به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته نامه اي به خدا نوشته شده توسط نازنين خوش آمدید.

خدايا من همانم من همانم كه روز ی در خلوت خويش با فرياد بي صدايش تو را خواند....... و با سکوت بی رحمانه فریاد می زند خانه دوست کجاست.......
1 2 3 4

تولد من

جمعه بيست و هشتم اسفند ماه 1388 ساعت 14:17


سلام بر همه دوستان من امروز 28 اسفند سال 1388 هست امروز روز تولد من هست امروز خیلی هواش دلگیره امروز خیلی غمگینه

دلم گرفته فکر کنم امروز سخت روز تولدم توی این 23 سال زندگیم باشه ولی بی خیال خیالی نیست 

زندگی رو عشق است همراه با خدا

ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی با صدایی آرام و مطمئن می خواند

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

متولد می شوی که آسمان پر از ستاره شود؟؟؟؟؟؟؟؟

متولد می شوی که رود ها تا همیشه جاری باشند؟؟؟؟؟؟



چه تولد زیبایی............


بی شک متولد می شوی تا مهتاب برای همیشه بدرخشد


آری


تو متولد می شوی تا دوست داشته باشی

تو متولد می شوی تا دوست داشته شوی.

چه تولد قشنگی..........


با تولد تو جهان برای کسانی که دوستت دارند چه زیبا شد


ای بهترین بهترین ها و ای دوست دارترین دوست داشتنی ها



هزار و هزاران بار تولد زیبایت مبارک

بازم

سه شنبه هجدهم اسفند ماه 1388 ساعت 11:22


 سلام اول يه تشكر خوب پر بار از همه دوستاني بكنم كه اومدن وبلاگ من و خوندن و گفتن قشنگه مطمئنم هر چيزي از دل بر بياد بر دل هم ميشينه نوشته هاي من حرفهاي دل من هست حرفهاي دل خيلي از ما ها

خدارو شكر ميكنم كه هنوز هستن آدمهايي كه خدارو دوست دارند و براش نامه مينويسن و حرفهاي دلشون به خدا ميگن محرم درد دلاشون خداي بزرگ و مهربون هست خدارو شكر ميكنم كه هنوز ميتونم بيام اينجا و بشنوم حرفهاي تمام ادمهاي خوب رو خدارو هزاران بار شكر

خداي من وقتي بچه بودم هر شب مي امدم رو پشت و بوم ستارهارو تماشا ميكردم آسمان رو دوست ميداشتم آسمان زيبارو آرزو ميكردم من يه روز برم آسمون به ديار خدا

اخه از همون اويل من فقط با خدا حرف ميزدم تنها كسي بود كه بهش اعتماد داشتم ازش واهمه اي نداشتم به معناي زيبا دوستش داشتم

وهميشه اينكه اون منو دوست داشت حس قشنگي بهم ميداد انگار درون قلبم يه ندايي ارام بهم ميگفت تو تنها نيستي و يكي هميشه كنارته هميشه مواظبته دوست داره و كمكت ميكنه اونو درياب

ولي من گاهي وقتها ازش غافل ميثشدم وقتايي كه دست حكمت خدا ورق ديگه رو برام رقم ميزد وقتايي كه دست خدا غصه هاي بي سروته رو برام رقم ميزد وقتهايي كه صداش ميكردم جوابم ميداد و من نميشنيدم دلم ميگرفت خيلي و ازش دور ميشدم

نميدونم چرا خدا هميشه تو شرايط سختي منو ميذاره نميدونم شايد من خودمو تو شرايط سخت ميزارم

الان برگشتم به همان دوران كه جز خدا هيشكي رو نداشتم به همان دوران كه جز نميتونستم به هيشكي اعتماد كنم

خدايا تنهام خيلي فكر و خيالم بازم زيادي شده يه كاري برام بكن نفرت داره توي قلبم جا خوش ميكنه من از اين حال راضي نميستم من كسي نيستم كه متنفر بشه خدايا قلب منو از عشق خودت پر كن خواهش ميكنم

من از تو دور نشدم ازت بدم نمياد باور كن با همه اتفاقايي كه افتاده باور كن دوست دارم ولي تنهام ولي دلم غصه داره دلم داره ميتركه داره نابود ميشه ميفهمي

خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
من که ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو را از من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم...

الان هر چی که هستم و هر خوشی و غم و...از خودمه و سبب خودم بودم و هستم ولی باز به حکم خدا هست...همون طور که نفس کشیدنم دست خدا هست همه و همه چیزم به حکم خدا هست و از این بابت خوشحالم چون اگه دست خودم بود. معلوم نبود چي ميشد اگه دست خودم بود خيلي وقت پيش خودمو از اين زندان رها ميكردم خيلي وقت پيش

كاش

پنج شنبه ششم اسفند ماه 1388 ساعت 11:31


سلام

كاش ميشد خيلي راحت حرف زد تمام حرفهايي كه يه عمر بر قلب كوچكت سنگيني ميكنند

تمام چيزهايي كه يه عمر روح تو را اذيت كردند رو گفت بي كم و كاستي

يه عمر كم نيست 23 سه سال زندگي

خدايا ميدونم در همين 23 سال زندگيم فقط تورو اذيت كردم راستش تو تنها كسي بودي كه هميشه داشتم

تو تنها كسي بودي كه كه هميشه پيشم بودي و هرگز تنهام نگذاشتي

خدايا تو همه دارايي مني همه وجودم ازت ممنونم به خاطر اينكه هميشه دوستم داشتي حتي وقت هايي كه بد بودم حتي وقتهايي كه ناسپاس بودم حتي وقتهاي كه من فراموشت كردم وقتهايي كه گناه كردم و تو دم نزدي خدايا دلم ميخواد تا جون فرياد بزنم خدايا من تنها تورو دارم تنهام نذار خدايا خيلي تنهام خيلي غربت من اندازه تمامي داشته ها و نداشته هام هست دلم از اين سرزمين گرفته از اين ادما دلگيرم

اين مردم اذيتم كردند هيچ وقت به معناي واقعي دوستم داشتند هر وقت هم كه واژه دوست داشتن به كار بردند دروغ گفتند براي دروغ گفتنشون هزار دليل داشتند ولي حيف كه من هيچ وقت با اينها بد نبودم من با اينها بد نبودم ولي اينها با من بد بودند با اينا مهربان بودم با من نامهربان بودند

خدايا من معامله را غلط كردم من دلي را نشكستم ولي هر لحظه دلم شكست داغون شدم و دم نزدم كاش انقدر كه با اينها مهربان بودم با تو مهربان بودم مهربان خداي من منو ببخش

من همه ادم هارو صميمانه با همه وجودم دوست داشتم نه دروغي بود نه ريايي پس چرا شكستند مرا پس چرا هيچ وقت تشكري نكردند و دستم را با مهرباني نگرفتند

به رنج اينان رنجور و به خوش هايشان دلخوش بودم به غمشان غمگين به شاديشان شاد بودم

خدايا خودت هميشه شاهدم بودي شاهد همه چيز من ازحنده هايم تا شاديهايم

خدايا ميدونم هميشه دوستم داشتي و هميشه به يادم بودي ميخواهم فراموشم نكني ميخواهم تنهام نذاري بيشتر از هميشه امروز محتاج توام

چقدر سخته

يکشنبه دوم اسفند ماه 1388 ساعت 12:41


چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی

چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حسه بیرونه

مي ...

پنج شنبه بيست و نهم بهمن ماه 1388 ساعت 16:04


سلام

ميخواستم قبل از امتحان ارشدم بيام و لاگ بزنم ولي نشد گرفتار  بودم اينقدر سرمو كرده بودم لاي كتابا كه نگو و نپرس

ديروز امتحان ارشدو دادم ولي با هزار حرف نگفته در دل

صبح ديروز ديلم حسابي گرفته بود خيلي هم گرفته بود داشتم كتابو نيگاه ميكردم كه به خاطر رسيد يه ياداشت از حالم بنويسم و بزارم لاي كتاب نميدونم چرا شايد ميخواستم قبل از امتحان ارشدم يه ياداشتي داشته باشم شايد ميخواستم تموم كنم كه نشد وخدا نخواست

رفتم تبريز با دوستام ولي تنها بودم اونم چه تنهايي

كارت ورود به جلسه يادم رفته با هزار مكافات تو تبريز يه كافي نت پيدا كردم و دوباره پرينت كردم و با دوستام برگشتم دانشگاه حوزه امحتانم دانشكده شيمي دانشگاه تبريز جلوي درب ورودي دانشگاه با سر خوردم زمين انگار كه يه مانعي بود تا نزاره من به امتحان برسم

ابر و مه و خورشيد و فلك در كارند

تا من نتوانم برسم به سرنوشت

البته دو روز قبل امتحان انگشت كوچيك پام رو زخمي كرده بودم

نميدونم چرا اين هفته برام يه هفته پر از دغدغه بود

دلم ديروز تو هواي تبريز چقدر گرفته بود چقدر خودم را غريب احساس كردم چقدر خودم را تنها احساس كردم

آه خداي جونم دلم ميخواست ديروزبه جمله اخري كه تو يادداشتم خطاب به تو نوشته بودم عمل ميكردي ولي حيف كه نكردي حيف

خدا جونم ديشب گريه ميكردم ميدونم خوب ميدوني دليل گريه هاي منو ميدوني خوب ميدوني كه ميان گريه هام چي گفتم خدايا  بودي ميان گريه هام بودي ميان غصه هام

خدايا دلم گرفته و تنهام و دلم ميخواهم تكيه به ديوار تو و و سرمو بگيرم بالا و بالاي سرم ببينمت

دلم ميخواد تكيه كنم به ديوارت گريه تا اين بغض لعنتي تموم بشه

دلم ميخواد تنهام نذاري

خدايا خودت و بازم تنها خودت از درون پريشانم خبر داري

خدايا شايد توي اين دنيا تنها تر از مني هم باشه و من اگر روزي چنين كسي رو ببينم شرمنده امروزم باشم

خدايا دلم ميخواهد دستمو بگيري ميدوني چقدر محتاج تو ام ميدوني چقدر به بودنت نياز دارم خدايا دلم ميخواد سربلندم كني ميدونم لايق نيستم ولي نياز دارم خدايا تو احساسم ميكني

راستي خدا دلم براي امام رضا تنگ شده خيلي هم تنگ شده دلم ميخواد صدام كنه منو بطلبه برم تو حرمش تيكيه بدم ديوار خونه اش هر تو اين دلم دارم خالي كنم خدايا امام رضا غريب نواز هست و منم غريب ازش بخواه صدام كنه ازش بخواه دعوتم كنه

يا امام رضا دلم براي حرمت تنگ شده براي كبوتراي حرمت براي تو تنگ شده مددي كن بيام پيشت به ضمانت تو نياز دارم به غريب نوازي تو نياز دارم به شفاعت تو نياز دارم به محبت تو نياز دارم

اسير

جمعه بيست و سوم بهمن ماه 1388 ساعت 14:04


اصلا باورم نميشود بهمن ماه رسيده اصلا باورم نميشود

بعد بهمن قرار است اسفند بيايد

ماهي كه متولد شدم

رهايم كن خدا رهايم  كن

رهايم كن از اين رنج

خدايا رهايم كن

دلم گرفته  از خيلي چيزها

دلم برات تنگ شده ميفهمي احساسمو خدايا ميدونم صدامو ميشنوي اما در حيرتم چرا در مقابل فرياد هاي من سكوت ميكني خداي در حيرتم از مرام تو

ميدانم تو بهتريني مهربانتريني ميدانم و باور هم دارم ولي از اين سكوت تو در حيرتم خدايا تو تنها كسي هستي كه از غصه هاي بي سروته دلم خبر داري تو تنها رازدار و محرم دلمي خدايا...

ميدانم ميداني دليل پريشاني ام را

ميدانم خوب ميداني علاج دردهاي پنهانم را

ميدانم  كه ميداني بهانه هاي دل بي قرارم را

ميدانم كه احساس ميكني حس تنهايي وجودم را

ميداني كه ميشنوي صداي باد خزان روحم را

خدايا رنجي ميكشم بي انتها

برس به دادم و رهايم كن از اينهمه بند  و به اين اسارتم پايان بده

عجيب دلم گرفته و بغضم بر گلويم چنگ انداخته

تمام رنج من و غربت من و درد من تنها به نگاهي از سوي تو پايان مي يابد

چرا اين نگاه را از من دريغ ميكني

چرا خداي مهربان و بي مثالم 

خدايا هيچ ميداني سرگشته تر از هميشه ام

هيچ ميداني زود رنج تر همه وقتم

خدايا ااين طلوع كه خبرش را داده اي كي هست

دلم ميخواهد بخوابم  ميداني چرا خواب زيباست براي اينكه خوابي و بيدار نيستي تا هر لحظه يدك كش اين روح خسته باشي و خوابي و اميداوري كه در روياي شيرين و زيبا غرقي شوي و نگران نيستي كه كابوس ببيني چون هر چقدر هم كابوس ببيني اميدواري كه اينها همه اش خواب است و خواب و تمام مي شود و باطل است همه اينها و بيدار كه بشوي خوابت را بر اب روان نقل كني مي رود به ناكجا آبد

خدايا من در اين دنياي بي وفا اسيرم اسير

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم

ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده

يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم

چه تنها و غريب خدايا


.........

چهارشنبه بيست و يکم بهمن ماه 1388 ساعت 17:26


سلام

چند روزي كه نمي نوشتم واسه خاطر اين بود كه نمي شد اومد به زنده رود

دلم ميخواد بيشتر بيام و اينجا بنويسم اخه دلم رو تنا با ياد خدا صبوريش ميدم اين ورزا كه واسه ارشد ميخونم شبا تا ساعت 2 بيدارم مثل پارسال اخرين امتحانات دوره كارشناسي رو ميدادم اخ چه روزايي چقدر با پريسا تك زنگ تك زنگ بازي ميكرديم ميخواستيم بهم همديگه قوت قلب بديم كه فكر نكن كه تنهايي داري درس ميخوني منم هستم تو هم باش پا به پاي من

اخ خدا چه روزاي قشنگي بود امسال تنهام البته پريسا مثل هميشه هست ولي فكر نكنم مثل من يكي و دو هفته مانده به امتحان ارشد بخواد بخونه اون از پارسال ميخوند اين ورزا كه ديگه تا ساعت 2 بياد نميمونه كه من بهش بگم تك بزن و اميدوارم كن

اين روزا هيشكي نيست خودم و خودم تازه از اتاقم هم بيرونم انداختن نمي تونم اونجا بيدار بمونم مجبور ميشم بيام بشينم پذيرايي بي درو پيكر و درسمو بخونم

از پذيرايي خوشم نمياد ولي خوب خدارو شاكرم اگه پرتم ميكردن طبقه بالا درس بخونم كه حالم زار بود و حرفي هم نداشتم بگم مجبور بودم تحمل كنم و هي بگم بگذرد اين روزگار تلخ تر از تلخ  *** بار دگر روزگار چون شكر ايد

و اينجوري هر صدايي تحمل ميكردم  بي خيال زندگي اين هست يا بايد تحمل كني يا نشون بدي كه تحمل ميكني

اين روزا خيلي سخته برام خيلي ولي منم تحملم زياده

قبول شدن در ارشد برام خيلي مهمه در حد مرگ و زندگي قبول نشم بيچاره شدم دعا ميكنم قبول بشم

اهان داشتم يه چيزي ميگفتم بزرگترين اتفاق بدي كه اين روزا رو مخم هست اذيتم ميكنه بيدار موندن زيادمه كه باعث ميشه نتونم براي نماز صبح بيدار بشم  امروز بايد يه فكر اساسي كنم و بتونم بيدار بشم اخه اينجوري پيش بره بدبخت شدم و رفت اخ خدا كمكم كن بيادر بشم و بتونم بخونم خوب دلم اذيت ميشه وقتي نميتونم بيدار شم

خوب يه چيز ديگه هم ميخواستم بگم  اهان اين ديگه مربوط به خداي من هست

خدايا گوش كن مخواهم درگوشي يه چيزي بهت بگم

دلم تنگ است این شبها

یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را

از احساسم تو میخوانی

شدم از درد و تنهایی

گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر پاییزی

که دردم را تو میدانی...


.........

پنج شنبه پانزدهم بهمن ماه 1388 ساعت 18:09


سلام

مسافر واسه چي اجازه ميخواهي

حرفت رو بگو به شرطي كه حرف دلت باشه چون وقت يحرف دلتون باشه من ميام دوباره زود تر از قبل مينويسم

خوبيد دوستان دوست دارم برام دعا كنيد به دعاهاتون نيازمندم شديدا اين روزا حالم اصلا خوش نيست هيچ كس رو هم ندارم كه باهاهش دردل كنم تا بلكه كمي از سنگيني دلم كم شه

خدا رو صدا ميكنم جوابم نميده اونم قبولم نداره به كمكش خيلي نياز دارم ولي انگار نميدونه

ديروز رفته بود دانشگاه يكي رو ديدم اسمش امير بود تو دو درس شايد 4 درس باهم بوديم كه توي دومين درسي كه باهم بوديم شماره تلفنشو تو جزوم نوشته جزومو گرفت منم با اكراه دادم چون اصلا خوش نداشتم به پسر جماعت دفتري يا كتابي بدم واسه خاطر اينكه هميشه خدا بد سليقه بودند و البته به دخترا هم نمي دادم يكي و دوباري داده بودم و بعد پشت دستم داغ كردم ديگه ندم اخه بعضي از دخترا هم بد سليقه بودند

ديروز ديدمش داشت نيگام ميكرد اومد فهميدم داره مياد پيشم منم با غرور ايستادم با قيافه خودخواهانه  نيگاش كردم ولي نترسيد بر خلاف هميشه اومد جلو

سلام خانوم .... تموم نكردين

گفتم: مهمه

گفت : فقط خواستم بدونم

منم گفتم منم نميخواهم بدونين

گفت با كسي دعوا كردين

گفتم چه ربطي داره

گفت با من دعوا دارين

گفتم نه ميخواهم تنها باشم منتظر اقاي ابراهيمي هستم رفتن انگار بيرون

گفت منم منتظر ايشونم پس تموم كردين

سكوت كردم يعني برو گم شو

گفت اصلا عوض نشدين يكمي هم بدتر شدين

شما چرا اينجورين ميدونيد پسرا پشت سرتون چي ميگفتند ميگفتند فكر ميكنه اسمون سوراخ شده اين افتاده

گفتم مهم نيست حرف مفت زياد ميگن

گفت ميخواستم يه چيزي بگم ولي انگاري خوش ندارين بشنوين

گفتم نه خوش ندارم

گفت چرا

گفتم از اين قرتي بازيا خوشم نمياد

گفت اين يعني زندگي

گفتم زندگي يعني كار خوب به علاوه موقعيت خوب و كلا چيزاي مادي

اين چيزا از مد افتاد مسخره بازي بچه بازيها زندگي جدي تر از اين حرفهاست ول كنيد اين كارهارو

گفت يعني باور نداريد عشق  رو كسي عاشقون باشه

گفتم هيشكي عاشق نيست فقط لاف ميزنند همين  يه سرگرمي.( دلم خون بود ميخواستم سرش داد بزنم و بگم دستمو داغ كردم ديگه هيشكي رو باور نكنم  ديگه به حرفهاي هيشكي گوش ندم مگر وقتي كه به خاطر من بميره و من مرگشو تماشا كنم اونقدر دلم زخمي بود كه ميخواستم هرچي حرف نگفته دارم سرش خالي كنم ولي وقتي سكوتم رو ديد انگار فهميد موندن ديگه جايز نيست و رفت مثا خيلي از ادما مثل خيلي از ادما ....

خسته

شنبه دهم بهمن ماه 1388 ساعت 21:40


من خدایم را می ستایم آری .. ولی شاید آنروزی که او را کشته باشم ..پشت گلدسته های مسجدش در دل عاشق ترین مردمش....شاید او هم مثل من اکنون زتنهایی ، زدست مردم رنجور و بیماری ، که خود آنانرا بر زمینش رانده است ،ولی آخر چرا؟؟؟؟؟؟؟ در گوشه ای در زیر عرشش ، بر بالای برترین نقشش ، آرام..آرام آواز هق هق سر داده است.شاید....

امروز با تمام وجودم احساس تنهایی می کنم و دوست دارم بلند بلند صدات بزنم

آیا روزی  بوده که خدا خدا دوست نداشته خدا باشه؟آیا خدا هم خسته میشه؟آیا خدا هم گریه میکنه؟یا اینکه آیا خدا هم ...........خسته شدم از همه ی آیا ها و چراها....

خسته شدم از اینکه کسی نیست جوابمو بده...

وای که چقدر زندگی کردن بی هیچ دلیل واسم سخت شده....

روزها  انقدر باید دسته پا بزنیم که مثل خورشید که از رستگاریش خسته میشه آزرده گردیم تا آروم خوابمون ببره.

آری دست و پا می زدم ولی نه از روی اجبار ، از آنرو که هنوز همانی بودم که بودم به اطراف می نگرم ، با اینکه ذره ای غبار در آسمان نیست ، هیچ رد پایی در کار نیست....

 در آرزوی مرگ و نه در حال مرگ ...

وقتي دلت خسته شــد ،
 
ديگر خنده معنايي ندارد
 
فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم ِ آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد !
 
وقتي دلت خسته شــد ،
 
ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند
 
فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي !
 
وقتي دلت خسته شــد ،
 
ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن.
 

خواب شيرين

پنج شنبه هشتم بهمن ماه 1388 ساعت 15:04


گاهي دلم از اينجا دنيا ميگيره و همان لحظه ازو ميكنم كه برم ، برم به جايي كه اينهمه بدي و نفرت  و نامهربوني نباشه برم به جايي كه خوبي و باشه و شادي و همه چيزاي قشنگ دلم ميخواد پرواز كنم برم به اسمونا برم به جايي كه من و باشم و خدايم افسوس كه نميشه نميشه پرنده بود نميشه به خيال رفت نميشه انگاري بايد سوخت  ساخت  بايد موندو سكوت كرد و دم بر نياورد دلم ميخواد دنيارو دوباره بسازم ولي قشنگ و خوب تو دلاي همه ادما يه خوشرسد كه هميشه بتابه و هيچ وقتم غروب نكنه اخه وقتي خورشيد غروب ميكنه هم اخمو ميشن همه دلگير و مغموم ميشن همه منتظر يه خورشيدن و بياد و هرگز نره دل همه ادما واسه اون خورشيد قشنگ تنگ شده

من اين بار كه مينويسم سومين باري كه ياداشت  مينويسم و مي پره و هر بار كه اومدم براي خدايم نوشتم همون عشقم هعمون معبودي كه معشوق همه ادماست هموني كه هم عاشق هست و هم معشوق و خيلي راحت ميتوني من و تورو و ماهارو درك كنه

اول ا زهمه از تمام كساني كه وبلاگ منو ميخونن تشكر ويژه دارم هركس يكه اينجا يه حس غريبي داره وقتي نظرهارو ميخونم ترغيب ميشم كه بنويسم واسه دل خودم و واسه دل شما ها كه ميدونم همه تون دلتون واسه تنگ شده دلتون ميخواد يه كاغذ بردارين و همش بنويسن تا اخرش كه تموم كه دلتون باز بشه دلتون اروم بشه

دخترك دلش گرفته بود و غمگين در گوشه از كلبه كز كرده و در خود فرو رفته بود فصل زمستان بود و سوزد سردي مي وزيد  دخترك به اين فكر ميكرد كه كاش او مي امد و اين سرما باعث مي شد  تا عشقش براي گرم شدن به كلبه او پناه اورد و با گفتن اين جمله از جايش برخاست و به كنار پنجره رفت تا به جاده نگاه كرد و اگر مسافري را ديد او را براي گرم شدن و استراحت به كلبه اش دعوت كند  جاده ارام بود و درختان كنار جاده را برف سپيد پوش كرده بود ناگهان با خود گفت اگر بيايد براي گرم شدن او و روشن نگه داشتن اجاق آيا هيزم به قدر كفاف دارد برگشت و ديد اره هيزم براي يك هفته داشت لبخندي زد گفت با اين حساب اگر بيايد ميتوانم او را براي يك هفته ميهمان خود كنم با اين انديشه به كنار  اجاق امد و روبرويش نشست و شعله هاي اتش را تماشا كرد و چشمانش را بست و به خيال رفت و در خيالش عشقش را ديد همان معبودش را كه در انتظارش بود ديد او در زير درختي سبز ايستاد و با چشمانش او را صدا ميكند به كنارش رفت و گفت امدي، آيا تو همان عشق من نيستي مگر ......

گفت : ارم منم عشق و معشوق تو ، و عاشق تو

گفتم كجا بودي دلم گرفته بود از اين اين دنيا از اينهمه درد و رنج از اينهمه ناراحتي و نامهرباني

گفت: من جايي نبودم من كنار تو بودم مثل هميشه

گفتم :  نه نبودي من تنها بودم تنهاي تنها

گفت : هيچ كس در اين دنيا جز من تنها نيست

گفتم : تنهايي به تنها بودن نيست وقتي ادم احساس تنهايي ميكند كه كسي نباشد او را بفهمد كسي نباشد تا همدرد و همراز او گردد كسي نباشد كه تكيه گاه او باشد

گفت : پس من كي ام

گفتم : ولي تو كه ميروي و دلت براي من تنگ نميشود اين منم كه هميشه دلم براي تو تنگ مي شود  ، دلم هواي تورا ميكند چرا هميشه من دنبالت باشم چرا هميشه من ارزو كنم كه تو باشي چرا هميشه من بگويم بيا تا خاك پايت را سرمه چشمم كنم  اين چه عشقيست كه تنها در وجود من رخنه كرده

گفت: تو از كجا ميداني دلم براي تو تنگ نمي شود....

گفتم: همين كه صدايت ميكنم نميشوني همين كه ارامم نميكني

گفت :كه نه چنين نيست اگر تو مرا احساس نميكني گناه من نيست و تو مرا گم ميكني خودت همين تو مرا صدا مي كني من جوابت را ميدهم ولي تو فقط صداي خويش را مي شنوي

گفتم : معبود من مگر خودت  نگفتي نام و ياد تو آرامش دهنده قلبهاست پس چرا من كه هر لحظه تو را فرياد ميزنم ارامش نمي يابم

گفت : عزيز من تو ارام مي شوي ارام مگر بعد گريه به حال نگاه نكرده اي

گفتم : خسته خسته از اين زندگي پر از سختي و رنج از اينهمه درد و غصه به سرو ته از اين نامهرباني ها خسته كمكم كن رهايم كن از غصه خواهش ميكنم يه عمر رنج ديگر بس است

گفت: آرام باش و صبور تمام مي شود اين سختي ها تمام مي شود

گفتم: خداي من كي تمام مي شود كاي اينهمه سختي كم نيست طاقتم طاق گشته رنجور و بيحالم اينهمه درد و رنج و غصه از براي چيست؟

گفت : امتحان است و صبور و ارام باش تا از اين امتحان سر بلند بيرون بيايي نگران نباش اين ها همه تمام مي شود  روزهاي خوب مي ايد اين شب را يك صبح سپيو و زيبا تمام مي كند و روشني مي ايد

گفتم :كه خدايا خسته شده ام اين صبح كه ميگويي كي مي ايد وقتي ديوانه شدم

گفت خيلي زود سختي ها هر چه قدر هم زياد باشند عمرشان در مقابل خوشي كوتاه تر از هر كوتاهي است

گفتم : پس تنهام نگذار پشتيبانم باش ياورم باش تكيه گاهي كه هرگز نگران فرو افتادنش نباشم خواهش ميكنم

..............

دخترك دلش گرم شد گرم تر از هميشه خواست بگويد متشكرم از تو اي عشق من تك معبود بي همتايم كه جايش را خالي ديد او رفته بود مثل هميشه بي خداحافظي

اتش اجاق خاموش شده بود و دخترك احساس سرما كرد چشهايش را باز كرد ديد اجاق خاموش و ديگر از شعله ها خبري نبود ولي او دلش گرم بود گرم تر از هميشه  هيزمي برداشت و در اجاق گذاشت  و برخاست و دفترش را برداشت و انچه را كه در خيالش ديده بود در دفترش نوشت

ادامه دارد

 

سلام

سه شنبه بيست و نهم دي ماه 1388 ساعت 11:28


اينكه رفتم دليلش ننوشتن براي خدا نبود دليلش مجازات دلم بود

ميخواستم اونقدر غصه و حرف توش جمع بشه كه دق كنه

ميخواستم اذيتش كنم  عذابش بدم

ولي نتونستم چون نه تنها دلم بلكه وجودم خدارو مي طلبه

من بزرگترين ارزوم رسيدن به خداست

همون جايي كه وقتي بهش برسي يعني عروج كردي

يعني سعادت مند شدي

دلم من اولا تنهاي تنها بود بعدعاشق شد بعد دوباره تنهاي تنها شد و من در اين گردش فهميدم تنها چيزي كه از اول تا الان با من بود خدا بود و بس ميخواهم با او باشم تا به هر انكه ارزو شو دارم برسم

بندگي خدا در مقابل سعادت دنيوي كه زمينه سعادت اخروي هم بشه

نميدونم شايد توي اين راه موفق موفق نشم ولي به خواست قلبم قدم بر ميدارم و خودمم نميدانم از كجا سر در خواهم اورد

خدايا نميدونم چه بر سرم اورده اي كه چنين پريشان پريشانم ولي دوست دارم در همين پريشانيم تنهايم نگذاري

باز امدم

شنبه بيست و هشتم آذر ماه 1388 ساعت 12:32

اخرين نامه به خدا

چهارشنبه هفدهم تير ماه 1388 ساعت 10:54


سلام

اين اخرين پست من در اينجا خواهد بود اره اومدم خداحافظي كنم امدم بگم كه ديگه اينجا نخواهم نوشت هيچ وقت فكر نميكردم روزي برسه كه بخواهم از اينجا خداحافظي كنم ديگه ننويسم ديگه نامه اي براي خدايم ننويسم شرمنده خدا منو ببخش اگه تو اين مدت نامه هام گلايه داشت شكوه و شكايتي داشت منو ببخش اگه جسارتي در بارگاهت كردم شرمنده خدايم به خاطر تمام لحظه هايي كه با تو حرف زدم و برايم وقت دادي ممنونم خدايا منمون كه هميشه پيشم بودي و همراهيم كردي ديشب دفترچه يادداشتم رو كه نيگاه ميكردم ديدم صفحه هاي اخرش هست شايد اين صفحه هاي اخر براي نامه ها اخرم مونده باشه كه ميخواهم در سكوت خودم و خلوت خودم با خدايم بنويسم اينجا نوشتم خيلي ها خوندن خيلي ها خوششون اومد خيلي ها هم اينجا نوشتم بي محابا چون كسي نوبد اين نازنين رو بشناسه از نزديك ديده باشه كسي نفهميد و نديد اين دختر كي هست و چه شكلي

با دغدغه هايم امدم و هميشه باورم بود كه تا اخرش اينجا خواهم بود و امروز ديگه نميخواهم اينجا ادامه بدم ميخواهم برم و اينجا بمونه همون كلبه كه يه عمر در انتظار عشق جاودانه اش ( خدا) بود و او  هرگز نيامد و مسافر خسته اين كلبه بي خيال اين كلبه شد و رفت ولي تمام احساسش تمام عشقش تمام وجودش اينجا ميمونه تا اگه روزي خدا لايق بدونه بياد و به اين سكوتش پايان بده امروز امدم اخرين نامه رو بنويسم و برم اميدوارم حلالم كنيد

.... غمي توي نگاهش بود شايد حق داشت سالها انتظار سالها پشت در نشستن هنوز هم مثل هميشه چشمهايش منتظر بود منتظر كسي كه با امدنش كلبه كوچك اونو روشن ميكنه از پنجره كلبه بيرون رو تماشا ميكرد و با خودش ميگفت اين جاده هم انگار فهميده ديگه كسي به اينجا نمي ايد انگار اينم فهميده كه من ديوانه ام كه اين همه سال در انتظار كسي نشسته ام كه سكوتش قلبم اذيت ميكنه ولي من راضي ام چرا كسي از اين جاده عبور نميكنه چرا

دلش ميخواست بره وسط جاده بشينه دستهاشو رو به اسمان باز كنه و فرياد بزنه و بگه خواهش ميكنم سكوت رو بشكن اين همه سال پشت درت نشستم چرا جوابم نميدهي به چه جرمي اين چنين مرا در انتظار نگه داشتي ولي حرفي نگفت و برگشت مثل هميشه كلبه مرتب بود اما نه انگاري يه چيز يكم داشت اره همون يه دسته گل كه هميشه ميرفت از كلاي كنار كلبه ميچيد و مياورد و ميزاشت توي اب و و منتظر مي شد درنگي نكرد رفت رفت پش كلبه اونجاي گلهاي زيبايي بودند رفت بهترين گل رو بچينه احساس كرد شايد اين اخرين گلي باشه كه ميچينه رفت گلي ديد زيبابود اما خاردار دستهاشو نگاه كرد و با خودش گفت اين گل شايد دستامو زخمي كنه ولي نه مهم نبود اين گل رو براي عزيزش ميچيد بدون هيچ فكري چيد و دستش زخمي شد برگهاي گل با خون دستاش رنگين شد ممهم نبود درد دستهاش رفت دوباره گلي بچينه اما هيچ گلي به زيبايي اين گل نبود ديگه هيچ گلي نچيد اخه نميخواست زيبايي اين گل كم بشه تنها يه شاخه گل همون گل خاردار بود كه لايقت عشقش رو داشت امد كلبه با خودش گفت چيكار كنم دلش تنگ بود به اندازه يه دنيا نشست و نامه اي نوشت از دلتنگي هاش براي خداش براي همون عشقش كه سالها صداش ميكرد نوشت

سلام خداي من خوبي چرا جوابم رو نمدهي ميدانم كه عمري صدايم رو شنيدي و الانم ميشوني دلم پر درد است حكمت تو چيشت كه من اين گونه بي تاب گشته دلم برايت تنگ است چرا دل تو براي من تنگ نميشود چرا اينگونه سكوت ميكني من الان به كمكت نياز دارم بيشتر از هميشه الن بايد بيايي و كنارم باشي دلم گرفته ميفهمي باور نميكنم كه تو خداي من باشي و من اينگونه بي تاب و نگران خدايا دستم را بگير هدايتم كن دلم ان را ميخواهد كه احساس ميكند تو هم به ان خشنودي چرا سكوت ميكني خدايا خواهش ميكنم ديگه ميخواهم از اينجا برم برم به جايي كه مقصدي نباشه جايي كه كلبه نباشه اما همه چيزم را اينجا به يادگار ميگذارم به يادگار عشقي كه از تو سالها در قلبم داشتي يادت مياد بچه بودم تنها ميادم و ساعتها با تو حرف ميزدم اخه من هيچ وقت نمي توانستم با كسي دردل كنم من تنها تورا داشتم و از اينكه تورا داشتم به خودم مي باليدم تو بي همتا بودي در همه چيز مهرباني صبر  و كم كردن به من تو تنها بود يو من اما امروزم را مي بيني امروز هم با تو ام اما به گون اي ديگر به تمام احساسم قسم كه هيچ وقت ذره از محبت تو در وجودم كم نشد با همه اشتباهاتي كه كردم با تمام گناهاني كه كردم خدايا امروز به كمك نياز دارم كنارم باش

به اميد ديدار

نامه رو نوشت و گل را روي نامه گذاشت و هر دو را كنار پنجره در كلبه را بست و و كوله بارش را برداشت و رفت به كجا به جاي يكه خودش هم نميدانست

حالام كنيد در پناه حق

دوباره

يکشنبه چهاردهم تير ماه 1388 ساعت 16:00


سلام بر دوستان خوبم امروز چه روز خوبيه اي خدا متشكرم به خاطر امروزت به خاطر همه روزها

ما خودمون بدش ميكنيم مگه نه خوب تو كه واسه بنده هات بد نميخواهي فقط خداي من بعضي مصلحت هاتو كه نمي فهميم ديگه زمين و زمان رو مقصر ميدونيم خوب بازم شرمنده

امروز بعد از مدتها امدم تا سلامي كنم به خدايم خيلي وقت بود كه نميتونستم بنويسم حالا چرا بماند...

فردا روز پدر هست فردا رو به همه پدراي عزيز و پدر همه ماها حضرت علي تبريك ميگويم و به همه همسران خوب ايران زمين تبريك ميگويم

نمک بر زخم من شیرین تر از خواب سحر گردد ، جگرها خون شود تا یک پسر مثل پدر گردد .

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند



پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند



پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز

تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر



راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!



پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است

ادمك

سه شنبه پانزدهم ارديبهشت 1388 ساعت 11:09


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی!

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند!...

نامه اي براي خدا

چهارشنبه دوم ارديبهشت 1388 ساعت 10:09


دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
نوشتم :
 
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
 
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !


 
 
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
 
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

 
 
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

راز و نياز

پنج شنبه بيستم فروردين 1388 ساعت 19:50


سلام

خدا الان كه اينجا مينويسم

دلم برات تنگ شده حسابي

گير كردم

لاي منگنه

بد جاييي گير كردم تو رو جون هر كي واست عزيز همين الان به حرفام گوش

تورو قسمت ميدم به بزرگين به هربونيت خواهش مي كنم حاجتمو بده

خدايا مي شنوي صدامو مي بيني اره دارم گريه ميكنم اونم چه گريه خدايا نمي گم بنده خوبي ام ولي خدايي خوبي دارم

خداي بخشنده اي دارم خدايي كه بي حساب ميده

خدايا با خودم بعضي وقتا شك ميكنم من اين اينجا تو زمين گريه كنم غصه بخورم بعد خداي خوبي اون بالا داشته باشم

دلم ميگيره خدايا تورو خدا به خودت قسم ميدم تمومش كن اينهمه انتظار تموم كن خدايا مصلحت شكر

من چقدر ادم بدي كه اينهمه سال ازت بخوام و ندي خدايا دلم گرفته

مگه تو خدا نيستي

مگه وقتي امن يجيب و ..... نمي شنوي خدايا چرا دلم پاك نيست چه حاجتمو بدي خدايا چرا خوب نيستم كه جواب بدي بگي چرا اينهمه سال تو انتظار نگهم داشتي

خدايا دلم برات برات

بيا معامله كنيم من جونمو بهت بدم باقي عمرمو بدم عوضش حاجتم براورده بشه خدايا قبول فبول كنم مي ميميرم عوضش يه عالمه ادمو شاد ميكنم مي ارزه به خدا باور كن مي ارزه كسي ام دوسش داره يكي بهتر ازمن پيدا ميكني من فراموش ميشم مهم نيست مهم اون چيزي كه تو ميدي

خدايا باور كن كم اوردم شب هاي پنجشنبه يادته كه نماز شب ميخونم بهت خدا جونم جوابمو بده تو كه بي حساب تو كه از دلم خبر داري ميدوني چقدر برام مهمه ميدوني چقدر در طلبشم

خداي من خداي خوب من رفتم قم اولين خواسته از حضرت معصومه همين بود ولي بد بودم شفاعت منو پيش تو نكرد بهم هديه نداد اخه گفتم روز تولد مادرته به من اين حاجتو هديه بده نداد خدايا من بدم چقدر كثيفم چقدر دلم زشته

رفتم مشهد چه عشق داشتم واسه رفتم اخه ميگفتن هر كي بره دم درش دست خالي برنمي گرده هر چقدر بد باشه اون خوب ضامن اهوست ميده بعدشم روز تولد عزيزش نميه شعبان يادته شب زنده داري كرذم تمام شب ازش خواستم نداد شفاعت منو پيش تو نكرد

يادته شب تاسوعا متوسل شدم به حضرت عباس باب احوائج و ميگم همون كه در حاجات هست همون كه پدر بخشش هست همون كه سقاي كربلا از اونم خواستم به خدا قسم از صميم دلم خواستم از عمق وجودم با تمام صداقتم با تمام هستي ام نداد خدا جون نداد

خدايا كجايي كجايي تور جون هركي دوست داره بشنوه چي ميگم من با تو ام نه با كس ديگه

بدم ميدونم ولي تو خوبي مهربوني بخشنده اي خدايا خيلي برام مهمه

خدايا ميدوني چقدر فرهادو دوستش دارم  ميدوني بيشتر از خودم بيشتر از جونم ولي با اين اوضاع نميشه نمي تونم بهش فكر كنم نميتونم نميتوونم ميدوني چون اين حاجت از فرهادم هم برام مهمتره اگه اين حاجتو ندي نميتونم بهش فكر كنم اخه تمام فكر و ذكرم اينه

ميخواهم امتحانم خدايا تحملشو ندارم خدايا سرافگنده ام نكن خدايا كمكم كن خدايا اگه اين حاجتو بهم ندي تو دلم غصه ها ميمونه ديگه نمي توه شادي ها بيان تو خدا چونم گوش كن

دارم صدات ميكنم

خدايا خسته ام خيلي خيلي بيشتر

................................................خدايا

شرمنده بچه ها گريه ام گرفت درمونده شدم امدم اينجا واسه خدا نوشتم از دل تنگم از سالها انتظارم از حاجت بي جوابم گريه امونم نداد

نمي تونم بنويسم اگه ناراحت شديد شرمنده برام دعا كنيد

خيلي برام مهمه خيلي

عيدتان مبارك

چهارشنبه بيست و هشتم اسفند ماه 1387 ساعت 18:56



باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید

باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم
حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم
سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

پاييز را دوست دارم...

شنبه دوم آذر ماه 1387 ساعت 13:58


 

پایـــیز را دوســت دارم... به خاطــر غریب و بی صدا آمدنـش

 رنــگ زرد زیبا و دیـــوانه کــننده اش خش خش گوش نــــواز

 برگ هایـش صدای نم نم باران های عاشــقانه اش پایــیز را

 دوســـت دارم.... به خاطـــر رفتن و رفتن... و خیس شـــدن

 زیـر باران های پایــیزی بوی مســـت کننده خاک باران خورده

 کوچه ها پایــــیز را دوســت دارم... به خاطـر غــــــروب های

 نارنجـــی و دلگـــیـرش شــــب های ســــرد و طولانـی اش

 تــــنهایــی و دلتنگی های پاییزی ام پیاده روی های شبــانه

 ام پایـــیز را دوســت دارم... به خاطـــر بغــض های سنــگین

 انتظار اشـــک های بی صدایـم سالــها خاطـرات پایـــیزی ام

 پایــــیز را دوســــت دارم... به خاطر معصومیــت کودکــی ام

 نشـــاط نوجــوانی ام تنهـــــایی جوانــی ام پایـیز را دوســت 

 دارم... به خاطــــر اولـــین نفس هایم اولین گــریه هایم اولـین

 خنده هایـم پایـــیز را دوســـت دارم... به خاطـر دوباره متــولد

 شدن رســیدن به نقطه شروع سفر یک ســال دورتر شــدن

 از آغــاز راه یک ســال نزدیک تر شـــدن به پایان راه پایـــیز را

 دوســــت دارم... به خاطـــر هدیه زیبایی که به من داد هدیه

 ای کــه به مـن امیـد مانــدن داد هــدیه ای که به من جــرات

 عاشق شــدن داد پایــیز را دوســـت دارم... به خاطـر غریبانه

 و بی صدا رفتنش پایــــیز را دوســـت دارم... به خاطر خــــود

 پایــــیز و من عاشقــانه پایـــــیز را دوســـت دارم......

دوم

شنبه بيستم مهر ماه 1387 ساعت 19:46


سلام

خدا جونم بازم اين دل طوفاي ام به سرش زده باهات حرف بزنه

ميخواد بهت كه خيلي گرفته است

ميدوني خدا همه دل گرفتگي من اصلا مال خودم نيست

وقتي يكي يه مشكلي رو بهم ميگه دوست دارم بهش كمك كنم ولي از تو چه پنهون بعضي وقتها نمي تونم كاش من ميتونم همه ارزوهاي ادمارو براورده كنم

كاش همه گرفتارهارو نجات ميدادم

كاش همه مريض هارو خوب ميكرد

ولي خودم نمي تونم ميام بهت ميگم خداجونم اين بكن اونو بكن ازت خواهش مي كنم يكي نيست بهم بگه اخه ديونه تو چي كاره اي

فكر مي كني كي هستي

جز يه بنده گنكار كه خيلي هم پر رو هست هي مياد در خدا حرف ميزنه

اخه يكي نيست بگه تو اينهمه مينويسي واسه خدا

حرفهاي دلت تموم نميشه

خدا خسته شد از بس به چرنديات تو گوش كرد

تو خسته نميشي

اگه يكي اينارو بهم بگه بهش ميگم چي كار كنم همش تقصير دلمه

من خودم كاره نيستم

بعدشم خدا كه مثل نيست خيلي هم خوبه

خودش گفته بخوانيد تا اجابت كنم

من هميشه با خدام حرف ميزنم اخه خيلي دوسش دارم عاشقشم

هر بگم اونم نده بزم ميگم

يار ما هر چقدر ناز كند

ما ناز ميكشيم

ناز اگر از سوي خدا باشد مخلصشم حسابي

من به غير خدا نمي تونم به كسي حرفهاي دلمو بگم چي كار كنم

1 2 3 4