گاهي دلم از اينجا دنيا ميگيره و همان لحظه ازو ميكنم كه برم ، برم به جايي كه اينهمه بدي و نفرت و نامهربوني نباشه برم به جايي كه خوبي و باشه و شادي و همه چيزاي قشنگ دلم ميخواد پرواز كنم برم به اسمونا برم به جايي كه من و باشم و خدايم افسوس كه نميشه نميشه پرنده بود نميشه به خيال رفت نميشه انگاري بايد سوخت ساخت بايد موندو سكوت كرد و دم بر نياورد دلم ميخواد دنيارو دوباره بسازم ولي قشنگ و خوب تو دلاي همه ادما يه خوشرسد كه هميشه بتابه و هيچ وقتم غروب نكنه اخه وقتي خورشيد غروب ميكنه هم اخمو ميشن همه دلگير و مغموم ميشن همه منتظر يه خورشيدن و بياد و هرگز نره دل همه ادما واسه اون خورشيد قشنگ تنگ شده
من اين بار كه مينويسم سومين باري كه ياداشت مينويسم و مي پره و هر بار كه اومدم براي خدايم نوشتم همون عشقم هعمون معبودي كه معشوق همه ادماست هموني كه هم عاشق هست و هم معشوق و خيلي راحت ميتوني من و تورو و ماهارو درك كنه
اول ا زهمه از تمام كساني كه وبلاگ منو ميخونن تشكر ويژه دارم هركس يكه اينجا يه حس غريبي داره وقتي نظرهارو ميخونم ترغيب ميشم كه بنويسم واسه دل خودم و واسه دل شما ها كه ميدونم همه تون دلتون واسه تنگ شده دلتون ميخواد يه كاغذ بردارين و همش بنويسن تا اخرش كه تموم كه دلتون باز بشه دلتون اروم بشه
دخترك دلش گرفته بود و غمگين در گوشه از كلبه كز كرده و در خود فرو رفته بود فصل زمستان بود و سوزد سردي مي وزيد دخترك به اين فكر ميكرد كه كاش او مي امد و اين سرما باعث مي شد تا عشقش براي گرم شدن به كلبه او پناه اورد و با گفتن اين جمله از جايش برخاست و به كنار پنجره رفت تا به جاده نگاه كرد و اگر مسافري را ديد او را براي گرم شدن و استراحت به كلبه اش دعوت كند جاده ارام بود و درختان كنار جاده را برف سپيد پوش كرده بود ناگهان با خود گفت اگر بيايد براي گرم شدن او و روشن نگه داشتن اجاق آيا هيزم به قدر كفاف دارد برگشت و ديد اره هيزم براي يك هفته داشت لبخندي زد گفت با اين حساب اگر بيايد ميتوانم او را براي يك هفته ميهمان خود كنم با اين انديشه به كنار اجاق امد و روبرويش نشست و شعله هاي اتش را تماشا كرد و چشمانش را بست و به خيال رفت و در خيالش عشقش را ديد همان معبودش را كه در انتظارش بود ديد او در زير درختي سبز ايستاد و با چشمانش او را صدا ميكند به كنارش رفت و گفت امدي، آيا تو همان عشق من نيستي مگر ......
گفت : ارم منم عشق و معشوق تو ، و عاشق تو
گفتم كجا بودي دلم گرفته بود از اين اين دنيا از اينهمه درد و رنج از اينهمه ناراحتي و نامهرباني
گفت: من جايي نبودم من كنار تو بودم مثل هميشه
گفتم : نه نبودي من تنها بودم تنهاي تنها
گفت : هيچ كس در اين دنيا جز من تنها نيست
گفتم : تنهايي به تنها بودن نيست وقتي ادم احساس تنهايي ميكند كه كسي نباشد او را بفهمد كسي نباشد تا همدرد و همراز او گردد كسي نباشد كه تكيه گاه او باشد
گفت : پس من كي ام
گفتم : ولي تو كه ميروي و دلت براي من تنگ نميشود اين منم كه هميشه دلم براي تو تنگ مي شود ، دلم هواي تورا ميكند چرا هميشه من دنبالت باشم چرا هميشه من ارزو كنم كه تو باشي چرا هميشه من بگويم بيا تا خاك پايت را سرمه چشمم كنم اين چه عشقيست كه تنها در وجود من رخنه كرده
گفت: تو از كجا ميداني دلم براي تو تنگ نمي شود....
گفتم: همين كه صدايت ميكنم نميشوني همين كه ارامم نميكني
گفت :كه نه چنين نيست اگر تو مرا احساس نميكني گناه من نيست و تو مرا گم ميكني خودت همين تو مرا صدا مي كني من جوابت را ميدهم ولي تو فقط صداي خويش را مي شنوي
گفتم : معبود من مگر خودت نگفتي نام و ياد تو آرامش دهنده قلبهاست پس چرا من كه هر لحظه تو را فرياد ميزنم ارامش نمي يابم
گفت : عزيز من تو ارام مي شوي ارام مگر بعد گريه به حال نگاه نكرده اي
گفتم : خسته خسته از اين زندگي پر از سختي و رنج از اينهمه درد و غصه به سرو ته از اين نامهرباني ها خسته كمكم كن رهايم كن از غصه خواهش ميكنم يه عمر رنج ديگر بس است
گفت: آرام باش و صبور تمام مي شود اين سختي ها تمام مي شود
گفتم: خداي من كي تمام مي شود كاي اينهمه سختي كم نيست طاقتم طاق گشته رنجور و بيحالم اينهمه درد و رنج و غصه از براي چيست؟
گفت : امتحان است و صبور و ارام باش تا از اين امتحان سر بلند بيرون بيايي نگران نباش اين ها همه تمام مي شود روزهاي خوب مي ايد اين شب را يك صبح سپيو و زيبا تمام مي كند و روشني مي ايد
گفتم :كه خدايا خسته شده ام اين صبح كه ميگويي كي مي ايد وقتي ديوانه شدم
گفت خيلي زود سختي ها هر چه قدر هم زياد باشند عمرشان در مقابل خوشي كوتاه تر از هر كوتاهي است
گفتم : پس تنهام نگذار پشتيبانم باش ياورم باش تكيه گاهي كه هرگز نگران فرو افتادنش نباشم خواهش ميكنم
..............
دخترك دلش گرم شد گرم تر از هميشه خواست بگويد متشكرم از تو اي عشق من تك معبود بي همتايم كه جايش را خالي ديد او رفته بود مثل هميشه بي خداحافظي
اتش اجاق خاموش شده بود و دخترك احساس سرما كرد چشهايش را باز كرد ديد اجاق خاموش و ديگر از شعله ها خبري نبود ولي او دلش گرم بود گرم تر از هميشه هيزمي برداشت و در اجاق گذاشت و برخاست و دفترش را برداشت و انچه را كه در خيالش ديده بود در دفترش نوشت
ادامه دارد