک من ...

يکشنبه شانزدهم خرداد ماه 1389 ساعت 01:39


 

 

امروز که کنار باغچه پیش گل سرخم نشسته  و تو فکر بودم .

باد برام یک قاصد ک اورد .

خوشحال شدم قاصدک همیشه برام خبر خوش میاره..

جاری باشید

بردباری...

يکشنبه دوم خرداد ماه 1389 ساعت 11:15


 

 

دارم فکر می کنم این جملات ( جان رابینز ) دوباره توی سرم رژه می روند .

 

ذهن دو جنبه شگفت انگیز دارد . یک جنبه بررسی می کند ، شک می کند ، مفهوم هستی

را زیر سوال می برد ،

 

به دنبال این است که به مفهوم و تصوری که از هر چیز می رود پی ببرد و حس کنجکاوی

 اش را فرو نشاند .

 

جنبه ی دیگر گوش می سپارد و تحت تاثیر هر چه به ان بدهند قرار می گیرد ، سپس یک

 الگو را درک می کند و دید محدودی دارد .

 

ذهن معقول در عالم عمل کار می کند و در نتیجه مشکلات را به طور ومنطقی حل و فصل

 می کند . اما ذهنی که هر چیز را بدون استدال می پذیرد ، سطحی نگری  است و نمی

 تواند لحظه ی آگاهی را جلو بیندازد ،بجز اینکه نظاره گر و منتظر شنونده باشد .

 

در مواقع سر درگمی ،وقتی اذهان معقول خسته می شوند لازم است صبرو حوصله به خرج

 دهیم . چون ما همیشه همه چیز را در عمق وجود خود جمع آوری می کنیم ، در لحظه ی

مناسب خود به خود واضح و قابل درک خواهند شد .

 

خیلی وقتها خواستم در برابر همه مشکلات ذهن معقول خود را به کار بگیرم اما باز گاهی

 از دستم در می ره و ذهن سطحی نگرم فعال می شه اونوقت که ممکنه خیلی درد سرا

برای خودمون درست کنیم .

 

کی می شه عاقل بشیم ؟؟؟؟

چقدر دلم برای طیبه و رعنای عزیزم ...عمو سیاووش ..داداش فردین ...صنم ...شیما ...عمو شاجین

تنگ شده ..

جاری باشید

خورشید کجاست ؟

سه شنبه چهاردهم ارديبهشت 1389 ساعت 01:23


 

باران می بارد و من زیر ان خیس خیس شدم ...

قدم هایم سنگین شده دستم یخ کرده اما باز جلو می رم ..

دلم بغض دارد و فرو نمی رود ...

دلم می خواهد توی تاریکی گم شوم شاید خورشید مرا پیدا کند ...

تنهایی راه نفسم را می بندد و بیشتر سرما را حس می کنم ...

دارم توی این سیاهی دنیا گم می شوم و خورشید پیدایم نکرد ...

چشمانم می سوزد و خیس است نمی دانم از باران است یا از دل بارانیم ...

وای  دیدی عزیزم...

پروانه دیوانه بالهایش اتش گرفت و نفهمید که عاشق شده است ..

جاری باشید

خدایا چرا؟

پنج شنبه نوزدهم فروردين 1389 ساعت 10:48


 

باعجله سوار تاکس می شوم ومی روم .

 

باز زنگ می زند :

-خانم ...خواهشا این عروس و داماد خیلی سفارشی هستند فقط کار خودتونه دیگه

سفارش نکنم.

عصبی می شوم .توی دلم می گویم باز از این عروس دامادهای تازه به دوران رسیده که...

- چشم آقای ..خیالتون راحت ..

دم گلفرشی پیاده می شوم .

از پشت ماشین پایش را می کشد و دستش که در هواست را

کنترل می کند و در حالی که با یک چشم می بیند

 آرام و آرام به من نزدیک می شود .

منقلب می شوم و می فهمم منظور از سفارش یعنی چی ...به خودم می ایم .

مثل وقتی که یک داماد سالم روبرویم هست بهش توضیحاتی می دهم .فقط

چیزهای که می دانم نمی تواند انجام دهد بدون ایتکه بفهمد به بهانه

اینکه دیگر مد نیست حذف می کنم.

توی راه زنگ می زند .همیشه وقتی کاری می کنند مدتی دم پر من نمیان تا کمی آرام شوم .

)چیزی که ازش متنفرم البته اینا برام مهم نیستند اما وقتی عصبانی باشم دلم می خواهد

دوستای که دوست دارم باشن و به حرفام گوش کنند اما یا هام کل کل نکنند اما گوش کنند و

گرنه عصبی تر می شوم )

-ببخشید خانم ....این صمیمی ترین دوستم است پارسال توی تصادف اینطور شد .

دوست داشت فیلم قشنگی داشته باشد البته می دونم سخته اما شما که هفته پیش از اون

عروس که ۴ انگشتاش قطع بود گرفتید اینم مثل ....

- خوب بسه دیگه کاری نداری ؟

قطع می کنم .به آرایشگاه که می رسم .عروس را می بینم .

دختر با نمک و زیبائی است .تند تند برایش توضیح می دهم که چیکار باید بکند.

اما باز می بینم کاری نمی کند .نمی دانم ...باید صبر داشته باشم با اون وضعیت داماد ...

یکدفعه ارایشگر چیزی در گوشم می گوید که مات می مانم .

عروس هم نمی شنود .فقط باید جوری حرف بزنم که بتواند لب خوانی کند ...

دیگه کاریش نمی شود کرد برایش توضیح می دم و بعد به باغ می ریم ...

عین چی موندم ...داماد نه می تواند عروس را بغل کند نه دستش را بگیرد...

وای خدایا چی بگیرم ؟

حس می کنم جاهای که عروس به داماد کمک می کند کمی بهش برمی خورد و بغض می کند....

داماد هر لحظه حال گریه دارد ...باید به شوخی از این حال بیرونش بیاورم ...

چرا خدا می خوای من اینا رو ببینم ؟من روزی هزار بار می گم بهت شکر ...

کارشان تمام می شود و با شادی به مجلسشان می روند و مرتب دارند جک ها و تکه کلام

های منو تکرار می کنند و می خندند .

بازم شکر

 

 جاری باشید

 

بیاندیش

يکشنبه پانزدهم فروردين 1389 ساعت 15:54


 

به انچه فکر می کنی بیاندیش    !!!!!!!

هیچ فردائی وجود ندارد .

وقتی فردا میاد دیگه فردا نیست امروز است ....

 

(دیالوگ فیلم عاشق )

نمی دونم به چی فکر می کنید ؟

 اما خودم را می دانم ...

 

وای زنده رودی های بی معرفت پس کجائید ؟

اینقدر پیر شدید ؟

 

جاری باشید

بانوی آفتابگردان ...

شنبه چهاردهم فروردين 1389 ساعت 22:28


 

مال بد بیخ ریش صاحبش است ...

هر جا برم باز باید برگردم به زنده رود با این مدیریت فنی و این زنده رودیهای ...

 

عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست .

عشق این است که من چترم را به روی دلدار

 بگیرم واو نبیند.

نبیند و هر گز نداند که چرا در زیر باران

 خیس نشد.!

 

 

*****

از در وارد می شوم چشمم به او می افتد ...

باورم نمی شود ...یعنی درست می بینم ؟

خودش است نسرین بهجتی  عزیزم ...

کسی که همیشه شعرهایش سراغاز نامه های است که برای عزیزم می نویسم ...

مرا در اغوش می گیرد بوی افتابگردان می دهد وقتی چشم می گردانم

حس می کنم در مزرعه افتابگردان قدم می زنم همه جا بدون استثنا افتابگردان می بینی ...

دلم می خواهد راز این افتابگردان ها را بدانم ...

حتما مثل رابطه اش با رز های غنچه سرخ من است ...

اسیر مهربانی هایش می شوم ...

به چشمانش که نگاه می کنم می بینم به راحتی می تواند کسی را با نگاهش در بند بکشد ...

در دل به کسی که او را دارد حسادت می کنم ...

با هم کلی حرف می زنیم چقدر افکارش به من نزدیک است ...

برایش حرف های نگفته زیاد می زنم ...باهاش راحتم انگار سالهاست می شناسمش ...

از احساسم می گویم ...از دوستانم ...از دوستی که دوستش دارم ...

از این که دیگر توی دلم جای ...را نمی تواند بگیرد ...

هر دو می توانیم با شیطنت هایمان یک شهر را به اتش بکشیم ...

و من در مزرعه افتابگردان او خاطرات زیادی برایم رقم می خورد ...

بانوی زیبا

بانوی احساس و محبت

بانوی افتابگردان

دوستت دارم

 

******************************************

زنجره ها همصدا می گویند

 شب زنده داری بس است

 او نمی آِید گیسوانت را بیهوده به باد مسپار

 او نمی آید

 خانه دلت را با شعف آذین مبند

 او نمی آید

چرا زنجره ها هر شب با من سر جنگ دارند ؟

گیسوانم را به باد می سپارم

او به یقین به خاطر دل بی قرارم می آید

 نه شاید بیاید

او نمی آید

او هرگز نمی آِید

 زنجره ها دلشان برای من می سوزد

(نسرین بهجتی  )

( ممنون بابت شعر زیبائی که بهم تقدیم کردید باعث افتخار من است )

 

 نسرین نگو نمی آید ..

زنجره ها نگوید نمی آید ...

نا امیدم نکنید ...

وقتی موهایم را در باد افشان کنم .وقتی چشمانم رابا اشک براق کنم می اید ...

او همیشه درون  من است ...

اینجا ببینید توی قلبم است ...

بشنوید ضربان قلبم را که چه بی محابا اسم او را صدا می کند ...

ببینید در رگ هایم جاری است ..

باز لبهایم طعم شوری  زندگی را چشید ...

 

جاری باشید

 

سال نو مبارک ...

شنبه بيست و نهم اسفند ماه 1388 ساعت 14:45


 

دارم مي بينم جمشيد را كه بر ديو خشكسالي پيروز شده

و مي خندد وشايد خنده اش از زماني است كه كام مردم را شيرين كرد .

هميشه اين موقع چشم به ماهي قرمز توي تنگ مي دوزم فكر كنم

قشنگترين رقصش را اين موقع مي كند .

فقط نبايد حواسم پرت شود يه لحظه است اگه نبيني مي گذره

حتي يه سال خواستم ازش فيلم بگيرم اما اونقدر حيا داشت كه

جلوي دوربين نرقصيد .

واي شروع شد داره مي رقصه همه مي خندند و به هم

تبريك مي گن صداي آهنگ هميشگي از تلويزيون پخش مي شه

و من در انتظار يك سال ديگر مي مانم تا رقص ماهي و زمانه را با هم

 

 

 

امیدوارم سالی پر از شادی و عشق برای همه شما دوستان عزیزم باشد .

ممکن است بروم سفر اما برگردم بازدید همتون میام ...

تو رو خدا وقت سال تحویل من رو خیلی دعا کنید ....

توی این سال با دوستان زیادی آشنا شما و اتفاقات زیادی برایم افتاد ...

همتون رو دوست دارم اگر کسی از من دلخوره ازش می خوام منو ببخشه ...

ارزوی بهترین را برای شما دوستان عزیزم دارم.

بفرمائید از خودتون پذیرائی کنید .

 

 

بفرمائید گز ...

 

این گلها هم تقدیم به همه دوستای گلم ....

 

 

 

 

 

 

جاری باشید

 

 

سنبل ...

جمعه بيست و هشتم اسفند ماه 1388 ساعت 11:22


 

مسير هميشگي كه رد مي شوم بوي گل شب بو منو يه لحظه سمت خودش

مي كشه .نگاه مي كنم

شب بو هاي رنگ رنگ كنارش اكواريومي پر از ماهي قرمز ،ماهي عروس ...

من به دنبال گل سنبل مي گردم اما نبود.

عجيب هوس گل سنبل كردم ...بايد حتما بخرم ...هر سال می خواهم بخرم اما هزار اتفاق می افتد تا نخرم ...

بعد از كلي غرق شدن توي كار بالاخر ه امروز يه سرك كشيدم ديدم اي دل غافل چيزي به عيد نموند ه.

سال داره تموم مي شه و سال جديد مياد .

امسال اصلا نفهميدم كي تموم شد. امابيصبرانه منتظر ورود سال جديدم چون خيلي برنامه براش دارم .

امسال سالي پر از تجربه بود . اميدوارم توي سال جديد بتونم ازش استفاده كنم .

گاهي بعضي ادمها باعث مي شند ادم رو به جلو هل بدن هل دادني كه لازم بوده .

البته اين را مديون خدا هستم كه در بدترين شرايط تنهام نذاشت طوري هوامو داشت كه خودم

هم انگشت به دهان موندم .

حالا ديگه با اميد به خودش جلو مي رم .

خيلي حرفا مي خواستم بزنم اما يه لحظه مخم هنگ كرد .

توي اين سال اين درس رو گرفتم .

 

فقط خداست كه براي ما مي ماند .

(چقدر اینجا جای عمو سیاوش و طیبه خالیه دلم براشون لک زده بی معرفتا یه خبر از خودتون بدید ...)

سوت و کوری اینجا داره دیوونه ام می کنه ...

 

جاري باشيد

تحول بزرگ ....

يکشنبه شانزدهم اسفند ماه 1388 ساعت 16:08


 

روزهای اخر سال تند تند می گذرند انگار با هم مسابقه گذاشتند ...

و من بی دلیل در انتظار یه تحول بزرگ هستم ...

نمی دونم چرا فکر می کنم عید امسال با همه سالها فرق داره ...

با اینکه هنوزم بوی شبو و ماهی قرمز یادم می اندازه که سال تموم شد و سالی دیگر اغاز می شود ...

باید برم گل سنبل بخرم اره اینم یه تحول ..

امیدوارم این حسم درست باشه چون چند وقته حس هام رو گم کردم ...

 

جاری باشید

باز منو تو

چهارشنبه دوازدهم اسفند ماه 1388 ساعت 04:14


رفته بودم روستا مي خواستم تنها باشم
بايد با خودم و دلم کنار ميومد
نه عزيزکم حسودي نکن تو توي دلم هستي ...
وقتي قدم مي زدم

و سرما همه وجودم را مي گرفت فقط ياد چشماي تو باز منو زنده مي کرد
وقتي کنار اين چشمه مي رفتم ارزو مي کردم کاش تو هم بودي و دست در دست هم توي صحرا مي دويديم ....
من از دستت فرار مي کردم و تو بدنبالم مي دويد
وقتي توي اب را نگاه مي کردم چشماتو مي ديدم که با شيطنت به من چشمک مي زدي..
واي عزيزم چقدر هواي شدم باز ...
کاش چشم مي ذاشتي تا من قايم شوم و تو منو پيدا کني
حتما وقتي به من نزديک مي شدي تپش قلبم مرا لو مي داد
اما من هيچ وقت اجازه نمي دادم توقايم بشي مي ترسيدم وقتي چشمانم را ببندم تو گم بشي و هيچ وقت ديگه نتونم پيدات کنم .....
بهت مي گم  هوس تاب سواري کردم و تو تند يه تاب برام درست مي کني دلم مي خواد اونقدر تند تابم بدي
تا دل اسمون برم ...
پروانه ها را دنبال مي کنم اما انها از من زرنگتر هستند
دلم مي خواد يه کلبه وسط جنگل داشته باشيم من باشم و تو ...
بي خيال توي دشت پر شقايق مي دوم به خورشيد و زمين فخر مي فروشم از اين همه خوشي ...
مي گم ازم دور نشو مي ترسم بايد بوت رو احساس کنم. برات يه گردنبد از گل هاي وحشي درست مي کنم
دلم مي خواد قلبم را بذارم وسطش و بهت بدم که ببيني سرشار از دوست داشتن تو ست...
دستانت را مي گيرم و با هم مي چرخيم به چشمان هم خيره مي شويم ومست مي شويم
يک لحظه چشمانم را مي بندم وقتي باز مي کنم تو نيستي و من تنها توي کوچه قدم مي زنم ...
دستانم باز يخ کرده ...کاش لحظه اي چشمانم را نبسته بودم باز ...

جاری باشید

بابای گلم ...

يکشنبه دوم اسفند ماه 1388 ساعت 18:55


 

سرد شدم و سنگدل ...

بی رحم شدم ...

از کی اینجور شدم نمی دونم فقط می دونم ادمها از یه

جای سنگ می شن تا بتونند بعد خاک بشند.

 

***

بابای عزیزم به زودی باندها از روی چشمانت کنار می رود

و من باز چشمان پر از عشق تو رو می بینم

الهی دردت به جونم نمی تونم اینطور توی تخت ببینمت ...

همیشه باید جلوی من مثل سرو بایستی ...

کاش بابا اینقدر مهربون و خوب نبودی ...

اونوقت وزنه ای نمی شدی برای نگه داشتنم روی این زمین ...

زمینی که جای من نیست ...

امشب دلم می خواست باز سر روی پاهات بذارم و موهامو برام ببافی..

بهت بگم بابای دلم چقدر تنگه ...

کاش اینقدر دوست نداشتم تا تنها بهانه ام نمی شدی برای تحمل این همه زجر...

بابا بابای گلم ...خیلی دوست دارم ...تنها بهونه زندگی من تو هستی ...

بابا دلم تنگه ...

جاری باشید

 

چه زود گذشت ...

پنج شنبه اول بهمن ماه 1388 ساعت 23:05


 

عزیزم عروسیت مبارک .

دیدی چه زود عروس شدی ؟ دیدی چه زود لباس سفید پوشیدی ؟

خونه جدیدت مبارک .

همیشه می گفتی دلم می خواد وقتی عروس شدم مثل همه دخترا فامیلمون که عروس می شند و داماد باید

از وسط حلقه دخترا که بصورت گرد می رقصند بره عروس رو ببره منم داماد بیاد ببره .

یادمه گفتی اگه نتونه باهاش نمی رم نمی خوام شوهرم مثل شوهر سحر باشه که نتونست بیاد وسط حلقه دخترا

بعد اقا جوون اومد گفت بذارید عروسو ببره . همه براش خوندیم داماد که عرضه نداره امشب عروس نداره .

حالا داماد اومد تو رو برد از بین همه حلقه های دختر پسرای فامیل و ما نتونستیم کاری بکنیم .

دیروز خوشکل شده بودی خیلی سفید بهت می یاداما نه اونقدر پوشیده با اون لبخندی که گوشه لبت بود .

می خواستی همه ما رو اتش بزنی بگی که داماد خیلی عرضه داشت .

نمی دونم چطور دلشون اومد صورت خوشکلتو روی خاک بذارند هوا سرد بود نمی گن سرما می خوری

اینم تو که اونقدر سرمائی بودی . چقدر سنگدل شدی ندیدی برادرات و خواهرت کمرشون خم شد .

بابات نتونست دیگه از جا بلند بشه آخه رفتن خواهرت براشون بس نبود ؟ باید تو هم می رفتی ؟

تو که بی وفا نبودی .فقط به همه لبخند زدی ؟

نه باور نمی کن مثل همیشه رفتی کلاس الان زنگ می زنی رها بیا بریم بیرون با بچه ها ......

دیشب تا صبح مهدی تو اتاقت اشک ریخت تو که طاقت اشکشو نداشتی گفتی داداشم غرور داره کسی نمی تونه

اشکشو ببینه چرا حالا کاری کردی که همه عالم اشکشو دیدن ؟

نه باور نمی کنم این یه خوابه بیدار بشم مامان می گه خواب مرگ دیدی خوبه عمرش طولانی می شه مگه نه ؟؟؟؟

گوئی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت

زهرا جان چه سریع سه سال گذشت ...بعد تو کمر پدرت خم شد ...

مادرت حواسش نیست ...هیچ جا دواوم نمیاره ...

.... هنوز تا اسمت میاد می لرزه ...

سه سالی که هنوز مادر شوک رفتن تو هستیم ...کاش به فکر ما هم بودی .

که این دنیا بدجور سرد و بی روح شده ...

 

جاری باشید

بیائید ازاد باشم ....

دوشنبه چهاردهم دي ماه 1388 ساعت 13:06


 

من نه طرفدار اینورم نه اونور ...من با هر دو مخالفم ... من طرفدار مردمم ...

من طرفدار ایرانیم با هر دینی که باشد ....

من طرفدار دست یخ زده کودک فال فروشم که برای زندگی و ماندن می جنگد .

من طرفدار ان زن مظلوم هستم که با چشمان اشکبار با نان خالی بچه اش را بزرگ می کند .

من طرفدار چشمان مردی هستم که شرمنده زن و بچه اش است و بی کار و پناه ...

اما به خوبی می دانم که چه کسی پرچم اتش می زند   ...

مردم رو عروسک خیمه شب بازی کردند تا بتوانند به خواسته هایشان برسند ...

جای که مردم را در زندان شکنجه می کردند و وقتی انها صدای یا زهرا یا یا حسین شان بالا می رفت

سر فحش را می کشیدندبه ائمه و می گفتند الان به دادتون می رسه ...

وقتی توی عزاداری ساده به مرجع تقلید هم حرمت نگه نمی دارند ...

حالا امدید مردمی رو که از دین زده کردید به چی بیارید ؟

این بازیها قدیمی شده ...

افسوس می خورم بر مردم که هنوز اسیر بازیهای سیاست هستند ...

در هر خانه ای و هر محلی دوستانی را می بینم که روبروی همدیگر قرار گرفته اند ...

نمی دانم چرا یادمان می رود

خاتمی 8 سال ریس جمهور بود .چه شد ؟

موسوی هم در دوران پیش بود .او چه کرد؟

کروبی که الان مدافع مردم شده چی .اون در جایگاهش که بود چه کرد؟

سالها فکر می کردید رهبری دارید مظلوم که اجازه کاری ندارد دیدید چه شد؟

در ظاهر دشمن با امریکادر خفا چی ؟

ریس جمهور الان هم که دیگه حرفش نگفتنی است .

سالها خون جوانانمان را برای قدرت طلبی بقیه دادیم اما باز هم برایمان درس عبرت نشده ...

ما خواهان ازادی و دموکراسی هستیم ودموکراسی یعنی چی؟

اول از همه به ادیان بقیه ایراد می گیریم عقیده شان را زیر سوال می بریم.

چرا به دین هم تو هین می کنیم و ادعای دموکراسی داریم .

اگه ازادی یعنی باید به او هم احترام گذاشت .

یعنی اگر من می خواهم با چادر باشم باید بهم احترام بگذارید و اگر نخواهم حجاب داشته باشم هم نباید ایرادی بگیرید .

روزی باطوم توی سر زن ها می زنید که چادر از سر بردارند.

روزی باطوم می زنید که چادر به سر کنند....

نمی دانم چرا همه اینها یادمان می رود و باز اسیر دست سیاست و قدرت می شویم زمانی اینطرف و زمانی انطرف ...

ما ایرانیم یادمان می رود کی بودیم و چی شدیم.

من مخالفم با این دیکتاتوری و زور ...

من مخالفم با بزرگ کردن یک شخص دیگر و باز دوباره اسیر شدن ..

من مخالفم با ریختن خون جوانانمان بر خاک مقدس ایران ..

اگر می خواهید متحد شوید ...اگر مخالف زور هستید .. اگر خواهان ازادی و دموکراسی هستید ...

بیاید از امروز دست بندی سفید به نشانه صلح و ارامش و بالهای سفید کبوتر ازادی ببندید ...

و یادمان نروز ازادی را برای همه می خواهیم نه فقط برای خود ...

از عروسک بودن خسته شدیم بیاید ادم باشیم ...

بیاید دستان همدیگر را با هر دین و هر عقیده ای بگیرید . تا ایران شود همان ایران که لایقش است.

خون بس است .

توهین بس است .

زور بس است .

اهانت بس است.

بیائید ازاده باشیم .

 

جاری باشید

 

بزم شغالان ...

چهارشنبه نهم دي ماه 1388 ساعت 22:06


 

 

در بزم شغالان و شیر بود که معلوم شد هر کدام چقدر بیشتر حیوانات را فریب داده

و برای شیر اورده بودند .

شیر هم برای اینکه بقیه نفهمند از روی رضایت سکوت کرده بود .

اما دعوای شغال ها با هم دست همه را رو کرد ... تازه حیوانات فهمیدند که ...

سیاست خوبی است .تفرقه بینداز و حکومت کن .

 

جاری باشید

اقا بزرگ یادت بخیر ...

پنج شنبه سوم دي ماه 1388 ساعت 11:50


هميشه آقا بزرگ کنار حوض مي نشست از زير چشم همه جا را ديد مي زد
-         احمد بابا فرشا رو بگو صاف کنند.
-         عصمت بابا توي زنونه چيزي کم نداريم ؟؟؟؟؟؟؟؟
-         بعد بلند مي شد و مي امد جلو نگاهي به عکس روي ديوار مي کرد و اشک توي چشماش جوش مي زد .
-         - آقا امسال هم همه چيز برامهمونات حاضره........
-         با دستمال اشک چشماشو  پاک مي کرد و بعد فين محکمي توي دستمال مي کرد بعد هم رو مي کرد به من :
-         - دختر تو که هنوز چادر سرت نمي کني؟ ديگه قد خانم جون شدي ؟؟؟
صداي طبل  رو از بيرون  مي شنيدم .
-        علي دستم را گرفت.
-         - بدو بريم دسته اومد........
-         امسال بازم رفتم  .  نگاهم به لبه حوض بودعکسش بهم نگاه کرد نگفت پس چادرت کو ؟
-         سرم بود .
-         علي هم دستمو نگرفت و داد بزنه، اون کنار ديوار ايستاده بود . نمي دونم شايد دلش غش مي رفت که  داد بزنه بدو دسته اومد .
توي تاقچه عکس هاي دو نفر ديگه بهم لبخند مي زنند و چشمک مي زنند.
****
کلمات بي نوا
غرقه ي اشک و خيس مرارت
تعميد دوباره مي يابند .
پرنده گاني که بالهاي خود را باز مي افرينند
به پروازدرمي ايند
به نغمه سرائي مي پردازند
وکلماتي که نهان مي کنند
کلمات آزادي ست .
بال هاي آنان شمشيرهايي ست
که باد را از هم مي درد .
(يانيس ريتسوس)
جاري باشيد
 
 
 

یلداتون مبارک

دوشنبه سي ام آذر ماه 1388 ساعت 18:27


 

شب یلدا شد باز و دور هم جمع شدیم ...

 

انار برای اونهائی که چند سا ل نخوردند .

 

 

وای کرسی یاد بچه گی و کرسی مادربزرگ ها بخیر ..

 

 

بفرمائید شیرینی ..دهنتون رو شیرین کنید ..

 

 

این  دسته گل رز(گلی که عاشقشم ) هم تقدیم به همه دوستان عزیز..

 

 

خوب دوستان شب یلداتون مبارک امیدوارم شب خوبی داشته باشید ...

 

هر چیز ترش خوردید منو یاد کنید ...

 

خوب می ریم سر فال حافظ چشمات رو ببند و نیت کن

 

اگر ان طایر قدسی ز درم باز اید                  عمر بگذشته به پیرانه سرم باز اید

 

دارم امید برین اشک چوباران که دگر                 برق دولت که برفت از نظرم باز اید

 

انکه تاج سر من خاک کف پایش بود                 از خدا می طلبم تا به سرم باز اید

 

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز              شخصم اربازنیاید خبرم باز اید

 

گرنثارقدم یار گرامی نکنم                              گوهرجان به چه کار دگرم باز اید

 

کوس نو دولتی ازبام سعادت بزنم                    گر ببینم که مه نو سفرم باز اید

 

ما نعش غغل چنگ است او شکر خواب صبوح         ورنه گربشنوداه سحرم باز اید

 

ارزومند رخ شاه چوماهم حافظ                            همتی تا به سلامت زدرمباز اید

 

 

 

جاری باشید

 

سرما و تاریکی ..

شنبه بيست و هشتم آذر ماه 1388 ساعت 15:54


 

بال همه کبوتران را بستند ..

صدای بلبل ها را خفه کردند ...

همه قاصدک ها را پر پر کردند ...

پروانه ها را در بند کردند ...

صدای جغد و کلاغ زیاد شد ...

تا خبر به خورشید نرسد که همه گل های باغ توی سرما و تاریکی موندن ...

 

 

 

 

 دیروز سال ارحام صدر بود هنرپیشه سالهای دور که عمری خنده بر لب مردم می اورد ..

برف و باران قاطی شده بود اما مردم هنوز فراموش نکرده بودند ...

 

 

 تا باور تو چند پله باقیست ؟

نفس تازه می کنم

یک شعر می نوشم

از خودم بالا می روم

پله ...پله ...

از تاکهای زیر خاک تا فصل خوشه چینی

پیمانه > پیمانه تو را می نوشم

تلو تلو خوران تا باور تو

گیج گیج ، خودم را بالا می روم

پله ..پله فصلها را بالا می روم

پا زخمی و سربه یکسره زمستانی

تاباورت چند رج دیگر باید خودم را ببافم ؟

تا آب شدن برفها از سرم ؟

تا جوانه روییدن از تنم ؟

چند ترانه ؟ چند گریه بی شانه های تو

باید خودم را بالا بروم ؟

نفسم را بالا بروم ؟

تا بگوئی باز

ترا دوست دارم از دوچشمم بیشتر

ترا باور دارم از دو چشمم بیشتر

 

(نسرین بهجتی )

 

 

 

 

جاری باشید

 

1 2 3 4 5 6 7 ...25 26