از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار در مان ندهم
(مولانا)
آیا تو بوده ای ؟!
آیا تو بوده ای که در من حضور یافته ای ؟آمده ای از آن سوی کودکی هایم ، از آن سوی نبودن هایم.
آمده ای و من هنوز وجود نداشته ام
.وقتی تو در من بوده ای .
آیا تو بوده ای آن که در رویاهایم سپید پوشیده ای و پاکیزه و در من جاری شده ای ؟!
اکنون در بیداری چون خیالی زنده در منی .همگذر راه های یک زندگی شده ای با من و در من
و در زندگی این چندین ساله ام .
آمده ای محصول بر چینی ؟!
نه آمده ا ی محصول های هر گز نچیده ام را
به رخم بکشی .
می بینی؟اینجایم در پایانی دیگر برای رسیدن آغازی دیگر .
چرا در من راه می روی ؟چرا مجبورم می کنی دوباره چشم های خسته ام راه های درا ز گذشته را فرسوده شوند ؟
چرا پاهایم را دچار بینش دوباره ی زخم هایم می سازی ؟
آنجا را ببین !من تازه آمده ام .
چه حجم بزرگی را د رجسم نحیفی حبس کرده اند !
چه وحشتی است در من !
هر روز در گذرم ،از آن حجم چیزی کاسته می شود
و بر آن جسم نحیف حجمی افزوده می شود .
آنجا در کوره راهی از عبور گویی حجم چندانی از تو نمانده است . به تلاش می خواهی که حبس را طغیان کنی
و به تاوان ،
دچار می شوی .آن سایه ،
سالهایی از تو را از نقش سایه وارش انباشته می کند
و تو چون رویا باز هم در من راه می روی .
می بینی خودت را می گویم .در من در آرزوی آن سایه سالهایی را به انتظار مز مزه کرده ای و چه طعم شیرینی !
آن طعم گم می شود و تو هر چند گاهی سایه ای دیگر و سایه ای دیگر .
آن طعم هرگز تکرار نمی شود جز طعمی گس و نا آشنا هیچ در تو تکرار نمی شود .
دیگر کجا سرک می گشی ؟!!
آخر تو که همواره با من بوده ای .چرا دوباره خاکستر های پنهانم را زیر رو می کنی ؟
می دانم آن وهم شوم .
حتی قبل از آن طعم شیرین تصاحب ات کرد .
آتش در تو شعله ور می شد
و من فریاد هایت را نمی شنیدم .
آتش در تو شعله ور می شد بی آنکه حجم معصوم ات حتی چیزی از گناه را تجربه کرده باشد .
تو در من حیران مانده ای ؟چرا؟
پاسخ ،فقط تو بوده ای .باز بی پاسخی .تو و حیر انی ات .
چقدر آن وهم شوم در من ریشه دوانده است در من و در تو .
و تو آن پلیدی شیطانی را نشانه ی تیر های نفرین ات می کردی .بخشش؟
!هر گز و عذاب .عذابی سخت و نابخشودنی .
باز هم در من راه می روی .با جامه ای بلند و سفید و با آن همه نور .
حجم انباشته !
قرن ها در من گم بوده ای .
آنجا .می بینی باز هم من ،زمان،من،بی خبری ،من و گذر سبکبارانه و بی خیال ،بی راهنما ،بی هدف .
حالادیگر جسم نحیف قامت افراشته است و آن حجم انباشته پنهان تر ،محبوس تر و آن طغیانی ملموس تر .
باز هم راه می روی .در پرتگاه ایستاده ام و دلهره ی سقوط .و هشدار های تلخ تو و اشک و فغان
من در گرداب فرو رفته ام .از پرتگاه در گرداب فرو مانده ام .
زمان در من چه نامریی گم می شود .حقارتی حقیر ترا از من دزدیده است .
به این بسنده کرده ام آن گوشه ی دور در اتاقی کوچک گم و ناپیدا به جا مانده باشی .
گاه اگر سرکی کشیده ام تورا دیده ا م با زمزمه های دعایت که هنوز امید وارانه مرا نجات می دادی .
تو آنجا نیستی .وقتی من با آن حقارت حقیر T
غرور هم پوشیده ام .تو آنجا نیستی .
می بینبی چقدر سنگلاخ هایم را با غرور پیموده باشم خوب است ؟دیگر چه فرقی می کند .
حجم انباشته انگار برای همیشه در من محو شده است و تو مرا فراموش کر ده ای و
جسم نحیف دوباره در من نحیف تر .ا
فراشتگی اش فراموش تر .رنجورتر .
و اکنون اینجایی .باز هم در من راه می روی .
این بار تو آمده ای و این بار من در تو گم مانده ام .
آمده ای و باز هم رویاوار تمام مسیر را از حجم انباشته ی محبوس در جسم نحیف تا امروز را در من راه رفته ای .
به دنبال لحظه هایی که من گم مانده ام و تو را در خویش فراموش کرده ام.
مرا جسته ای .خود را جسته ام .
نیافته ای و نیافته ام .نه تو را و نه من را .
من و گم ماندن و حیرانی .
می بینی در همین نزدیکی از راه می رسد آغازی دیگر .من در وحشت آن همه نیامدن ها گم مانده ام.
این آمدن نابه هنگام و این من .
نا باورانه تو را ه رفتن را در من را ایستاده ای .
من به جای تو دوباره بازگشته ام .
کومه های حقیر و کاخ های بلند در من همه فروریخته اند .
من اینجا .من و پرتگاه .باز هم وهم شوم .
باز هم دیگر هیچ نداشتن .
بگریز!سرازیر شو !من آیا هیچ رفتنی را جاری نخواهد شد.
((و چه قدرتی است و چه غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن))
<<دکتر شریعتی>>