به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.
به دستنوشته نامه اي به خدا نوشته شده توسط نازنين خوش آمدید.

خدايا من همانم من همانم كه روز ی در خلوت خويش با فرياد بي صدايش تو را خواند....... و با سکوت بی رحمانه فریاد می زند خانه دوست کجاست.......
1 2 3 4 5

شب

سه شنبه نهم شهريور 1389 ساعت 16:07


سلام

سلام بر تو پدر یتیمان عالم

سلام برتو ای غریب نخلستان کوفه

سلام ای سجاده خونین مسجد

سلام ای سحر دلگیر کوفه

سلام ای گریه های خاموش و تاریک

سلام ای چشمهای منتظرمانده به در

سلامت میدهم ای ویرانه تاریک کوفه

جوابم میدهی با چشم بسته

سلامت میدهم ای زهرای خسته

علی امشب غریبه گشته

زینب امشب دلش شکسته

سلامت میدهم اما غریبم

کوفه امشب در هم شکسته

.................

دوست دارم به ابن ملجم بگویم راستی وقتی شمشیر را فرود اوردی فکر یتیمان کوفه بودی

دلت به حال یتیمان نسوخت

خدایا دوست دارم یه روزی مثل حضرت علی کمک حالی باشم لیاقتم بده لیاقت بنده بودن , لیاقت شیعه بودن

خدایا مهربانم در این شبهای قدر خیلی چشم امیدشون به در هست که شاید علی واری بیاید و یتیم نوازی کند

خدایا مارا  یاوری باش علی وار زندگی کنیم

خدایا راستی خوب درس میخوانم  خوب مثل ارزوهایم خدایا تلاش میکنم ولی باعث همین تلاشم هم تو هستی خدایا ممنونم ممنونم

خدایا دوست دارم رتبه اول مال من باشه بخیل نیستم ها ولی خوب تلاش میکنم خدایا اگه اینو میگم واسه اینکه پشتم تو ایستادی دلم قرصه , ارومه ,خیلی اروم

خدایا امید دارم با خودم میگم من نهایت تلاشمو میکنم خدا که این فرصت رو داده درس بخونم اون این حس اولی رو تو دلم کاشته پس کنارمه مثل خیلی وقتا که حضورشو احساس کردم

خدایا میگم من اول میشم چون خدارو دارم

خدایا من اول میشم مگه نه

خدایا دلم برات تنگ شده خیلی وقته

قبولم داری به بندگی

خدایا باش خواهش میکنم

تمام امیدمی تمام امیدم

مارا دریاب

دوشنبه بيست و پنجم مرداد ماه 1389 ساعت 13:36


سلام

 

خدای خوبم اگر در این مدت حرفی زدم شرمنده

 

معذرت میخواهم پریشب وقتی نمازم تمام شد  به این فکر کردم  که زیاد هم اوضاع بد نیست اصلا ولش به این فکر نمیکنم که چقدر گرفتاری و سختی هست

 

به این فکر میکنم که تو هستی و حضورت جبران تمام نداشته هاست  اینکه هستی و حضورت به قلب من ارامش می دهد و وقتی با تو حرف میزنم ارام می شوم و این خیلی نعمت بزرگی هست پریشب تصمیم گرفتم که همیشه به توکل کنم و بس و دیگه به چیزی فکر نکنم

 

خدایا تو همیشه بودی  و این برایم همیشه یه حس زیبا داشت مثل کسی که دلت به حضورت گرم شود و مطمئن باشی که میتونی دستش روبگیری و نترسی مثل وقتایی که میخوابی و ناگهان یه خواب بد می بینی و دوست داری دست کسی رو بگیری و حضورش  و احساس کنی و نترسی اره مثل همون لحظه -همون احساس- همون ترس

 

خدایا من خیلی این لحظه رو احساس کردم و تو همیشه دستم رو گرفتی و من دلگرم به حضورت ارامش یافتم

 

خدایا مهربانم دلم میخواهد سرم رو بزارم رو زمین خاکی و ازتو به خاطر تمام داده ها و نداده هایت شکر گویم

 

تورو شکر بگویم که به من قدرتی داده که در مقابل مشکلات خم نشوم و به من قدرت دادی که صبور باشم یک عمر صبر, چیز کمی نیست یک دلگرمی میخواهد و تو دلگرمی من بودی خدای مهربانم

 

تو همیشه بودی و من گاهی انقدر خودم را درگیر غصه ها میکردم و در پیله تنهایی ام فرو میرفتم که حضورت را حس نمیکردم

 

خدایا مهربانم میدانم صدایم را می شنوی و از انچه در دلم هست اگاهی

 

خدایا مهربانم دوست دارم باشی

 

دوست دارم مثل همیشه که دستم را میگیری بگیری و ول نکنی

 

خدایا من به خاطر ناشکریهایم از تو خدایم معذرت میخواهم

 

خدایا توکل کردم به تو مثل خیلی وقتها و میدانم و باور دارم هرگز از این توکل پشیمان نخواهم شد

 

خدایا مهربانم  دلم را به نور ایمان روشن کن و مرا با خویش اشتی بده به ذات خویش با جوهر خویش

 

خدایا این حرفها ار صمیم قلبم میگویم و امید ان دارم باور کنی

 

خدایا قلب همه انسانها را به نور عشق خویش منور کن و هیچ کس را تنها نذار هیچ کس را

 

چون هیچ دردی به اندازه اینکه انسان احساس تنهایی کند رنج اور نیست  و قلب را نمی ازارد

 

خدایا به ما انسان صبر بده تا در مقابل اتفاقها صبور باشیم و بی تابی نکنیم

 

خدایا دلم میخواهد در دلم باشی

 

خدایا در این ماه مبارک رمضان ما را قرین رحمت خویش بفرما  و کمکمان کن که بتوانیم توشه ای هرچند کم برای فردای خویش جمع کنیم خدایا کمکمان کن رنج گرسنگی و یتمی تمام یتیمان را احساس کنیم و کمک خود را دریغ نکنیم خدایا کمکان کن و که ما انسانها همیشه محتاج کمک توایم و همیشه نیازمنده لطف و رحمت بیکرانت هستیم 

 

خدایا مارا دریاب

سلام

چهارشنبه بيستم مرداد ماه 1389 ساعت 20:47


سلام خدای مهربانم

میدونی خسته شدم از اینکه هر روز بیایم و به تو بگویم که خسته از این دنیا

میدونم که دستم خسته ای

خدایا باور کن بارو کن که به وجودت به حضورت به کمکت نیاز دام

خدایا میدانم همیشه  کنارمی

ولی مهربان خدایم دلم گرفته خدایا

هرشب فکر و خیال رنجم میدهد چه کنم خدایا هر روز که میگذرد دردم بزگتر می شود

خدایا دوست ام میگوید که ازت دلگیر است

راستش منم ازت دلگیرم  روز جمعه یادت هست چه روز بدی بود یادته گریه کردم یادته ازت شاکی شدم یادته گفتم خدایا میخواهم کفر بگویم خدایا گفتم خدایا واقعا هستی میبینی منو اینهمه رنج منو می بینی چرا ساکتی چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

واقعا انصافه  خدایا از که برنجم  خدایا از مادم که منو به دنیا اورد از کی برنجم به کی شکوه کنم هان وقتی خدای من تویی توی مهربان توی بزرگ و عزیز خدای بیا خدایا خواهش میکنم

خدایا مرحمی باش بر زخم های پنهان قلبم

خدایا یادمه یکی از بچه ها گفت بهت درد داد که به یادش باشی

خدایا وقتی خوندمش از خودم شرمنده شدم یعنی خوش باشم به یادت نخواهم بود  شاید همینطور باشه

ولی مهربان خدای من من باور کن بی طاقت شده ام بی طاقت خدایا قلبم عذاب میکشد

خدا جونم یادته چه جمعه بدی داشتم

دید چقدر اروم تو ماشین گریه میکردم

دیدی چه تلاشی کردم تا گریه نکنم ولی نشد

دیدی چقدر تلاش میکردم تا اشکامو پنهان کنم و کسی نبینه

خدایا من از هیچ کدوم از ادمهایی که قلبم را رنج میدهند دلگیر نیستم

چرا دروغ من از تو دلگیرم از تو ای خدای بزرگ و توانایم

اخه این ادما نگاهشون و عقلشون در همون حد هست

ولی تو چی تو بزرگی تو توانایی تو میتونی هر کاری کنی ولی ساکتی من از این در رنجم

از این در رنجم که که منو بین این همه غصه تنها گذاشتی

خدای مهربانم کمکم کن خدایا یه مشکلی دیگه ای هم به مشکلاتم اضافه شده خدایا خواهش میکنم این مشکلو حل کن خواهش میکنم التماس میکنم کاری کن من شرمنده نشوم خدایا خواهش میکنم تورو جون هرکی دوست داری

همین جا نذر میکنم 10  شمع برای مراسم شام غریبان امام حسین و ... فقط این مشکلمو تا پایان این ماه مبارک حل بشه خواهش میکنم

راستی سلام زهرا جون دلم برات تنگ شده برات ایمیل فرستادم خوندی راستی شرمنده تو هم هستم به خدا قسم خیلی گرفتارم خیلی برام دعا کن

باز خدا

دوشنبه يازدهم مرداد ماه 1389 ساعت 22:07


سلام خدای مهربان من خوبی

میخواهم امروز در برابرت به سجده بیافتم دلم میخواهد از عمق وجودم فریاد بزنم خدای مهربان من کجایی دلم همیشه برایت تنگ است ای دوست بی ریای من

خدایم خوب میدانم که جز تو با هیچ کس دیگر نمیتوانم چنین بی پروا سخن بگویم میدانم هیچ کس جز تو نمی تواند به درد دل من گوش فرا  دهد

خدای میدانم که چقدر تو مهربانی و باور دارم تمام عشق و محبت تورا نسبت به خویش

خدایم خوب میدانم که هر چه پیش می اید کرامت توست و درهر اتفاق ناگواری حکمتی هست که من از درک آن عاحز هستم

خدایم خوب میدانم که باید در برابر داده هایت و نداده هایت شاکر باشم

خدایم خوب میدانم که تو همیشه مصلحت بنده گانت را در نظر میگیری

خدایم اگر بی طاقتی میکنم  باور من به لب رسیده جانم

دلم خیلی غمگین است  اتفاقاتی که در اطرافم به وقوع می پیوندد بی تاب ترم میکند

خدایا دلم رنج میکشد از اینکه دیگران چنین با حرف هایشان قلبم را زخمی می کنند

خدایا دلم می خواهد بر این رنج پایان دهی خدایا به امتحان پایان بده التماست می کنم

خدایا یادم هست سال پیش خوابی دیدم خوابی که پس از طی یک مسیر طولانی در حالی که از پا افتاده بودم در حالی که خودم را روی زمین به زور میکشیدم و گریه میکردم اسبی سفید از دور پیدا شد در حالی که شالی سبز بر روی اسب بود امد و من به ناگاه او ابوالفضل العباس خطاب کردم  دستم گرفت و مرا سوار اسبش کرد و برد و من چه شادمان اشک میریختم چه خوشحال بودم که رنج تمام شاد یادم هست در آن خواب هم احساس میکردم خیلی ها میگفتن دیگه نمی تونه ادامه بده خالا میخوره زمین ولی من میرفتم در خالی اشک میریختم

خدای مهربانم من الان همانجایم همان جا هستم

خدایا تلاش میکنم ولی به رحمت تو نیازمندم

خدایا کجایی که خیلی تنهایم و منتظر...

من

يکشنبه سوم مرداد ماه 1389 ساعت 02:06


سلام

همه دوستان عزیزی که اومدید به کلبه حقیر من و منور نمودید و به دلم نوید سپید داده اید دلم میخواهد با تک تک شماها حرف میزدم و از صمیم قلبم از حضور مهربانتان تشکر میکردم

امروز من هم مثل همه شما توی گوگل زدم خدا امد به اینجا امروز میخواهم بنویسم ولی متفاوت

....انگار اینها همه عادت دارند به هم که میرسند کرکری بخوانند صدایشان سوهان روحم بود , چقدر حماقت کردم امدم دلم میخواست برگردم ولی دیر بود چشمانم را بستم و به اهنگ ملای اذری که پخش میشد گوش دادم

غمگین میخواند چه راحت انچه دل من میخواست میگفت

پاییز اومد پس با یارم چه کردی چه کردی به ابر بگو چنین راحت خودشو خالی نکنه

به رعد بگو چنین پریشانی به راه ننیندازد

هیچ مثل من چشم به راه نماند

چه اسان بارانه به پنجره میزند و قطرها میرزند

و زشتی ها دل زمین را می شویند

کی به این دلم باران می اید تا خالی شوم

پاییز تو امدی پس با یارم چه کردی

....

: اه این چه اهنگی عوضش کنین نا سلامتی میزیم خوش باشیم

ش: نه خیلی هم خوبه

چند نفر با هم خوندند

پاییز گلدین پس یاریمی نیندین نیندین

: اه ادم یاد مرگ میافته بی خیال شین

مرگ چه واژه غریبی ! مرگ چه گنگ ! تلخ مثل جدایی ولی هست و باید روزی باور کنیم ... ولی من چقدر دوست داشتم وقتی 23 سالم بود بمیرم راستی چرا ارزویم بود 23 سالگی به پیشواز مرگ بروم چه قدر دلم میخواست این اتفاق را ولی نشد

دلیلش هم تنها برایم خودم منطقی بود

چشمامو بستم و در دنیای خودم سیر میکنم دلم میخواد  زود به مقصد برسیم و من دور از چشم دیگران زیر درختی پنهان شوم و با خدایم باشم

راستی چرا چنین از جمع گریزان بودم از روزی که فهمیده بودم خیلی از همین اینها دو رو هستند شریک دزد و رفیق قافله هستند از وقتی که خودم چنین تنها میدیدم کسی نبودم که همرنگ جماعت شوم ... چه غریب مانده بودم

... هنوز هم کل کل میکردند

بابا یه اهنگ بزارید شاد

نمی خواستم اهنگ عوض بشه چشمامو باز کردم به بیرون نگاه کردم نزدیک شده بودیم

صدای بوق ماشین جلویی علامت میداد پیاده بشید  بحث انها  ناتمام ماند

....رفتم مثل همیشه زیر درخت پسته نشستم تکیه دادم به درخت با خودم گفت بلاخره رسیدم

چشامو بستم به رویا رفتم

با خودم گفت سلام خدا امدم مثل همیشه مزاحم شدم مه بگویم تنهایم که بگویم دل تنگم و دل گیرم از تو میدانی دلم گرفته است

دلم هوای جمکران را کرده یاد امد سالی که نیمه شعبان مهمان امام رضا بودم چه شبی بود به یاد ماندی

ان شب را مرور میکنم  و میخواهم اوج بگیرم میخواهم پرواز کنم دلم هوای حرم را میکند دلم هوای کبوترانش را میکنند خوش به حالشان

بهترین شب زندگیم چه شیرین و دلچسب باورش برایم غیر ممکن بود در مخیله ام نمی گنجید خدا به من توفیق داده و مهمان امام غریبم ان شب کل حرم را دور زدیم به زیر زمین حرم رفتیم به مسجد گوهرشاد رفتیم به ایوان طلایی رفتیم چه زیبا شبی بود شب احیا بود وما مهمانش چه اسان گریستم از خوئم برایش گفتم از غربتم از بی کسی ام از همه چیز گفتم خجالت نمکشیدم اولین بار بود بین ان همه جمعیت بی هیچ خجالتی دستهایم به سوی اسمان گرفتم و زار زار گریستم ...

خدایا ممنونم به خاطر ان شب به خاطر ان توفیق

خدایا ممنونم به خاطر همه خوبیهایی که در حق من کردی و من متوجه نشدم خدایا ممنونم به خاطر تمام توفیق هایی که به من دادی و من هرگز نفهمیدم خدایا ممنونم به خاطر تمام مهربانی هایت به خاطر تمام بزرگی هایت خدایا تو بهترینی بهترین خدا

خدایا تو تنها باور 24 سال زندگی من بود تو تنها عزیزی بودی که من داشتم تو تنها یاور و پشتیبانی بودی که من حضورش را همیشه کنار خود حس میکردم تو تنها کسی بودی که من داشتم بین تمام ادمهایی که به زمین خوردنم خندید تو تنها کسی بودی مه دستم گرفتی و ارامم کردی خدایا مهربانم اگر گستاخی مردم ببخش خدایا من بد بودم و تو خوبی خدایا مهربانا رحم کن بر من خدایا دلم از خودم گرفته از این سرگردانی خسته شدم از این که هیچ شادی حسی در من ایجاد نمیکند اینکه هیچ چیزی را نمی توانم باور کنم خدایا خودت خوب میدانی که یه ماه و اندیست درست و حسابی نماز نمی خوانم خدایا بی احساس شده تنها زمانی نماز میخوانم که احساس نیاز به ان میکنم مثل نیاز به اب خدایا نماز مرا نجات میدهد از همه چیز از بی حالی از تنهایی و...

خدایا فرجی کن تا نمازهایم را تکمیل بخوانم مثل قبل ها اول وقت و همیشه شاداب خدایا خودت میدانی که چه بر سرم امده چنین شده ام ولی من رنج میبرم از این حال امروز خود

خدایا ناامید نیستم خودم خوب میدانم امیدوارم ولی انگاری خسته شدم از اینهمه صبر

اگر ناامید بودم که زنده نبودم چنین تلاش نمیکردم چنین پابرجا و استوار نبودم

یادم میاید روزی کسی به من گفت خسته نشدی از اینکه که هرروزگفتی میرسد روز مراد روز خوشی

گفتم خسته که هستم ولی امید دارم همچنان و باور دارم هست

راستی خدایا ایا هنوزم هم امید دارم

با خود تکرار میکنم خدایا منتظرم

: نازی کجایی دختر چه زود تو گم میشی همه جمع شدند میخواهیم برگردیم

بازم من

يکشنبه بيست و هفتم تير ماه 1389 ساعت 22:27


سلام

خدای خوبم خوبی دلم خیلی گرفته اصلا حال خوشی ندارم دلم میخواد بازم با تو حرف بزنم از اینکه هر روز مزاحم تو می شوم خیلی شرمنده هستم ولی من به جز تو هیچ کس را ندارم که با او حرف بزنم و از دردهای اشکار و پنهانم برایش بگویم خدایا خودت بهتر از همه دردهای مرا میدانی از اینکه نمیتوانم یکی یکی انها بشمارم شرمنده ام ولی نمی شود

خدایا میدانی دلم میخواد بیایی زمین ارامم کنی این دلم را ارام کنی تا اینقدر بی تاب و بی قرار نشود تا اینقدر رنجور و خسته نباشد خدایا میخواهم حرف بزنی میخواهم بگویی که بنده ام ناراحت نباش این روزها هم تمام میشود این غصه ها هم تمام میشود میخواهم بگویی پایان شب سیه سپید است میخواهم بگویی نگران نباش من جواب همه ادمهایی که درباره ات حرف های نامربوط می زنند را میدهم میخواهم بگویی بنده ام صبور باش میخواهم بگویی توکل کن به من و در توکل به من تردید نکن که من غریبت نمی گذارم میخواهم بگویی به من امیدوار باش که نا امید نمی شوی می خواهم بگویی من هستم کنار تو , پشتیبان تو , همراه تو

خدایا باور میکنی خیلی دلم گرفته میدانی دلم نمیخواهد کسی جز تو گریه ام را ببیند خدایا دلم میخواهد بیایی و جواب یاوه گویان را بدهی دلم میخواهد دستم بگیری و موفقم گردانی  خودت خوب می دانی جز تو پناهی ندارم خدایا صبرم تمام شده بیا خواهش میکنم خدایا خودت را نشان بده بس است این همه مدت سختی خدایا خواهش طاقتی برایم نمانده خواهش میکنم دلم از دنیا و دنیائیان گرفته خدایا چه کرده ام که چنین مستحق شده ام خدایا تمامش کن خواهش میکنم خدایا چه کنم که تمام شود این شب سیه چه گویم که پایان یابد روزگار سخت

خدایا یغضی بزرگ گلویم را می فشارد و مرا سخت ازار می دهد

خدایا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیا بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........

 راستی خدایا منتظر جواب نامه هایم هستم

بچه ها شرمنده زود زود مینویسم این روزا خیلی خرابم

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

بازم من

شنبه بيست و ششم تير ماه 1389 ساعت 23:15


سلام

الان که مینویسم حالم اصلا خوب نیست مریض شدم یه مسمومیت که حتی نمیدونم به خاطر چی هست

دلم میخواهد

خدا بیاد پیشم

دلم میخواد خدا بهم بگه دوستم داره یا نه

دلم میخواد گریه کنم

دلم خیلی تنگ شده

دلم میخواد خدا باهام حرف بزنه

دلم میخواد امشب سرم بزارم رو شونه یکی  که دردمو خوب میفهمه و درکم میکنه و تا میتونم گریه کنم دلم میخواد بهش بگم خیلی خسته ام خیلی این احساس داره رنجم میده دلم میخواد بهش بگم خسته شدم از بس حرف نامربوط شنیدم دلم میخواد بهش بگم من میدونم بدم گناهکارم ولی خدا خوبه مگه نه خدا مهربونه مگه نه خدا بزرگه مگه نه پس چرا صداش میکنم ساکته اون خدای مهربون چرا دوست داره من رنج بکشم اگه دوست نداره پس چرا ساکته دوست داره اشکای منو ببینه اخه به چه قیمتی... اینکه من هر روز عذاب بکشم

حرفهام میدونم جالب نیست میدونم خدا خوشش نمیاد میدونم ولی اینا از دل دردکشیده کسی بیرون میاد که امشب با اینکه خیلی مریضه و نای هیچ چیزی نداره ولی یه حرف طعنه دار و کنایه دار از یکی که شاید باور نکنی شنیده و اومده اینجا تا بگه خیلی تنهاست خیلی تنهاست وخسته است دلش میخواد نباشه اخه ادمی چقدر میتونه تحمل کنه چقدر میتونه صبور باشه چقدر میتونه سکوت کنه

دانشگاه ارشد قبول نشدم

وکالت از مصاحبه اش قبول نشدم

میدونید چقدر قبول شدن تو مصاحبه وکالت برام مهم بود ولی نشد  باز میگم شکر شاید مصلحت این بود ولی بد بیاری های دیگه برام توانی نمیزاره حتی جرات اینو ندارم به کسی بگم قبول نشدم میدونید چیا که نمی شنوم

اون کی بود بود یه بار از امام زمان خواست بهش کمک کنه اومد بهش کمک کرد

چرا به من هیچی نگفت چقدر صداش کردم هیچی نگفت چرا حرفامو گوش نکرد چقدر براش نامه فرستادم رفتم جمکران ولی هیچی نشد هنوزم که هنوز منتظر جواب نامه هام هستم

راستی از امام رضا خواستم منو بطلبه که بتونم برم تو خونه اش سرم تکیه بدم به دیوارش گریه کنم نخواست اخه چرا

راستی تا من تا نزدیکی قم رفتم ولی قسمت نشد برم دیدار حضرت معصومه

حالا مگید خدا دوستم داره دوست داره اشکای بندهاشو ببینه

 نیره خانم , زهرا خانم ,اقا مصطفی , اقا مهدی , اقای تنها و همه دوستای دیگه برام دعا کنید دعا کنید گره از کارم باز شه

میدونم خسته ای ازم ای خدا

شنبه دوازدهم تير ماه 1389 ساعت 19:37


سلام بر تمام مهربانان عالم

 

میدونین بهترین چیزی که خدا بهم داد چی بود

 

بهترین چیزی که خدا بهم داد توی نامه هایی که بهش نوشتم

 

خدای خوبم بهم دوستایی داد مهربون و نازنین

 

دوستایی که توی دلشون خدا خونه داره

 

دوستای خوبم ممنونم از همتون از همه شماها که میاید به لاگم

 

میدونم که خدا شماهارو میفرسته به من بگین صبور باش و شاکر

 

من خدامو همیشه شاکر به داده و نداده اش

 

وقتی من از خاک بودم اون منو افرید وقتی به خاک بی ارزش بها داد و به من این توفیق داد که براش بندگی کنم دیگه چی میتونم بگم وقتی تن سالم داد و توی تک تک لحظه های زندگیم تنهام نزاشت

 

 وقتی افتادم زمین و شکستم دستمو گرفت و گفت من همیشه باهاتم

به قول فلانی که گفت خدایا عمری گرفته رهایم مکن

اره منم باید همینو بگم

این روزا خیلی گرفتارم اونقدر که گاهی خودم هم فراموش میشوم ولی افسوس افسوس از همه این گرفتاری ها

که هیچ اند هیچ

دلم میخواد خیلی چیزا بگم ولی نمی تونم دلم میخواد بگم خدای مهربانم من جسارتی نمیکنم اگر شکوه ای شنیدی بارو کن انقدر سختی بر من فشار اورده که بی طاقت شده ام میدانم باید صبوری کنم و توکلم تنها بر تو باشد

میدانم روزی هزار بار با خود تمرین میکنم

خدای مهربانم میدانم تو همیشه با منی میدانم که تو خیلی خوبی

تو مهربونیت رو تو بزرگیت رو به من نشون دادی من با تمام وجودم تورو حس کردم اگه میگم مهربونی همین جوری از ترجمه الرحمن و الرحیم نمیگم من میگم مهربونی چون مهربونی تورو دیدم من بزرگی و کرامت تور با تمام وجودم حس کردم

من اگه میگم مهربونی کن لطفی کن برای اینه که که ایمان دارم

خدایا شرمنده توام میدونم خسته ات میکنم ولی باور کن اگه با تو دردل نکنم از غصه دق میکنم

خدایا تنهام نذاری ها این روزا کم طاقتم بهم طاقتی بده که زود اشکام سرازیر نشه 

سلام

شنبه پنجم تير ماه 1389 ساعت 12:29


سلام

خدا

الان اره همین الان دارم گریه میکنم

خدای من کجایی

بگو به جان زهرایت بگو کجایی

چرا فریاد نمی شنوی

چرا نمی شنوی

چطوری دلت میاد جوابمو ندی

تو خالق منی چرا سکوت خدایا به جان حسینت قسم دروغ نمیگویم خسته ام خسته

بی طاقتم تحملم تمام شده

باور میکنی میفهمی احساسم الانم را

خدایا تو خدایی پس خدایی کن برایم خدایی در حقم پدری کن در حقم مادری کن در حقم برادری کن در حقم خواهری کن در حقم

ولی پدریت پدری امیرالمومنین باشد هااااااااااااااااااااااا امیرالمومنین را میشناسی پدر تمام یتیمان بود که من صدایش کردم نشنید شاید هم شنید بی پاسخم گذاشت همچون تو

پدری حضرت محمد شنیدی دست دخترش را بوسید اکرامش کرد

کاش بود تا کنیزیش بودم خدمتکار خانه اش بودم شاید جوابم میداد

خدایا مادریت همچون همچون مادری زهرایت باشد برای زینبش راستی از زهرایت خواستم مادری کند بی جوابم گذاشت

خدایا برادریت برادری حسین و ابوالفضلت باشد ها همان در راه برادرش جان داد خدایا خواهش میکنم

خدایا خواهریت خواهری زینب باشد ها که در کربلا برادرش را تنها نگذاشت

خدایا خواهش میکنم التماست میکنم با کدامین زبان از تو بخواهم که پاسخم گویی خدایا کجایی

من پریشانم بی پناهم تو که پناهگاه بی پناهانی پناهم ده پناهم ده پناهم ده

خدایا که را صدا کنم که مرا پیش شفاعت کند

یا حضرت محمد کجایی که مرا شفاعت کنی تو یاورهمه مظلومان بودی کجایی کجایی ای پدر مهربان زهرای اطهر کجایی

یا حضرت زهرا مادر زینب مادرم باش مادری کن در حق من سیده نیستم گناهم چیست که مادرم سیده نبود قبولم کن

یا مریم مقدس امشب مادری مرا کن به خدای مهربانت بگو این بنده را جواب گوید بگویش طاقتش تمام شده بگویش خسته است

یا علی کجایی پدر یتیمان عالم چه کنم که یتیمی هستم که پدر دارم چه کنم قبولم نداری, نداری چه کنم

 یا علی مرتضی امروز روز تولد توست چه میشود دستی از سر مهربانی بر سرم بکشی یا علی مرتضی تنهایم و به یتیم نوازی تو نیاز دارم

بچه ها برام دعا کنید خیلی خیلی محتاجم

خدایا رهایم کن

شنبه بيست و نهم خرداد ماه 1389 ساعت 21:39


سلام خدای مهربانم خیلی دلم گرفته و برایت  دلم تنگ شده است

خدای خوبم

 

چرا فراموشم کردی

 

چرا مرا ول کردی هان

 

خدای خوبم تنها شده ام خیلی تنها

 

خدای دلم میخواد فریاد بزنم دلم میخواد اونقدر جسارت داشته باشم که بتونم بگم خدایا خسته ام خسته میفهمی منو خدایا تورو به جان عزیزترینت جواب منو بده حاجتهای منو براورده کن خواهش میکنم این سکوت چندین ساله خودتو بشکن خواهش میکنم التماس میکنم

 

دیشب کسی به من چرا بیخود امیدواری در حالی که خدای مهربان با تو نیست اگر با توست چرا نزدیگ به 12 سال است در مقابل خواسته های تو سکوت کرده این چه حکمتیست که اینهمه سال به درازا کشیده است چه حکمتی است که تو را ذلیل میکند میان مردمانی که تورا نمی فهمند و دوستت ندارند

 

دیشب دلم گرفت بهت گفتم بگو دروغ میگه خط بزن به این حرفها بگو میشنوی بگو سحر نزدیک است بگو خواهش میکنم ولی تو باز هم سکوت کردی خدایا رنجیده ام خدایا خسته ام تو را به جان زهرایت جوابم بده دلم گرفته خدایا تحملم تمام شده

 

خدایا دیشب چرا نشانی نفرستادی هان چه بگویمت که زخم قلب مرا مرحمی باشد خدایا خودت خوب میدانی دردم را جز تو به هیچ کس نتوانم گویم خدایا میخواهی دیگرانت به ذلت نشستنم را تماشا کنند ناراحت نمی شوی از دیدن اشک های من

 

غمگین نمی شوی که بنده ات این پایین رنج می کشد

 

خدایا به توقسم به تمام باورهایم قسم در عجب میمانم این پایین چنین عذاب میکشم در حالی خدایی به مهربانی و بزرگی تو دارم خدایا چقدر این امتحانت سخت است

 

خدایا چرا مرا به این زندگی تحمیل کردی مگر نمیدانستی که من از تحمیل شدن متنفرم هان نمیدانستی

 

خدایا با من چه میکنی عشقی را که هدیه تو میدانستم از من گرفتی و تحقیرم کردی

 

چرا بگو چرا

 

دم زدم درون خود اتش گرفتم چه بگویم تور ا

 

گفتم اگر این گرفتن به قیمت براورده شدن حاجت چندین ساله ام باشد قبول میکنم ولی کو هان

 

خدایا میدانم شکوه به درگاه تو جایز نیست میدانم ولی از کسی که هیچ کسی برای دردل ندارد جز این چه انتظاری داری

 

خدایا دیشب یادت هست از تو چه خواستم خدایا خواستمت

 

خدایا بر این رنج پایان بده خواهش میکنم خدایا به خدای مهربانم قسم طاقت ندارم دیگر نمیتوانم خدایا  از اینکه بشکنم و دم نزنم رنج میکشم باورکن خدایا تو مرا افریده پس تو مسئولی خدایا از اینکه افریده بشوم و اینچنین خار بشوم تو را چه سود بود هان

 

تو را چه سود بود به رنج یک عمر راضی شدی و به پایانش راضی نشدی و عشقی که از تو میدانستم را گرفتی خدایا چرا

 

خدایا چرا میخوامت و جواب نمیگویی

 

دلم عجیب گرفته است

 

خدایا تو را به که قسمت دهم که حاجتم روا بداری و از درگاهت نرانی مرا

 

خدایا باور کن محتاج مهربانیت هستم

 

خدایا به جان خویش قسم بی طاقت شده ام

 

دلم غریبانه سکوت میکند خدای خواهش میکنم التماس میکنم

 

عمری که دادی بگیر ولی حاجتم روا کن خواهش میکنم التماس میکنم خدایا تو را قسم به مهربانی خودت بی جواب نزاری ها منتظرم خدایا خواهش میکنم میفهمی حال زارم را

 

خدایا نمیخواهم تحمیل شوم

 

خدایا تحمل هیچ خفتی ندارم

 

خدایا بگو مرا به جرم کدامین گناهم چنین عذاب میکشم

 

خدایا رهایم کن

 

باور کن نفس میگیرد در هوایی که هوایش هوای زندان است

 

خدایا جواب ده

 

خسته ام

 

خدایا بیا

 

خدایا من نیمخواهم باشم چه کنم .............

 

 

 

 

 

 

سلام ای رویاهای دور من

شنبه اول خرداد ماه 1389 ساعت 18:09


سلام ای رویاهای دور من

تو اين دنياي لعنتي من پر است از غصه هاي بي سروته

همه زندگي ادما تهشون معلوم نيست ولي مغز و ذهن من پر شده از روياهاي متفاوت عقايدي كه شايد خيلي رويايي باشند من خدامو دوست داشتم و دارم چون هميشه برام تك بود توي اين دنياي بزرگ توي همه چيزهايي كه به من بخشيده شد غصه بود  خود خدا برام غصه نداشت كه هيچ بلكه غصه هامو كم ميكرد بهم اميد ميداد شادي ميداد مثل هيچ كس نبود تك بود تك عاشقش بودم عاشقي كه به معشوقش گاهي خيانت ميكرد نه اينكه فكر كنين خداي ديگه اي رو هم پرستيد نه گاهي از خداش غافل ميشد و گناه ميكرد اره يه عاشق گناهكار يه عاشقي كه توي تك تك لحظه هاي زندگيش خدا بود كسي كه وقتي ورقه امتحانيش رو بد مي نوشت بازم از خدا كمك ميخواست يعني هميشه از خدا كمك ميخواست با همه اشتباهاتي كه تو زندگيش كرد خدا حتي يه لحظه ازش غافل نشد كمكش كرد بي چشم داشت بي توقع اونم نه كم بلكه زياد مي بينين يه چنين خدايي قابل ستايش هست يا نه خدايي در حق عاشقش يه معشوق معمولي نبود يه پشتيبان بود يه ياور بود كه تنها ارامش دهنده قلب اين گنهكار عاشق بود يه كسي كه نصف شبها تو خلوت من مي اومد مني كه دوستش داشتم ولي خطا میکردم ميدونستم اين بازي بازي درستي نيست خدا با همه روراستي  خودش من گاهي كم مي اوردم چقدر بد بودم و هستم براش گاهي اونقدر گرفتاري ها و غصه رو دلم تلمبار ميشد كه مي رفتم دق و دليمو سر خدا خالي ميكردم دلم ميخواست داد  بزنم ميزدم اما خدا سكوت ميكرد انگاري ميدونست چند لحظه بد پشيمون ميشم برميگردم اغوش خودش بازم بهش ميگم نوازشم كن ارامم كن  بهش ميگم شرمنده توام خدا خوب من كسي رو ندارم كه برم باهاش درد دل كنم برم پيشش باهاش حرف بزنم تا اين دلم يكم سبك بشه اونقدر هم مغرور بودم كه وجود حساس و زود رنجم را زير يه پوسته مغرور و خشك  و خندان قايم كرده بودم با هيچ كس هم جور نبودم همه دوستاي ظاهر منو ميديدند و بس كسي نمي دونست  من كي ام از زندگي چي ميخوام ولي خدا ميدونست و چه مهربان خدايي بود برايم كسي كه هميشه منتظر بود برم پيشش كسي كه هيچ وقت بهم نگفت اخه بنده خوب عاشق گنهكار اين چه رسم دوستي هست كه تو داري  از اين وضعيت راضي بودم چون توي دنياي من من بودم و خدا  و دلم از اين موقعيت راضي راضي بودم و ...

 امروز اون منو نااميد نميكنه من از خدا ميخواهم منو به ارزوهاي دلم برسونه همه چيز دست خداست نه كس ديگه همون كسي كه هميشه دوستش داشتم و چقدر خوبه ادم عاشق چنين خدايي باشه مگر اين خدا لايق خدا شدن و پرستش نيست

خدایا

سه شنبه چهاردهم ارديبهشت 1389 ساعت 15:43


سلام

 

خدای خوبم دلم حسابی برایت تنگ شده میخواهم بنویسم هر روز دلم میخواهد بیام بنویسم این نامه ولی نمیشود گاهی گرفتاری و گاهی کوتاهی من و البته بیشتر میدانم که کوتاهی من در این جا خیلی بیشتر از گرفتاری هاست

 

میدونی خیلی وقت هست که در دفترچه خاطراتم چیزی ننوشتم میدونی چرا چون نمیشه چون ممکنه کسی بره بخونه و من رسوا بشم حرف بدی نمی نویسم ولی خوب اوضاعم طوری شده که حتی جرات نوشتن این حرفهای ساده را هم ندارم

 

تا حالا شده دلت بخواد توی دفتر خاطراتت بنویسی دلت گرفته ولی نتونی

 

خدایا تا حالا شده دلت بخواد گریه کنی ولی جرات این کارو نداشته باشی

 

تا حالا شده یه بغضی تو گلوت گیر کنه و تو بخواهی بشکنیش ولی نشه و تو نتونی و این بشه برات یه آرزو  یه آرزوی دست نیافتنی

 

تا حالا شده دلت بخواد یه دوست صمیمی داشته باشه تا براش درد دل کنی ولی نتونی به هیشکی اعتماد کنی و نخواهی هم بکنی چون از نزدیکترین دوستت ضربه خوردی

 

میدونی خدا یه دوستی داشتم یه دوست خوب که از بچگی باهام بود خیلی دوستش داشتم همه حرفهای دلم رو بهش میگفتم همه چیزایی که تو دلم بود و ادم میتونست به صمیمی ترین دوستش بگه من میگفتم تا اینکه یه روز اون یه دوست خوب بعد 20 سال رفت و چیزی که توی دلم بود کسی نمیدونست پیش کسی که نمیخواستم رو بشه رو کرد

 

میدونی چه حسی داشتم رسوا شده بود احساس کسی رو داشتم که لخت جلو یه جمعیت بزرگ ایستاده ولی توانی توی وجودش نیست و تنها جرمش اعتماد بود دلم شکست صداشو شنیدم با تمام وجودم همون لحظه قسم خوردم دیگه حتی بهش یه جمله از دلم نگم قسم خوردم دیگه دوست نباشم

 

منی که دوست داشتم همیشه باهاش باشم همیشه باهاش دوست باشم حالا دوست حتی یه جمله هم بهش نگم حتی گفتن چند جمله کوتاه هم قلبم رو رنج میداد و من چه آسون این رنج رو احساس میکردم

 

در یه ماه در سی روز شدم کسی که فقط همه چیزش توی خودش میریخت و اینها قلب کوچکش رو به رنج می آورد کسی که با خودش خلوت توی اتاقش می نشست با خدا حرف می زد  حالا تو خیالش با خداش دردل میکرد حالا فقط یه جایی رو داشت که میتونست حرفهای دلش رو بگه

 

اره خدا از اون وقت به بعد دیگه نه تو دفتر خاطراتم چیزی نوشتم ونه تونستم توی اتاقم با تو حرف بزدم اینجوری شد اومدم به خیال و چه قدر خوشحال بودم که حداقل اینجارو دارم که آدرسش رو هیشکی نداره هیچکدوم از اونایی که دلم رو شکسته بودند

 

خدا جونم از اون وقت به بعد فقط فقط تورو دارم می فهمی منو

 

احساسمو می فهمی

 

میفهمی بغضمو دلیلشو میفهمی

 

میفهمی ترس رو

 

خداجونم دلم میخواد بیایی زمین  حالا که هیشکی رو پیدا نمیکنی برام بفرستی

 

به خدا دلم پوسید از تنهایی دلم پوسید از این همه غصه از این همه سکوت

 

خداجونم همیشه سر نماز ازت چی خواستم یادته ازت خواستم یکی برام بفرسته که همرازم باشه یکی بفرستی عین خودت مهربون , قشنگ , راز دار , پشتیبان  , یه دوست خوب خوب مثل خودت

 

باشه

 

خدا یه لحظه با خودت نگی این دختره داره کفر میگه نه به خدا من کی باشم بخواهم جسارت کنم خوب دلم گرفته از دنیا از این روزگار از خیلی چیزا

 

خدا جونم خسته شدم از اینکه این مردم این ادمای اطرافم که ادعا میکنن دوستم دارند پشت سرم دروغ بگن , افترا بگن

 

 خدایا میدونم حتما اینا ازمایش  هست همه این اتفاقای بد ولی خدایا بارو کن تحملشو دیگه ندارم کم طاقت شدم

 

ای خدای مهروبن و نازم دلم میخواد بیام پیشت  یا تو بیایی پیشم

 

این دنیا ادماش بی رنگ شدن

 

نمیدونم احساس میکنم کم کم قلبهامون داره از سنگ میشه

 

داریم انکار میکنیم چیزایی که دوستشون داریم

 

داریم قایم میکنیم عشقمون رو نسبت به کسایی که داریم

 

داریم پشت یه نقاب پنهان میشیم پشت یه نقاب خالی

 

احساس پچی کنم زندگی که میکنم توی باورهای من نیست من همیشه دوست داشتم عاشق باشم

 

عاشق تک تک لحظه های زندگی ولی انگار یان دنیا شده مرداب

 

عشق درون قلبهامون مرده

 

خدایا بریده ام از این دنیا و عشق رو تنها در تو خلاصه کرده ام

خدایا رهایم کن از این قفس تنگ و تاریک

خدایا................................................

مرا یاوری باش بی همتا

 

و تنهایم مگذار

که همیشه محتاج تو ام

در این ماه بهشتی و بارانی رحمتت را بر من افزون بفرما و

و حاجاتم را روا کن

و دعاهایم مستجاب بفرما

تا خوشی را حس کنم

دلم و روحم  شاد گردان

 

از اول

سه شنبه سي و يکم فروردين 1389 ساعت 18:45


سلام بر همه ادمای روی زمین

سلام بر همه ادمایی که میان اینجا

یه معذرت بدهکارم به تمامی دوستان چون من مسنجر ندارم که بیام یاهو و هر وقت تونستم با کامپیوتر یکی دیگه بیام حتما برات اف میزارم تمنا جونم

سلام بچه ها میدونید همیشه دوست داشتم باشم و باشه کسی که منو تنها برا خودم بخواد نمیدونم هیچ وقت همچین کسی نبود بعدها اومد ولی خوب درست وقتی که داشتم باورش میکردم رفت

بی خیال این قضیه رو برگردم به حرفهای خودم

میدونید خدا دوستمون دراه بی هیچ حرفی بی هیچ منتی به هیچ دروغی

من هیچ وقت تو این زمین خاکی کسی رو نداشتم که بتونم براش درد دل کنم و این مساله باعث شد که پناه ببرم به پناه بی پناهان اره همون خدا که وقتی دلامون پر غصه میشه یادمون میافته همونی وقتی شادیم گناه میکنیم یادمون میره ولی اون اونقدر دوستمون که ماهارو یادش نمیره

یه مدتی هست که خودم خودمو شاد میکنم با خودم هیچ چیز و هیچ کس تو این دنیا ارزش اینو نداره که من حتی برای لحظه ای غصه دار باشم ولی به همه اینا دلم برای خدا تنگه و تمام تلاشی که میکنم تا غصه هامو پنهون کنم تا حدی بی فایده است

وقتی تنها میشم وقتی شب میخوام برم تو رخت خواب بعضی چیزا روحم رنج میده

دلم میخواد یه روزی خدا بهم بگه

چرا همیشه وقتی صداش میکنم وقتی میخواهم حاجتمو بده من صداشو نمی شنوم اره میدونم همه علتهای سکوت خدا خودم هستم گناه هایی که دارم ولی نمیدونم چرا اینقدر پررو هستم که هیچ وقت از رو نمیرم

خیلی وقته که توی دفترچه یادداشتم چیز یاز احوالاتم ننوشتم یعنی دیگه حوصله برای نوشتن ندارم

ولی خدارو شکر میکنم که این شوق رو توی وجودم نگه داشته که بایم براش از روزگار بی مروتم بگم

دلم میخواد روزگارمو بر وفق مردام کنه این روزا وقتی بارون میباره میگم ببار براون که نشونه رحمت خدایی

ببار شاید تو این رحمت حاجت من هم بیاد این پایین

و همیشه بعد هر بارونی منتظرم منتظر حضور خدا

خدایا میخواهم از اول قصه خودمو تعریف کنم میخواهم گوش کنی می شنوی اره می شنوی تو همیشه میشنوی

من متولد بیشت هشت اسفند سال هزارو سیصد شصت و پنج هست ولی توی شناسنامه ام اول فروردین درج شده این ان تاریخ غلط اصلا خوشم نمیاد ولی یجوری راضی ام راضی ام از اینکه هیچ کس نمیدونه پشت این نقاب کی پنهان شده

پشت این همه غرور وسکوت کی هست هیچ کس نمیدونه اینقدر شکستنی ام

هیچ کس نمیدونه دلم با هر حرف تلخی میگیره

خدایا اولش خوشم نمی اومد اخه به هر حرفی دلم میشکست ولی راضی ام چون نمیدونه باهام چی کار میکنن فکر میکنن نمیتونن بشکنن منو خوشحالم که خودشونو ناموفق میدونن

ولی خدایا در رنجم رنجی بزرگ

خدایا از اینکه ادمای دور برم راحت قضاوت میکنن عذاب میکشم خدایا گاهی احساس میکنم تو زیادی سکوت کردی تو سکوت کردی و دم نمی زنی

خدایا گره بزرگ فقط دست خودت هست بهانه برای من نیار

خوب گوش کن به ندای دلم ترو صدا میکنه ولی صدای تورو نمی شنوه خدایا میخواهم بشنوم گرچه گناهکارم

بهت محتاجم خیلی  به وجودت به حضورت به رحمتت به لطفت

خوب اینارو میگم چون میدونم که میفهمی منو

خدایا توی این 23 سال زندگی میتونم راحت بگم که اگه نبودی نابود شده بودم له شده بودم  بخاطر این همه سال که مراقبم بودی ممنونم ولی من همیشه بهت نیاز داشتم مگه همین الانم بهت نیاز دارم بیا ورحمتی بر من کن

بشنو از کودکی ام بگم تا برسم به لحظه لحظه های امروزم

بچه فعلا شرمنده چون فلبم اذیت میکنه تموم میکنم ولی میام مینویسم زود خیلی زود

تا بونید من خوب نیستم بدم گنهکارم ولی تو این دنیا فقط اون بالایی همیشه هوامو داشته همیشه دستمو گرفته با تموم بدیهام با تموم زشتی هام

خدایا بیا

جمعه بيستم فروردين 1389 ساعت 17:54


سلام بر همه دوستان خوبم

از اینکه سر زدید و خوندید ممنونم

شرمنده نبودم گرفتار بودم گرفتار گرفتاری های این دنیا

توی این دنیای خاکی نمیدونم تا حالا تجربه کردین یا نه هیچ کس دیگران با غم و شادی هاش نمی خواد همه دیگران برای شادیهاشون میخوان

میگم اینو چون دلم گرفته شاید همه ادمهایی که میان اینجا و نوشته های نو میخونن میگن عجب ادمیه این

بس کن بابا کشتی مارو با غصه هات به دلتنگیانت با دد گرفتگیهات

و خیلی هاشون خسته بشن ولی من تک تک جمله هام برای خدای خودمه برای خدای خودم و اونایی به میل و رغبت دلشون میان و بس

خدایا امروز تو شاهد گریه هام بودی هر لحظه گفتم خدایا چرا

از اولش  تا حالا ازت یه سوال داشتم چرا

میدونم اینکه دعاهام بروارده نمیشه ایرادش از منه نه از تو

من از تو دورم نه تو از من

خدایا چی میشه خواهش میکنم به جان هرکی که برات عزیزه خواهش میکنم این دستهایی که سالهاست به سوی درگاهت بلند کردم رو جواب بده

خواهش میکنم  به جان خودم به جان خودم بازم به جان خودم خسته ام خسته دلم تنگه خیلی خیلی تنهام خیلی تنهام از یه طرفی تنهایی خودم از یه طرفی غصه هام نابودم میکنن به دادم برس خواهش میکنم جاجتموا روا کن خواهش میکنم تورو جون هرکی دوست راضی نشو به شکستنم راضی نشو بهه خرد شدنم راضی نشو

راضی نشو خدا تو بزرگی تو عزیزی تو مهربونی تو کریمی مگه نه

به همه اینا ایمان دارم باور کن به مهربونی به کریمت به بزرگیت ایمان دارم اینکه دست خالی نگه داشتی به خودم شک میکنم به خودم به ایمان خودم به احساس خودم نسبت تو

خدایا این قفس داره برام هر روز تنگ تر میشه رهام کن رها کن رها

خدایا من منتظر یه معجزه ام یه معجزه که تو توش باشی که تو خودتو توش نشون بدی به همه من بهت ایمان دارم ولی خیلی ها هستند که به ایمان من نسبت به تو لطمه میزنند خیلی ها هستند که رتجم میدن خدایا بیا بیا و دست رحمت خودتو به سرم بکش بیا و دری که پشتش من نشستم باز کن بیا و دستمامو بگیر تا بیشتر از به زمین نخورم خدایا راضی نشو به ذلت پیش ادمهایی که ارزش  اینو ندارند خدایا بیا منتظرم

رها کن از فقس تو این دنیای کوچیک خیلی احساس تنگی میکنم احساس میکنم دارم خفه میشم به هوای تو نسیزا دارم مهربان  خدای من

تولد من

جمعه بيست و هشتم اسفند ماه 1388 ساعت 14:17


سلام بر همه دوستان من امروز 28 اسفند سال 1388 هست امروز روز تولد من هست امروز خیلی هواش دلگیره امروز خیلی غمگینه

دلم گرفته فکر کنم امروز سخت روز تولدم توی این 23 سال زندگیم باشه ولی بی خیال خیالی نیست 

زندگی رو عشق است همراه با خدا

ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی با صدایی آرام و مطمئن می خواند

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟

 

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar-20.com

متولد می شوی که آسمان پر از ستاره شود؟؟؟؟؟؟؟؟

متولد می شوی که رود ها تا همیشه جاری باشند؟؟؟؟؟؟



چه تولد زیبایی............


بی شک متولد می شوی تا مهتاب برای همیشه بدرخشد


آری


تو متولد می شوی تا دوست داشته باشی

تو متولد می شوی تا دوست داشته شوی.

چه تولد قشنگی..........


با تولد تو جهان برای کسانی که دوستت دارند چه زیبا شد


ای بهترین بهترین ها و ای دوست دارترین دوست داشتنی ها



هزار و هزاران بار تولد زیبایت مبارک

بازم

سه شنبه هجدهم اسفند ماه 1388 ساعت 11:22


 سلام اول يه تشكر خوب پر بار از همه دوستاني بكنم كه اومدن وبلاگ من و خوندن و گفتن قشنگه مطمئنم هر چيزي از دل بر بياد بر دل هم ميشينه نوشته هاي من حرفهاي دل من هست حرفهاي دل خيلي از ما ها

خدارو شكر ميكنم كه هنوز هستن آدمهايي كه خدارو دوست دارند و براش نامه مينويسن و حرفهاي دلشون به خدا ميگن محرم درد دلاشون خداي بزرگ و مهربون هست خدارو شكر ميكنم كه هنوز ميتونم بيام اينجا و بشنوم حرفهاي تمام ادمهاي خوب رو خدارو هزاران بار شكر

خداي من وقتي بچه بودم هر شب مي امدم رو پشت و بوم ستارهارو تماشا ميكردم آسمان رو دوست ميداشتم آسمان زيبارو آرزو ميكردم من يه روز برم آسمون به ديار خدا

اخه از همون اويل من فقط با خدا حرف ميزدم تنها كسي بود كه بهش اعتماد داشتم ازش واهمه اي نداشتم به معناي زيبا دوستش داشتم

وهميشه اينكه اون منو دوست داشت حس قشنگي بهم ميداد انگار درون قلبم يه ندايي ارام بهم ميگفت تو تنها نيستي و يكي هميشه كنارته هميشه مواظبته دوست داره و كمكت ميكنه اونو درياب

ولي من گاهي وقتها ازش غافل ميثشدم وقتايي كه دست حكمت خدا ورق ديگه رو برام رقم ميزد وقتايي كه دست خدا غصه هاي بي سروته رو برام رقم ميزد وقتهايي كه صداش ميكردم جوابم ميداد و من نميشنيدم دلم ميگرفت خيلي و ازش دور ميشدم

نميدونم چرا خدا هميشه تو شرايط سختي منو ميذاره نميدونم شايد من خودمو تو شرايط سخت ميزارم

الان برگشتم به همان دوران كه جز خدا هيشكي رو نداشتم به همان دوران كه جز نميتونستم به هيشكي اعتماد كنم

خدايا تنهام خيلي فكر و خيالم بازم زيادي شده يه كاري برام بكن نفرت داره توي قلبم جا خوش ميكنه من از اين حال راضي نميستم من كسي نيستم كه متنفر بشه خدايا قلب منو از عشق خودت پر كن خواهش ميكنم

من از تو دور نشدم ازت بدم نمياد باور كن با همه اتفاقايي كه افتاده باور كن دوست دارم ولي تنهام ولي دلم غصه داره دلم داره ميتركه داره نابود ميشه ميفهمي

خدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم
با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم
ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد
من که ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم
ای خدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو را از من جدا سازد دید
هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم...

الان هر چی که هستم و هر خوشی و غم و...از خودمه و سبب خودم بودم و هستم ولی باز به حکم خدا هست...همون طور که نفس کشیدنم دست خدا هست همه و همه چیزم به حکم خدا هست و از این بابت خوشحالم چون اگه دست خودم بود. معلوم نبود چي ميشد اگه دست خودم بود خيلي وقت پيش خودمو از اين زندان رها ميكردم خيلي وقت پيش

كاش

پنج شنبه ششم اسفند ماه 1388 ساعت 11:31


سلام

كاش ميشد خيلي راحت حرف زد تمام حرفهايي كه يه عمر بر قلب كوچكت سنگيني ميكنند

تمام چيزهايي كه يه عمر روح تو را اذيت كردند رو گفت بي كم و كاستي

يه عمر كم نيست 23 سه سال زندگي

خدايا ميدونم در همين 23 سال زندگيم فقط تورو اذيت كردم راستش تو تنها كسي بودي كه هميشه داشتم

تو تنها كسي بودي كه كه هميشه پيشم بودي و هرگز تنهام نگذاشتي

خدايا تو همه دارايي مني همه وجودم ازت ممنونم به خاطر اينكه هميشه دوستم داشتي حتي وقت هايي كه بد بودم حتي وقتهايي كه ناسپاس بودم حتي وقتهاي كه من فراموشت كردم وقتهايي كه گناه كردم و تو دم نزدي خدايا دلم ميخواد تا جون فرياد بزنم خدايا من تنها تورو دارم تنهام نذار خدايا خيلي تنهام خيلي غربت من اندازه تمامي داشته ها و نداشته هام هست دلم از اين سرزمين گرفته از اين ادما دلگيرم

اين مردم اذيتم كردند هيچ وقت به معناي واقعي دوستم داشتند هر وقت هم كه واژه دوست داشتن به كار بردند دروغ گفتند براي دروغ گفتنشون هزار دليل داشتند ولي حيف كه من هيچ وقت با اينها بد نبودم من با اينها بد نبودم ولي اينها با من بد بودند با اينا مهربان بودم با من نامهربان بودند

خدايا من معامله را غلط كردم من دلي را نشكستم ولي هر لحظه دلم شكست داغون شدم و دم نزدم كاش انقدر كه با اينها مهربان بودم با تو مهربان بودم مهربان خداي من منو ببخش

من همه ادم هارو صميمانه با همه وجودم دوست داشتم نه دروغي بود نه ريايي پس چرا شكستند مرا پس چرا هيچ وقت تشكري نكردند و دستم را با مهرباني نگرفتند

به رنج اينان رنجور و به خوش هايشان دلخوش بودم به غمشان غمگين به شاديشان شاد بودم

خدايا خودت هميشه شاهدم بودي شاهد همه چيز من ازحنده هايم تا شاديهايم

خدايا ميدونم هميشه دوستم داشتي و هميشه به يادم بودي ميخواهم فراموشم نكني ميخواهم تنهام نذاري بيشتر از هميشه امروز محتاج توام

چقدر سخته

يکشنبه دوم اسفند ماه 1388 ساعت 12:41


چقدر سخته که عشقت رو به روت باشه ، نتونی هم صداش باشی
چقدر سخته که یک دنیا بها باشی ، نتونی که رها باشی

چقدر سخته
چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ، نتونی آسمون باشی
چقدر سخته که زندونی بمونی ، بی در و دیوار ، نتونی همزبون باشی
چقدر سخته

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون ، غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده
چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده
چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه ، نتونی ناجیش باشی
چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ، نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی ، بپوسی ، خسته ، ویرون شی
چقدر سخته دلت پر باشه ، ساکت شی ولی تو سینه داغون شی
چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی
چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه
چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه
چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حسه بیرونه

مي ...

پنج شنبه بيست و نهم بهمن ماه 1388 ساعت 16:04


سلام

ميخواستم قبل از امتحان ارشدم بيام و لاگ بزنم ولي نشد گرفتار  بودم اينقدر سرمو كرده بودم لاي كتابا كه نگو و نپرس

ديروز امتحان ارشدو دادم ولي با هزار حرف نگفته در دل

صبح ديروز ديلم حسابي گرفته بود خيلي هم گرفته بود داشتم كتابو نيگاه ميكردم كه به خاطر رسيد يه ياداشت از حالم بنويسم و بزارم لاي كتاب نميدونم چرا شايد ميخواستم قبل از امتحان ارشدم يه ياداشتي داشته باشم شايد ميخواستم تموم كنم كه نشد وخدا نخواست

رفتم تبريز با دوستام ولي تنها بودم اونم چه تنهايي

كارت ورود به جلسه يادم رفته با هزار مكافات تو تبريز يه كافي نت پيدا كردم و دوباره پرينت كردم و با دوستام برگشتم دانشگاه حوزه امحتانم دانشكده شيمي دانشگاه تبريز جلوي درب ورودي دانشگاه با سر خوردم زمين انگار كه يه مانعي بود تا نزاره من به امتحان برسم

ابر و مه و خورشيد و فلك در كارند

تا من نتوانم برسم به سرنوشت

البته دو روز قبل امتحان انگشت كوچيك پام رو زخمي كرده بودم

نميدونم چرا اين هفته برام يه هفته پر از دغدغه بود

دلم ديروز تو هواي تبريز چقدر گرفته بود چقدر خودم را غريب احساس كردم چقدر خودم را تنها احساس كردم

آه خداي جونم دلم ميخواست ديروزبه جمله اخري كه تو يادداشتم خطاب به تو نوشته بودم عمل ميكردي ولي حيف كه نكردي حيف

خدا جونم ديشب گريه ميكردم ميدونم خوب ميدوني دليل گريه هاي منو ميدوني خوب ميدوني كه ميان گريه هام چي گفتم خدايا  بودي ميان گريه هام بودي ميان غصه هام

خدايا دلم گرفته و تنهام و دلم ميخواهم تكيه به ديوار تو و و سرمو بگيرم بالا و بالاي سرم ببينمت

دلم ميخواد تكيه كنم به ديوارت گريه تا اين بغض لعنتي تموم بشه

دلم ميخواد تنهام نذاري

خدايا خودت و بازم تنها خودت از درون پريشانم خبر داري

خدايا شايد توي اين دنيا تنها تر از مني هم باشه و من اگر روزي چنين كسي رو ببينم شرمنده امروزم باشم

خدايا دلم ميخواهد دستمو بگيري ميدوني چقدر محتاج تو ام ميدوني چقدر به بودنت نياز دارم خدايا دلم ميخواد سربلندم كني ميدونم لايق نيستم ولي نياز دارم خدايا تو احساسم ميكني

راستي خدا دلم براي امام رضا تنگ شده خيلي هم تنگ شده دلم ميخواد صدام كنه منو بطلبه برم تو حرمش تيكيه بدم ديوار خونه اش هر تو اين دلم دارم خالي كنم خدايا امام رضا غريب نواز هست و منم غريب ازش بخواه صدام كنه ازش بخواه دعوتم كنه

يا امام رضا دلم براي حرمت تنگ شده براي كبوتراي حرمت براي تو تنگ شده مددي كن بيام پيشت به ضمانت تو نياز دارم به غريب نوازي تو نياز دارم به شفاعت تو نياز دارم به محبت تو نياز دارم

اسير

جمعه بيست و سوم بهمن ماه 1388 ساعت 14:04


اصلا باورم نميشود بهمن ماه رسيده اصلا باورم نميشود

بعد بهمن قرار است اسفند بيايد

ماهي كه متولد شدم

رهايم كن خدا رهايم  كن

رهايم كن از اين رنج

خدايا رهايم كن

دلم گرفته  از خيلي چيزها

دلم برات تنگ شده ميفهمي احساسمو خدايا ميدونم صدامو ميشنوي اما در حيرتم چرا در مقابل فرياد هاي من سكوت ميكني خداي در حيرتم از مرام تو

ميدانم تو بهتريني مهربانتريني ميدانم و باور هم دارم ولي از اين سكوت تو در حيرتم خدايا تو تنها كسي هستي كه از غصه هاي بي سروته دلم خبر داري تو تنها رازدار و محرم دلمي خدايا...

ميدانم ميداني دليل پريشاني ام را

ميدانم خوب ميداني علاج دردهاي پنهانم را

ميدانم  كه ميداني بهانه هاي دل بي قرارم را

ميدانم كه احساس ميكني حس تنهايي وجودم را

ميداني كه ميشنوي صداي باد خزان روحم را

خدايا رنجي ميكشم بي انتها

برس به دادم و رهايم كن از اينهمه بند  و به اين اسارتم پايان بده

عجيب دلم گرفته و بغضم بر گلويم چنگ انداخته

تمام رنج من و غربت من و درد من تنها به نگاهي از سوي تو پايان مي يابد

چرا اين نگاه را از من دريغ ميكني

چرا خداي مهربان و بي مثالم 

خدايا هيچ ميداني سرگشته تر از هميشه ام

هيچ ميداني زود رنج تر همه وقتم

خدايا ااين طلوع كه خبرش را داده اي كي هست

دلم ميخواهد بخوابم  ميداني چرا خواب زيباست براي اينكه خوابي و بيدار نيستي تا هر لحظه يدك كش اين روح خسته باشي و خوابي و اميداوري كه در روياي شيرين و زيبا غرقي شوي و نگران نيستي كه كابوس ببيني چون هر چقدر هم كابوس ببيني اميدواري كه اينها همه اش خواب است و خواب و تمام مي شود و باطل است همه اينها و بيدار كه بشوي خوابت را بر اب روان نقل كني مي رود به ناكجا آبد

خدايا من در اين دنياي بي وفا اسيرم اسير

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم

ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده

يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم

چه تنها و غريب خدايا


1 2 3 4 5