خسته از پلنينگ راديويي و نشستن پشت کامپيوتر، خسته از طرح زدن بر روي شهري که زماني همه دلخوشيهاي من آنجا بود و براي شبهايش و رودخانه اش له له ميزدم و حالا بر سر اجبار براي طي دوره نقاهت و کمي تمدد اعصاب به آن پناه آورده ام و درست اين وسط ميشود عاشورا ...
هميشه روزهاي تاسوعا و عاشورا اگر توانستهام که گريز زده ام يا به کوير يا به آبادان و خرمشهر و يکبار هم به بوشهر ... و گرنه نشسته ام در خانه و وقت تلف کردهام.
شايد هميشه به حسين فکر ميکردم و اين روزها بيشتر... وقتي عاشورا ميشود همه شروع ميکنند به نوشتن براي حسين و از حسين، اما من مينويسم از خودم از خودم و حسين ... خوني که هنوز ميجوشد...
1- کاش ميشد حسين را تنها يکبار به خاک و خون کشيد. چرا هر روز و هر ساعت مرا ميکشند؟ شهادت يکباره من اين جهان را کفايت نباشد؟ تا کي و کجا بايد مرد؟ هر روز و هر ساعت مرد؟
آري، تلخ است ولي چه چاره که هر روز عاشورا است و هر زمين کربلا...
2- حقيقت را پاره پاره بر سر نيزهها ديدم.
3- نبود روزي چون روز حسين(ع) که در ان 30 هزار کس از مؤمنان به جنگ حسين شتافتند تا با ريختن خونش به خدا تقرب جويند.
4- گريه شفاي آدمي نيست، وفاي اوست.
(1 و 4 – ديالوگهاي نمايش پل، محمد رحمانيان،بهار82/ 2 - ديالوگ عبدالله، روز واقعه، شهرام اسدي/ 3-حديث امام سجاد(ع))