کژال
به دستنوشته کژال نوشته شده توسط مامان خوش آمدید.

صبوری

جمعه بيست و پنجم دي ماه 1388 ساعت 20:52

برف

يکشنبه بيست و نهم آذر ماه 1388 ساعت 14:14


روزي که برف اومد کژال گفت بيابريم يه سري به قبر بابات بزنيم ببينيم چه شکلي شده

اينم چندمنظره چشمنواز از سروستان شهرضا    تقديم به شما

 

جایزه

يکشنبه بيست و دوم آذر ماه 1388 ساعت 22:40


کژال امروز جایزه گرفته بود

میگفت : هرچند از همه دیرترجایزه گرفتم ولی خیلی هیجان انگیز بود .

اخه م----------------------د این دوره خیلی جالب شده ومادرا بخاطرچشم وهم چشمی برای بچه ها جایزه میگیرند وتقریبا دوسه روز اول مهد همه

یکی یه جایزه به مناسبت ...    دریافت میکنند . البته مادران ارجمند اطلاع کامل ازهوش وفعالیت بچه های خودشون دارن واوناقبل از به نمایش

گذاشتن قابلیت هاشون جایزه دریافت میکنند.  شماچی فکرمیکنید؟

تصویربابا "نقاش کژال"

سه شنبه دهم آذر ماه 1388 ساعت 11:37

پدربزرگ

چهارشنبه بيست و هفتم آبان ماه 1388 ساعت 18:31


نشسته ام روبروی روزهای مبادا

که هرروز بی توروز مباداست

مهمون امشب کژال

سه شنبه بيست و ششم آبان ماه 1388 ساعت 00:01

عکس

پنج شنبه بيست و يکم آبان ماه 1388 ساعت 14:42

نقاشی

چهارشنبه بيستم آبان ماه 1388 ساعت 15:21


باید مرتب این کارروتکرارکنم درج عکس خیلی سخت شده بود

 

 

خواب بعدازظهر

شنبه شانزدهم آبان ماه 1388 ساعت 20:47


از خواب بعد ازظهر بدش میاد امروزمنو باکلافگی بیدارم کرده"

 مامان دیگه  نخواب هم عقربه کوچیکه هم عقربه بزرگه دوباردورزدند

میره کلاس شطرنج

از زبان کژال

سه شنبه دوازدهم آبان ماه 1388 ساعت 13:55


 

مامان یه بیل هم به من بده دلم میخوادیادبگیرم بافتنی ببافم

مامان فکرمیکنی زندگی مادست کیه ؟ زندگی من که دست توس

مامان محتات چه شکلیه  ؟من که صبح تاحالا پنج تایی قاچاقچی دیدم

مامان معلوم نیست شوهرت حالاکه سرکار چقدر دلش برای من تنگ شده " یه زنگ بش بزن باهام حرف بزنه دلش واشه

انفولانزا

يکشنبه سوم آبان ماه 1388 ساعت 17:26


کژال حسابی مریض شد&;تقریباپنج روزه که حسابی حال نداره وهنوزم ... کاش من بجاش مریض بودم. فراسوی مرزهای تنت تورادوست دارم دخترنازنینم

درفراق پدر

دوشنبه بيست و هفتم مهر ماه 1388 ساعت 22:34


دوساعته که بابای کژال رفته سرکاراوحداقل سه ماه دیگه برمیگرده برای کژال ارزوی صبوری دارم . میگفت که : زندگی بابا

محمود منه.کمی هم گریه کردوخوابید. خدا به همه کمک کنه به من ودخترم هم همینطور.

 

کژال ومهد

دوشنبه بيست و هفتم مهر ماه 1388 ساعت 11:32


سلام

کژال میره مهد هفته گذشته روکامل غیبت داشته و توی این هفته هرروز گفته کاش غایب باشم منم ادمم میخوام یه روز نرم .همه غیبت میکنند غیر

ازمن. خوب ؟

مروا

شنبه پنجم ارديبهشت 1388 ساعت 16:29


Tinypicسلام

دخترخاله کژال ازدیروزباهاشه .اون باکلی قروفر و ارایش اومد . کژالم بهش گفته بود که خواستی منوماچ کنی لطفا صورتتوبشور . درضمن هنوز وقتش نشده که ماازاین چیزااستفاده کنیم . بهتره به بازیهای خودمون برسیم .اون دوتاهمبازی های خوبیند .مرواکه اینجاس کژال بامن کاراضافی نداره

بدرود تافرصتی دیگر

بعدازمدتها

جمعه چهارم ارديبهشت 1388 ساعت 12:41


سلام

من وکژال کرجیم . اینجابهش خوش میگذره . خونه مامانموخیلی دوست داره نمیخوادبیرون بیاد وقتی خونه خالش میرفتیم اقای راننده که وارد

اتوبان شدگفت: کی مییرسیم مامان ؟ راستی ایام عیدی بابچه هابود و همراهی مارونمیکرد چون ازلباس عوض کردن خوشش نمیومد بااونابرنامه

میریخت که دخترهمسایمون روتواب خفه کنند . 

عموش که تلفن زده میگه خواهراتم اینجان .

واماامروز : مامان یه نقاشی برام بکش که توش یه باغ گل باشه باحیوونای اهلی ووحشی و ... فقط یه نقاشی خواهش . بهتره برم براش بکشم و

وگرنه ... اگه بدونید

بدرودتافرصتی دیگر.  دختر خواهر شوهر دیدی چه خوب همه چی یادم بود    ه------اه------اها

بهم میگه توهم بااین دگلاگت

مهد

چهارشنبه سي ام بهمن ماه 1387 ساعت 01:36


سلام

بعدازکی ...

کزال بینوابالاخره نوبت مهدرفتنش شد .لقمه ای که براش میزارم رو برمیگردونه  .ازش که توضیح میخوام میگه بچه هابادوم داشتندباهم خوردیم . امروزتومهدبهشون گفتن هرکی عیدی اوردتشویق میشه . اونم گیرداده که باید بول بدین ببرم وخلاصه گریه وزاری...           

 

تو مرتب کردن اتاقش حسابی کمکم کرده وتاسراغ تلفن میرم میگه تلفن بازی بسه مامان خانم مثل اینکه کار داریم

ساعت یک شد بهتره برم بدرود .

راستی ازتوجه ولطفتون ممنون .

بنام خدا

چهارشنبه نهم بهمن ماه 1387 ساعت 20:18


سلام 

کژال باغستانی متولدشانزده خردادهشتادوسه شهرستان کرج فعلاساکن شهرضا 

من وباباش ازخدامیخوایم که فرزندخوبی روتربیت کنیم

الهی چنان کن سرانجام کار                         توخشنودباشی ومن رستگار

 دخترشیٍطون ولی بانمکیه بعضی وقتهاازدستش کلافه میشم ولی بدون اونم ممکن نیست

ازوقتی بابام به دیارباقی رفته کژال خیلی ماهرانه منوازخلوتم بیرون میاره میگه ازمهدکودکمون برات منصورمیارم یامیگه بابات باابوالفضل میاد اونوقت باش حال کن فعلا بامن حال کن .دیشب خواب دیده بودکه بابام اومده به من سرزده وگفته که باید برم کرج به بقیه ام سربزنم و کلی خوشحال بود( گویی ازصحبت ماسخت به تنگ امده بود       باربربست وبه گردش نرسیدیم وبرفت )         ... 

اون یک کمی هم غرغرو .وفعلا بخاطراینکه سی دی رنگین کمونش نیست ناراحته .مااصفهانیم وفردامیریم کرج واون خیلی خوشحاله

خوب برای امروزبسه عمه فاطمه اینجان بهتره برم که ممکنه دیگه ناراحت بشن فعلا تابعد