نمیدونم چرا هر ور برگشتیم خردیم به دیوار، وقتی مدرسه بودیم غرق بایدها و نباید ها، غرق داستانهای ساختگی دوزخ و بهشت، غرق فاصله ها، و محرومیت ها.
یکم که بزرگر شدیم از تو یه ماهواره کلی چیزی جدید یاد گرفتیم، اما برای تجربه آاش خردیم به دیوار، نوار ممنوع، رقص ممنوع، لباس باز و تنگ ممنوع، آرایش ممنوع، ...
یکم دیگه که امدیم بالا، غریزه جنس مخالف رو طلب میکرد، بازم روی آرزوها و امیالمون دیوار کشیدن.
پسر ممنوع، دختر ممنوع، تلفن ممنوع، پارتی ممنوع، قرار ممنوع، تجربه عشق جوانی ممنوع، تجربه حتا یه بوسه ممنوع، ....
وقتی دیپلم گرفتیم و دانشجو شدیم بازم ورق بر نگشت. بازم دیوار بود و دیوار. عبور ممنوع، غیبت ممنوع، بحث ممنوع، حرف ممنوع، کار سیاسی ممنوع و یک علامت بزرگ ممنوع زدن روی عقل و شعور و فهم مون، دست و پامون رو گذاشتن تو قید و بندهای اجتمایی ، خانوادگی، توی محدودیتها و ترس ها.
فکر کردیم بزرگ شدیم و رسیدیم به یک دنیای بی محدود مثل همون زمانهای بچگی که همیشه وعدهٔ آزادیمون مشروط میشد به قبولی دانشگاه. اما به اونم نرسیدیم.
واقعاً چی شد که نسل ما از هر طرف رفت برگشت خورد به یک دیوار بلند و هزاران علامت ممنوع؟
روزی که همه تصمیم گرفتن از هرچی ممنوع است بگذرند و جاش تابلوی سبز آزادی رو بزارن دوباره روی حرکتمون ممنوع زدن. جوابش هم گلوله بود و باتووم که آقایان در پذیرایی کوتاهی نکردن، به مساوات گلوله و باتووم تقسیم کردند، در هتلهای اوین و کهریزک شکنجه تقسیم کردند، و باز دستور صادر شد جز خواستهٔ ما حتا نفس کشیدن ممنوع.
هیچوقت از این ممنوع که نا جوانمردانه بهمون تحمیل شده بود نگذشتیم چون همیشه تنها بودیم و این بار مطمئنم هیچ ممنوع ایی برای نسل بعدی ما وجود نخواهد داشت تا مثل ما نسل سوخته بشن. ما از ممنوعها میگذریم.
به امید آزادی