یادش بخیر بچه بودم ناناز بودم
دخترکی شیرین سخن شاداب بودم
عزیز مامان بابام بودم، غافل از این دوره بودم
هیچ غصه ای برام نبود واسه همیشه عاشق بودم
عاشق مامان بابام بودم، داشتم یه دوست جون جونی
عروسک قشنگمه دوسش دارم عزیزمه
همون که اسمشم خوبه
الا نه که من مینویسم اون دختر لوس و ناناز
دختری بیست ساله شده یه دختر عاشق پیشه
همه وجود زندگیش مامان و باباش محسوب میشن
یه عالمه هدف داره ، یه عالمه صحبت داره
از این همه عشق و صفا فقط میگه : ای خالق بزرگ من
شاکرتم شاکرتم ، شاکر تمام خوبیهات ..... .
از شما دوستان خوبم ممنون میشم تو طراحی وبلاگم راهنماییم کنین.