صحبت كردن با اون مثل هميشه فقط در حد يك احوالپرسي كوتاه و چند تا لبخند به معني اينكه از ديدنت خوشحال شدم خلاصه ميشد .
اما اين بار يك ساعت طول كشيد .
اون يك مُرتَده ... يك برگشته از دين . و انگار يك گناه بزرگه !
خيلي جالب بود . علاقه مند بودم بيشتر از 1 ساعت طول بكشه . يه جور احساس خاص بود . لحن كلامش بسيار ملايم و لطيفه. مث اينكه بخواد ادمو ارشاد كنه . مث صحبت كردنش با يه .. نه ! اين طور بگم كه انگار يه پدر مهربان بخواد با فرزندش حرف بزنه . مث اينكه داره توي يه تئاتر باري بكنه .
وقتي از مسيح حرف ميزد با حرارت عجيبي همراه بود . كاملا بر افروخته ميشد و يكي دوبار اشك توي چشماش جمع شد ! طوري كه من حس كردم اون يه فرستاده ي آسمونيه !
گفتم دين مسيحي ...
گفت : مسيحيت دين نيست !
گفتم : آئين مسيحيت ...
گفت : نه ! مسيحيت آئين نيست !
آخرش هم نفهميدم چيه !!
وقتي گفتم شما داريد از مسيح دفاع ميكنيد ، آن چنان ناراحت و برافروخته شد كه گفت : مسيحي كه بخواد و احتياج داشته باشه كه من ازش دفاع كنم ، به درد لاي جرز ديوار {هم} نميخوره !
يه سوال از يه طرف ذهنم به اون طرف پرتاب شد : پس چرا ما داريم از اسلام انقدر دفاع ميكنيم ؟ ايا اسلام احتياج به دفاع كردن ما داره ؟
توي دهن ذهنم فلفل ريختم كه ديگه از اين سوال ها كه خودش جوابش رو بلد نيست نپرسه !
حرفهاش مث حرفهاي يه آخوند درجه 1 بود . حرف هاي قشنگي ميزد . بدون توجه به مرتد بودنش ، خيلي گيرا و جذاب حرف ميزد . در مورد خدا بود . خيلي قشنگ بود . موعظه ميكرد . گفتم كه مث يه پدر براي فرزندش حرف ميزد . گاهي وسوسه ميشدم كه حرفهاشو يادداشت كنم .
اما اين بين يه چيزايي هم بود كه قابل تحمل نبود .
حس ميكنم يه جور ، شايد بدجور شستشوي مغزي شده . شايد من اشتباه ميكنم !
اما به اين چيزي كه حالا هستم شك ندارم . راه من درسته ، نه راه اون .
يه مدت هم توي يكي از همين شبكه هاي ماهواره برنامه داشت . و از خداي مسيح ! حرف ميزد .
اون الان يه تبليغ كننده است . موقعيت هاي شغلي زيادي رو به خاطر اين از دست داده.
ميگن اگه يه مرتد رو بكشي آمرزيده ميشي و اگه 2 تا رو بكشي يه راست ميري بهشت. من يكيشو پيدا كردم ، اون يكي هم به زودي پيدا ميشه .